عکس از :آقای محسن سلطان محمدی

*****







دوستی می گفت:
ماه قبل برای شرکت در عزای عزیزی در کلیسایی در تبریز شرکت کرده بودم کلیسایی مرتب و منظم و عزادارانی به مراتب منظم تر و بهتر .
...............
من مسلمان برایم حال و احوال این کلیسا تازگی داشت از هر نظر .با این که ساختمان قدیمی بود ولی تمیزی و سلیقه در ان غوغا می کرد. صندلی ها مرتب .
بوی خوش در سالن و آرامشی عجیب .
دعا ها با آرامش خوانده شد که البته چون به زبان ارمنی بود من نفهمیدم ولی در گوشه ی چشم حضار نم اشکی دیده می شد به یاد ان متوفی نه زار و شیونی و نه ندبه ای .
نه این که متوفی را دوست نداشتند .
بلکه همچون زندگی آرام و شاد متوفی در جمع خانواده ،مرگ نابهنگام او را
مشیت خداوندی دانسته و به آرامی پذیرفته بودند .
حتی به گفته ی نزدیکان او چون از مرگ قریب الوقوع او اطلاع داشتند ماه آخر زندگیش را با او به مسافرتی طولانی رفته بودند .
به جای این که ماه آخر زندگیش را به جزع و فزع و گریه و زاری گذرانده باشند.
با بدرقه ای شیرین او را تا دروازه ی مرگ همراهی کرده بودند .
و حالا هر کس به دنبال زندگی عادی خود می رفت تا چه وقت نوبت خودش برسد .
در کلیسا چند صلیب وجود داشت بر در و دیوار .یکی از صلیب ها بزرگتر از بقیه بود و به نظر خیلی قدیمی می امد .
چوب های روغن کاری شده و کنده کاری شده .
که چند پارچه و چیز هایی فلزی به آن آویزان بود .و چه زیبا!
http://bachesaremahaleh.blogfa.com/post/89