پخش مستقیم قطع شد کاسه ی شیر ریخت بوی گل و سوسن ویاسمن آمد پدر مرا بخشید...




آمدن امام




خاطره ی شادروان ناصر میناچی از آخرین دیدار با شهید دکتر علی شریعتی

آن شب در اتاق کوچک زیر شیروانی با هم نشسته بودیم و از محنت‌‏ها و غم‌‏های یکدیگر با هم گفت‌‏وگو می‌‏کردیم. این گفت‌‏وگو به قدری دردناک بود که من و مرحوم شریعتی با هم اشک می‌‏ریختیم.

شریعتی در آخرین شب زندگی‌‏اش از دوستانی که به ظاهر دوست اما در واقع دشمن بودند، صحبت کرد. وی از یکی از روزنامه‌‏ها گله داشت که چرا برخی مقالاتش را به گونه‌‏ای چاپ کردند که القا شود، شرط آزادی دکتر از زندان چاپ آن مقالات بوده است. حق دکتر شریعتی این بود که امروز در ایران کنار مرقد مطهر امام رضا(ع) دفن شده بود اما این مساله که از وصایای ایشان است، هنوز محقق نشده و جای تاسف دارد.

دزدیده شدن و پیدا شدن باطری ماشین

اردی بهشت گذشته باطری ماشینم را در کوچه ی خودمان صبح زود باز کردند و بردند.من به پاسگاه زنگ زدم و آمدند و ماوقع را نوشتند و رفتند .امروز در اداره بودم که از آگاهی خیابان ژاندارمری کاشان با من تماس گرفته شد تا به آنجا بروم.گفتم من ماشین را فروخته ام و اسناد مالکیت ندارم. گفتند : کارت ملی کافیست.اولین بار بود که به این مکان می رفتم.در اطاق ورودی کارت ملی ام را نگاه کردند و برگه ی ورود دادند و موبایلم را در صندوقی گذاشتم و کلیدش را برداشتم .از حیاط گذشتم و به ساختمان رسیدم و به اطاق 14 رفتم. حدود 20 تا باطری کهنه آنجا بود.من یادم رفته بود باطری ام چه شکلی بوده .کارمندی که لباس شخصی پوشیده بود گفت : باطری ات بردار.منظورش را فهمیدم. یک باطری پرایدی تمیز را برداشتم.فرمی را برایم پر کرد و گزارشی تهیه کرد و من هر دو را امضا و تشکر کردم و باطری را برداشتم و به اطاقک برگشتم و موبایلم را برداشتم و برگه را برگرداندم به سرباز و ماجرا خاتمه یافت.این را برای دوستان جهت استفاده از این تجربه نوشتم .

آن کارمند به من گفت :دزدان باطری هزاران باطری را در یک کارخانه ی فرش ماشینی در شهرک جعفرآباد انبار کرده بودند تا با کامیون به قم ببرند.

شادروان استاد عبدالعلي آراني پدربزرگ استاد علي محمد دهقاني آراني


استاد عبد العلي. از مقنيان مشهور و صاحب نامي بود كه هميشه بيش از 50 كارگر با او كار مي‌كردند و او فقط بر چگونگي حفر چاه‌هاي قنات، مسيرهاي آن از نخستين حلقۀ چاه تا مظهر قنات، يعني آخرين نقطه‌اي كه آب وارد مزرعه مي‌شد، نظارت مي‌كرد. اين را بگويم كه اطراف آران و بيدگل تا منطقه كوير، بيش از يكصد مزرعه كوچك و بزرگ داشت كه تمام آنها از آب قنات استفاده مي‌كردند. چاه نخستين قنات معمولاً در نواحي جنوبي كاشان، نزديك سلسله كوه‌هاي كركس و يا كمي پايين‌تر از آن حفر مي‌شد. اين نواحي اكثراً داراي آب شيرين بودند. استاد عبد العلي، چنان كارشناس خبره‌اي بود كه با كندن يك متر از قطعه‌اي از زمين و با بو كردن خاك، نظر مي‌داد كه آب اين جا شيرين است يا نه. افزون بر اين، ميزان آبدهي آن به حدي است كه تا ساليان دراز، بيم خشك شدن آن نمي‌رود. اين يك مسئله بود. موضوع مهمتر، حفر چاه‌هاي قنات در فواصل معين و رعايت اين نكته بود كه آب اين چاه، دقيقاً به چاه بعدي برسد. در غير اين صورت، اگر يك سانتيمتر يا كمتر در كندن مسيرها، انحرافي به وجود مي‌آمد، امكان رسيدن آب از سرچشمه تا مزرعه غيرممكن بود. طول برخي از قنات‌ها از 30 كيلومتر تجاوز مي‌كرد و شگفت آنكه چاه‌هاي چند مزرعه در فاصله‌اي كوتاه از هم حفر مي‌شد و در قنات‌ها، آب جاري مي‌گشت، امّا هيچ قناتي براي قنات مجاور خود، زياني نداشت. اگر هم اختلافي به وجود مي‌آمد، اين استاد عبد العلي بود كه با كارشناسي مستدل خود، حق را به حقدار مي‌داد.

http://ghodsiye.blogfa.com/post-66.aspx

پاسخ به درخواست شمای عزیز 2

من در مورد اینکه قاسم یکی از برادران پدربزرگت بوده اشتباه کردم.قاسم پسر محمد لطف آبادی بوده است .یکی دیگر از برادران پدربزرگت فخار بوده و در کوچه ای که مسجد عبدالصمد در آن واقع است کوزه و قُلقُله و تُنگی و قلک گلی تولید می کرد.حالا در خانه ی پدربزرگت هیچکس زندگی نمی کند و سقف ها و دیوارهایش یکی یکی فرو می ریزد .من چند سال قبل قدری پول داشتم که می خواستم این خانه را بخرم و راهی از کوچه ی باغه به کوچه ی دراز باز کنم.ولی گفته شد که وراث زیادند و کسب توافق همه مشکل.مادر و پدر و خاله ها و دایی هایتان را سلام برسانید و اگر آنها خاطراتی از خانه ی ما برایتان تعریف کردند برای من بنویس.پیروز باشید.

پاسخ به درخواست شمای عزیز 1


من در خانه ی پدربزرگ شما و در خانه ی خودمان همسال پسر نداشتم که با هم بازی کنیم.ولی در خانه ی روبرو ماشاالله لطف آبادی و جمشید مشهودی و علی اکبر مروانی همسالان من بودند که گاهی همبازی می شدیم.پدربزرگ شما و برادرهایش موقّر و آرام و کم حرف بودند.مادر بزرگت مرحومه بیگم که خواهر مرحوم داش رضا حسن زاده بود مثل برادرش انسانی جدی و سخت کوش بود .من کمتر لبخند بر لب آنها دیدم.خانواده ی لطف آبادیها همسایه های بسیار خوب و بی آزاری  بودند.در خانه تنور داشتند و گاو و الاغ.بوی خوش نان و صدای حیوانات برای ما بچه ها خوشایند بود.ما در خانه مرغ و خروس و گوسفند نگهداری می کردیم ولی هیچگاه گاو و الاغ قدم به خانه ی ما نگذاشتند.لطف آبادیها قالی هم می بافتند.من هیچوقت روی تخته ی قالی آنها نرفتم.من به یاد ندارم که با وجود ارتباط دو خانه با هم یکی از بچه های لطف آبادی حتی یک لحظه قدم به خانه ی ما گذاشته باشند .با وجود آنکه دختر عموهای من با دخترهای لطف آبادی هم سن و سال بودند.

پاسخ به درخواست شمای عزیز

جوانی پدربزرگ شما مرحوم علی لطف آبادی را مسلما مادر و داییها و خاله های شما بیشتر به یاد دارند.اطلاعات من ممکن است کامل نباشد شما کاملش خواهید کرد.دو برادر دیگر پدربزرگ شما مرحومان محمد و قاسم هم در خانه ی روبروی خانه ی ما زندگی میکردند. همسر عمو محمد ، ماهرخ نام داشت .هر سه برادر کشاورز بودند و الاغ و طویله در منزل داشتند .هیچوقت ندیدم به جز کشاورزی کار دیگری داشته باشند.الان درب خانه ی پدربزرگ شما آهنی و دو لنگه است .قدیم این درب و دیوار نبود .چند متر جلوتر در جنب دیوار خانه ی ما که شیب کمی هم داشت یک درب چوبی بود.بعد از درب ، سمت چپ و پشت به کوچه  اطاق و زیر زمینی بود که پیرمرد تنهایی به نام مرحوم نایب ( دایی عمو شکرالله و عمو سیف الله خدمتی )زندگی میکرد.روبروی درب خانه هم در فضای باز راهرو باریکی بود که به اطاقها ختم میشد.از پشت خانه ی ما دالانی بود که به خانه ی پدر بزرگ شما راه داشت و ما از آنجا وارد حیاط میشدیم و از جوب آب خانه ی لطف آبادی استفاده میکردیم  و به کوچه ی باغه می رفتیم.مرحوم نصرالله خدمتی و همسرش مرحومه رضیه هم در خانه ی پدربزرگ شما زندگی میکردند که فکر کنم نزدیک 50 سال است که به خانه ی جدید در روبروی خانه ی مرحوم عبدالله جلوداریان نقل مکان و سپس فوت نموده اند.ادامه خواهد یافت انشاالله....

خدا به سر شاهد است كه اگر يه مشتم زده



يه قوري و سه تا استكان هم تمام جهازم بود .




جناب آقای مهندس محمد مروج حسيني





با نام این انسان وارسته در سایت خانه ی احسان کاشان آشنا شدم.انسانی که چند جوان فرهنگی  رانده شده را در می یابد و خانه ی احسان را می خرد و در اختیارشان میگذارد قابل احترام و قدردانی است .آرزویی که در آران و بیدگل برای جوانان کتابخانه ی کوچک خیابان معین آباد تحقق نیافت. داستانش خواندنیست .بیدارشهر.
شما یکی از کارآفرینان قدیمی در صنعت نساجی هستید. در ابتدا بفرمایید اهل کجایید و دوران کودکی خود را چگونه گذراندید؟
اهل شيراز و متولد ۱۳۲۱ هستم. تا دیپلم شیراز بودم. دیپلمم را در رشته رياضي گرفتم. سال ۱۳۳۹ در رشته مكانيك دانشگاه پلي تكنيك قبول شدم و در سال ۱۳۴۳ مدرک کارشناسی ام را در این رشته گرفتم. فارغ‌التحصيلان جوان تا بتوانند كار مناسب خود را پيدا کنند، معمولا چندين جا عوض مي‌كنند. من هم در آن سال ها در كارخانه های جيپ رامبلر (پارس خودرو فعلي)، كارخانه ارج، نورد اهواز و... كار كردم و در گروه صنعتي بهشهر ماندگار شدم. من در کارخانه روغن شاه‌پسند که از زیر مجموعه‌های گروه صنعتی بهشهر بود، کار می‌کردم. در طي سه سالي كه آنجا بودم به علت اختلافي كه بین مدير تاسيسات کارخانه شاه‌پسند (آقاي خسروشاهي) پيش آمد، ايشان به كارخانه مينو رفت و من هم به همراه شش نفر ديگر به اين كارخانه رفتيم. در كارخانه شاه‌پسند روغن نباتي توليد مي‌كرديم و من در قسمت توليد قوطي سازی بودم. مدتي مسئول كارتن‌سازي و مدتي هم مسئول تعميرات شركت پاكسان بودم. بعد از حدود دو سال، دوباره به گروه صنعتي بهشهر برگشتم، اما اين بار به عنوان مسئول اولين پروژه قاليبافي ايران آمدم. قرار بود گروه صنعتی بهشهر يك واحد قاليبافي در كاشان به راه بیندازد و من هم به كاشان رفتم و مسئول پروژه قالي راوند شدم و بدین صورت به عرصه صنعت نساجي آمدم.

قرار بود در این کارخانه چه کنید؟
قرار بود كارخانه را بسازيم و ماشين‌آلات را نصب كنيم و به آقاي مهندس رضا حميدي (بنیان‌گذار فرش مشهد) تحويل دهيم. ايشان آن زمان با مخمل كاشان كار مي‌كردند كه آنجا را ترك كردند. كارخانه راوند هم به مرحله بهره‌برداري رسيده بود كه ايشان از گروه بهشهر جدا شدند و در خراسان كارشان را شروع كردند؛ به همين دليل به من پيشنهاد دادند كه به جاي ايشان اين كار را انجام دهم. اين كارخانه اولين كارخانه فرش ماشيني ايران بود.
فرش راوند ظاهرا اولین کارخانه فرش ماشینی کشور است
بله. البته قبل از آن چندين ماشين را در مخمل كاشان امتحان كرده بودند و مشخص بود كه بازار خوبي خواهد داشت؛ به همين منظور پروژه‌اي تعريف كردند كه همه توليدات را به بلژيك منتقل كنند. چون دولت اجازه توليد فرش ماشيني را صادر نمي‌كرد تا تولید فرش دستباف آسیب نبیند. شركت براساس اجازه صادرات مجوز كار گرفته بود. قرار هم نبود كه براي بازار داخل توليدي داشته باشيم، اما آنقدر در داخل استقبال شد كه هيچكدام از فرش‌ها را صادر نكرديم. اثري كه اين كارخانه داشت اين بود كه بعضي، محصولات كفپوش‌هاي ارزان مانند بوريا را از توليد خارج كرد. (بوريا ني‌هایي بود كه از جنوب مي‌آوردند و بعد از كوبيدن با آنها فرش مي‌بافتند) در منازل هم بوريا به عنوان يك پوشش براي زير قالي استفاده مي‌شد؛ چون كف اتاق‌ها معمولا يا خاكي يا گچ بود. بعد از حصير به گليم و بعد به زيلو مي‌رسيديم كه الان زيلو فقط در بيت رهبري ديده مي‌شود و يك كار دستباف و البته گرانقيمتي است. قبلا در مساجد سطح بالا از زيلو استفاده مي‌شد. زماني كه فرش ماشيني وارد شد جايگزين بوريا، حصير، گليم و زيلو شد.

تكنولوژي از كدام كشور وارد ايران شد؟
ماشين آلات توليد نخ و ريسندگي متعلق به انگلستان و ماشين‌آلات بافندگي مربوط به بلژيك بود.

آیا آن زمان فرش ماشيني در دنيا توليد مي‌شد؟
بله، ترك‌ها حدود ۱۵ سال زودتر از ما كار را شروع كرده بودند و بلژيك، آلمان و هلند هم، فرش ماشيني داشتند. اما آن زمان عمدتا فرش‌ها پشمي بود. بعد از چند سال به علت گراني پشم، همه بافتن فرش اكريليك را شروع كردند. (اكريليك ليف مصنوعي است كه ويژگي‌هايش به پشم نزديك است. پوشش پلي استر هم که به پنبه نزديك است، براي لباس استفاده مي‌شود) بنابراين من از سالي كه وارد نساجي شدم (۱۳۵۱) تا مهر ماه ۱۳۵۷ در اين پروژه كار كردم و كارخانه را به مرحله بهره‌برداري رساندم. بعد از آن كارخانه، فرش پارس در قزوين، فرش شهباز (كه بعدها به نام فرش گيلان تغییر یافت) و فرش رشت راه‌اندازي شد. تا زمان انقلاب اسلامي ما ۱۴ واحد فرش ماشيني داشتيم كه از ميان این ۶ کارخانه خصوصي ماند و ۸ واحد دولتي (ملی) شد. فرش پارس متعلق به حاج آقا برخوردار، بنیان گذار کارخانجات لوازم خانگی پارس بود. فرش شهبافت متعلق به آقاي هرندي، فرشي در شهر صنعتي البرز در قزوين متعلق به مولن‌روژ (که سینما مولن روژ (سینما ایران فعلی) را نیز داشت) و فرش اكباتان كه با پروژه شهرك اكباتان سرمايه‌گذاري شده بود. اين واحدها براساس قانون حفظ صنايع در اوایل انقلاب ملي شدند.

بعد از سال ۵۷ و راه اندازی کارخانه فرش راوند چه کردید؟
بعد از اينكه از كاشان بيرون رفتم، به عنوان مدير كارخانه وارد كارخانه مينو شدم و تا سال ۱۳۵۹ آنجا ماندم. بعد از آن تصميم گرفتم به همراه سه برادرم كاري براي خودمان راه‌اندازي كنيم و اولين واحد فرش ماشيني در استان فارس را در شيراز به راه انداختيم و يك واحد توليد موكت هم بعدها راه‌اندازي كرديم. ما جزو اولین واحدهای تولید کننده موکت بودیم. قبل از ما واحدي در اراك به راه افتاده بود كه متعلق به گروه صنعتي بهشهر بود و يكي دو واحد ديگر هم بودند. در فرش پارس هم موكت نمدي توليد مي‌شد، اما تولید موکت در استان فارس، اولين بار به دست ما انجام شد. در سال ۱۳۷۰ آرام آرام شهر كاشان به مركز فرش ماشيني تبديل مي‌شد و ما هم در كاشان يك واحد براي تكميل فرش ماشيني به راه انداختيم. يعني در واقع بعد از بافته شدن فرش كارهاي تكميلي را انجام مي‌داديم و هنوز هم به نام شركت صنعتي تابان در حال كار است.

سرنوشت شركت راوند به كجا انجاميد؟
در اين شركت تعداد زيادي مديرعامل آمدند و رفتند و در مقطعي به بخش خصوصي، به آقايي به نام آيت‌اللهي فروخته شد كه ايشان نتوانست اقساطش را بپردازد و الان آقايي به نام عباسقلي‌زاده اين شركت را خريده است. شهرداري از اين شركت مقداري طلبكار بود و مجبور شدند يك مقدار از زمين‌هايشان را بفروشند كه در نهايت تبديل به شركت كوچكي شد.

مي‌شود شما را پدر فرش ماشيني ايران ناميد؟
بله مي‌شود (با خنده) همزمان با من آقاي مهندس حميدي كه فرش مشهد را شروع كردند، همان زمان در مخمل كاشان تجربه قاليبافي را داشت و الان بزرگ‌ترين واحد توليدي فرش ماشيني ايران متعلق به ايشان است. از حدود ۱۴، ۱۵ سال قبل هم در انجمن صنايع نساجي در كميته فرش ماشيني بودم و شايد به نوعي قديمي‌ترين فرد دست‌اندركار فرش ماشيني باشم.

از روندي كه در اين سال‌ها در صنعت نساجي طي كرده‌ايد راضي هستيد؟
بله. من از هر فرصتي كه در اختيارم بود به خوبي استفاده كردم. مثلا قبل از اينكه بخواهم در كاشان پروژه‌اي را شروع كنم، اين شهر را نمي‌شناختم و تصميم‌گيري سختي بود، اما فكر مي‌كردم از صفر شروع كردن يك پروژه كار خوبي است و از تهيه ماشين‌آلات تا نصب و استخدام كاركنان را خودم انجام دادم. به نظرم اگر بخواهم دوباره زندگي كنم همين رويه را انجام مي‌دهم.

در جايگاه هر فردي دو مورد تقدير و تلاش شخص موثر است. كدام يك از اين دو در مورد شما موثرتر بود كه به جايگاه كنوني‌تان رسيديد؟
من زماني كه فارغ‌التحصيل شدم، نه به فكر بودم و نه جرات داشتم كه براي خودم كار كنم. در اين فكر بودم كه با كار كردن در يك واحد بزرگ تجربه كسب كنم که اين موضوع در نسل جديد ما وجود ندارد. حتي دانشجويان سال‌‌هاي دوم و سوم مي‌خواهند خودشان صاحب كار شوند. ما با كساني كار كرديم كه اشتباهاتمان را تصحيح كردند. در واقع با هزينه ديگران اشتباه كرديم، اما نسل جديد خودش هزينه اشتباهاتش را مي‌پردازد و همين هزينه‌ها منجر به افسردگي و شكست مي‌شود. به نظرم حتي ريسك كردن هم آموزش مي‌خواهد. ريسك كردن يك جريان عقلي، فكري است كه بايد نكات مثبت و منفي در كنار هم قرار بگيرند. ممكن است نكات منفي بيشتر باشد كه خوب بايد ريسك كرد اما اگر همه نكات منفي باشد، بدون شك به شكست منجر مي‌شود. من تا سال ۱۳۵۹ با جاهايي كار كردم كه هنوز هم به اين موضوع افتخار مي‌كنم. كار كردن در جمعي كه ۳۵ هزار نفر پرسنل داشت (گروه صنعتي بهشهر) از دوره دانشكده موثرتر بود. تصميماتي كه امروزه من می گیرم بيشتر به دليل آموزش‌هايي است كه از افراد در حين كار كسب كرده‌ام. ما تا زمانی که فارغ‌التحصیل شدیم و سر کار رفتیم حتي چك نديده بوديم، چه برسد به اينكه بتوانيم چك بنويسيم. در محیط کار نكاتي وجود دارد كه هيچ استاد و دانشكده‌اي نمي‌تواند به شما بياموزد. شما اگر در دانشكده در محاسبه‌اي اشتباه كنيد، نهايتا نمره‌تان كم مي‌شود، اما اگر همان اشتباه در كارخانه انجام شود، منجر به فاجعه مي‌شود. كساني هستند كه اگر شما اشتباهي مرتكب شويد در مراحل بالاتر به داد شما مي‌رسند و اين با كم شدن دو سه نمره خيلي متفاوت است. شايد من هم اگر امروز فارغ‌التحصيل مي‌شدم، مثل همان‌ها فكر مي‌‌كردم. يك بار در جمع دانشجویان دانشگاه پلي‌تكنيك كه صحبت مي‌كردم، از ميزان حقوقم در آن زمان سوال كردند. گفتم اولين حقوقم ۲۲۵۰ تومان بود (۷۵ تومان در روز). يعني ۱۰ برابر يك كارگر ساده حقوق مي‌گرفتم، در حالي كه هنوز ۲۴ ساله هم نبودم. الان يك فرد ليسانسه حتي دوبرابر يك كارگر ساده هم حقوق نمي‌گيرد. دليلش اين است كه آن موقع قانون عرضه و تقاضا حاكم بود؛ يعني واحدهاي جديدي به راه مي‌افتاد و افراد تحصيلكرده خيلي كم بودند. آن موقع بهترين شغل‌ها در شركت نفت و بانك ملي بود. يكي از آرزوهاي ما آن موقع اين بود كه در شركت نفت استخدام شويم. بعد از سربازي در نورد اهواز بودم. اولين واحد فولادی بود كه يك گروه آلماني در حال نصب تجهيزات آن بودند و به دليل آشنا بودن با زبان انگليسي با اين گروه آلماني كه از كارخانه دماگ آمده بودند، آشنا شدم. آن زمان در اهواز ناراحت بودم كه همكلاسي‌هاي من چرا در تهران استخدام شده‌اند و من نه. آن زمان تهران واقعا امكانات خيلي خوبي داشت. آن زمان سرمايه‌گذاري كوچك در حد باز كردن يك مغازه بود و واحدهاي بزرگي با سرمايه‌هاي كلان تاسيس شده بود كه البته ورود به اين واحدها به راحتي نبود. براي ورود به كارخانه ارج خاطرم هست از ما امتحان كتبي مي‌گرفتند و مصاحبه‌ها جدي بود تا بتوانند كسي را استخدام كنند.

در حال حاضر چند نفر پرسنل در مجموعه‌هايتان داريد؟
در مجموعه‌اي كه در شيراز داريم حدود ۱۴۰ نفر پرسنل داريم. البته ما دلمان مي‌خواهد پرسنلمان بيشتر شود، اما در چند سال گذشته فرصت‌هايي كه داده شده برای همه كس نبوده و بايد خلق و خوي خاصي داشته باشيد تا بتوانيد از اين امكانات استفاده كنيد و ما هم عملا در دولت نهم و دهم به نوعي خودمان را كنار كشيدیم. در سال ۷۰ ما بزرگترين بخش فروش فرش ماشيني بوديم، اما هرچه مشكل بيشتر شد تعداد پرسنل و ماشين‌ها و ميزان توليدمان را كم كرديم.

با چه سرمايه‌اي شروع كرديد؟
روزي كه در سال ۱۳۵۹ كار شخصي‌مان را شروع كرديم و در حال نصب ماشین آلات بودیم، در جاده روبروي كارخانه ما، از ماشين‌ها دزدي مي‌‌كردند. زماني بود كه آقاي خسرو قشقايي در فيروزآباد فارس با دولت درگير بود و عملا جنگ بود. سرمايه اوليه ما حدود ۱۰ ميليون تومان و شايد هم كمتر بود. يكي از كارهاي ما این بود كه بازار به خاطر سابقه گذشته‌مان به ما اعتماد داشت. ما يك مقداري از محصولاتمان را با قيمت ارزان‌تر پيش‌فروش كرديم كه بتوانيم كارخانه را روي پا نگه داريم. ما هم كار را ياد گرفته بوديم و براي سود زياد طمع‌كار نبوديم. امروزه اگر كسي بخواهد محصول اوليه‌اش را پيش‌فروش كند، نمي‌تواند اما ما چون در بازار شناخته شده بوديم، توانستيم به راحتي از عهده اين كار بربياييم. اگر حتي بدون سود هم محصول اوليه را مي‌‌فروختيم در واقع برايمان نوعي سود بود. اين مسائل بايد در محيط كار ياد گرفته شود.

شما با چند نام و گروه بزرگ نظير خانواده لاجوردي، خسروشاهي و برادران رضايي‌ و ارجمند كار كرده‌‌ايد؟ چه درس‌هایی از این خانواده‌ها گرفتید؟
البته علاوه بر این اسم‌هایی که نام بردید، مدت كوتاهي هم با خانواده فرمانفرماييان در كارخانه "نير پارس" كار كردم كه تحت ليسانس يك شركت فرانسوي رگلاتورهاي كانال آب درست مي‌كرد (كه الان در جاده قزوين است). واقعا بهترين فرصتی که در اختیارم قرارداشت كار كردن در اين گروه‌ها، بخصوص گروه صنعتي بهشهر بود. كتاب تحول سرمايه‌داري تجاري و سرمايه‌داري تجاري نوشته آقاي شيرين‌كام را اگر خوانده باشيد، در آن از تجربياتم صحبت كرده‌ام. اخيرا هم كتابي با نام ريشه‌هاي رشد، توسط اتاق بازرگاني چاپ شده كه از تجربياتم در آنجا نیز نام برده‌ام. مهم‌ترين چيزي كه آنجا احساس مي‌شد، تفاوت جدي بين مالكيت و مديريت بود. آنها مديريت و مسووليت را به شخص مي‌سپردند و ديگر دخالتي در كار نمي‌كردند. صنايع و بنگاه‌هاي ما بيشتر خانوادگي است و عمر طولاني‌اي ندارد. معمولا شخص شروع‌كننده تا وقتي باشد، كار موفق است، نسل دوم يك مقدار كار را خراب مي‌كند و نسل سوم، عملا كار را از بين مي‌برد. در ايران كمتر اتفاق افتاده كه سرمايه‌اي براي مدت طولاني در يك خانواده بماند، البته يك مقداري از آن مربوط به مسائل سياسي است. آقاي دکتر همايون كاتوزيان در كتابش به نام «اقتصاد سياسي ايران» مي‌نويسد: دارايي‌ها در ايران به نسل سوم نمي‌رسد، يا خود شخص اعدام مي‌شود يا نسل دوم و سومش را اعدام می کنند. یادم است اوایل انقلاب که کارخانه‌ها مصادره شد،آقاي برخوردار می گفت ما تجربه كار را داريم، اجازه بدهيد ما كار كنيم و شما سود ببريد. آقاي محمود خيامي، بنیان‌گذار ایران خودرو، الان يكي از تجار معتبر بين‌المللي است. مرحوم ايرواني، بنیان گذار کفش ملی از ایران که رفت، در گرجستان كفش توليد كرد. لاجوردي‌ها هم اکنون در آمريكا در حال كار هستند. آقاي اكبر لاجوردي كه من با آنها كار كردم الان در قيد حيات هستند. به نظرم كشور ما زيان كرد که قدر این افراد را ندانست؛ چون اين افراد در نهايت راه خودشان را پيدا كردند. اينها افرادي سالم و نیک نفس بودند. به جرات مي‌گويم در كارخانه راوند كاشان صاحبان سهم كارخانه يك ريال برداشت نكردند و هرچه سود مي‌كرديم دوباره در كارخانه استفاده مي‌شد و مدام كارخانه بزرگتر مي‌شد تا به بزرگ‌ترين كارخانه خاورميانه تبديل شد. در واقع از بزرگ شدن كارخانه لذت مي‌بردند. مثلا آقای لاجوری که مالک کارخانه بود، هنگام بازدید از کارخانه فقط با ما سلام و احوالپرسي مي‌‌كرد و از مشكلات مي‌پرسيد و هيچ دخالتي در كار نداشت. ما هم سعي مي‌كرديم بهترين كار را انجام دهيم چون در واقع پول از آنها بود و درست است كه كار خوب به نام كارخانه تمام مي‌شد، اما به نوعي آبروي ما در ميان بود. به نظرم اگر اين افراد به كارشان ادامه مي‌دادند و در مملكت خودمان مي‌ماندند، خیلی پیشرفت می‌کردیم. آقاي علي خسروشاهي در كارخانه مينو يك مسلمان به تمام معنا بود، آقاي برخوردار در كنار اتاق كارش نمازخانه داشت. البته آقاي برخوردار بعدها مشاور آقاي خاتمي شد.

از آقاي خسروشاهي خاطراتي داريد؟
سال ۱۳۱۹ ايشان ليسانس حقوق گرفت. حتي با لاجوردي‌ها هم فرق داشت. به قدري زبان فرانسوي را خوب صحبت مي‌كردند كه اگر كسي ايشان را نمي‌شناخت باور نمي‌كرد فرانسوي نباشد. زبان‌هاي آلماني و انگليسي را هم صحبت مي‌كرد و يكي از ويژگي‌هايش اين بود كه مثلا ساعت ۷ بعدازظهر چندين پرونده را با خودش مي‌برد و فردا صبح كه دوباره مي‌آورد، همه را انجام داده بود. معمولا تابستان‌ها با خانواده‌اش به سوئيس مي‌رفت، اما روزي يك يادداشت از او مي‌رسيد كه در مورد كار دستورهایی داده بود. من قبل از انقلاب در كارخانه مينو مدير قسمت فني بودم و در دوره بعد از انقلاب هم مدير كارخانه شدم.

از برادران رضايي‌ها هم بفرماييد.
زماني كه از سربازي آمدم، خيلي با آنها ارتباط نداشتم، ولي مي‌ديدم كه براي راه‌اندازي اولين كارخانه نورد فولاد خيلي تلاش مي‌كردند.

در مورد آقاي فرمانفرماييان چطور؟
خانواده فرمانفرماييان تعداد زيادي بودند و همگي هم يا استاد دانشگاه بودند يا شركت پيمانكاري داشتند. دفتر ايشان در ميدان فردوسي بود كه الان محل برگزاري كلاس‌هاي زبان و كامپيوتر است. اين ساختمان محل سابق كاخ دانش است كه متعلق به شخصي بهايي به نام عزت‌‌الله متوجه بود كه اولين مجري برنامه تلويزيوني ايران است.

http://www.biznews.ir/vdch.wnzt23nmzftd2.html




گنجشک(قسمت دوم)



کلیک لازم











گنجشک(قسمت اول)
















کلیک لازم


چون انتقام نيش هايي كه از اونا خورده بوديم رو بايستي تلافي مي كرديم

مرحوم علی خان جمالی:




زمانی بهائی شدن رونق یافته بود . بعد از اینکه مردم بهائی می شدند کمک شایان توجهی دریافت می کردند .

لينك

حکایت بهائی نشدن علی خان از زبان خودش برای پدرم

کلیک لازم


در اولین عاشورایی که مرحوم حاج غلامرضا ستاری از دنیا رفته بود ٬ مردم فخارخانه  صبح روز عاشورا در منزل او گرد آمدند و یادش را گرامی داشتند .


فاتحه ایی نثار روح دایی خانی

خاطرات سیدحسن خمینی از امام


امام  شبها که رادیوهای بیگانه را گوش می کردند، به محض آنکه صدای موسیقی از رادیو بلند می شد آن را قطع می کردند.

اگر کسی جلوی امام غیبت می کرد، ایشان از جا بلند می شد و می رفت یا او را نهی می کرد.

در خانواده ما وقتی نوه های پسری به سن بلوغ می رسیدند امام آنها را از نشستن سر یک سفره با نوه های دختری منع می کردند.

همین امام می فرماید که بیان احکام و نجات دین فدایی می خواهد؛ همین امام می گوید خون دلی که من از مقدسین خوردم، از هیچ کس دیگری نخوردم. در همین فیضیه که من و شما صحبت می کنیم، ظرف پسر امام را آب کشیدند.

شمسی خانم




http://deltarak.blogfa.com/post-899.aspx

ماجرای عقرب سیاه در دفتر دبستان میرعماد بیدگل و ...

هیس

دوران ابتدایی را من در مدرسه میرعماد بیدگل درس خواندم آن روز ها مدرسه میرعماد بیرون از آبادی بود.

موقعی که میخواستیم از خانه به مدرسه برویم از قبرستان شاهزاده حسین رد می شدیم .پس از چند کوچه به مدرسه می رسیدیم .

معلم های ما در آن زمان خانم ها بودند و در مدرسه پسر و دختر باهم درس می خواندند در زمستان ها سختی بسیار زیادی می کشیدیم چون همه جا گل بود و ما حق نداشتیم با کفش گلی وارد کلاس بشویم .

یک روز معلم ها تصمیم گرفتند مقداری از حیاط مدرسه را جهت زمین ورزش آسفالت کنند آن روز ها کارخانه آسفالت سازی نبود قیر و شن را داخل مدرسه آوردند آسفالت ساختند و مقداری از حیاط مدرسه آسفالت شد .

نصف بشکه قیر زیاد آمد کنار حیاط مدرسه گذاشتند و رفتند.

بچه ها با همان نصف بشکه هر کاری خواستند کردند و با قیر نقاشی هایی بر دیوار چسباندند . یادم هست یک روز به خاطر خطایی که انجام داده بودم من را پشت درب دفتر نگه داشتند در این موقع یکی از بچه ها به نام سی ... یک چیز سیاه رنگی در دستش بود همه جارا می پائید و آرام آرام می آمد من را که دید انگشت سبابه اش را روی بینی اش گذاشت یعنی:هیس.

کمی از درب دفتر مدرسه باز مانده بود آن چیز سیاه را از همان فاصله درب رها کرد و بلا فاصله فرار کرد .

پس از چند لحضه چنان صدای شارو شیون از دفتر مدرسه آمد که من وحشت کردم . با صدای شیون خانم های معلم فراش مدرسه دوان دوان آمد و داخل دفتر شد ناگهان عقرب سیاه رنگی را در وسط دفتر مدرسه دیدم که آرام به جلو می رود .

آقای فراش پایش را بلند کرد و محکم روی عقرب کوبید تا پایش را برداشت ناگهان سوسکی با سرعت به زیر میز خانم مدیر فرار کرد و همه می گفتند پس عقرب کو.

فراش مدرسه نگاهی به طرف سوسک می کرد و نگاهی به پاچه ی شلوارش و دلواپس بود.

معلم ها از دفتر بیرون آمدند

 آقای فراش که چند قدم راه رفت دیدیم از کف کفشش قیر به زمین می چسبد وراه می رود.

زنگ آخرکه می خواستیم از مدرسه بیاییم بیرون به آقای سی ... گفتم توچه کردی؟

گفت: با قیر عقربی درست کردم آن را روی کمر سوسک چسباندم و داخل دفتر رها کردم.

این طوری بود که این جوری شد.


هیس منبع




يادم مياد سال 92 شمسي بابام يك گاري دستي داشت .
اين عكس مال آن دوران است!
من با لباس مدرسه هستم و صبح است و دارم به مدرسه مي روم.
خيلي حال ميداد.

خاطرات بهراد فرزند همكارم آقاي مهدي جنت

تابستان امسال با پدر و مادر خود به شهرهاي شهركرد و اصفهان و چادگان سفر رفتيم مابا چهار ماشين بوديم پدرم از سه ماه پيش براي اين سفر برنامه ريزي كرده بود من براي اين مسافرت روزها را مي شمردم روز مسافرت پدرم صندلي عقب را مثل تخت خواب براي من وداداشم درست كرد

 

 کیارش ومن صندلی عقب خوابیده بوودیم

وظهر حركت كرديم وبه نطنز رسيديم آقا جون و عمو سعيد زودتر آنجا رسيده بودند بعد از ما عمو عباس هم رسيد و همه در پارك نطنز ناهار خورديم همه حرفهاي خنده دار مي زدند و خيلي شاد بوديم بعد حركت كرديم وبه اصفهان رفتيم در آنجا به ميدان امام رفتيم ودر بازار آنجا خريد كرديم من به بابا مهدي گير دادم واين كفشي كه پايم هست را آنجا خريديم بعد وسايل شام را خريديم وبه سوئيت اداره بابا مهدي رفتيم خيلي خوش گذشت شام را خورديم وخيلي خنديديم بابا مهدي و عمو سعيد خيلي حرفهاي خنده دار مي زدند فردا صبح زود بابا كه همه را بيدار كرده بود ووسايل را جمع كرده بود وتوي ماشين گذاشته بود وبه سمت شهر كرد حركت كرديم البته من اين ها را نديدم چون بابا مهدي من و بيدار نكرده بود وروي صندلي عقب كه مثل تخت درست كرده بود با داداش كيارش خوابانده بود. بين راه بابا مهدي منو بيدار كرد وگفت بسه ديگه بلند شد ببين چه جاده قشنگي داره. من بيدار شدم و از تونل كه تازه ساخته بودند رد شديم بابا مهدي مي گفت اين تونل را همكاراي من ساخته اند. آخه پدرم در اداره راه وشهرسازي كار مي كند. بعد به شهركرد رسيديم ودر يك پارك صبحانه خورديم وبه اداره آنجا رفتيم وبابا يك سوئيت گرفت وبه داخل شهر رفتيم  بعد به شهر كوهرنگ رفتيم در راه هر چه نگاه مي كرديم ماشين پيكان مي ديديم انگار اونجا پيكان خيلي دوست داشتند وقتي به كوهرنگ رسيديم آنجا هوا خيلي خوب بود وتونل كوهرنگ را ديديم آب زيادي از تونل خارج مي شد پدرم مي گفت اين آب از آن طرف كوه وارد تونل شده واز اين طرف خارج مي شود وبه رودخانه مي ريزد بعد آب رودخانه هم به سد چادگان مي ريزد

تونل کوهرنگ

وقتي از تونل پائين آمديم صداي آواز لري قشنگي به گوشمان رسيد آقا جون گفت بريم ببينيم چه خبر است . وقتي به آنجا رسيديم ديديم يكي از آدمهاي آنجا كه شكارچي هم بوده مرده بود وبراي او مراسم گرفته بودند يه آهوي خشك شده و تفنگش هم آنجا بود

شهر کوهرنگ. مراسم ختم

وما براي همين فهميديم كه او شكارچي بوده دو نفر هم آنجا بودند كه وقتي مهمان مي آمد براي او آهنگ مي زدند كه پدرم مي گفت اسم آن سورنا است بوي آبگوشت خوشمزه اي هم مي آمد كه براي ناهار پخته بودندآقايي كه اونجا بود مي گفت هر مهماني يه گوسفند هديه مي آورد وبراي همين آبگوشت پر گوشت وخوشمزه اي هم درست مي كنندمداحي كه اونجا مي خواند به زبان لري وسنتي مي خواند ويك نفر هم ني مي زد خيلي جالب بود بابا مهدي فيلم برداري هم كرد. بعد همه به روستايي رفتيم كه به آن چشمه ديمه مي گفتند آنجا هم خيلي با صفا بود بعد به شهركرد برگشتيم و در يك رستوران چلو كباب باحالي خورديم وبعد به سوئيت رفتيم واستراحت كرديم سوئيت خيلي گرم بود پدرم به سرايدار زنگ زد واو گفت اينجا كولر ندارد وپنجره ها را باز كنيد تا خنك شود عصر همه به بيرون رفتيم وشب در يك پارك شام خورديم و من وپارسا پسر خاله ام يه توپ خريديم و خيلي بازي كرديم.فردا صبح هم بعد از خوردن صبحانه به پل زمان خان رفتيم آنجا پارك قشنگي داشت

پارک پل زمان خان

وما در رودخانه شنا كرديم ومن طبق معمول به پدرم گير دادم وقايق سواري كردم

 

 قایق سواری رودخانه زاینده رود.پل زمان خان

قايق بچه گانه بود كه بايد پا مي زديم تا حركت كند خيلي خوش گذشت بعد همه سوار ماشين ها شديم وحركت كرديم در راه ميوه خريديم و توي ماشين بابا مهدي با ماشين عمو عباس وعمو سعيد شوخي مي كرد بعد از يك جاده اي رفتيم كه كنارش رودخانه بود پدرم مي گفت اين جاده ساحلي است ورودخانه زاينده رود از كنار آن مي گذشت بعد از اين كه كمي جلو رفتيم پدرم يه جاي خوب پيدا كرد وماشين ها را كنار رودخانه برديم آب تميز وبا حالي داشت همه آب تني كرديم

 

شنا در زاینده رود

حتي آقا جون وبابا هم آب تني كردند و ناهار كه مامان زهرا آماده كرده بود را خورديم وحركت كرديم تا به چادگان رسيديم در شهر يه كم خرت وپرت خريديم وبه دهكده تفريحي چادگان رفتيم بابا اونجا هم از اداره سوئيتي گرفته بود كه خيلي قشنگ وتميز بود

ویلای دهکده چادگان

وهمه وسايلي هم در آن بود ما سالهاي قبل هم به اينجا اومده بوديم دو روز اينجا بوديم و حسابي كيف كرديم وسايل ماهيگيري گرفتيم ودر كنار درياچه ماهيگيري كرديم البته ماهي نگرفتيم

دریاچه چادگان

پدرم مي گفت ماهي هاي اينجا فهميده اند ما كاشوني هستيم فرار مي كنند وهمه غذاهاي ما كه به سر قلاب ماهي گيري مي زديم مي خوردند وفرار مي كردند با اينكه ماهي نگرفتيم ولي تخمه وپفك خورديم و خوش گذرونديم خلاصه همه از درياچه حركت كرديم تا به سوئيت برويم هوا داشت تاريك مي شد وقتي همه بالا رفتند من گير دادم كه پيش عمو عباس بروم وبا آنها بيايم . چشمتان روز بد نبيند تا يه خورده پائين رفتم يه روباه جلوام سبز شد كه من از ترس داد وبيداد راه انداختم وبه سمت بابا دويدم بابا وبقيه كه مي خنديدندگفتند اين باشه كه ديگه به حرف ما گوش كني خلاصه شب جوجه كباب درست كرديم خورديم

عمو عباس جوجه درست می کند 

وخيلي وقت نشستيم وبازي كرديم و بعد خوابيديم صبح يه جاهاي ديگه اي رفتيم وپياده روي كرديم وبا ماشين هم دور زديم و دست مي زديم و مي خنديدم خلاصه ناهار هم دوباره جوجه كباب درست كرديم وخورديم ووقتي وقتمان تمام شد سوئيت را تحويل داديم وبه حركت كرديم در راه از مزرعه ها خيار وگوجه ولوبيا واز يه جاي ديگه هلو خريديم وبه گلپايگان رسيديم پدرم گلپايگان را خيلي دوست دارد چون پدرش كه بابا بزرگم بوده وحالا شهيد شده اهل همين شهر بود در اين شهر خوش آب وهوا به يك پارك رفتيم وپدرم از يك مغازه بستني فروشي معروف بستي مغز دار گرفت وخورديم وبعد به بازار گلپايگان رفتيم وتا ساعت ده شب در بازار خريد مي كرديم البته من ديگه به بابا مهدي گير ندادم چون بنده خدا خيلي براي من زحمت كشيده بود بعد سوار ماشين شديم تا به كاشان بيائيم يه دفعه بوي كباب شنيدم به بابا گفتم گشنمه بابا هم براي بقيه ماشينها بوق زد تا كنار بايستند وبراي من وپارسا كباب بگيرد كه يه دفعه عمو عباس گفت ما هم آدميم وكباب گلپايگان را مي خوريم آخه كباب گلپايگان خيلي معروف است خلاصه همه كباب خورديم وحركت كرديم من كه خوابم گرفته بود صندلي عقب كه عين تخت درست شده بود با داداش كيارش خوابيديم . صبح كه بلند شدم ديدم روي تخت خوابم بودم .

                                                                                  بهراد

                                                           تابستان ۹۲

برويد از اونا بپرسين كه شنيده ها رو ديدن...

سلام اقای ستاری
تقریبا 7 الی 8 روز از عملیات والفجر هشت می گذشت که در منطقه
اروندکنار آبادان براثر بمب باران آلوده به مواد شیمیایی شدم ، از انجا ما را به بیمارستان صحرایی حضرت زهرا (س) وسپس به پایگاه گلف اهواز اعزام کردند
اکثر مصدومین را برای اعزام به تهران همان جا بستری میکردند.
درانجا صحنه های دلخراش زیادی دیده می شد
چه بسیارعزیزانی که پوست بدنشان می ریخت وبدنشان صورتی رنگ شده بود
چه بسیار عزیزانی که خودرا به شدت می خاراندند.
چه بسیار عزیزانی که چشمانشان ورم کرده وقرمز شده بود.
چه بسیارعزیزانی که دید خودرا ازدست داده بودند.
چه بسیار عزیزانی که از درون شیمیایی شده بودند وپی درپی سرفه میکردند.
پس از چند روز ما را ازانجا به تهران اعزام کردند.
بعضی ازمجروحین را که حالشان خیلی بد بود به کشورهای آلمان ، فرانسه،
انگلیس و..... اعزام میکردند
این کشورها بااینکه می دیدند چه بر سر انسانها می آیدخود تولید کننده همین مواد شیمیایی بودند.

آقای ستاری
مدتی است که جریانات شیمیایی را دروبلاگ خود می گذارید ، شایدبعضی ها
بی تفاوت از کنار آن رد شوند
اما من روی ان کلیک می کنم وهمه را می خوانم .
از اطلاع رسانی شما تشکر میکنم.
یک روز در پاسگاه زید عراق مورد اصابت هشت ترکش خمپاره قرار گرفتم
که پنج ترکش ان هنوز در بدنم هست .
اما زجر بسیار سختی را که از مواد شیمیایی کشیدم از ترکشها نکشیدم.

دکتر خلیل رفاهی:

روزگاری که درقم طلبه بودم بعلت جوانی و خامی و بی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که درقم باشد و روحانی باشد انسان ارزشمندی است .

اما وقتی در دوره ای که دانشگاه تهران بودم با شخصیت های با فضیلت روبرو شدم فهمیدم که در خارج از قم و در اشخاص غیرروحانی هم اشخاص ارزشمند وجود دارند اما باز شیعه بودن را شرط اصلی میدانستم.
بعد با سفر به کشورهای عربی متوجه شدم که بین سایر فرق اسلامی هم انسان ارزشمند یافت میشود .


پس از سفر به اروپا به این نکته واقف شدم که در بین سایر مردم موحد نیز انسان ارزشمند وجود دارد.
پس از آن در سفر ژاپن حادثه ای برایم رخ داد که برایم معلوم شد به معنی حقیقی فضیلت و انسانیت زبان و مکان و نژاد و مذهب و رنگ نمیشناسد. زیرا در پایان سفر آمریکا و هنگ کنگ وارد ژاپن شدم، موقع بازیهای المپیک بود که در ژاپن برگزار میشد و برایشان من که با لباس روحانی بودم جالب بود و از من عکس و فیلم میگرفتند و .....


برای غذا به رستوران بسیار بزرگ و شلوغی رفتم و بعد چندین ساعت به جاهای دیگری رفتم ناگهان یادم امد که ساکم را که تمام زندگیم داخل آن بود را در آن رستوران جا گذاشته ام .
سراسیمه رفتم و با کمال ناباوری دیدم ساکم همانجا است و پیرمردی کنار آن نشسته است.
او گفت :
وقتی دیدم ساکت را فراموش کردی با این که وقت دندان پزشکی داشتم ماندم تا بر گردی و وقتی از او تشکر کردم و گفتم خدا به شما اجر خواهد داد و او در جواب گفت : "من به خدا اعتقاد ندارم من به انسانیت معتقدم ."
http://iusnews.ir/?pageid=188367&printable=enabled

حوض قدیمی خانه ی ما




از همان ابتدا همین شکلی بوده

اولا یه تغار لب چاه بود
که لوله اش در پاشور سر بر می آورد
با سطل لاستیکی که هنوز لاشه اش موجود است
و با چرخ چوبی دستی
که هنوز لاشه اش موجود است
از چاه آب می کشیدیم
توی تغار خالی می کردیم
و این طوری حوض پر میشد
تابسونا توش آب مینشستیم.
بره ها را توش می شستیم.
زمستونا آبش یخ می بست.
گاهی نازک
گاهی ضخیم
خیلی آبشو خالی کردم
دیواره هایش را سیم کشیدم
گاهی مدتهای زیادی با یه تیکه شیلنگ برای نفس کشیدن
زیر آب می موندم
دور این حوض و باغچه ها
سه چرخه سواری کرده ام
بعدها دو چرخه سواری
خیلی دنبال هم دویده ایم
توی اطاق تابسونی به دنیا اومدم
عمه ام میگه
دو ماه بعد از احمد
تو همون اطاق مادرم رفت...
هندونه ها را اول توی همین حوض مینداختیم
رو همین حوض تخت میذاشتیم
می خوابیدیم
و هندونه می خوردیم
....
عکس:مسعود

از گفت و گوی امروز با پدر (اصلاح شد.)

آحسن صابری ( مرحوم آقا حسن صابری ) مشهور به آحسن بابا عبدل ( بابا عبدالله پدر آقا حسن ) در خانه ی صابریها که حالا آقای محمد صابری در آن ساکن است.( روبروی خانه ی خدمتی ها و در قدیم دربی در کوچه ی دراز نداشت.) با همسرش مرحومه کشور خانم و پسران و دخترانش زندگی می کرد.

کشور خانم دختر بابا رضا با مادر علی مرشد خواهر بودند .یعنی آقای مرشد پسرخاله ی صابریهاست.

بابا رضا چند پسر داشته بنامهای آقامحمود و آقانصرالله و بابا عباس و شغل او هم شعربافی بوده و حاجی غلامرضا ستاری مدتی شاگرد او بوده است.

مرحوم قدرت الله بابایی نوه ی بابا رضا و فرزند آقا محمود بود و مشهور به قدرته ی آمحمود.

آهدایت برادر آحسن صابری بود.مرحوم آقا هدایت دو پسر به نامهای محمد و احمد دارد .دامادهایش مرحوم قدرت الله بابایی و آقای جواد حسن زاده و مرحوم رحمت الله شاهمیرزایی هستند.

پدر در کودکی شاگرد شعربافی آحسن صابری بوده است و بین خانه ی صابریها و کارگاه که در انتهای کوچه و پشت خانه ی سه کنج بود در رفت و آمد بود.ماسوره خالی به خانه میبرد و ماسوره ی پر به کارگاه.

کارگاه 6 دستگاه داشته و او برای هر دستگاه صنار دستمزد می گرفته.

دو صنار یک عباسی بوده و یک ریال 5 عباسی.

عباسی به این دلیل عباسی نام داشته که در زمان شاه عباس رایج گشته بوده است.

وقتی پدر به دبستان می رفته پدربزرگ روزی 10 شاهی به او میداده است.

مرحوم آقا رضا صابری همکلاس پدر بوده و به منزل او می آمده و با هم به مدرسه می رفته اند.دیگر همکلاسان او مهدی محمودیان فرزند ملا حبیب -رحمت مقنی -حسین و حسن بیضایی و توکلی بوده اند.

سال 1310 در 6 سالگی به خانه ای که اکنون در آن سکونت دارد نقل مکان نموده اند . از خانه ی قربانها.روبروی همین خانه.

من هم حافظه ام کم شده .فکر کنم قبلا هم مطلبی در این زمینه نوشته بودم.

نامزد اولين دوره شوراي شهر

اصل‏ هفتم قانون اساسي: طبق‏ دستور قرآن‏ کریم‏: "و امرهم‏ شوری‏ بینهم‏" و "شاورهم‏ فی‏ الامر" شوراها، مجلس‏ شورای‏ اسلامی‏، شورای‏ استان‏، شهرستان‏، شهر، محل‏، بخش‏، روستا و نظایر اینها از ارکان‏ تصمیم‏ گیری‏ و اداره‏ امور کشورند. موارد، طرزتشکیل‏ و حدود اختیارات‏ و وظایف‏ شوراها را این‏ قانون‏ و قوانین‏ ناشی‏ از آن‏معین‏ می‏ کند.اصل یکصدم: برای‏ پیشبرد سریع برنامه‏ های‏ اجتماعی‏، اقتصادی‏، عمرانی‏،
بهداشتی‏، فرهنگی‏، آموزشی‏ و سایر امور رفاهی‏ از طریق‏ همکاری‏ مردم‏ با توجه‏
به‏ مقتضیات‏ محلی‏، اداره‏ امور هر روستا، بخش‏، شهر، شهرستان‏ یا استان‏ با
نظارت‏ شورایی‏ به‏ نام‏ شورای‏ ده‏، بخش‏، شهر، شهرستان‏ یا استان‏ صورت‏ می‏
گیرد که‏ اعضاءی‏ آن‏ را مردم‏ همان‏ محل‏ انتخاب‏ می‏ کنند. شرایط انتخاب‏
کنندگان‏ و انتخاب‏ شوندگان‏ و حدود وظایف‏ و اختیارات‏ و نحوه‏ انتخاب‏ و نظارت‏
شوراهای‏ مذکور و سلسله‏ مراتب‏ آنها را که‏ باید با رعایت‏ اصول‏ وحدت‏ ملی‏ و
تمامیت‏ ارضی‏ و نظام‏ جمهوری‏ اسلامی‏ و تابعیت‏ حکومت‏ مرکزی‏ باشد قانون‏ معین‏
می‏ کند.

با اینکه اوایل پیروزی انقلاب شور و شوق فراوانی برای به مرحله اجرا در آوردن اصل شوراهای اسلامی شهر و روستا وجود داشت اما امکان تحقق این وعده میسر نشد تا اینکه در هفتم اسفند ۱۳۷۷ مردم با حضور ۲۴ میلیونی خود در اولین دوره انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا که توسط دولت اصلاح‌طلب محمد خاتمی برگزار شد، شورای شهر و روستا را در جمهوری اسلامی ایران بنا نهادند.

سال 77 من زاهدان بودم .فكر كردم كه مردم شناختي از شوراها ندارند و دوره ي اصلاحات است و نكند كسي نامزد نشود و در من حسي شبيه وجوب انجام يك عمل خير به وجود آمد و مداركم را جور كردم و رفتم فرمانداري ثبت نام كردم ولي اصلا تبليغ نكردم و به هيچكس هم نگفتم كه به من راي بدهيد.هزينه ي من كپي ها و عكسهايي بود كه به فرمانداري تحويل دادم .فكر كنم 156 نفر به من راي دادند كه براي من به اندازه ي 156 ميليون نفر ارزش داشت.خبر نداشتم كه پدرم هم در آران و بيدگل نامزد شده است كه هنوز هم عكسهايش بالاي سر درب خانه اش نصب است و چندروز پيش كه پستويش را مرتب ميكردم چندتايش هم آنجا بود .عكسهاي تبليغاتي دوست عزيزم آقاي حيدرعلي عنايتي هم بود.


 

مرحوم سید احمد بنی هاشمی

در شهر  آران و بیدگل انسانهای زیادی آمدند و رفتند ولی دلیل بعضی از رفتنها در هاله ای از ابهام مانده و همچنان اندوهش در درون ما باقیست.مثل رفتن سید احمد و یا فرزند زنده یاد آقامحمد شریفی.

چطور ممکن است انسان بر اثر تشنگی زیاد و خوردن آب بسیار فوت نماید؟

و یا جوانی گم شود؟

این رفتنها خیلی غمگنانه تر از آن رفتنیست که از خانه و یا از بیمارستان با دلیل معلوم روی میدهد.

با تشکر از آقای مهندس بنی هاشمی که عکس عمویشان را در معرض دید گذاشته و یاد او را گرامی داشتند من فکر میکنم هر یک از آشنایان و دوستانی که خاطراتی از ایشان دارند در اختیار وبلاگ نویسان بگذارند و دوستان بروند نزد بزرگترها و از جزئیات وضعیت جسمانی سید احمد در دو روز آخر عمرشان یعنی 15 و 16 و ...خرداد سال 42 بپرسند و یادداشت بردارند.روح سید احمد و روح جامعه خواهان روشن شدن این روزهاست.

روانش شاد .یادش گرامی.


خاطره اي از آقاي دكتر حسين غزنوي


يادم مي آيد سال 1364 مرد جواني به مطب مراجعه كرد. كمي هم عصباني بود. 13 دفترچه بيمه با خودش همراه داشت! و مي خواست كه بدون رعايت نوبت، براي همه ويزيت بگيرد. 40 مريض هم در نوبت بودند! به آرامي به او گفتم: فعلاً 3 مريض تان را مي بينم. بقيه اش را هم فردا بيا. هنوز اين حرفم تمام نشده بود كه ناگهان، آن چنان با مشت بر روي ميز شيشه اي كوبيد كه تمام دست راستش، به خاطر شكسته شدن شيشه ميز غرق در خون شد. بلافاصله از همسرم خواستم كه ماشين را روشن كند. به سرعت او را به بيمارستان نقوي رسانديم. 28 بخيه خورد. دكتر فيلسوفي خيلي كمك كرد. فقط 4 شيشه خون به او تزريق كرديم. باور كنيد هر شب به او سر مي زدم و نيازهايش را برآورده مي ساختم. حتي نهادهاي انتظامي مي خواستند كه مسأله را پيگيري كنم. ولي اصولاً چنين فردي نبوده و نيستم. خلاصه از سال 1364 تاكنون، سالي چند بار به مطبم مي آيد. اول هم دست و رويم را مي بوسد و .... به هر حال، نمي توان با بي حوصلگي و نامهرباني با مردم رفتار كرد.
http://anw.ir/Internal_Newsletter/Print_item.asp?ID=1333

گفت و گو با دكتر محمود فيلسوفي همكلاسي سهراب

حدود ده يا پانزده سال يكديگر را نديديم ،
 آن زمان سهراب به سفرهاي متعدد خارج از ايران رفته بود و من هم مشغول مطالعه و تحصيل در يكي از كشورهاي خارجي بودم.
بعد از برگشتن در يكي از بيمارستان هاي كاشان كار مي كردم و بعد از ظهرها در مطب.
من آن وقت جراح منحصر به فرد كاشان بودم و هميشه قبل از رسيدن به مطب ، مريض هاي زيادي خارج از آن در كوچه به انتظار مي ايستادند.
 يك روز كه از بيمارستان باز مي گشتم ، از ابتداي كوچه عده اي را ديدم كه ايستاده اند و يك جوان ريشو كه صورتش غرق در خون است ميان آنهاست و همه منتظر رسيدن من بودند.
با عجله وارد شدم و او را روي تخت معاينه خواباندم و به سراغ گاز و پنس و مواد ضد عفوني كننده رفتم تا محل پارگي را پاك كنم و ميزان جراحت را تشخيص دهم ، نگاهش كردم ،
خدايا سهراب بود بعد از پانزده سال با آن سر و وضع خوني و صورت ريش دار، شناختمش! نامش را صدا زدم . او هم در همان حال مرا شناخت و يكديگر را در آغوش كشيديم و بوسيديم. اصلا انتظار چنين لحظه اي را نداشتم كه بعد از اين همه سال ، رفيق روزهاي كودكي را اين گونه و در چيني شرايطي ببينم. بوسيدمش ، صورت من هم خوني و كثيف شده بود.
اطرافيان و مريضان از ديدن اين صحنه هم متعجب شده بودند و هم شگفت زده و دائم از هم مي پرسيدند كه او كيست ؟

و اين گونه بعد از پانزده سال ، پاي سهراب در حين بازي واليبال به سنگ مي خورد و پيشاني اش مجروح مي شود و به مطب من مي آيد و به اين ترتيب يكديگر را پيدا كرديم.
سهراب قصدش اين بود كه به تهران بازگردد، اما پس از اينكه فهميد من و دكتر مديحي در كاشان هستيم از من خواست خانه اي برايش دست و پا كنم تا او نيز همان جا در كاشان پيش ما بماند.

بيدارشهر:مطب دكتر فيلسوفي در كوچه ي بن بست روبروي بيمارستان نقوي بود كه هنوز هم آن خانه وجود دارد و من هم يكبار كه پايم شكسته بود به همين مطب برده شدم و پس از كمكهاي اوليه مرا به بيمارستان متيني بردند و در آنجا توسط دكتر فيلسوفي پايم گچ گرفته شد.
http://www.sohrabsepehri.com/others.asp?status=detail&ID=25

خاطرات یک شهروند افغانستانی 4

يك روزكه هوس کرده بودم کاندوم بخرم ، درپی آن بودم که ازکجا بخرم تا احساس شرمندگی كمتري كنم . با همین فکردواخانه های شهررا دید میزدم تا یک نفر هالو و بیخیال ، یا به قول هراتی ها "پخمه " تری را پیدا کنم که چندان ازشنیدن کلمه کاندم دچارخیالات نشده فکرش خراب  نشود . با همین حال وحس ، به دواخانه ی چشمم گیرکرد که دخترک کوچکی درسنین بین ده تا 12 ساله ، پشت پيشخوان دواخانه ایستاده بود مشتری راه می انداخت . با این تفکرکه این دخترک نه کاندوم را ديده ، نه می فهمد استفاده ی آن برای چی است ونه فکرش خراب میشود ،وارد دواخانه شدم .این را هم پیش خود گفتم که می روم بسته کاندم را نشانش ميدهم ومی گویم ؛ "يك بسته ازآن بده" . با همین فکروخیال داخل رفتم . پشت ویترین هرچی دید زدم کاندم را ندیدم که نشانش بدهم بلاخره مجبورشده گفتم ؛ يك بسته كاندوم بده . دخترك نگاهي توام با لبخند به سروپایم كرد وگفت : ازكدام مدل ؟

فکرکردم منظورمرا نفهمیده ، گفتم مگه کاندم مدل مدل داره ؟ گفت: آره ديگه ، بزرگ، كوچك ، خارجي افغاني ؟ درهمان حال دوسه بسته کاندم را گذاشت روی میزکه انتخاب کنم . درآخریک بسته را جداگانه گذاشت وگفت اینهم با طعم میوه ي ...

درحاليكه دهانم بازازتعجب به دخترك نگاه مي كردم دردلم گفتم : خرخودتي ( منظورم خودم بودم ) .

2

یک روزحدود ساعت یک بجه بعد ازظهررفتم به دواخانه گفتم یک بسته کاندم بده . فروشنده که مردی بود با افکارمریض ، با یک نگاه بسیارمشکوک ، ضمن اینکه کاندم را کوبید روی میز، گفت ؛ د ای سرچاشت کاندم را میخواهی چی کار؟

خاطرات یک شهروند افغانستانی 3

وقتي كودك بودم ، هزارتای این وسیله را ما ازسوداگران دوره گرد درده مان دانه يك قران ، يك روپه مي خريديم ، باد می کردیم ودورخانه می چرخیدم تا اینکه ترقی پاره میشد ، نه کسی ازدیدنش خجالت می کشید، نه به یاد عمل شرم آوری میفتاد ونه حتی کسی می فهمید چی است . حتي بزرگترا هم نمي فهميد ند ، چرا كه ده ما هم يك دهي بود شبيه به دهاتي كه درشعرهاي سهراب مي توان نظيرآنرا بسيارپيدا كرد. آن موقع نامش "پوقانه"  بود حالا شده "کاندوم".

حالا موضوع بحث ، تهيه ويا خريد كاندوم است . شاید شما هم مثل اینجانب ، اولا ضرورت به تهیه یک عدد کاندوم پیدا کرده باشید ، ثانیا شاید درخريد وتهيه ي كاندوم دچارشرمندگي ازفروشنده شده باشید . اگرنشده باشید احتمالا خيلي به گفته ي مردم كابل آدمي "چشم سفيدي" هستید . به این خاطر، شاید كوشش کنید اين وسيله حياتي را ازكسي بخرید كه لااقل سابقه آشنايي با شمارا نداشته باشد وکاملا بیگانه باشما باشد .

همه ی آنچه که دربالا ذکرش رفت مقدمه چینی برای آن بود که یکی دوخاطره کوتاه درباب کاندم براي تان تعريف کنم . مثل خیلی ازمصاحبه های تلویزونی که درآخرازآدم میخواهند یک خاطره تعریف کنند ، احتمالا شما هم توقع دارید دراین مورد یک خاطره تعریف کنم ، این هم خاطره .

خاطرات یک شهروند افغانستانی 2


اين مقدمه را گفتم كه بگويم شايد بيشترمردم ازخريد بعضي چيزها که برای استفاده های ویژه است ، دچارشرمندگی شوند . مثل خريد - گلاب به روي تان-  "کاندوم" . همينطوردراين رديف مي توانيم ازچند وسيله ديگرمثل نواربهداشتی زنانه ، موی بر، حتی تیغ وازاین قبیل چیزها ي شرم آور، نام برد . اين وسايل درعين ضرورت ، شرم آور است . خواستن وخريدن آن مايه حُجب وحيا مي شود . البته این وسایل به  خودی خود شرم آورنیست ،بلکه بسته به نوع استفاده ی که دارند ، درارتباط به اعضا وجوارح دیگرمایه ی شرمندگی می شود . واضح است كه وقتي نام بردن ازیک وسيله درجمع شرمندگي ايجاد كند ، استفاده ازآنها درحضورجمع غيرممكن است .

تا همین چند سال پیش ، شخصا كه عمري را درجامعه سپري كرده بودم نه درآسیاب ، ازچيزي به نام " کاندوم" هیچ تصویری درذهن نداشتم . وقتي مي گويم چند سال پيش ، همين چهاريا پنج سال پيش است . بحث درمورد كاندوم را زياد مي شنيدم ، ولي هيچ تصويرذهني خاصی ازآن نداشتم . اگرهم تصويرذهني گنگ داشتم ، یک چیزی درذهنم میامد که کلا قابل توصیف نیست .

خلاصه بگويم ؛ درذهنم هرگزخطورنمي كرد كه كاندوم همان "پوقانه" سابق باشد. به همین خاطر، وقتی برای اولین دفعه کاندوم را با چشم سردیدم تعجب کردم . با يك حس وحالي خاص ولحن موزون وناباورانه یي ، با خودم گفتم : اینکه همان "پوقانه"  است !!!. ازآن لحظه ابهت كاندم کاملا ازچشمم افتاد، شد يك نوع بازيچه  كه زن وشوهري را به بازي مي گيرد .


خاطرات یک شهروند افغانستانی 1

خاطرات یک شهروند افغانستانی 1

آدم وقتی درکشوری مثل افغانستان زندگی کند، گاهي ازنام بردن بعضي چيزها درجمع خجالت مي كشد ، گاهي ازاستفاده بعضي چيزها درجمع مي شرمد وگاهي ازخریدن بعضی چیزها می شرمد . البته ماهيت اين شرم نسبت به ماهيت بعضي شرمنده گي هاي ديگرفرق مي كند . مثلا اگريك نفرمتهم به دزدي شود يك نوع شرمندگي دارد واگر خداي ناكرده درجمع بادي ازكسي  صادرگردد  يك نوعي ديگرمي شرمد واگرگلاب به روی تان صورت همسرش را ببوسد وکسی اورا ببیند نوع شرمندگی کاملا فرق می کند .

این احساس شرمندگی بیشتربرمی گردد به فرهنگ اجتماعی ، تربیت خانواگی ، قیودات دینی مذهبی ونوع بارآمدن ما . مثلا دربعضی  خانواده ها نام بردن ازابزارآلات جنسی زیرناف یک عمل زشت وخلاف ادب می باشد ، ولی دربعضی خانواده ها نام بردن ازآن آلات ،خصوصا درحین جنگ وعصبانیت ویا حتی درحین گفتگوهای شدید برای کوبیدن وشکست طرف مقابل ، کاربرد ابزاری دارد. رعایت این مسائل ، به عنوان حفظ آداب معاشرت ، عفت کلام ویا احترام به ارزش ها به حساب می آید . گرچند که بسته به انسان ها موارد رعایت این ارزش ها فرق می کند وبیشترآدم ها ، ظاهرقضیه را حفظ می کنند . مثلا یک زمانی ما درده مان یک ملایی داشتیم که مسیربین ده خود ش را که خانه اش بود ومحل وظیفه اش درده ما را، با خرمیامد ومی رفت . وی ازآنجا که تلاش می کرد پابندی به آداب معاشرت داشته باشد وقتی می خواست ازخریاد کند ، نمی گفت "خر"، بلکه باکمی تمانینه ولحن خاصی ، ابتدا خطاب به مخاطب ، کلمه " گلاب به رویتان " را می آورد ، بعد میگفت : "گوش دراز" یا میگفت "چهارپا " ودرمجالس معتبرترمی گفت "مرکب ". همه ی اهالی ده می دانستند که منظورملا همان "خر" است که  ایشان روزچهاردفعه سوارش می شود ولی به خاطرحفظ عفت کلام وبه جا آوردن ادب، ازبه کاربردن نام آن زبان بسته یعنی کلمه " خر" خود داری می کرد . همین آدم درموقعش که میشد ، خصوصا وقتی اطفال بدبخت را کف پایی میزد، به قول معروف ؛ آدم را ازدهن سگ مینداخت ازماتحت اش بیرون میکرد ." بچه خر"، "اولاد سگ" و"شیرخرخورده" ازمعمول ترین کلماتی بود که نثاراطفال می کرد .

خاطرات آقای محسن معتمدی


در حقیقت ما منزل شخصی نداشتیم و سر حموم زندگی می کردیم .

سرحموم تشکیل شده بود ازدو حمام یکی مردانه و یکی زنانه و  یک اتاق بزرگ خشت گلی و یک اتاق کوچک خشتی که اشپز خانه بود که به آن گفته می شد  اتاقه ی سیاه از بس در و دیوار و سقفش سیاه بود و یک حصار که دوتا درخت انجیر و یک درخت انار داخلش بود و کنار حصارمکانی بود که دوتا چاه عمیق اب  در آن بودکه به آنجا می گفتند پا چاه و یک محوطه بزرگی که به آن می گفتیم خرابه و محل نگهداری گاو و..بود و

مکانی دیگر که محل گرم کردن اب و حمام بودکه به آن می گفتند پاتون حمام و جایی دیگر که محل ذخیره آب گرم و آب سرد بود ( منبع آب) .

پشبون حموم تشکیل شده بود از دود کشهای حمام و هواکش ها و سقف های گنبدی شکل حمام.


http://negofteh.persianblog.ir/




شبی از شبهاي سال 1351بود

آن شب ما هم متوجه دردهای ناگهانی مادر می شدیم ولی  از همه جا بی خبر ....

پدر دو پاره خشت به اتاق آورد و گوشه ای گذاشت

برادر و خواهرم خوابشان برد

ولی من خوابم نمی برد

پدر دو تا پاره خشت را به پشت دار قالی برد

مادرم حالتی زار داشت و نالان بود

پدر زیر کتفش را گرفت و به آن گوشه اطاق برد که خشت ها را گذاشته بود...

 با آن زن قابله به خانه برگشت

بعد از مدتی  با کماشدون آب گرم و یک تشت در اتاق را زد.

سرم را از لحاف بیرون آوردم و به آن زن گفتم مادر چشه دوسّی؟

دوسّی با توپ و تشر و تندی، نهیبی به من زد و گفت: بخواب پسره ی بی حیا! ...... الآن

پدرتو صدامیزنم بیاد ببردت تو حیاط!

منم از ترس پدر و سرمای پشت در اطاق دوباره خودم را بخواب زدم و چند لحظه بعد اولین

گریه برادرم احمد را شنیدم ....

حالا دیگه ما سه برادر و یک خواهر بودیم!

براي خواندن داستان كامل روي كلمه ي زير كليك كنيد:
قابله !

خانه ي شادروان وصاف/عکس:زحمت آقای حسین بیدگلی




طرح خانه ي وصاف با بسياري از خانه هاي آران و بيدگل فرق دارد.در عكس پاييني دالان ورودي و در عكس بالايي اطاقكي كه روي سقف آن دالان قرار دارد ديده ميشود .پنجره شايد بعدا تعبیه شده است.اگر پله هم داشته باشد قابل استفاده میباشد.من از کودکی پستو و دولاب و بالاخانه و خلوته در این خانه ها را دوست داشته ام.جاهایی برای قایم شدن در بازیهای کودکانه یا مکانی برای مطالعه و احساس استقلال وقتی بزرگتر شدم.

اینا پسندید شاه

( رضا در سال 1319 درروستای شمس آباد حومه ی نوش آباد از توابع آران و بیدگل چشم به جهان گشود . کودکی او درهاله ای از فقر و تنگدستی سپری شد .رضا ، پدررا در امرار معاش خانواده یاری و درکار نخ ریسی ، دروچینی و خوشه جمع کنی به مادر کمک می کرد )

این عکسی که می بینین با بودن خودش پیش شباهنگ انداخته بود ، اوایل بازار کاشو ، خودش بوده انداخته ، کوچکتر از من بود . ۴۸ ساله حالا دگه .

یه ماه عید رفته اومده بود دیدنایی .

رضا با شیخی دم میداد ،

بش گفتم ببی رضا من انقد مصیبت دیدم دگه این حرفا را با من نزن ، می گف :

من در کاخ شاه وایسیدم اگه دیدی کاخ شاه خبریه بدون منا کشتن .

گاهی وقتا میومد ،

۲۰ ماه خدمت کرد .

۴تا ورقه حاجی آقای جعفر براش گرفت ،

یه ورقه دگه باید می گرف سربازیش تموم بشه .

داوطلبونه ۳۰ نفر رفتن ،

قسمت این شد ، اینا پسندید شاه ،

بش گفته بود خدمتت که تموم شد استخدامت می کنم وایسی .

چه میدونست ایجور میشه . ۴ ماه دگه خدمت داشت ، ایبود که کشته شد .

24 ساعت میومد دیدنایی اینجا . از دوتا مادر بودیم ، شاه که برعلیه ملاها و خمینی (ره) بود اینم از ملا ها طرفداری میکرد و رد شاه گذاش.

شاه گفته بود چرا کشتینش؟ میخواسم حرف ازش بکشم . . . اینا همه مقدر لااله الا اللهه.

درس می خوند ،

چن وقتی کاشو نشسه بود بش می گفتم :رضا زن بگیر .

میگف : تا این مادر پیرم هس بذار من همدمش باشم .

می رف زیارت نزدیک دروازه لتحر ، شبا درس و قرآن میخون .

روزا هم چپی "شش پود "و "دو پود " می باف . سینه بند چرمی می بست و کار میکر.

یه دسمال ۴ قلمبکی برای من بافته بود ، برام آور ، من گفتم :نمیخوام.

رفتم حسینیه و به علم بسّم...

با تشکر از حجت الله خدمتی نژاد

گپی کوتاه با خواهر یک شهید

آقای محمد بیدگلی بیدگلی و یکی از خاطراتش

سالهای قبل از انقلاب که تلویزیون و وسایل کنونی نبود ، مردم برای سرگرمی خود به بازی روی می آوردند و اکثر بازیها دسته جمعی بود. مثلاً عده ای بازی گوی گرفتنی می کردند، عده ای بازی هفت سنگ، عده ای بازی تاویزی و عده ای بازی تیله یا بازی زل که هر کدام از بازیها احتیاج به توضیحات خاص خود را دارد.

مکانی که جوانان و بزرگسالان بازی می کردند پشت آبادی بود که به آنجا می گفتند پُشتا.

بعضی وقتها عده ای در آن دور دستها بازی قمار می کردند. برای همین خاطر هفته ای یکبار نیروهای پاسگاه ژاندارمری (که ما به آنها می گفتیم امنیه) برای متفرق کردن آنها به بیابانهای اطراف سری می زدند. به محض آمدن امنیه هرکس مشغول هر بازی بود فرار می کرد. حتی رهگذرها و کشاورزها نیز فرار می کردند.


یک روز بعد از ظهر که هر کسی مشغول بازی خودش بود ناگهان جیپ ژاندارمری آمد و یک مامور از آن پیاده شد و یک نفر با صدای بلند گفت: امنیه!

در یک لحظه همه با صدای بلند گفتند: امنیه امنیه و همه پا به فرار گذاشتند. من که کودکی بودم و برای پیدا کردن اسباب بازی به آنجاها رفته بودم تا در زباله هایی که پولدارها در اطراف آبادی می ریختند اسباب بازی پیدا کنم، تا دیدم همه فرار می کنند من هم فرار کردم و مسافت زیادی را دویدم و خود را بر روی تپه ای از ریگ رساندم و ایستادم تا خستگی در کنم. دیدم جمعیت زیادی در حال فرارند.

پیرمردی که از صحرا بر می گشت تا دید همه فرار می کنند کوله پشتی خود را گذاشت و او نیز فرار کرد. من پشت سر خود را دیدم و دیدم که آن مامور در حال برگشتن است ولی جمعیت هم چنان در حال فرار هستند. من با صدای بلند گفتم: برگشت!

و سپس همه جمعیت گفتند برگشت برگشت!

مامور با جمعیت چند قدم فاصله گرفته بود و داشت بر می گشت و همه جمعیت پشت سر او برگشتند که ناگهان دو مرتبه دنبال مردم گذاشت و دوباره جمعیت شروع به فرار کردند. مامور چند قدمی بیشتر نیامد و سپس برگشت و سوار جیپش شد و رفت و خاطرات زمان شاه در ذهن ما که آن روزها بچه بودیم ماند.

بعدها پس از پیروزی انقلاب فهمیدیم در زمان شاه در چه ترس و خفقانی به سر می بردیم که بعضی مواقع صدها نفر از ترس یک مامور که حتی بچه محل خودشان بود فرار می کردند.

http://bidgoly45.blogsky.com/  وبلاگ آقای محمد بیدگلی بیدگلی

http://sobahi.blogfa.com/post-714.aspx

تیم والیبال باغ محمد اباد آران


نشسته ردیف جلو با زیرپوش سفید :دکتر فرهادی داماد دایی جواد اینجانب.

ایستاده با پیراهن راه راه : استاد خبازی دبیر و استاد ریاضی

پشت سر دکتر فرهادی : آقای فروغیان باجناق آقای حسن فاضل ( برادرزن عمو اسفندیار)

ایستاده و کت روی شانه : آقای شکیب برادر خانم حاجی عزت خاکی پسر خاله ی اینجانب.

نشسته دو دست به زانو : آقای شریف خواهرزاده ی حاجی محمود فرزانگان باجناق اینجانب.

منبع

پرویز از گذشته ها می گوید.

روحش شاد
فتح الله حدود دو سال ازمن بزرگتر بود ولی در دوره ای ، بیشتربا هم مانوس و همبازی بودیم.

و آن برمیگردد به زمانیکه مادرشان که نان آورخانه بود ، چرخ خیاطی خریده و برای راه اندازی و چگونگی نحوه ي برش و دوخت لباس  ، بیشتر از قبل بدیدن مادر من می آمد.

در آنزمان من تازه به کلاس دوم رفته بودم و از درست کردن کاردستی عاجز بودم .

کاردستی عمدتا عبارت بود از ساختن میز و صندلی و غیره با استفاده از تخته و سریشم و میخ و تنها موردی بود که والدین من ، نه میتوانستند و نه حوصله اش را داشتند که به من کمک کنند .در اینجا او خیلی عالی و بموقع به یاری من میامد.

خدا بیامرزدش.

با تشكر از پرويز براي شناسايي دانش آموزان (پست قبلي)



نشسته نفراول ازسمت راست محمدمصباحی

ایستاده محمدصدر(من باابوالقاسم همشاگردی بودم ولی این بیشترشبیه محمداست).


سلیمان برجیس



سلیمان برجیس فردی بود که بطور سنتی به طبابت در کاشان اشتغال داشت.. چهار سال بعد از قتل احمد کسروی، جمعي که از او بعنوان مبلغ بهایی نام می‌بردند، دستور قتل سلیمان برجیس را هم می‌گیرند و در تاریخ ۱۴ بهمن ۱۳۲۸، وی را در خانه‌ای در شهر کاشان بقتل می‌رسانند.

فریدون باز هم محبت نمود و ما را خوشحال کرد.

ایستاده از سمت راست:

احتمالا فرزند آقای تبارک- شادروان تبارک مسئول بهداشت مدرسه -آقای پورابراهیمی ( پورابراهیم)- شادروان محمود صدر

نشسته : از سمت راست: احتمالا آقای عباس مستوری - آقای طبیب زاده شادروان جواد صدر - شادروان مصباحی

مکان : انتهای شمالغربی دبستان صباحی

هلند جايي كه گاوها شناسنامه دارند.


یکی از همکاران پاره وقتم در شرکت، صاحب مزرعه ی بزرگی با حدود 80 گاو بود. وقتی شنیدم که چنین مزرعه ای داره، بهش گفتم دوست دارم یک مزرعه ی هلندی رو از نزدیک ببینم. با روی باز برای یک روز شنبه ای دعوتم کرد تا مزرعه ش رو بهم نشون بده.

ساعت 2 بعد از ظهر شنبه بود که راهی مزرعه ی همکارم آقای پیت شدم. هوا خنک و در عین حال آفتابی بود. یکساعتی طول کشید تا با دوچرخه به مزرعه ش رسیدم. آقای پیت با لباس کار آبی تیره  به همراه سگ پاکوتاش به استقبالم اومدند، هیچ وقت تو این لباس ندیده بودمش. همیشه کت و شلوار شیک و اتوکرده با کراوات می پوشید. سگش هم حسابی شیطون بود و همش دلش  بازی می خواست. هی می دوید و انتظار داشت دنبالش کنی، زبانش را نمی فهمیدم... آقای پیت ازم خواست تا همراهش به سیلوی گاو های بالغ بروم تا بتواند قبل از اینکه جاهای مختلف گاوداریش را بهم نشان دهد، غذای گاوهای این قسمت را داده باشد. من کنار در سیلو منتظر ایستادم تا غذای گاوهای گرسنه اش را بدهد و بعد توضیح در مورد مزرعه اش را شروع کند. غذای مخصوص رو که ترکیبی از ذرت و کاه چرخ شده بعلاوه ی مقداری ویتامین و پروتئین بود، با فرغون حمل می کرد و سهم هر گاو را جلوی جایگاهش می ریخت. یک ربعی طول کشید، وقتی غذای گاوها را داد، تور مزرعه گردی را باهم شروع کردیم.

اول گاوهای تازه متولدش را که 3 تا بودند، نشانم داد. گاوهای سیاه و سفید که خیلی هم تمیز بودند. حدودا 10 روزه بودند. بخاطر مراقبت های ویژه ای که احتیاج داشتند، جداگانه در اتاق مخصوصی نگه داری می شدند. 

بعد از این بچه گاوها نوبت سیلوی گاوهای باردار بود. گاوهای باردار را جداگانه نگهداری می کرد چون رژیم غذایی و حرکتی متفاوتی نسبت به گاوهای معمولی داشتند. گاوهای غول پیکری بودند. صداهای بلندی داشتند.

روی گوش هر کدام از گاوها شماره ی مخصوصی نوشته شده روی چرم، منگنه شده بود. که تمام اطلاعات شناسنامه ای گاو توسط شماره ی مذکور در دیتابیس گاوهای نژاد هلندی نگه داری می شد. اطلاعاتی مثل شماره ی پدر و مادر گاو، محل تولد، محل نگهداری و وضعیت واکسنها و سلامتی اش.

می گفت، گاودارها باید تولد نوزادان گاوهایشان را با تلفن به مرکز دیتا بیس گاوها اطلاع دهند و بعد از چند روز شناسنامه ی گاوشان را دریافت کنند...

در سیلوی گاوهای باردار بودیم که دختر 13 ساله ی آقای پیت با دوچرخه از راه رسید. دختر بچه ای خجالتی  با موهای قهوه ای روشن و صورت کک مکی که آدم رو یاد آنت می نداخت. سلام کرد و چند کلمه به هلندی با پدرش اختلاط کرد و به سمت خانه شان که در گوشه ی مزرعه بود رفت.

از سیلوی باردارها که در آمدیم سر راهمان به تپه ی پوشیده شده با خاکی اشاره کرد و گفت این تپه، انبار غذایی زمستانی گاوهاست. زیر پوشش خاکی تپه، پوشش پلاستیکی ای هم بود که مانع نفوذ آب باران به ذخیره ی غذایی گاوها می شد.

بعد از آن سراغ سیلوی گاوهای بالغ که غذایشان را خورده بودند رفتیم. نرده ی آهنی سیلو را باز کرد و گاوها را به سمت مزرعه هدایت کرد تا هوایی بخورند و از علفهای مزرعه هم همچنین.

یکساعتی بود که داخل مزرعه می گشتیم. آقای پیت می خواست کمی استراحت کند. مرا به خوردن قهوه با تارت میوه ای که خانمش با آغوز گاوهای مزرعه شان درست کرده بود دعوت کرد. عصرانه ی فوق العاده ای بود...

جمعه بیست و هفتم آذر 1388

http://mosaferholand.blogfa.com/8809.aspx

درس و ورزش و خاطره

http://saznegar.mihanblog.com/
نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ:21 دی 91-13:51


خاطره ای دیگر از پرویز پس از دیدن عکس معلم هایش و....

در رابطه با دبستان صباحی,عکس پدربزرگ ( مرحوم غلامرضا ستاری )را که دیدم ,یادخاطره ای افتادم.
ایشان گهگاهی سری به ملکش میزد,از درب مدرسه که وارد میشد باصدای بم و بلند و خاصی که داشت مرحوم تبارک مستخدم مدرسه را صدا میکرد.

تبارک هم بمحض شنیدن صدای ایشان به استقبالشان رفته و با هم به قسمتهای مختلف مدرسه سرکشی میکردند.

گاهی وقتها هم ایراداتی میگرفت و نارضایتی اش را اعلام میکرد تبارک هم باخوشروئی می پذیرفت یا پاسخ میداد.
بعد از رفتن ایشان نحوه ی صدا زدن پدربزرگ را آقامحمدمصباحی همشاگردی من که بچه ی شیطونی هم بود زنگ تفریح جلو من تقلید میکرد ( ادای ایشانرا درمیآورد) و من بدلیل اینکه ایشان پسر معلم مدرسه ی ما بود نمیتوانستم هیچ عکس العملی نشان دهم ولی خداوکیلی این کار را قشنگ انجام میداد خیلی دوست دارم ایندفعه که دیدمش از ایشان تقاضاکنم یاد آن دوران را زنده نماید.
توضیح اینکه در آنزمانها مرحوم جواد صدر مدیر و مرحوم مصباحی معلم کلاس ششم و آقای طبیب زاده معلم کلاس پنجم و آقای مستوری معلم کلاس چهارم و مرحوم محمود صدر معلم کلاس اول و دوم بود .

بعد از آقای صدر آقای مصباحی مدیرشدند قبل از آقای صدر مرحوم مهرآبادی مدیربودند......

بیدار شهر : من که به کلاس اول رفتم هنوز مرحوم مصباحی مدیر بودند.که بعدا مرحوم مهرآبادی ( مجددا ) و عمرانی مدیر شدند.من حدود 8 سال از پرویز کوچکتر هستم.

باز هم لطف فریدون .

ایستاده از راست:شادروان علی مصباحی-طبیب زاده-عباس مستوری-شادروان محمودصدر -ناشناس

نشسته از راست :پورابراهیمی- شادروان جواد صدر-احتمالا شادروان سید جواد بنی طبا

مکان : معلوم نیست.

دوباره محبت فريدون( با توضیحات جدید)

دبستان صباحي -- از سمت راست شادروان علي مصباحي- عباس مستوری-طبيب زاده-شادروان جواد صدر - پورابراهیمی-شادروان محمود صدر

خاطره اي از برادرم پرويز: آقای عباس مستوری معلم موردعلاقه خیلی دانش آموزان آنزمان بود کشتی گیر بود والیبال هم خوب بازی میکرد به ورزش وموسیقی علاقه داشت زنگهای ورزش به همه فرصت هنر نمایی میداد.


ح.ت اصرار دارد که:...شخص در ميان شادروان اخوين صدر جناب آقاي محمد منصوري است.


پرویز ستاری:این عکس مربوط است به دبستان صباحی-حدود35-36.من از1334تا1339محصل این مدرسه بودم .دراین دوره آقای محمد منصوری درآنجانبودند.شاید در سال 1335 هنوزشاغل هم نشده باشد.


فریدون :

لازم به توضیح است نظر به اینکه بنده از نزدیک آقای منصوری را خوب می شناسم  فکر کنم ایشان آقای محمد منصوری است البته این حدس من است وامکان اشتباه هست چون پرویز خان بهتر از من می دانند و در ان فضا بودند در این مورد خود اقای منصوری باید نظر بدهند که من پیگیری می کنم.


ناصر کنعانی در آستانه هفتاد ویک سالگی است:از زمان کودکی اش ودرس خواندنش ابتدا دراتاق های  شاهزاده هادی وسپس  در دبستان صباحی بیدگل  در محل فعلی میدان محقق ؛از معلمانش مرحوم صدر ؛مرحوم آقاعلی مصباحی؛ آقای مستوری ازکاشان گفت. .http://aib1963.blogfa.com/post/39


و این اسامی از گفتگوهای گذشته با برادرم پرویز:

احمد مطمئن- عباس مستوری- طبیب زاده - تولیت - مسچیان-زیلوچی-علی اخباری-ریاحی-معزی-پور ابراهیمی-معارفی-حسین صفار -پاکدامن-احمد قدمگاهی-منوچهر عمرانی


با یادی از شادروان غلامرضا ستاری سازنده و مالک دبستان صباحی


با سلام
اکبر آقا عکسها را نشان آقای (حسن) بنی طبا دادم
گفتند :با احتمال قوی نفر دوم از چپ  آقای پور ابراهیم پدر خانم دکتر پور ابراهیم متخصص قلب هستند.
پیروز باشید


پسرهايي با لنگ های قرمز

در صورتی که نوزاد پسر بود.  عملیات ختنه اولین زجری ودردی بود که نوزاد باید در این دنیا متحمل شود. ختنه توسط دلاک ها انجام می شد که ابزار آن شامل یک گیره و یک عددتیغ بود (در حد یک جراحی عمومی ساده).

در بیدگل استاد علی اکبر از محله سلمقان دلاک حرفه ای بود که اکثر ختنه ها را انجام می داد وکارش حرف نداشت و شاید بیش از 80 درصد پسرها توسط او ختنه شده اند.فکر می کنم استاد حمزالله هم این کار را انجام می داد.

در گذشته بعضی خانواده ها ختنه پسر خود را تا سن 10 -12 سالگی به تاخیر می انداختند. در نتیجه در این سن پسرها را در فصل تابستان زمان تعطیلی مدارس ختنه می کردند . مشاهده تعدای پسر بزرگ که لنگ های قرمز بسته بودند ودر کوچه ها جولان می دادند تعجبی نداشت. در مراسم ختنه نیزجمعی از فامیل نوزاد از هر دو طرف حضور داشتند و پس انجام موفقیت آمیز ختنه شیرینی توزیع می شد.

كامل در :http://mohajer-bidgoli.blogfa.com/

http://mohajer-bidgoli.blogfa.com/

تلویزیون در اول انقلاب

تلویزیون که به تصمیم شورای موسس آن از شب ۲۲ بهمن ۵۷ به عنوان تصویر انقلاب نامیده شد، ساعت ۱۴ بعدازظهر با آرم دو شیر با دو گل در دست شیر‌ها و سرود ملی آغاز بکار کرد. سپس علی حسینی، گوینده تلویزیون و سخنگوی شورای موسس، پیروزی ملت و باز پس گرفتن سازمان را اعلام کرد. در پی آن اطلاعیه امام خمینی به وسیله یکی از علما قرائت شد و پس از آن پیام‌های گروه‌های مختلف قرائت شد. در لحظات آغازین شروع به کار تلویزیون انقلاب، رضایی بزرگ پدر چهار مجاهد شهید پیام جداگانه‌ای فرستاد. دکتر سنجابی، رهبر جبهه ملی نیز پیامی‌ داد و در آن پیروزی ملت را تبریک گفت. در حدود ساعت هشت و نیم نیز مهندس بازرگان، نخست‌وزیر با حضور در تلویزیون یک پیام تلویزیونی برای مردم ایران فرستاد. لحظاتی پیش از پیام تلویزیونی بازرگان، پیام امام خمینی برای دومین بار از تلویزیون پخش شده بود.

علی حسینی اکنون گوینده ی رادیو فرداست.

http://tarikhirani.ir/fa/files/10/bodyView/91/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88.%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86.%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87.%D8%A8%D9%87.%D8%AA%D8%B5%D8%B1%D9%81.%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%88%D9%86.%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%D8%9F.html

احداث حمام در روستای الزگ


خاطرات جهاد سازندگی -2- شرکت درپروژه های جهاد کاشان و تجربه استفاده از حمام خزینه ای

نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 18:16  توسط سید علیرضا بنی هاشمی

روی عبارت /دست که آمد/کلیک چپ

خاطرات جهاد سازندگی-1- تاسیس جهاد سازندگی و معرفی جهاد کاشان