مِهرنوشت




هشتاد و هشت بار زندگی در نساقده ، شمردن چندین  و چند باره سکه های پول   و حساب با چرتکه  و  نوشتن با سیاق ، چشیدن  چندین باره مزه انجیرهای باغ پدری و زیباتر از همه سرایش چکامه ای با جان و دل برای نشاندن لبخند بر لب های یخ بسته مردم روزگار.

ستاری ، هشتاد و هشتمین سال زندگی اش را در خانه ای می گذراند که هرچند بارها نوسازی شده اما همچنان خود را در هیات خانه ای با زمان پر رونق گذشته خود نشان می دهد .

دالان خانه ، اتاق های شمالی و جنوبی حوض آب با ماهی های قرمز رقصان، درخت های انجیر، تخت های چوبی روی درگاهی سرداب ، دیوارهای بلند تن داده به آفتاب ، یک صندلی راحتی  با دیدگاهی بر هزاران یاد و یاد و یاد.

  یاد هیاهوها و رفت و آمد های پر رونق کسب و کار  ، باد همه کسانی که به جای آن ها ،اینک  اندوهی تلخ  نشسته است و هم یاد عزیز شعر و طنز و فکاهی و دوستانی که هر از چند گاه به دیدار او رفته اند.

دیوارهای اتاق با روزنامه ها و فرتورهای در زمان چرخیده ، آشنا و نا آشنا و شماری از سپاس نامه ها ، تاقچه ها با شاهنامه و گلستان و بوستان.

و در کنار دست، شیدا خودکار و دفتر ، دخل سکه های پول و چرتکه جا مانده از زمان مباشری پدر.

استاد ، کم سخن تر از همیشه ، اما با چکامه های شاد و برق نگاهی شادتر.

دوشنبه  هفدهم تیرماه

مهندس مسعود فرزانگان بیدگلی

افتتاح وبلاگ

اعلامیه

وبلاگی به نام شیدا را معرفی میکنم که در آن برخی از اشعار پدر را گذاشته ام.چون خط پدر را نمی توانم به تنهایی بخوانم و کلا مشکل است و اینکه پدر بخواند و من بنویسم از حوصله ی من و ایشان خارج است از دوستانی که رونوشتی از اشعار ایشان دارند تقاضا میکنم در بخش نظران وبلاگ ایشان تایپ نمایند تا در اسرع وقت به وبلاگ منتقل گردد.این کار شما به حفظ آثار ایشان کمک خواهد نمود و از هم اکنون تشکر می نمایم.

http://alisattarii.blogfa.com/

جلد دوم کتاب نصفهان، منتشر شد.

بالاخره، سرانجام، در نهایت، فاینالی، عاقبت، آخرالامر، پس از کش و قوس های فراوان، کتاب نصفهان دو منتشر شد! دومین کتاب طنزآوران اصفهان که باز هم به کوشش مهدی تمیزی به طبع رسیده است، حاوی آثار طنز 42 تن از طنزآوران مطرح استان اصفهان است.
باسامی طنزپردازان حاضر در جلد دوم «نصفهان»،به ترتیب چیدمان کتاب:

در جلد دوم کتاب «نصفهان»، آثار چهل و دو طنزپرداز استان اصفهان را خواهید خواند. مسن ترین این جمع، علی ستاری (شیدا) متولد هزار و سیصد و چهار از شهرستان آران و بیدگل و جوان ترین ایشان، عماد رجایی متولد هزار و سیصد و شصت و چهار از اصفهان است | اسامی طنزپردازان: محمود سلطانی (آذین)، سید محمد نحوی، سید علی اصغر صائم کاشانی، عباس گلکار، علی ستاری (شیدا)، عباسعلی ذوالفقاری، محمد منانی (منان)، مرتضی مشتاقی، سید امین تویسرکانی، عبدالعلی صادقی، حمید وطن خواه، جواد جهان آرایی، شهاب تشکری آرانی، زهرا دری (پاییز)، محمدرضا محمدی جرقویه، سعید بیابانکی، نعمت الله طالبی، حسن امامی، جواد زهتاب، محسن سلطانی، شهرام جوادی نژاد، یوسف خوش نظر، بهروز مرادی آرانی، محمدحسین صفاریان، عماد رجایی، حامد بذرافکن، علی اسدی، محمد بکرانی، دریا قدرتی پور، لیلا شکوه فر، وحید شریفی، مصطفی ستاریان، رضا احسان پور و مهدی تمیزی | همچنین یادی شده است از طنزپردازان فقید: علامه جلال الدین همایی (سنا)، سید مجتبی کیوان (کیوان)، قاسم سیاره (آشفته)، بهرام سیاره (پریش)، احمدرضا غفورزاده (طلایی)، محمدعلی مکرم، سید جعفر موسوی (خاکشیر) و اکبر جمشیدی

http://mahditamizi.blogfa.com/post-76.aspx

پدر/امروز

امشب شیدا گریست...

امشب هم نگاه با شیدا فیلم سینمایی "رستم و سهراب" محصول 1971 ( و یا 1967) بوریس کیمیاگرف را میدیدم که در قسمتهایی شیدا با صدای بلند گریست و من هم با دیدن او همین جور.

بوریس کیمیاگرف کارگردان مشهور تاجیکستان شوروی پیشین چهار فیلم بر پایهٔ شاهنامهٔ فردوسی در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی ساخته است. این فیلم‌ها عبارت اند از:"پرچم کاوهٔ آهنگر" (۱۹۶۱)، "داستان رستم" (۱۹۷۱)، "رستم و سهراب" (۱۹۷۱) و "داستان سیاوش" (۱۹۷۶).

همچنین ویشرام بدکار (Vishram Bedekar) کارگردان هندی در سال ۱۹۶۳ فیلم "رستم سهراب" را از روی شاهنامهٔ فردوسی ساخته است.

با تشکر از آقای رسولزاده


پدر و استاد صائم

به مناسبت میلاد رسول اکرم (ص)

جهان روشن شد از میلاد احمد

قدم در ملک هستی زد محمد

ز بطن آمنه طفلی جدا شد

که بوالقاسم محمد مصطفی شد

که ماهی بهتر از ماه ربیع است

مقامش ارجمند و بس رفیع است

به روز هفدهم زین ماه پیروز

بر آمد شمعی و شد عالم افروز

مبارک باد این روز دل افروز

که باشد بهتر از ایام نوروز

محمد خاتم پیغمبران است

یگانه منجی روشن روان است

ابوالقاسم سزاوار نبوت

محمد سرور و سالار امت

بشر را از جهالت وا رهانید

به اوج عزت وشوکت رسانید

بیا ساقی شرابم ده ز کوثر

به یمن مقدم آن ماه انور

بیا مطرب بزن چنگ دلاویز

سرودی سرکن و شوری بر انگیز

که تا شیدا ز غم آزاد گردد 

در اینروز خجسته شاد گردد

 

سروده علی ستاری-شیدا

ترافیک/شیدا

کنون ای خردمند مردِکهن/// سرایم برایت زشهری سخن

زشهری که در دوره ای شیک بود/// ولی مشکلِ آن ترافیک بود

ز تهران که دیدم در این سال سی /// زپیکان وبنز وشورلت بسی

خیابان زماشین بُد انباشته /// تو گویی خداوند،اُتُل کاشته

همه شهر تهران پراز دود بود /// هوا قیر گون ومه آلود بود

خیابان آباد گردد خراب /// زدود موتور،وز ایاب وذهاب

همان دود اشگت روان می کند /// تو را کور یا ناتوان می کند

خوش آن روزگاری که ماشین نبود /// ترافیک این شهر سنگین نبود

سوار یکی کرّه خر می شدیم /// سر صبح از خانه در می شدیم

همه کوچه ها خلوت وبا صفا /// فروزنده خورشید، اندر سما

نه یک پاسبان در سر چار راه /// که چپ چپ نماید به بنده نگاه

نه قرمز چراغی که در پشت آن /// گرفتار گردم به روز وشبان

خوش وخرّم وشاد وخندان بُدم /// نه فکر جریمه نه زندان بُدم

بدانید نقلیّه آدم کش است /// هرآنکس که ماشین ندارد خوش است

به شیدا فرستم هزاران درود /// که هرگز خریدار ماشین نبود

اشعار موجود شیدا

نام 

اولين مصرع

آران و بيدگل در آينه شعر  

ز بـيــــــد و زگــل گــويــم اكـنـون سخـن  

بت عيار

گـفــتـمــش مـنــتـــظــــرم اي بـــت عـــيـار بــيـا

بحر طويل زندگي

زندگي رنج و عذابست و ز بنياد خرابست و

بمناسبت روز معلم

بـــدون قــــدر مـعـــلـم اي مـحـــصـل     

به استقبال غزل حافظ 

گفـتـم غـم تـو دارم گـفـتا غـمـت سرآيــد    

به مناسبت فرا رسيدن دهه مباركه فجر

دهــــــه فــــجـــر انـــقـــــــلاب آمـــــــد      

بياد شاعر معاصر استاد نظام وفا  

ســخـــن از نـــظـــام وفـــا ســـركـــنــم  

پند و اندرز

وقت آن است عزيزم

تجليل از معلم

 ز آموزگاران سخن سرکنم

ترجيع بند  دست و پا كوچولو 

خـواهـم كـه فـــداي خــم ابــروي تـــو گردم 

ترجيع بند بهاريه

بـهـار آمـد كـه بـستان شد پر از گل   

ترجيــع بنــد گراني

گــرانـــي درد بـي درمـــــان گـرانــي 

تقديم به انجمن محترم ادبی سخن کاشان

انجمنی هست به نام سخن

تولد

به مهدی عطا کرده پروردگار

صـبـاحـــي بیدگلی

كـــنـون از صـبـاحـــي سـخـــن ســركـــنــم  

درباره حكيم ابوالقاسم فردوسي

ز فـردوسـي اكـنـون سـخـن سـر كـــنـم   

دندان مصنوعي

سـالهـــا مـــن درد دنـــــدان داشـــــتــــم

دو بيتي هاي پيوسته در مورد قمصر

  خوشــا قمـصر كه سـر سـبزســت و خــرم 

دو بيتي هاي طنز

 دو تـا ياري گرفـتم در جـواني   

ژاله بارد ز آسمان همرنگ خون

  اي امــــــام راحــــــــل اي روح خــــــــــــــدا   

عيد سعيد غدير خم

  روز عــيـــد غـديـــر و خـــرّم روز 

غزل

دنـيـا اگـر بــه كـام تــو شـد  شـد ، نـشـد نــــشــــد  

 از زبان پري

  گفت بـايـد يـار مـن گـردي پـري گـفتــم بچشم

گراني

بـگـذار تـا بــگــريم از دسـت اين گراني  

گراني

انـار و سـيـب و زردآلو گـرانه  

گراني

 ديــدي آخــر كـــه گــرانــــي دل آزار چــــه كــــرد  

 http://bidarshahr.blogfa.com/cat-35.aspx

برین طفل زیبا هزار آفرین

جدید ترین شعر شیدا که به مناسبت تولد گل پسری به نام پارسا سروده است .

به مهدی عطا کرده پروردگار

یکی کودکی سیم تن ، گلعذار

که دلخواه وزیبا و کاکل زریست

به چهره به سان بت آذریست

نهاده پدر، پارسا نام او

چو سرو سهی نازک ، اندام او

ندیده کسی کودکی اینچنین

نه در ملک ایران ، نه در خاک چین

پدر گیرد او را چو جان در برش

زند بوسه بر چهره اش مادرش

امید است این کودک شیرخوار

شود پهلوانی در این روزگار

شود همسر دختر پادشا

خردمند و دانا و کشور گشا

بماند دو صد سال با فر و جاه

ابا حشمت و شوکت و دستگاه

شنیدم ز شیدا که گفت این چنین

برین طفل زیبا هزار آفرین

 

 

بت عيار

  گـفــتـمــش مـنــتـــظــــرم اي بـــت عـــيـار بــيـا*** تــو مـسـيـحــا نـــفــســي بــــر سـر بـــيــمـار بيا
بـيـش از ايـن نـاز نـكـن سـفره ی دل بـاز نــكـــن
***گــلــه آغــــاز نـــكن بــــــي قــر و اطـــــوار بـــــيا
 صـبــر كــردم بــه فــــراقـــت بــه امـيــد ديــدار
*** صــبرم از حــد گــــذرد ســــبـــز نــــمــكـــدار بـيـا
شـب سـحـر گـشـتـه و چـشـمـم بـه در و بيدارم
*** بـلـكـه خـــوابــم كــنـي اي بــره ی  پـــــروار بـــيــا بـهـره پـول در ايـن مـلـك صـــدي پـنـجـاه است ***اي كـــه خــــر پــولــي و صـــراف و ربـا خـوار بيـا جـيـبـت ار هـســت پـر از اسـكـن پانصد تومني *** هــر چــــه خــــواهـــــي بخـــري جـــانــب بازار بيـا
 گـــر پـريـــشــانـي و بـد بـخـت ، مهيا شده است
*** مـــرده شــــوي و كـــفــن ،اي مـرد گـــرفــتار بـيا وركـه حـق گـوي و نـصـحـيـت گـر و بـاوجداني*** هــمـچـو حلاج كــشـــندت بــــه ســـــر دار بـــيــا
 شـــهــر تـاريـخي كــاشــان بـه خـدا ديدني است
*** هـر طــرف مـنــظـــــره اي هــسـت پــديـــدار بــيــا
 بـهـر ديــدار چـنـيــن شــهــر پـر از خـاطـره ها  
*** گــــر نــــتـرســــي ز كـــك و عـــقرب جـرار بـيـا
فـكـر مــنــزل نــكـن و غـــصـه بـيـهوده مخور
*** مــيـزبـان تــــو شــــود اكـــبــر فـــخــــار بـــيـا
شعر خود عرضه كند شاعر « شيدا » همه روز
***  گـر كـــوپـن داري و هـــســتـيــش خريدار بيا  

ترجيع بند دست و پا كوچولو

  خـواهـم كـه فـــداي خــم ابــروي تـــو گردم*** قــربــان قــــد سـرو و مــــه  روي تـــو گردم
سرگـشتــه ی آن نـرگــس جــادوي تـــو گـردم
  *** آشــفــتـه تــر از ســلـسـلـه مـوي تـو گردم
 اي دس كوچولو ، پا كوچولو زلفت تـو مشتم
*** عــاشـــق شــــده ام  نـــمـيـشـه  كــــه كـشتم
 كــاش آنـكه بـيـايــي بـه بـرم اي بــت دلجو 
*** آمـــاده كــــنـــم شــام تـو بـا كـتـلـت و كـوكو
 خـوشــحـال شـوم هـي بـزنم پشتـك و وارو 
*** ايــن بـيـت بـــخـــوانـــم ز بـراي  تـو پـريـرو
 اي دس كوچولو، پا كوچولو زلفت تو مشتم
*** عاشق شــــده ام نــمــيــشـه  كـــه كــشتـــم
 از بـهـر تـفــرج بــرمـــت شـهـر صــفـاهـان 
***  زآنـجـا طـرف يـزد و به كرمان و به ماهان
 از قـم بـــخـرم بـهـر تـو يـك قوطي سوهان   
*** عـطــر گــل سـرخــت دهـم از قمصر كاشان
 اي دس كوچولو ، پا كوچولو زلفت تو مشتم
*** عــاشــــق شــــــده ام نـــمـــيـشه  كـه كشـتم
بـنـشســتـن و خــنـديــدن بــا تــــو مــزه دارد
*** گــل گـــفـتـــن و گــل چـيـدن بـا تو مزه دارد
لـعــل لـب هـمـچـون عـسـل تـو مــــــزه دارد
*** چــون شـهــد لـبــت طــمع خوش خربزه دارد
 اي دس كوچولو ، پا كوچولو زلفت تو مـشتم
*** عـاشــق شـــده ام نــمـيـشـــه  كــــه كـــشــتم
 در پـــاســخ مـن گــفـت دلارام فــــسـونـــــگر
*** اي شــاعـر « شـيـداي » سـخـندان و هنرور
 اشـــعــار فـكـاهــي شـمـا هــمـه مـــزه دارد 
*** هـر چـيـز كـه از دل بـبـرد غــم، مـــــزه دارد
 اي دس كوچولو ، پا كوچولو زلفت تو مـشتم
***عـاشـق شـده ام نـمـيـــشــــه  كــــه كـــشـــتم 

غزل از زبان پري

 گفت بـايـد يـار مـن گـردي پـري گـفتــم بچشم ***  دلـبـر و دلـــدار مـــن گــردي پـــري گـفتم بچشم

گفت عاقل شو مكن افسونگري گفتم بچشم ***  دســـت بــردار از لجاج و خود سري گفتم بچشم

گفت با من مهربان و يكدل و يـكرنـگ باش  *** تـا خـــرم بـهـرت يـكـي انـگـشــــتري گفتم بچشم

گفت حاضر كـن ز بهرم صبحدم چاي و شكر  *** خــامــه و شــيــر و عـسـل بـا بربري گفتم بچشم

گفت زشت است بي حجاب اندر خيابان ‌آمدن *** يــا كـه كـن چــادر به سر يا روسري گفتم بچشم

گفت شـيـدا را نصـيحت كن نگويد زين سپس *** شـــر و ورّ و يــــــاوه و دري وري گــفـتـم بچشم

گفت گــوئيـدش بگـويد شــعـرهاي  دلـپــسـند  *** هــمـچــو شــعـــر عـنـصري يا انوري گفتم بچشم

گفت تـــا دروازه دولـت هـمـرهي كن بنده را *** بـعــد از آن مـــن مـيــروم آهـنــگري گفتم بچشم

در دم بـازار مـســگرهـا مـرا بوسيد و گفت *** زيـــن وري رفــتــم بـرو تـو زونوري گفتم بچشم

 

غزل دنـيـا


دنـيـا اگـر بــه كـام تــو شـد  شـد ، نـشـد نــــشــــد*** وفــــق مـــــــراد و رام تـــــــــــــو شد شد ، نشد نشد
 آن آهـــوي رمـــيــده بــــه صــحـراي بـيـكران
*** روزي اســـــــــيــــــــر دام تــــو شـد شـد ، نـشـد نـشد
 وان طـائـــر خـجـسـتـه كــه نـــامـــش بود هما 
*** پــريـــــر زان بـــــه بــــــــام تــــو شـد شـد ، نشد نشد
 زان بـاده دو سـالـه كـه چـون آب زندگي است
*** يـــك جــــرعــــه اش بــه جـام تـو شد شد ، نشد نشد
 ماهي و مرغ و سوپ و فسنجان و آش كشك  
*** آمــــاده بــــهـــــر شـــــام تــــو شــد شـد ،  نـشـد نـشـد رفـــتــي اگــــر بــــه مـــنــزل يــــاران گه نهار  ***   شـــيـــريــــن پــــلـــو طـــعـــام تـو شـد شد ، نشد نشد شــيــدا سـخـنــوري و سخن سنج و طنز گوي ***   تــــجـــلـــيــــلــــي از مــقـــام تــو شـد شـد ،  نشد نشد   

عيد سعيد غدير خم

  روز عــيـــد غـديـــر و خـــرّم روز               روز عــيــدي كــه بــهـتـر از نـــوروز

روز فـرخـنـدگـي و عــز و جــــلال               روز دوري ز كـفـر و شـرك و ضـلال

جشن و آذين بكوي و بازار اسـت               بـلـبـــل آوازه خــوان بــه گـلزار است

مـرتــضــي جــانــشيـــن احـمد شد               وارث ســـنــــت مــــحــــمــــد شــــــــد

گـفــت انـــدر غــــديــــر پـيغـمـــبـر              كــه بـــود بــــعــد مــن عــلـــي رهـبــر

امــتـي را كــه بـــــوده ام ســـرور              بـعـد از ايــن رهــنــمــــــاي او  حـيــدر

هـســت عــالـــم عـلـي بـامـرقـضا               شـــــد ولايـــت بـــنــــام او امـــضـــــا

هـر چـه فـرمـــان دهــد بـجـا آريد               روي بــــر درگــــــه خــــــدا آريــــــــد

هــمـه بـاشـيـد خـواسـتـار عــلــي               حــامـــي و غـــمــگــسار و يـار علي

چــون عــلـــي پيـشـواي امـت شد               مـــجــــري ســـيـــره نــبــــوت شـــــد

شــيـعــيـان عــيـدتــان مـبارك باد               يـــادتـــــان  ايــــــزد تــــبــــارك بـــاد

جــاودان بـــاد خــــانـــدان عـــلـي               جــان شـــيــــدا فـــــداي جــــان عـلي

 

ترجيع بند بهاريه

  بـهـار آمـد كـه بـستان شد پر از گل            بــشـاخ گـــل ســرايــــد نـغـمـه بلبل

خوشا دشت و چمن گلزار و كهسار           خــوشــا آلالـــه و نـسـرين و سـنـبل

بــهــار خـرم اسـت و جــشن نوروز

مــبــارك بــاد نـــوروز دل افـــــروز

دي و بــهـمن گـذشت و فـرودين شد           هــوائـي جـانـفـزاي و دل نـشين  شد

نــه ســرمـا ونـه گـرمـــــاي دل آزار           هـــمـه عــالــم بـهـشـت عـنبرين شد

بــهـار خـرم اســت و جـشــن نوروز

مــبـــارك بـــاد نـــــوروز دل افـروز

 چه خوش باشد دراين فصل بهاران            تـفـرج كـــردن انــــدر سـبـزه زاران

بــرون كـــردن غـــم ديـريـنــه از دل            نــمـودن سـيري اندر چشمه ساران

بـــهـــار خــرم اسـت و جشن نوروز

مـبــــارك بــاد نـــوروز دل افــــروز

الا اي مـــرد دانـــــــاي هــــنـــــــرور          كـه هـم بـا ذوقـي و هـم صـاحـب زر

اگـــردر كـــيـــســـه ی خود سكه داري          بـــده عـــيـدي بـه شـيــداي سـخــنور  

بـــهـــار خــرم اسـت و جشن نوروز

مـبــــارك بــاد نـــوروز دل افــــروز


دهه فجر

 قرار دل دهــــــه ی فــــجـــر انـــقـــــــلاب آمـــــــد*** بــــخــت پـــيـــروز بـــا شــتــــاب آمـــــد

شـــب هجـــران گـــذشـت و روز آمـــد *** مــاه بـــهـــمــــن چــه دل فـــروز آمـــــد

در زمــــســـتان بـــهـار آمـــده اســــت *** گـــل و ســـنـــبل بـــه بــار آمــده اســـت

يـــار انـــــدر كــــــنـار آمـــــده اســــت*** دل مــــــارا قــــــــرار آمـــــده اســـــــت

رهـــــــبــــر انــــــقـــلاب بـــــاز آمــــد*** از ســــفر مـــــرد چــــــاره ســـاز آمــــد

پـــرچـــم ديـــن بـــه اهــــتـــزاز آمــــد*** قــائــــد قــــدوه ، ســـــر فــــراز آمــــــد

ماه بــهمن چــو مــاه خـــرداد اســـــت ***  هـــمه جـــــا خـــرم اســـت و آباد اسـت

هر طـرف جشن و شاديسـت و سـرور  *** در ديــــوار غــــــرق ، انـــــــدر نــــــور

آن امـــــــــــام هــــــــمــــام  از ره داد   *** بــــنـــد از پــــــاي مـــلتــــي بـــگشــــاد

چـــون بـــراهيــم بــت شــكن ، رهـبر *** بــــــت و بــــتخـــانــــه كــرد زير و زبـر

گشـــت اســــلام زنـــــده بــــار دگــــــر  *** بـــا شــــكوه و جــــلال و شــوكت و فر

كــنـــده شـد  بيــخ ظلـم  و فتــنه و شر  *** نـــيســـت از ظــــــالمـــان نــشـان و اثر

گــفـت « شــــيدا‌»   بـــملــــت ايــــران ***  كـــاي دلــــيـران و زاده شــــيـــــران !

عــيدتــان ، جشـــنتـــان مــبارك بــــاد  *** يـــــارتــــــان ايـــــزد تــــبــــارك بـــــاد

 دو بيتي هاي طنز

دو تـا ياري گرفـتم در جـواني -- يكي چاق و يكي هم استخواني

بقــربان ســر چــاق مامانـــي-- نـديدم خـــيري از آن استخواني

* * * * *

روز عيد است بيا يادم كن-- از غم و رنج تو آزادم كن

نقل و آجيـل بريز در جـيبم-- عيديـم سـكه بده شادم كن

* * * * *

روز عيد است بيا دلبر من -- گل من سـنبل مـن در بر مـن

بغلم گير و دو تا بوسم كن-- پا مكش بهر خدا از سر من

* * * * *

روز عيد است خوش و خرم باش-- قر بـــده رقــص بكن بي غم بـاش

قــر بــده تــا كمرت حـــال آيــــد-- قـــرتي و بي خـــبر از عــالم بــاش

* * * * *

روز عيد  است بده بوسه از آن لعل لبت-- كـــه بلـــب آمـــده جـــان در طــــلبـــــت

گر دهــي بــوســه شــوم مـــن راضــــي  --  ورنــــه گويـــم گــــه بــگــــور پــــدرت

* * * * *

روز عيـد اسـت همه خنده كنيد-- هـر كجـا هسـت هويـج رنـده كنـيد

مرغ و ماهي و فسنجان بخوريد -- دعــوت شــام هـم از بــنده كــنيــد

* * * * *

خوش باش كه عالم گذران خواهد بود-- هر چـيز كه خـواهي تو گـران خواهد بود

ايـن كاســه ســرها  كه توبـيـني فــردا -- زيــر لگــد  كـــره خـــران خـــواهــد بــود

* * * * *

خوشــا آنــان كــه زرد آلــو خريدند --  بـــراي كـــره خـــر پـــالو  خـــريدند

خوشا آنان كه شورت نرم و راحت -- بــراي پـــاي پشـمــالـــو خــريـــدند

* * * * *

الا  دخــتر كــــه دخــتر والـــه اي تـــو -- قشنـگ و ريـزه  چـون بزغـاله اي تـو

همين جوري خوش اندامي و خوشگل-- اگــر چاقـــتر شــوي گوســاله اي تــو

* * * * *

سعديا راست روان گوي  سعادت بردند -- راسـتي كــن كه منزل نرسد كج رفتار

سعديا راست رو آن شوفر تاكسي باشد--  مستقيم است رهش و كج نرود بدكردار

* * * * *

غم  عشقت  بيابان  پرورم  كرد -- مامان جونم شب از خونه درم كرد

پـياده رو  نـهادم  سوي   صحرا  -- بابا جـون ديـد سـوار يك خرم كرد

* * * * *

امـروز ســوار كــره خر خواهم شد-- از خــانــه ی خـويـش بــدر خــواهـم شـــد

در دامن صحرا و چمن خواهم رفت  --  هـر جـا كـه بـود سـبـزه دمـر خواهم شد

بحر طويل زندگي

  زندگي رنج و عذابست و ز بنياد خرابست و امل نقش بر آبست و همانند سرابست و بشر در تب و تابست و نه جامي ز شرابست و نه سيخي ز كبابست و نه آهنگ ربابست و اگر زمزمه اي هست يقين بانگ ذبابست و همه چيز گرانست و دل ما نگرانست و جهان در كف يك عده اي از محتكرانست و همان محتكر از طايفه كره خرانست و شب و روز دوانست و بهر سوي روانست و بسي سور چرانست و چه زالو بمكد خون ضعيفان و نحيفان و يتيمان و ترحم نكند مردم بي برگ و نوا را و پر از پول كند كيسه شلوار و قبا را . بخدا كاسب بازار همان مرد دل آزار همان آدم طرار همان رند دغلكار چنان عقرب جرار نشيند به لب دكه خود با قر و اطوار كه تا قيمت خون پدر خويش فروشد عدس و ماش و نخود سركه و سير و سمنو كشمش و هم تخمه كدو فلفل و زرچوبه و كبريت و اگر سدر وحناو گل سرشوي و سفيداب و بسي پول بچنگ آرد و با خاطر آسوده كند شكر خدا را و در آرد پدر ما و شما را . گوش كن شرح چپاول گري و مفخوري و  غمازي و كلاشي و قلاشي و اوباشي اسناف چه قصاب و چه عطار و چه بقال و چه حمال و چه دلال و چه نقال و نمد مال و چه بزاز و چه خراز و چه رزاز و چه خماز و چه دلاك و چه ملاك و چه حكاك و چه سكاك و چه طواف و چه نداف و چه لواف و چه خفاف و چه علاف همان مرد دو سرقاف كه از بام و الي شام بصد حيله و تزوير و بافسون و بتدبير كشند خلق بزنجير كه تا پول كلاني بكف آرند و نيوشند و بپوشند و بريزند و بپاشند و بخندند بريش تو و امثال تو حضرت شيدا و دل آرزده نمايند همه خلق خدا را ونپويند ره كشك عليخان شبيه الشعرا را  

درباره حكيم ابوالقاسم فردوسي

 ز فـردوسـي اكـنـون سـخـن سـر كـــنـم *** هــمـــي نــــام او زيــــب دفــتـــــر كـــنـــــم

يــكـي مـرد دانـــاي روشـــن ضـمـيـــر  ***  حـــكــيــــم ســــخــــن پـــــرور بــــي نـظيـر

كــه ايــران زمـيـن زنـده از نام اوسـت*** گــرامـي بـــود نـــزد دشـــمـــن و دوســــت

ز شـهـنـامــه خـوانـم يكـي بـيـت نـغــز *** از آن دانـــشــومــــنــد بــيــــدار مــــغــــــز

پــي افـــكنـــدم از نــظـم كـــاخ بـــلنـــد ***  كــه از بــــاد و بـــــاران نـيـــابــــد گـــزنـــد

درســت اســــت گــفــتـــار آن نــامــور ***  كـــزو مـــانــــده  نـــظـــمي مــثــــال گــهـــر

نـبـود ار حــمـاسـه ســرائـــي بـــزرگ ***  ســـخــــن گــويـــد از آن يـــــلان ســتـــرگ

كــه بـــود آگـــه از حـــال پـيـشـيـنــيان*** چـــه بـــــودنــــــد امـــــــروز ايــــــرانـيـــان

ســـرافــرازي مــا ز نـــظم وي اســـت *** هــم از هــمــت و عــزم و جـــزم وي اسـت

دريــغا ز رنـــجـــش نـبـــرد ايچ گـنــج  *** دل آزرده رخـــت از ســــــراي ســـپـــنـــــج

چــنـيــن گــفـت در هـجو محـمـود شـاه *** كـــه پــيــــمان شـــكـــن بـود و غـرق گـناه

بــنـــالــم بــه درگــــاه يـــــزدان پـــاك  *** خشانــنـــده بــر ســر، پـــراكـــنــده خـــاك

كــه يـــارب روانـــش بــه آتـش بسوز*** دل بـنـــده مــــســتــــحـــــــق بـــــر فــــــروز

چنيـن گـفــت شيـداي فـرخنــده كـيــش  *** كـــه بـــاشـــــد ســـخــنـــور ز انـدازه بـيـش

ولـــيــــكن نــبـيـنــد دگــــــر روزگـــار  *** هــــمــــانـــنــــد فـــــردوســـــي نــــامــــــدار

ز  دانــشــــوران جــهــان بـرتـر است   *** ابــر تــــارك شـــــاعــــران افــســر اســـت

نــميـــرد چــنــيــن مـــرد صـاحـب هنر  *** زنـــــد خـــــيـــمه انـــــدر ســـــــــراي دگـــر

ورا جـــاي بـــاشـــد بــهشـــت بـــريـن  *** بــر آن جــــان پـــاكـــــش هــــزار آفـريـــن

هــميــشــه بــه نـيـكي از او يـاد بـــاد ***  روانـــــش بــــه بـــاغ جــــنـان شـــــاد بــاد

به استقبال غزل حافظ

  گفـتـم غـم تـو دارم گـفـتا غـمـت سرآيــد ***  گفتـم كـه كـي سـرآيـد گـفـتـا جـونـت درآيــد

گفـتم وصـال دلــبـــر كـي مـيشود ميـسر ***   گـفـتـا بـه خـواب بـــيـنـي نــزد تـو دلبر آيــد

گفتـم كـه خواهم اي گل آيي شبي كنارم   ***  گـفـتــا بـه جــاي بـنـده پـيـشي به بستر آيــد

گفتم كه آس و پاسم قدري ده اسكناسم   ***  گــفتـا كـه از خـسـيسان ايـن كار كمتر آيــد

گـفتـم عجـب شمالي خيزد ز كله ارمك *** گـفـتا خـنـك نسـيمـي كـز شهر قمصر آيــد

گـفتـم كه در صف مرغ تا كي بمانم آخر  *** گــفـت آنـقـدر بـمـانـي تـا روز مـحشر آيـــد

گفتم كـه اين گراني كي ميرسد به پايان ***  گــفتــا تــأمــلــي كـــن تــا قــرن ديـگر آيـد

گفتم چگــونه بيني  اشعار طنز« شيدا»***  گـفـتا ز هـر چه خواندم طنز تو خوشتر آيد 

دو بيتي هاي پيوسته در مورد قمصر

   خوشــا قمـصر كه سـر سـبزســت و خــرم  *** بــــديــــــدارش ز دلــــهــــا مــــيــرود غــــم

بــــگـــوشــت مــــيــرســــد آواي بـــلــبـــل   ***  ز كـــــهـــســــارش نـــــسيـــم آيــــد دمــــادم

  خــوشـــا قــمــصــر كــه دلــبــازست و آباد  ***دل هــر تــــازه وارد مــــيـــكــــنـــــــد شـــاد

هــــوايـــش جـــان فـــــزاي و روح پـــرور ***تـــو گـــوئي فـــروديـــن اســت مــاه مـــرداد

  خــوشـــا قــمــصـــر و آن آب و هـــوايـش  ***  خــــوشـــا آن مـــردمــــان بــــا وفـــــايــــش

گــلابش مـــشــتهر انــدر جـــهــان اســــت *** خـــوشـــا آن گلـــســــتـــان بــــا صـــفايـــش

  خـــوشــا قــمــصـــر و آن سـيــب گلابـــش *** خــوشــــا آن جـــويـــــــهـــاي پـــر ز آبــــش

مـــــلايم مـــــيــــــوزد بـــــــاد بـــهــــــاري *** نــــســوزانــــد بـــــدن را آفـــــــتـــــــابـــــش

خـــوشــــا قــمــصر كــه گــل بـســيار دارد ***درخـــــــتـــــــان گـــــــل پـــــر بــــــــــار دارد

نــظــر كــن در بــهـــاران ســوي گــلــشـن   *** بــبــيـــن كــــز شــــاخــــهء گــــل نــــار بـــارد

  بـــرو قــمصــر كــه روحــت تــازه گـــــردد ***دمــــاغــــت چــــاق بـــــي انــــــدازه گـــــردد

درخــــــــت مـــــيـــــــوه و آب فــــــــراوان  *** رخ زردت بـــــــرنــــــــگ غــــــازه گـــــــردد

  اگـــر شــيــدا بــه قـمـــصر خانه اي داشت  *** بــه كـــنـــج خـــلـــوتـــي كـاشـانـه اي داشت

لـــب جـــومــي نــشــســـت اســتـــاد گــونه  ***خـــوراكـــــش نــــــون پــنــيـــر نـعنـا و پونه

تــمـــاشـــاي گـــــل آلالـــــه مــــيــــكــــرد *** صـــداي بـــع بــــع بـــزغـــالــــه مـــيـكـــرد

دندان مصنوعي


        سالها مـــن درد دنـــــدان داشـــــتــــم*** ســر بــبـــالــــيــــن مـــدتـــي نـگـذاشــتــــم
روز و شـب در سخـتي و رنـج و عـذاب*** نــي بـــراحــــت خــــوردمـي از نـــان و آب
 عــاقــبـــت رفــــتــــم بـــه نـــزد دكــتري
*** دكــتــــر دنـــــدان پــــزشـــك مـــاهـــــري
گــفتــــم اي دكــــتــــر بـــه فـريادم برس
***چـــاره دردم نـــــكـــــرده هـــيــــچ كـــــس
 كـــرده ايــــن دنـــدان مـــرا زار و نــزار
*** بــا يـــكــي گـــازش ز بـــيـــخ و بــن بر آر
 تـــا نــشــستـــم گــفــت اي مــش ممدلي  
***  زود بـــرو بــنــشــيــن بـــروي صـــنـــدلـي
 چــون نـــشســتـــم بــنــده روي صنــدلي
*** گـــــفــــت يـــــا الله گـــفـــتـــم يــا عــــلــي
خـود نــگاهــي در دهـــان بـــنـــده كـــرد
*** ديـــد دنـــــدان مــــــرا و خـــــنــــده كــــرد
 گــفــت اي بــابــا چـــه دنــدانـــسـت ايـن
***  فــاســـد اســت و درب و  داغــانـست ايـن
 لــيك بــا ايـــن حـــال جـانــا غــم مـخور
***  ــصـــه بــســيار اســـت امــا كــم بـــخور
 غــصه ی بـيــش و كـــم عـــالـــم مـــخـــور
***  تـا پــلـــو بـــاشـــد عــزيــز شـلـغم مـخور
 ايــن دو روز زنـــدگـــانــــي شـــاد بــاش
***  از غــــــم دور زمــــــــان آزاد بــــــــــــاش
مـــن هـــمـــين الآنــه افــــســون ميكنم 
***   چـــاره اي از بــــهر دنــــدون مـــي كنــــم
درد بــيـــدرمـــانــــت درمــــون مــيـكـنم  
***  بـــر تـــن بــيـــجـــان تـــــو جــون مـيـكنـم
گــفــتم اي دكـــتـــر الــهـــي پــيـــر شــي 
***  نـــان گـــنـــدم را بـــخـــور تـــا ســير شـي
 صـــاحــب قــــداره و شــمـــشـــيــر شـي
*** روز مــيـــدان در مــــصــاف شـــيـــر شـي
 حـــق تــعــالـــي يـــك دل شــادت دهــــد
***  چــــــل الــــــي پــــنــــجـــاه اولادت دهــــــد
 بــاغـــي انــدر قـــاســـم آبــــادت دهـــــد
***  ســـــيــــب و زردالــو و بــــادامــــت دهــــد
گــفــت : احــســن شــاعـر عـالي جناب 
*  ايـــن دعـــاهــا كــاش گـــردد مــستــجــاب
 گــــاز را بـــرداشت  بــســم الله بگــفـــت
*** گــاز با دنـــــدان مـــــن گـــرديـــد جـــفــت
 الــغـــرض او جــمـــلـــه دنـــدانــم كشيد 
***  بــا مـــهـــارت آفــــت از جـــانـــم كشـــيــد
 بــعـد چـنـدي جـاي دنـــدان خـــوب شــــد 
*** بـــهـر قـــالـــب گـــيـــري آن مطــلــوب شد
 چـــون گـــرفـــتــــم قـــالـــب و آماده شد  
***  در دهـــان بـــر روي فـــك جـــا داده شـــد
چــي بـــگم دنــــدان نــــگـــو فـــولاد شد 
***  خـــــاطـــــرم از قـــــيــد غـــــم آزاد شـــــد
گـشـــت مـــصنــوعـــي چـو  دنـدان حقير
*** نـــون خــشـــكا مـــيـــخــورم مــن با پــنير
 اي خــــدا بـــر مـــن جـــوانــــي بـــاز ده 
***    طـــول عــــمــري هـــــم بـــــدانــســـــاز ده
 گــفـــت شـــيـــدا مـــن ز ســـابــق بهترم 
*** بــنـــده مـــمـــنــــون جـــنـــــاب دكـــتــــرم

مرثيه در سوگ امام راحل در 32 بيت كه به ترتيب حروف الفبا سروده شده است .


اي امــــــام راحــــــــل اي روح خــــــــــــــدا    ***كـــاشــكـــي از مــا نمـــيــگــشــــتــي جــــدا

بــا تــو بـــودن زنـــدگـــانـــي خـــرم اســــت  ***بـي تو مــا را رنـــج و درد و مــاتــم اســـت

پــيـــروانـــت را دگـــر دل ، شـــاد نيــســــت *** خـــانــــه دلــهــا دگـــــر آبــــاد نـــيـــســـــــت

تــا تــــو بــــودي زنــدگــــانـــي شـــاد بــــود *** خــــــاطـــــر امـــــت ز غـــــــم ‌آزاد بــــــــود

ثـــاني  مـــوســي تــويـــي عيــســي تــــويي *** نـــوح پـــيــغــمـــبر ، خـــلـــيــل آسـا تـويــي

جـــان  مـــا جـــانـــان مــــا مــعــــبـــود مــا   *** غـــايـــــت آمــــــال مـــــا مــقــــصــــود مــــا

چــــــون كــــنــم ،‌زار و نــــزارم كــــرده اي  *** بــا عـــروجـــت بـــي قــــــرارم كـــــــرده اي

حــســرت و انـــدوه و افـــســـوس و دريـــغ *** آفـــتــاب مــا نـــهـــان شـــــد زيــــــر مـــيــغ

خـــنــده بـــر لـــبـــها نـــمــي بـــيــنـم  دگــــر   ***  مــي چـــكـــد  از ديــــده هـا خــــون جــــگر

درد ما را نـــــــيـــســـــت درمـــــــــان و دوا *** چـــاره اي مـــي بـــــايـــد از ســــــوي خـــدا

ذلـــت اســـت از بــعد تـــو ايـــن زنـــــــدگي  *** خـــواري و افـــســـردگــــي ،‌درمــانــدگــــي

رفــــــــتـــه اي از ديـــــــده ام امــــــــا ز دل ***كــي تــوانـــي رفـــتن اي شــــمـــع چـــگل ؟

زار گـــــريــم هـــمـــچو ابــــر نــــوبـــهـــار *** بــي قـــرارم بــــــــي قـــــــرارم بـــي قــــرار

ژالــه بـارد ز آســمان هــمـرنــگ خـــــــون *** غــم نــمـــوده ژالـــه را همــسنـــگ خـــــون

ســـــينـــه مـــالامـــال  درد و ســـوزنـــــاك  ***  ديـــده گـــريـــان و گـــريــبــان چــاك چـــاك

شـام تار اسـت اين ، نه روز روشـن اســت   ***  خــار زارســت ايـن ، نـه ديـگر گلـشن است

صــبــر تــا كــي در غــــم هــجــــران تـــــــو  ***جــمله ســــرگــــــردان تـــو حـــيــــران تــــو

ضــــجــه زد در مـــاتـــمـــت پيــرو جــــوان  ***  هــر تــوانــــا شــــــد ز داغـــــت نــــاتــــوان طـــــــالــــــبـــــــان راه تـــــــو آزاده انـــــــد***در ره اســــــــلام جـــــــانـــــهـــا داده انـــــد

ظـــاهـــرا گشــــتــــي كـــنــون از مـــا جــدا   ***  رفـــتـــه اي جـــنـــت بــــه نــــزد مــصـطفي

عــــالــم بـــاقـــي تــــو را در بـــر گـــرفـــت  *** بــاز كــــرد آغــــوش خــــود، رهبـر گـرفـت

غــــايــبــــي از ديـــــده امــــــــا در دلـــــــي  *** ذكـــر خـــيرت مـــبــحـــث هـــر مــحـــفلــي

فــــرقـتـــت آتــــــش زده بـــــر جــــان مـــــا *** حــــافــــــظ ديـــن بـــــودي و قــــــرآن مــــا

قــلــب مــــا جــــاي امــــــام راحـــل اســــت *** مــهــر رهــبر جــــمـله را انـــدر دل اســـت

كــــاشــــــكي اي قــائــــد بــــــا  اقـــتــــــدار   ***  دوســتـــان را بـــودي اكــنـــون در كــنــــار

گــفتـــــه بــــودم مــي دهـــد صـــبـــرم خـــدا *** صـــبر كـــــو آرام كـــو طـــاقـــت كـــجـــا ؟

لــحـــظه اي آســـوده خــــاطـــر نـــيـــســتــم  ***  مــي نـــدانـــم كـــيـــستـــم ؟ يـــا چـــيـستم ؟‌

مــن چـــه ســـازم بــي خميــني بــعد از ايـن  *** زانـــوي غــــم در بــــغـــل گـــيــرم حـــزيـن

نــالـه و افــغان و بـانــگ اســت و خــروش  *** كــايــد از هـر گـوشــه اي مــارا بـه گــوش

واي از ايــن داغـــي كــه بـر دلهـاي ماسـت *** شــور و غــوغـــايي ز خــلـق اينـجا بپاست

هــمــچو « ‌شــيــدا» امـت انـدر صبح و شام   *** اشـــك ريــــــزان در عـــزايــــت اي امــام يــــــادگـــــارت احــــمـــد و زهــــراســـتــــي  *** تـــا ابــــد نـــــام تــــو پــــابــــرجـــاســـتــي

آران و بيدگل در آينه شعر

  ز بـيــــــد و زگــل گــويــم اكـنـون سخـن *** ز آران هــمـــــــان سـرزمـيـن كـهــــن

از آن نـــــــــامــــــداران والا گـــهـــــــر*** اديـــبــــــان پـــر مـــــــايــه و بـــاهـنـر

چــو بـيـضــائـي آن شــاعـــر بــا صـفــا***خـــردمـــنـــد دانـــــا نـــظـــــام وفـــــــا

چـو قـاضـي ، چـو مايل، نگاهي، امـين*** هـــمــه اهــل فـضــل و سخن آفرين

صــبــاحـي ، ســلـيـمـان روشـن ضـمير *** ســخـــن ســنــج و دانــشـور بـي نـظـير

كــه بـــد فــخــــر ايــران و ايــرانـيــان *** بـــــه شـعـــر و بــه گـفـتـار و فـن بيان

چـــو بــزمــي سـخـنــدان بـر جسته اي*** يـكـــي عــــارف پــاك وارسـتـــــه اي

چــو وصـــاف  دانـشــگــر هـوشـمــنـد ***  اديــب ســـخــــن پــــرور ارجــــمــنــــد

چــو واصـف كـه مـداح آل عـلي است*** هـــم از مـخـلـصـان نـبـي و ولـي اسـت

چــو مـــوبـــد ز روحــانــيـــان بــنـــام ***  ز مــشــروطــه خـواهـان عـالـيـمـقــام

ز عـــلـــم و ادب بـهـــره اي داشـتــي*** بــــه بـيــهـــوده اوقــات نــگــذاشــتــي

هــمـــــه بـي مـثـالــنــد و دردانـه انـد*** هـــمــانـــنــد گــنــجـي بـه ويـرانـه انـد

دريــغـــا كــزيـــن خـاكــدان رفـته انـد*** دل و جــــــان مــا را ز غـم تـفـتـه انـد

چنين گفـت شـيدا كـه در خـواب دوش*** بــگــوش آمــدم ايـن نــدا ار ســروش

نگــــردد فـــنـــا مـــرد صــاحــب هـنر*** زنـــد خــيــمــه انـــدر ســــراي دگـــــر

چـو بـاشــد فــرهـمند و نيكو سرشت *** از ايـــدر شـود  سـوي خـرم بـهـشـت 

سليمان صباحي بيدگلي



كـــنـون از صـبـاحـــي سـخـــن ســركـــنــم***    هــمـــي نـــام او زيـب دفــــــتــر كـــنــــم

يـكـــــي مــرد دانــــاي روشــــن ضــــمـير***  اديــــب ســـخـــن پـــــرور بــي نـــظـــيــر

حـــكــيـــــــم بـــرومـنـــــــد والا گـــــــهـــر***  خــــــداونــد فـضــل و كــمــال و هــنـــــر

 ز دانـشــــوران جــهـــــان بـــرتــــر اســت *** ابــر تـارك، شــاعــــران افـســـر اســت

 بـــه حـشـمـت سـلـيـمـان نـيك اخـتر است ***  بــه حكمت چو لقـمـان دانـشـگـر اسـت
 
بــــــــــه انــــــدر دلــش مــهـــر آل عـبــــا*** ده و چـــــــــار بـنـــدش مـــوثـــــق گــوا

نـــديــــــد و نــــــــه بـيـنـد دگــر روزگــــار***  هــمـــانــنــد او شــاعـــــري نــامــــــدار

 مـــزيـــــــن بـــه نـــامــش يـكــي انجـمـن ***  بــــــــود جــاي مــردان صــاحـب سـخـن

 بـخـــوانــنــد اشــعــــار پـــــر بــــــــار وي *** ســتـــايــنـــد طــبــــع گـــهـــربـــــار وي

دريــغــــــا ز دار فـــنــــا رخـــت بـــســــت***  بــمــيــنـــو ورا گــشـــت جـــاي نشـست

 دو تــــا بـيـــت خــوانــم ز سـعــدي كنـون*** ســـخـنـــدان بـــرجــســـتـــه ی ذوفـــنــون

 اگــــــر پــارســـــا بــاشــــد و پــاكـــــــرو***  طــريــقــت شـنــاس و نـصـيـحـت شـنــو

 از ايـــن مـلك روزي كـــه دل بـــركــنــد ***  ســــراپــرده در مـــلـــك ديـگــــر زنـــد

 چـنين گفت « شيدا » كه در خواب دوش ***   بــگـــــوش آمـدم ايـن نـدا از ســـروش

 دهــم مــژده كــانـــدر بــهــشــت بـــريــن *** ســلـيــمــان ابـا مـرتـضــي شـــد قـرين

 هــمــيــشــه بــه نــيــكــي از او يـاد بـاد*** روان صــبــاحــي مــــــــا شـــــاد بــــاد 


 بياد شاعر معاصر استاد نظام وفا

  بياد شاعر معاصر استاد نظام وفا

ســخـــن از نـــظـــام وفـــا ســـركـــنــم*** هــمـــي نـــام او زيــــب دفـــتــــر كـــنــــم

هــمـــان مـــرد دانــشـــور بــي نـظـيــر *** اديــــب خـــردمــنـــد و روشـــن ضــــمــيـر

ســــخــنـــدان بـــــا ارج والا گـــهــــــر***خـــداونــــد فـــضـــل و كــمـــال  و هـــنــر

فــرهــمـــنـــد دانـــاي بــيـــدار مــغـــــز***ســــرودســــت  اشـــعـــار بـــسـيـار نغـز

پـــدرش از فـقــيـهـــان عــالــي مـقــام***یكــي مـــرد وارســتـــه شــهــرت  امـام

و هـــم مـــادري شــاعـــره بـــي ريــــا***كــه در شـعــــر  كـــردي تـخـــلـص  حـيــا

وفــا اوسـتــادي گــــران سـنـگ بــــود***كـــه  در كـــار  تـــدريـس و فـرهنگ بـود

دريــغـــا نظـام از جـهـان رخــت بـسـت***ز داغـــش دل  دوســتـــاران   شــكــســت

نــگــردد فـنــا  مـــرد صــاحــب هـــنـــر***زنــد خـيــمــــه  انـــــدر  ســــــراي  دگــــر

درخــشــان و  پــايـنــده بـاشـد  دو نــام*** بـــه  بــيــدگـــل  صـبـاحي و به  آران نظام

نديـــد و  نـبــيــنــــد  دگــــر  روزگـــار***مـــثـــــــال  دو  فـــــرزانــــــه   نــــامــــدار

چــنـيـن  گـفـت  شـيداي شـيرين سـخن***درودم  بــــــر  آن  شـــاعــــران  كــــهــــن

به  نـيـكـي  از آن رفـتـگـان يـاد بــاد*** روانـــشـــان  بـــه  بـــاغ  جــنان  شاد  باد

پند و اندرز شیدا

پند و اندرز

وقــت آنـسـت عـــزيـــزم كـــه پــي كـــار شـــوي                        كـادمـــــي مـعــتــبـر از جــمــلـه تـجـــار شـــوی

خـواهـي ار صـاحـب ثـروت شـوي و پـول وپـلــه                        بــهـــتـــر آنــســـت روي كــاســـب بـــازار شـــوي

بــا چــك و سـفــتـه تـلـمـبـار كـنـي قـنـد و شكـر                        خــــون مـــردم بــمـكـي زالـوي خـونـخــوار شوي

نــدهــي گــوش بــحــرف دو سـه تـا پـيــر خــرف                        غـــافـــل و بــي خـبـــر و رنــد ولــنــگـــار شـــوي

مرغ و ماهي و فسنجان بخوري هـر شب و روز                        فــربـــه و چــــاق چــنــان بـــره پـــــروار شــــوي

عــاقــبــت مــيـبــرنــت مــحـــكــمـــهء تـعـزيــرات                        هــمــــچــنــــان اصـغــــر قــاتــل به ـســردار شـــوي

مــيـــــروي قـعــــر جـهـنـــم بــبــر ابـــــن زيــــاد                        هــمـــدم افــعـــي و هــم عــقـــرب جـــرار شـــوي

گـــر چــو شـــيـدا بـگــذاري قــدم اندر ره راست                         مـــورد لـــطــف حـــق و مـحــرم اســرار شــــوي

روز معلم از شیدا

بمناسبت روز معلم

بـــدون قــــدر مـعـــلـم اي مـحـــصـل                            كــزو كـردي تـو عـلم خـويـش حاصل

كـشـد رنـج فـراوان هـر شـب و روز                            كــه تـا گـردي تـو انـدر درس پـيـروز

پــــدر بــابــاي جـسـمـانـيــت بـاشـــد                             مـعــلــم بـــاب روحـــانــيـــت بـاشـــد

تـو هـر چه داري از آمـوزگار است                             مــعــلم سـخـت كـوش روزگـار اسـت

خـديــوي مــر مــرا بــودي مـعــلــم                              چــه بـــودم مــن نـبــودي گــر مـعـلم

مــرا اسـتـاد پــر تــاب وتـوان كـرد                             ادب آمــوخــت طـبـعــم را روان كــرد

ز ظــلـمت وا رهانـد روشنـدلم كرد                             اگــر چـون خــار بــودم او گــلـم كــرد

روانـش شــاد انـدر بــاغ رضــوان                             هــم اهـل عــلـم بــد هـم اهــل ايـمــان

مــبـارك بـاد ايـــن روز گــرامــي                              به مرد و زن به عارف هـم به عامي

الــهــي اهــل دانـش زنــده بـاشـــد                             مـويـــد كـامــــران پـايـــنـــده بــاشــــد

بــعــالــم هـمـچـو مـه تـابنده باشـد                             دلــش شــاد و لـبــش پـر خـنـده بـاشـد

مــرا گـر هـديـه اي ارزنــده بـاشد                             يـــقـيــن آن هــديـه شـعــر بـنـده بـاشد

كـنــم تـقـديــم اســتـادان ســـرودم                             كــه مــن شــاگــرد هــر اسـتــاد بـودم

مـعــلـم روح شـيــدا را صـــفا داد                             هـــزاران آفــريـــن بـــر جـان اسـتــاد

طنز گرانی /شیدا

ديــدي آخــر كـــه گــرانــــي دل آزار چــــه كــــرد    قـيـمــت قـنـــد و شـكـــر پـارچـه ي گـلـدار چـه كــرد

       مـحـتـكـر هـر چه دلـش خواست زر انـدوزي كرد  حــاجــي ســبـحــه بــه كــف كـاسـب ديـنـدار چـه كـرد

تـايـد پـنـجـاه تـومـنـي در هـمـه جا صـد تومنـست    راســتــي قـيـمـت دسـتـــي كـــت و شـلــوار چـه كــرد

هـــر چــه رفـتــم بـخــرم چـنــد بـرابـر شـده بــود  سـنـگ پــا ، لـيـف حــمـوم ، صـابـون گـلـنـار چه كرد

هـمـه اجـنـاس نـهـان كـرده بـــه پـسـتـوي دكــان    بــــا خـــلايـــق بـــنــگـــر تـــاجــر بـــازار چـــه كـــرد

عـاقـبـت ظـلـم و سـتـم بـانــي خــود نـيـسـت كـنـد     تـــــو نــديـــدي بــســـردار كـــه ســـردار چـــه كــــرد

فـكـر يـك جـوجه پلو بـر دلم آتـش زد و سـوخــت     جــوجـه را بـيـن كـه « بـشـيـداي » دل افگار چه كرد

منبع : سخنوران كاشان ، علي رضا نسائي (شيدا)

  گــرانـــي درد بـي درمـــــان گـرانــي        اهــم مــشـــكــــل ايـــران گــــرانـي

كـنـد كــاســب بـه مـــردم ســرگراني       مــــرام او شــــده  جـــفـتــك پـراني

الـهـي آس و پـــاســـم آس و پـاســـم

مـن از غـــول گــــراني در هــراســم

گــهــي از بـهـر نـان تـشـويــش ديـدم                گــهـــي در فــكــــر مـــولانـــا پـنـيرم

اگـر چـه آدمــي روشــن ضـمـيـــــرم                ولــي نـــامــردمــيــهـــا كـــرده پــيـرم

الــهـي آس و پـــاســـم آس و پـاســـم

مـن از غـــول گـــرانـي در هـراســـم

سـحـرگـاهـان شـدم انـدر صــف شير                كـه تـا يــك شـيـشـه شـيـر آورم گـيـر

ولــي مـاشـيـنـش آمـــد انـــدكـي ديــر               شــدم جــان شــمـا از زنــدگـــي سـيــر

الـــهــي آس و پـــاسـم آس و پـــاسـم

مــن از غــــول گـــراني در هــراســم

الــهــــي كــاســبــان مـــــــــردم آزار               شــونــد اخــتـه مـثــــال خــان قـاجــار

الــهي تــاجــران بـــي كــــس و كـــار               رود ســرهــايــشـان انــــدر ســر دار

الــهــي آس و پــــاسـم آس و پـاســم

مــن از غــــول گـرانـي در هــراســم

الــهــي مـحــتــكـر بـي چــــاره گـردد                لــــبـــــاســــــش پـــــــــاره گــــــــردد

مـيـان كــوه و دشـــت آواره گــــــردد               گــرفـــتــــار زن  پــــتـــيــــاره گـــردد

الــهـي آس و پــاســم آس و پـــاســم

مــن از غـــول گــــراني در هـراســم

الــهــي مـرد قــصــاب ســـتــمـــگـــر               شــود مـاشـيـنـش انـــدر جـاده پـنـچـر

فــروشد گــوشـت مـيـش جـاي بـز نر               نـمـيــتــرســـد مـگـر از روز مـحـشر

الــهـي آس و پــاســم آس و پـــاســم

مــن از غـــول گــــراني در هـراســم

بــرنـج دمـسـيـا پـيــدا نــــمــــيـــشـــه               كــلـيـد گـم گـشـتـه و در وا نـمـيـشــه

كسي در طنز چون « شيدا »‌نمي شه              نــه در ايـــران كـــــه در دنـيـا نميشه 

الــهـي آس و پــاســم آس و پـــاســم

مــن از غـــول گــــراني در هـراســم

*******************************

   بـگـذار تـا بــگــريم از دسـت اين گراني                جـانـا بـگـو چــه سـازم بــا فـقـر و نـاتواني

رفـت از كـفـم اطـاقم هم باغ و هم الاغم               از بــس كــه بــهـره دادم بـر بـانـك آنچناني

با محتكر بگوئيد كاي مرد بي كس و كار              خـواهي شــدن بــدوزخ از اين سـراي فاني

قـنـد و برنج و روغن سيمان و تير آهن               هـسـت از طـلا گـرانتر شـايد تــو هـم بـداني

ويـزيــت دكـتران شد يك اسكن هزاري               تــاكـسي دو صــد سـتـاند از فين به طالقاني

يك بوسـه داد دلبر با صد كرشمه و ناز               هــفـصـد گرفت از من  اين خوشگل ماماني

رفــتـم بـه هر اداره بـي پول و دست خالي               پــاسـخ مـرا نـــدانـد جــــز چــــنـد لـنـتــراني

گــفـتـم كـه ايـن تــورم كي ميرسد بپايان              هــيـكـل شـد اسـتخـوانـي رخساره زعفراني

گـفـتـا خـموش شيدا  ترسم روي سر دار              حــيـف اســـت تــو بــمـيري هنگام نوجواني

**************

گراني گـرانـي درد بـيـدرمـان گـراني                 اهـم مـشـكــل ايــــران گـــراني

ز دست اين گراني داد و فرياد                ز نـرخ دولـتـــي هـــم نــرخ آزاد

بـرنـج و روغـن و آهن گرانه                كــت و شـلـوار و پـيراهن گرانه

تـلـيـفـون بـرق و آب ما گرانه                چــلـو مـرغ  و كـبـاب مــا گرانه

انـار وسـيـب و زردالو گـرانه                هــويــج و شــلـغـم و آلــو گرانه

پـيـاز و گوجه بادمجان گرانه                 كــلــوچــه پشمك كاشان گرانه

خـيــار و خـربـزه هم هندوانه                 گـــرانــه آي گــرانـــه آي گرانه

گــرانـي حـال شــيدا را گرفته                بـــه كــنــج خــلــوتي مأوا گرفته

 

شیدا از زبان شیدا

اين جانب علي ستاري متخلص به «شيدا» متولد سال 1304 ساكن شهرستان آران و بيدگل، داراي مدرك تحصيلي ششم ابتدائي دركودكي علاقه به شعر و شاعري داشتم و در 16 سالگيبه سرودن شعر پرداختم. تخصص من در اشعار طنز و فكاهي است و گاهي اشعار جدي هم مي سرايم. از شعرا بيشتر به فردوسي، سعدي، حافظ، خيام، باباطاهر، فايز دشتستاني،ايرج ميرزا و ابوالقاسم حالت علاقه دارم و فردوسي را يكي از بزرگترين شاعران حماسه سراي جهان مي دانم و در شعراز سبك او پيروي مي نمايم.

شعری از شیدا

  تقديم به انجمن محترم ادبی سخن کاشان

 انجمنی هست به نام سخن

 اهل ادب جمع در اين انجمن

 صائم دانشگر دانش پژوه

 رهبر و مجری بود اندر گروه

 هفته ای يکشب همه در منزلی

 گرد هم آيند و شود محفلی

 من چه بگويم که چه شوری بپاست

 مجلس انس است وبسی دلرباست

 بحث کنند جمله ی دانشوران

 شعر بخوانند همه ی شاعران

 دل به چنين جرگه شود پای بست

 لذت وافر ببرد هر که هست

 مفتخرم بنده و هم کامکار

 که اهل ادب را شده ام در کنار

 نوبت شيدا چو رسد در زمان

 شعر فکاهيش نمايد بيان

 آرزوی جمله و اميد من

 هست به پايندگی انجمن

چنين گفت شيدا

 

 ......تجليل از معلم های عزيز......

......ز آموزگاران سخن سرکنم.........

......همی نامشان زيب دفتر کنم......

......از آنانکه بسيار بردند رنج.........

......نبردند گنج از سرای سپنج......

...چو جدّی ، فقيهی ، چو محمود صدر...

...چو مصباحی آن مرد با ارج و قدر...

......جلوداريان ستوده خصال......

......کريمی و مشهودیّ بی مثال......

......دگر عسگری ، بانوی نامدار......

......زن فاضل پاک پرهيزکار......

......زدنيای فانی چو پرپر زدند ......

......سراپرده در ملک ديگر زدند......

......به نيکی از آن رفتگان ياد باد......

......روانشان به باغ جنان شاد باد......

...وز آن زندگان گويم اکنون سخن...

...ز مردان دانش پژوه کهن...

 ......ز آموزگاران روشن ضمير......

...... که در راه تعليم گشتند پير......

 ......بسی رنج بردند و دل سوختند......

...... اَ بَر کودکان علم آموختند......

...... به فرهنگ اکنون شاغل ني اند......

...... سزاوار تکريم و دلجوئيند......

 ...همه عارف و مؤمن و پاکرو...

... کنون نامشان را يکايک شنو...

 ......مؤذن ، رجايی و بند شهی......

...... شهاب سخن سنج با فرّهی......

...... دو صدر و دو ربانی چون گهر......

......منوچهر سامانی با هنر ......

...... عليجانزاده ، دبير خبير......

...... که تأليف کرده زبان کوير......

 ......يکی سيد از نسل آل عبا......

...... فرهمند و نامش بنیّ طبا......

... پس از آن اميری و اشراقی است...

... شريفی و ساتع هم اربابی است...

...دگر آيتی مرد صاحب کمال...

...شکوری که او را نباشد همال...

...فتاد از قلم گر که نام کسی...

...بخواهيم پوزش از ايشان بسی...

......به اموزگاران فرستم درود......

......به پاداش هديه کنم اين سرود......

......به مسئول فرهنگ صد آفرين......

...ورا باد اقبال و دولت قرين...

......چنين گفت شيدای شيرين سخن......

......معلم مرا کرده استاد فن......

منبع: زمزمه ی ... کاری از واحد نشر انجمن ادبی صباحی بيدگلی - ارديبهشت ۷۴

با تشکر از مهرآفرين ستاری که شعر را خواند و من تایپ کردم .