يادم مياد شش يا
هفت ساله بودم .
همه ی فكر و ذكرم شده بود درس و مدرسه و انجام تكليفايي كه
معلماي مدرسه بهم ميدادن .
هميشه تا از مدرسه ميومدم خونه .
دفتر و كتاب رو
برميداشتم و راهي خونه ی دوستم مي شدم .
قبل از هر كاري بعد از تعطيلي مدرسه ،
كارم انجام تكاليف و نوشتن مشقا با دوستم بود .
بعد از اون ديگه مشغول
انواع و اقسام تفريحا مي شدم .
يادمه اون زمان ، تفريح اصلي من كه تخصص
خيره كننده اي هم در اون داشتم ، تيله بازي بود .
هرروز بعداز ظهر
بعدازانجام تكاليف بي درنگ راهي زمين تيله بازي مي شدم.
حياط خانه محمد
پوروطن كنوني ، پارچه سابق ، مرشد هميشگي .
با دوستم كه پسر محمد مرشد
بود يك تيم تيله بازي تشكيل داده بوديم كه با هم با بچه هاي ديگه و از
محلات ديگه مسابقه ی تيله بازي مي داديم .
يادمه توي يه بعدازظهر تا شب
تونستم شونزده تا تيله از يكي ببرم كه اين خودش شده بود مايه ی غرور و
خودبرتر بيني من نسبت به هم بازيا .
ناگفته نماند كه همون شب همه تيله هايي
كه برده بودم رو با يه گوش مالي ساده از مادر رقيب شكست خورده پس دادم .
خلاصه از اين طريق تيله هاي زيادي جمع
كرديم و هرروز به مغازه آقا سيد محمد خاتمي خدابيامرز سرمي زديم تا به
آخرين ورژن تيله هاي جديد دست پيدا كنيم .
در رتبه بندي تيله ها ، تعداد
پرهاي رنگي آن ملاك بود و معمولا وقت زيادي را خرج انتخاب تيله هنگام خريد
مي كرديم .
صبح ها تا ظهر درس مي خونديم و ظهرهم تا
شب تيله بازي مي كرديم .
بزرگتر شدم ديدم ديگه بازي تيله نيازهاي تفريحيمو
ارضا نمي كنه .
اونوقت زماني بود كه كم كم بازي كفشي و عكسي داشت توي بورس
ميومد .
ما هم قدم به عرصه نهاديم و لنگه كفش به يك دست و عكس بدست ديگر
وارد ميدان رقابت شديم .
به لنگه كفش كوچك برا بازي جور كرده بودم كه جون
ميداد براي بازي كفشي.
با همين لنگه كفش همه بچه محلا را تارومار كردم .
آوازه ی لنگه كفش ما از دروازه گذركرد وبه
محله هاي ديگه رسيد .
همه ی بچه ها و هم بازيها وقتي ميخواستن بازي كنن نوبت
مي گرفتن تا ازلنگه كفش من برا بازي استفاده كنن.
اوضاع بروفق مراد بود همه
ی هدف جمع كردن عكساي بيشتر بود .
ماهم زرنگي كرديم وهر كس ميخواست كفش مارو
برا بازي كرايه كنه در عوضش 5 تا عكس ازش شتلي مي گرفتيم .
شده بودم يه پا
مدير آژانس كرايه لنگه كفش .
عكساي زيادي اينجوري به جيب زديم .
خدا همه رو ببخشه .
يه بار با دوستم دنبال بچه هاي محله ی بغلي رو گرفتيم ديديم يه آجر
ازتوي ديوار درآوردن و پاكت عكساشونو توي ديوار قايم مي كنن .
وقتي كوچه خلوت
شد يواشكي رفتيم و همه عكساشونو بالا كشيديم .
روزبروز داشتم بزرگتر مي شدم .
حس كردم كه ديگه بايد كم كم
بازي رو كنار گذاشت و بزرگ شد .
در كمال اعتماد به نفس به افتتاح يك
فروشگاه سيار خوراكي روي يه جعبه ميوه دست زدم .
كاري كه غوغايي بين بچه ها
ايجاد كرد و همه بچه ها به تبعيت از من مشغول همين كاسبي شدن .
شده بوديم
هفت هشت فروشنده .
يكي دم خونه ی آقا فخرالدين مصطفوي مي نشست.
يكي دم خونه ی
محمد مرشد .
يكي دم خرابه ی داش رضا .
يكي دم دكون مهدي خدمتي.
يكي دم سباطه .
يكي
بغل مسجد محقق ( مسجد قديمي ).
و يكي هم دم خونه ی خدابيامرز ارباب صمد ستاري .
همه كاسب شده بوديم .
سروصداي بدوبدو همه جارو گرفته بود .
حواسمون كاملا بهم
جمع بود.
تا يكي چيزي مي فروخت همه بهش چش غره مي رفتن.
يادمه يه بار با يكي
از دوستان كسبه دوتايي عقب وانت بابام مشغول فروختن بوديم .
يكي اومد از يكي
مون آدامس بخره .
انقد تو وانت بهم زديم كه طرف مجبور شد همه ی آدامساي
هردوتامونو بخره .
كار رو گسترش دادم .
خوراكي هامو هفته اي يك بار به همراه
پدربزرگ خدابيامرزم ميبردم دهات و ميفروختم .
يادم نميره اولين باري كه با
فروختن يه پفك دلبرنمكي يه سكه بيست و پنج تومني نادر از يه دهاتيا گرفتم
انقد شوق كرده بودم كه نگو.
به هركي مي رسيدم سكه رو نشون ميدادم .
يادم مياد
اونشب از خوشحالي تا سحرخوابم نمي برد.
و توي ذهنم مشغول بافتن آرزوهاي
گوناگون بهم بودم .
گذشت و گذشت وضع مالي خراب شد.
و مغازه ورشكست .
شديم شاگرد مغازه و مسئول كل امور
بدوبدوگويي مغازه ی جعبه اي يكي از دوستام .
همش براش بدو بدو مي گفتم .
هروقت
هم كه ميرفت جايي برگرده ( مثلا دستشويي ) يه تومني از تودخلش
برميداشتم و توي جيبم ميذاشتم .
چندي بعد شاگردي رو كنار گذاشتيم و شديم
مسئول خريد نون سنگك از دكون شاطرمندعلي دلوسي و خريد ماست از خونه ی حاجي
محمود كجايي خدابيامرز براي خونه ننه بزرگم.
و درعوضش دوتومنوپنج زار ازش
دستمزد مي گرفتم فاصله ی بين خونه ی ننه بزرگم تا دكون شاطرمندعلي و حموم حاجي
محمودكجايي يه جيغ را بيشتر نبود .
ولي همين راهو توي نيم ساعت طي ميكردم ،.
توي راه انواع و اقسام ادا و اطوارا رو در مياوردم .
دركمال اعتماد به نفس
ماست رو توي يك دستم مي گرفتم و دستمال نون را بروي سرم ميگذاشتم .
. .
يادش بخير عجب دوراني بود .
پر از حلاوت و شيريني .
حيف كه گذشت .
ياد
دوران كودكي بخير .
تيله بازي ، كفش بازي ، كرايه ی كفش ، عكس بازي و تمام
خاطرات ديگه . والسلام.
http://khedmati.blogfa.com/post-471.aspx