من در خانه ی پدربزرگ شما و در خانه ی خودمان همسال پسر نداشتم که با هم بازی کنیم.ولی در خانه ی روبرو ماشاالله لطف آبادی و جمشید مشهودی و علی اکبر مروانی همسالان من بودند که گاهی همبازی می شدیم.پدربزرگ شما و برادرهایش موقّر و آرام و کم حرف بودند.مادر بزرگت مرحومه بیگم که خواهر مرحوم داش رضا حسن زاده بود مثل برادرش انسانی جدی و سخت کوش بود .من کمتر لبخند بر لب آنها دیدم.خانواده ی لطف آبادیها همسایه های بسیار خوب و بی آزاری  بودند.در خانه تنور داشتند و گاو و الاغ.بوی خوش نان و صدای حیوانات برای ما بچه ها خوشایند بود.ما در خانه مرغ و خروس و گوسفند نگهداری می کردیم ولی هیچگاه گاو و الاغ قدم به خانه ی ما نگذاشتند.لطف آبادیها قالی هم می بافتند.من هیچوقت روی تخته ی قالی آنها نرفتم.من به یاد ندارم که با وجود ارتباط دو خانه با هم یکی از بچه های لطف آبادی حتی یک لحظه قدم به خانه ی ما گذاشته باشند .با وجود آنکه دختر عموهای من با دخترهای لطف آبادی هم سن و سال بودند.