من وجود سهراب را یک افتخار برای کاشان نمی دانم. اولا او خود از افتخار جایی بودن بیزار بود.
و وقعی به این حرف ها نمی گذاشت. دوم اینکه او ترجمان کاشان بود.
هشت کتاب ، همه ی حسّ و حال شهری چون کاشان را در خود نهفته دارد.
شیوع بطئی فرهنگ تلویزیون در اوایل دهه ی پنجاه در کاشان باعث شده بود در کوچه / پس کوچه های شهر زنان و مردان جوان و نامحرم نگاه های هوسناک خود را از یکدیگر دریغ نکنند.

آمد و رفت به بازار و زرگری ها و پارچه فروشی ها میل به تبرّج را در زنان و لجام گستیحگی شهوانی مردانی را که با رقص های فروزان و هاله نظری و شهناز تهرانی دمخور بودند ،شعله ور می ساخت . ولی شهر در سنّت ها و آداب و رسوم اجتماعی خود پنهان بود و امنّیت احساس می شد.گاهی اوقات دویدن یک برگ کاغذ مچاله شده توسط باد در این کوچه ها ، برای من خرمنی از شعرپاییز و تنهایی و سکوت را به همراه داشت. در پلّه های آب انبارها فرو می رفتم . و ازکاشی کاری مساجد و زیارتگاه ها ، حسّی تازه می نوشیدم .

وقتی وارد دبیرستان سپهر می شدیم یک ساختمان ال شکل در برابر خود می دیدیم. ضلع بزرگ این ال را همان کلاس هایی تشکیل می داد که پشت به مغرب و رو به آفتاب صبجگاهی داشتند.

ضلع کوچک آن شامل چند کلاس بود که روبه قبله و پشت به شمال داشتند. این ساختمان ها که در روی ایوانی به ارتفاع نیم تر قرار داشتند ، با دو ورودی دیگر به زمین ورزش بسیار بزرگ دبیرستان و ساختمان های جنبی آن راه پیدا می کرد.

در سالی که من در دبیرستان سپهر درس می خواندم ، دو اتفاق بزرگ جهانی رخ داد که توجه من را به خود جلب کرده بود. یکی شکست اسراییل از اعراب بود و ماجرای شکستن خطوط مارلو.

در سال بعد نیز ماحرای واترگیت و شنود غیر قانونی نیکسون از کنگره. و بعد استعفای او و جایگزین شدن معاونش ، جرالد فورد به عنوان رئیس جمهمور آمریکا.