خاطرات حاجي مرتضي شجري 13

ساختمان خونمون خیلی قدیمی با پایه های ضخیم خشت و گلی واطاقای تنگوهمی و سقفهای ضربی بود و با خشت و گل ساخته شده بود چون سقفهای اطاق به صورت بیضی شکل بود بین سقف دواطاق یه پستی بلندی داشت سقف اونو می زدن می شد یه انباری بالای پشت بوم می گفتیم ( گوله ) .

همون انباری در زمستان داخل اون از برگهای پائیزی درختان در قلمستان به زبون خودمان (سنجره) میگفتیم جمع میکردیم درهمون گوله انبار می شد برای خوراک گوسفند درزمستان یا کاهی که برای به قول خودمان اندوم پشت بوم استفاده میشد دراون انباری می ریختیم تا استفاده بشه . اون پشکمی که دار قالی بود و مادرم وخواهرام قالی می بافتند درو پیکر نداشت در زمستان سرد بود جلو اونو با پلاستیک می پوشاندیم تا جلو سرما را بگیرد.

دراون زمون  از سماور ذغالی استفاده میکردیم مادرم یا خواهرم ذغالو تو منقلی که داشتیم میریخت یه مقدار نفت و روشنش میکرد یه کم ذغالا آتش می گرفت به وسیله انبر به داخل تنوره سماور می ریخت چنتا فوت میکرد تا خوب ذغال روشن بشه بعد یه لوله گرد حلبی که می گفتیم ( بوقه سماور ) بر سر یه مقدار تنوره ی سماوری که از درب او بیرون بود قرار میداد تا سماور به جوش بیاد وچایی را دم میکرد و یه مقدار آب توی سماور میریخت و چنبره سماورو میذاشت قوری را بر روی چنبره تا دم بکشد تا میل میکردیم . بعد از مدتی سماور نفتی و چراغ توری وارد ده شد اونایی که وضع مالیشون خوب بود می خریدن ولی ما نتونستیم بخریم چند مدتی گذشت به مادرم گفتم مادر جان همه همسایه ها سماور خریدن بدون ذغال و با نفت روشن می کند ما هم بخریم چون مادرم خرید خونه را انجامش میداد مادر گفت پسرم قالیمون که پایین بیاد بدیم به استادکار از مغازش هم سماور وچراغ طوری می خریم صبر داشته باش منم به حرف مادر گوش دادم خیلی تو بچگیام زرنگ وکنجکاو بودم عموم وضع مالیش بهترازما بود اونا سماور نفتی وچراغ توری خریده بودن میرفتم نگاه میکردم چه جوری روشن میکنن یاد بگیرم تا موقعیکه مادرم اونا راخرید من بلد باشم انجام بدم همونطور شد قالی که پایین اومد تحویل استاد کار داد سماور و چراغ توری اومد به خونمون و مدتی مسئول روشن کردن سماور و چراغ بودم تا خونوادم یاد گرفتن.

خاطرات حاجي مرتضي شجري 12

کاشت گندم و تنباکو که تموم می شد پدرم می رفت کارگری .مخارج زندگیمون را تامین می کرد . منم بعضی موقع می رفتم خونه حاجی سلمان همسایمون قالی بافی میکردم پنج ریال پول بهم می داد با همون پول قلم ودفتر می خریدم برای مدرسه.
بوته تنباکو یه مقدار رشد میکرد نیاز به وجین داشت چون پدرم در کاشان کارگری می کرد مادرم بهم می گفت برو ( وشته ) تنباکو را بگیر.

وشته یه نوع برگی بود که در بغل ساقه تنباکو سبز می شد اگر اونو نمی کندیم برگ و ساقه تنباکو رشد نمی کرد خیلی هم تلخ بود چون با دست می چیندیم دستامون تلخ می شد هرچه می شستیم باز هم دم به تلخی می داد از بغل کسی که رد می شدیم می پرسیدن :وشته چیندی؟

یه مقدار که تنباکو رشدش بیشترمی شد از بغل ساقه قسمت پائینش برگهای زرد دیده می شد به صورت تنباکوی آماده میگفتیم ( پابرگی ) .

اونو را می چیندیم می بردیم مغازه حاج احمد کاووسی بجاش یا پول میداد یا چیزای خوراکی .

آخرای تابستان یادمه وقتی جامونا از پشت بوم میاوردم پائین موقع برداشت تنباکو می شد می رفتیم سر زمین پدرم به وسیله اره ی کوچک برگهای پهن قشنگ تنباکو را با ساقه جدا میکرد و منم توزمینی که کشت و زار نشده و خالی بود برگهای تنباکو را پشت سرهم پهن میکردم چند روزی به همین صورت می ماند به وسیله آفتاب برگها به رنگ زرد در میومد پدرم صبح زود می رفت تودشت آبپاش می برد آب میکرد روی برگهای شید شده روی زمینو آب می پاشید برگها نرم می شد برمیگردوند تاطرف دیگرهم زرد بشه تنباکو زردی به خود میگرفت دوباره آبپاشی میکرد .

جمش میکردیم میذاشتیم تو چادربه وسیله الاغ میاوردیم خونه تا نم داشت برگهای تنباکو را از ساقه جدا میکردیم .

یه مدت توخونه نگهداری می شد تا دستور میدادن از طرف دخانیات کاشان تنباکو را به کاروانسرایی که در ابوزیدآباد هست می بردیم همیشه تنباکوی پدر من درجه یک حساب می شد.

خاطرات حاجي مرتضي شجري 11

مدرسه که می رفتم روزای تعطیلی و حتی درتابستان که مدرسه تعطیل می شد در کشاورزی به پدرم کمک می کردم یادمه پدرم زمینی را برای کاشت گندم و تنباکو با بیل داشت شخم می زد منم بچه که بودم روی خاکهای شخم زده نشسته بودم هم بازی می کردم هم علفهای هرزه ی زیر شخمو جمع میکردم خسته که می شدم می رفتم کنار جوب آب ، آب بازی میکردم بابام صدام میکرد برو یه مشت چوب جمع کن چایی درست کن .

یه کتری مسی سیاه داشتیم با اون چایی درست می کردم .

چایی آتشی چه مزه ای داشت !

چایی که آماده می شد بابامو صدا میکردم و رفقای بابام که نزدیک زمین ما کار میکردن میومدن چایی وصبحانه می خوردن .

مادرم سفره ی نان و یه مقدار پنیر محلی و سیب زمینی پخته برامون داخل سفره میذاشت میل می کردیم چه صفایی داشت .

زمین که از زیر شخم آماده می شد پدرم صافش میکرد آماده برای کاشت گندم.

وزمینی که برای کاشت تنباکو بود به صورت جوب - جوب درست میکرد.

روزی که می خواست گندم بکاره منم دنبال پدرم به دشت میومدم دونه ی گندمو تویه چادر می ریخت دوگوشه ی چادرو گره میزد گل گردنم مینداخت و دو گوشه چادرو تو دستم می گرفتم .

بابام تو زمینی که آماده کرده بود با سر بیل چال می زد منم یه مقدار گندم داخل چال می ریختم وخاک بر روش می ریخت .بذر پاشی که تموم می شد کردوها را آب می داد .

برای کاشت تنباکو یک ماه قبل از کاشت  زمینی را پدرم تهیه می کرد بنام ( نهالدو ) .

تخم تنباکو را تو نهالدو میکاشت نهال که آماده میشد همون نهالدو را آب میداد که نرم بشه که راحت نهالها از زمین با ریشه  کشیده بشه .داخل یه جعبه ی چوبی میذاشت می آورد پیش زمینی که قبلا برای کاشت نهال آماده و آب داده شده بود حاضر میکرد و دوستای پدرم می آمدن دسته جمعی کمک می کردن . برای نشاندن نهال تنباکو. پاچه های شلوارو بالا میزدن می رفتن داخل جوبکی که پراز آب بود .نهالها را چنتایی بین دو انگشت قرار میدادن بالای چشاب آب داخل جوب با فاصله حدود 30 یا 40 سانت فرو می بردن . منم دوست داشتم و تونهال کاشتن به پدرم کمک می کردم .

خاطرات حاجي مرتضي شجري 10

یه قسمت خونمون که مخصوص نشستن تابستان بود می گفتیم (چهارپشکمه ) چهارقسمت بود :

یه قسمتش مخصوص نشستن درفصل تابستان

یه طرفش تنور نانوایی

طرف دیگه دار قالی

یه طرف دیگش یه زیرزمین داشت و روی اون یه اطاق و داخل زیرزمین خوراکیهایی که نیاز به جای خنک داشت نگهداری می شد.این پشکمی که جای نشیمن بود در تابستان یه در ورودی داشت به سمت ورودی دالان خونه وسط سقف همون پشکم یه چهارچوب چوبی آویزان بود که داخل آن ماست یاگوشت یا خوراکی دیگری میذاشتیم که گربه دسترسی به آن نداشته باشد وحالت خنکی هم داشت .


برای سردشدن آب خوردنمون درتابستان از کوزه های سفالی که الان هم دربعضی جاها است استفاده میکردیم .

صبح زود که می شد کوزه ها را به سمت چشمه ی آب قناتی که نزدیک خونمون بود با اتفاق خواهرام میبردیم و اونا را آب میکردیم برمیگردوندیم خونه و جای مخصوصی داشت که کوزه ها را داخلش قرار میدادیم میگفتیم (آودون)یعنی جای مکان کوزه ی آب .

روی در کوزه ها دری مخصوص داشت میذاشتیم که آشغالی یا جانوری داخلش نره .همیشه اطرا ف کوزه های آب خنک بود بچه که بودم بعضی موقع درکنار کوزه ها می خوابیدم .

نزدیکای ظهر که می شد هوا گرم بود از بادبزن چوبی که از نوع بافت حصیر بود استفاده می کردیم یادمه نهار ظهر که می خوردم می خوابیدم مگس زیاد بود اذیت میکردند مادرم بالا سرم می نشست با همون بادزن چوبی مگسها را کنار میزد وخنک هم می شدم .

نزدیکای غروب که می شد مادرم تو حیاط خونه را آب و جارو میکرد می رفت بالای پشت بوم فرش پهن میکرد و جامونو مینداخت تا خنک بشه وسایل شام از قبیل سماور ذغالی – استکان نعلبکی- کوزه آب- کاسه بشقاب- سفره نان- ووسایل دیگه ای کمک مادرم میکردیم می بردیم پشت بام ومادرم دیزوی آبگوشتی را که پخته بود پدرم به پشت بام می آورد دورهم می نشتیم شام می خوردیم .

پشت بومها با خونه ی همسایه ها همه با هم راه داشت شبها همه زنهای همسایه میومدن پشت بام مادورهم جمع می شدند صحبت میکردند ماهم گوش میکردیم تا خوابمون می برد یه وقت بالای پشت بوم عقرب هم دیده می شد اما نمی ترسیدیم صبح زود که می شد همسایه ی بغلی اذان می گفت ما بیدار میشدیم دم صبحم بود هوا سرد میشد از پشت بوم می آمدیم پایین توی پشکم می خوابیدیم .

خاطرات حاجي مرتضي شجري9


دوست داشتم درمراسم روضه خونی خدمت بکنم نزدیک خونمون یه مسجد هست به نام مسجد عبدالرحمن .

من تو اون مسجد روضه خونی که می شد براشون قند خورد میکردم داخل ظرف میریختم ودنبال چای ریز میرفتم به مردم قند میدادم تو مسجد قرآن می خواندم .در ماه رمضان شبهای قدر روضه خوانی که تموم می شد مردم همشون می رفتن خوناشون . من و یه بچه های دیگر تو مسجد می موندیم تاسحر قرآن ودعا میخوندیم .

درآمد پدرم ومادرم
پدرم به اون صورت وضع مالیش خوب نبود یه مقدار زمین کشاورزی داشت که می تونست ازاون گندم به میزان نان یکساله خودومونو تامین کنه .درکنار اون مقداری زمین تو کاشت تنباکو و یونجه قرار میداد وچند تا بره گوسفندی میخرید با همون یونجه وعلف دشتمون که خودم میرفتم می آوردم میدادم به گوسفندامو.

پدرم می رفت کاشان پیش دست بنا کارمیکرد که مخارج زندگیمون را تامین کند منم در کارهای کشاورزی که یه مقدار داشتیم کمک میکردم باز هم به این وضع به مدرسه میرفتم ودرسهایم را می خواندم . درشخم زدن زمین آبیاری کاشت و برداشت به پدرم کمک میکردم.

مادرم یه دار قالی داشت اونم قالی استادکاری بود (قالی مزدی) صاحب قالی مرحوم حاج ذبیح الله سرافرازی بود.

مادرم برای اون قالی می بافت حاجی ذبیح مغازه داشت .مادرم می رفت مایحتاج خونه را نسیه می کرد پولی نداشتیم جنس نقد بخریم بجاش مادرم قالی می بافت تموم که می شد من قالی را می بردم تحویل حاج ذبیح میدادم انعام بهم می داد من خوشحال می شدم اجرت قالی راحساب می کرد باز هم یه مبلغی طلب او میشد.

خاطرات حاجي مرتضي شجري8

کار نانوایی که تموم می شد از آتش اون استفاده میکردیم .آتش زیرکرسی. پختن غذا .

پدرم میرفت مغازه قصابی پنج سیر گوشت گوسفند میخرید می آورد خونه .مادرم گوشتو می شست با نخود و لوبیا و یه دونه پیاز و یه دونه سیب زمینی مینداخت داخل دیزو سنگی مامیگیم ( برمه) .

همون برمه را تو تنور داخل آتش میکرد برای شب آماده می شد زیر کرسی دور هم می نشستیم سفره داخل سینی روی کرسی پهن میکردیم ومادرم آبگوشتو داخل یه کاسه روحی بزرگ خالی میکرد هممون از یه ظرف نون خونگی خورد میکردیم میریختیم داخل آبگوشت و ...

ومنتظر بودیم گوشت و نخود لوبیای آن که پدرم درظرف دیگری که میکوبید آماده بشه و با اون نونی که مادرم یه مقدار آبریخته بود نرم بشه میخوردیم.

ای خدا که چقدر خوشمزه بود !

اون زمون گوشتو ازقصابی نسیه میکردیم یه چوب مخصوص بود که مبلغ گوشتو روی آن خط میکردند ازاون استفاده میکردیم .

خونه ی ما با عموم یکی بود. دو تا در داشت از یه درب رفت واومد میکردیم  درب دیگه مالرو بود درزمان پدر بزرگم در یه قسمت خونمون کوره گچ پزی بود که ازاون گچ ساختمون تولید میکردن من بچه بودم یادم نمیاد اما آثارش بود پرسیدم اینجا چی بوده پدرم میگفت کوره گچ پزی بوده حیاط خونمون که باهم بودیم با عموم خیلی بزرگ بود یادمه مدرسه که می رفتم فکر کنم کلاس دوم یاسوم بودم ایقدر یادمه که میتونستم شعر بخونم با بچه های همسایه تعزیه خونی میکردیم من نقش امام حسین(ع) را اجرا میکردم هربچه ای یه نقش اجرا میکرد زنهای همسایه میومدند تعزیه ی مارا نگاه میکردن .

خاطرات حاجي مرتضي شجري7


زن نونوا خمیرو چونه میکرد

وچونه هارا داخل سینی میذاشت و روی آنرا می پوشاند قبل از اینکه این کارهارا بکند تنورو با هیزم و چوب که قبلا پدرم از صحرا تهیه کرده بود آتش میکرد .

تنور که آماده می شد چنتا همسایه ها و زن عموم میومدند شروع میکردن چونه ها را به وسیله ي یه سینی گرد چوبی مامیگفتیم ( پاتنی).....

اونروزا ابزار نانوایی خونگی را به عروس میدادند .

دور هم می نشستن نفر اول چونه خمیرو برمی داشت یه مقدار کف سینی آرد میریخت که نچسبه پهن میکرد میداد به نفر دومی یه مقدار بادست چونه را بازترش میکرد میداد به نفر سومی اونم قشنگ نانو گرد در میاورد آماده که میشد می انداخت روی تافتون شاطرخانوم برمیداشت بربغل تنور داغ قرار میداد . قبل از اینکه نون به بغل تنور بزند دور تنور را باپارچه ای که به چوب بسته بودیم دور تنور راتمیز میکرد که سیاهی ان را ازبین ببرد بعد شروع میکرد همانطور ادامه داشت...

تنور که بعداز ساعتی سرد میشد دوباره آتش میکردند ونانهایی که از تنور بیرون میاورد روی چادر مینداخت نون که سرد میشد من می بردم داخل اطاق دوباره روی پارچه پهنش میکردم میموند تا نونا خشک میشد چه خوردنی داشت نون محلی.

خاطرات حاجي مرتضي شجري6

یه مقدار گرمای چال کرسی کم میشد مادرم  سنگ روچال کرسی را برمی داشت به وسیله ی انبر آتش چال کرسی را به هم میزد حرارت گرما زیاد می شد.

من توهمون اطاق سیاه و تاریک و پای نور چراغ فانوس وگردسوز درس میخوندم .

از بوی بد نفت

از بوی دود چراغ

از تاریکی اطاق

از سرمای اون سالا

ازبرفهای سنگینی که میبارید

ازکوچه های پر از برف

ازسختیهای رفتن به مدرسه در زمستان

ازکمبود وسیله ی  گرمایش در دبستان

از نبود دکتر و درمانگاه

از نبودن ماشین و امکانات

چی بگم ؟

تحمل کردیم .

باز هم خدا را شکر میفرستیم که سالم بودیم .

توخونمون تنور نانوایی داشتیم .گندمی که ازکشاورزی خودمون بود میدادیم آسیاب برامون آردمیکردن ، با همون آرد نون می پختیم.

مادرم دو روزجلوتر زنه ی نونوا را نوبت میگرفت .

میومد خونمون تو ظرفی که از جنس گل پخته شده و لعاب داخل آن ازمواد کاشی محرابی بود ما میگفتیم ( طقار خمیر ) دراون خمیر میکرد منم کمک میکردم درابوزیدآباد رسم بود خونه ای که نون میپختند همسایه ها میومدند کمک میکردند . کار خمیر که تموم می شد روی آنرا به مدت یک ساعت با پارچه ی ضخیم می پوشاندن تا خمیر به قول خودمون ور بیاد آماده که میشد زن نونوا خمیرو چونه میکرد.

خاطرات حاجي مرتضي شجري5

در زمانی که مدرسه میرفتم امکانات مثل حالا نبود از همه مهمتر در ابوزیدآباد برق نداشتیم شب که میشد کوچه ها تاریک توی خونه ها تاریک.

شب میخواستیم جایی بریم از روشنایی چراغ فانوس استفاده میکردیم .توخونمون یه اطاق داشتیم مخصوص زمستان بود میگفتیم اطاق زمستونی آنقدر از دود آتش کرسی سیاه شده بود فکر میکردی با رنگ مشگی نقاشیش کردی . روز هم چون تاریک بود چراغ روشن میکردیم داخل اطاق یه اجاق زمینی داشت ما بهش میگفتیم ( چهارسنگ ) مخصوص آتش کردن زیر کرسی بود.

مادرم وقتی هیزمو میوورد در همان اطاق روشن میکرد. آنقدر دود که اطاق پراز دود می شد و چشمهایمان میسوخت تو اطاق می خوابیدیم تادودها تموم بشه. شعله ي آتش که تموم میشد مقداری ذغال به آتش هیزم اضافه میکرد و خاکستر ی که دور چالکرسی بود روی آتشومی پوشوند و سنگ صافی مخصوص روچال کرسی روی اون میذاشت و یه پارچه ما میگفتیم (هندوخته) روی سنگ مینداخت شب تا صبح هممون پدر ومادرم وخواهرام دورتادور کرسی میخوابیدیم .کرسی گرمای خودش را داشت صبح زود پدر و مادرم برای نماز بیدار می شدند صدامون میزد پاشید نماز بخونید خواهرام پامی شدند هرچند من به سن تکلیف نماز نرسیده بودم ولی چون دوست داشتم نماز بخونم نگاه میکردم پدر و مادر مذهبی دارم نمازشونا سروقت میخوندن و مسجد نزدیک خونمون بود دنبال پدرم به مسجد میرفتم در سن شش سالگی نمازخو ن شدم .

من /حاجی مرتضی شجری 4

اول کاری را که شروع کردم اوایل سال 1347 شاگرد مغازه دار همسادمون آقای حاج عباس فیضی شدم تومغازش بودم کار شیشه بری هم انجام میداد منم علاقه به این کار پیدا کردم روزی ده ریال حقوق بهم میداد .

پولامو جمع میکردم با همون پول بابام منو برد به مشهد امام رضا اون روزا به مشهد که میرفتند قصد ده روزه میکردن خیلی صفا داشت.

همین آقای فیضی که من پیشش بودم مسئول هیئت علی اصغر امام حسین(ع) بود محرم که می شد بچه ها را توخونش جمع میکرد تا آمادگی برای تاسوعا وعاشورای حسینی پیدا کنند چون منم شاگرد ایشون بودم در همون هیئت کمک میکردم علاقه زیادی به علی اصغر(ع) پیدا کردم .

دراون زمونم نه برق بود و نه وسیله صوتی تا اینکه دستگاه بلندگو ئی اومد که برق آن با باطری ماشین تغذیه میشد از کاشان اجاره میکرد برای  هیئت میاورد من شدم مسئول دستگاه صوتی تا اینکه وضع مالی هیئت باکمک اهالی ده که خوبشد یه دستگاه بلندگو خرید که هم برقی بود هم باطری. از اونایی که 16 عدد باطری چراغ قوه می خورد .

یه مقدار که وضع بهتر شد یه موتور برق بنزینی کوچک برا هیئت خریداری شد من شدم هم دستگاه دار هم موتورچی هیئت .

همین کارم ادامه داشت

درسال 1351 شدم استاد درکار شیشه .

برای خودم مغازه زدم چون سرمایه کافی نداشتم با پسر عمه ی خودم شریک شدم پول ازاون کار از من .خود پسر عمه ام هم پیش من کارمیکرد وشاگردانی را استاد کردم که الان هم درابوزیدآباد مغازه شیشه بری دارند.

من /حاجی مرتضی شجری3

صبح زود روز عید لباس نوی که مادرم برام تهیه کرده بود می پوشیدم

منتظر بودم تا خونه ها باز کنند

تابریم عیدی بگیریم

دنبال پدرم به خونه فامیلام می رفتم

بهم یک ریال بعضیها دو ریال عیدی میدادن

خیلی خوشحال بودم تا سیزده نوروز که مدرسه تعطیل بود

می رفتیم روی تپه های ریگ (ماسه بادی) که دراطراف ابوزیدآباد بود با بچه ها بازی میکردیم

سیزده نوروز که تموم میشد حالا ناراحت بودیم که باید بریم به مدرسه

روز اول با ناراحتی میرفتم

خلاصه سختیهای زیادی را تحمل کردم تا تونستم درسال 1347مدرک ششم ابتدائی را بگیرم

در اون زمون کلاس دوره راهنمایی در ابوزیدآباد نبود

رفقام اومدن کاشان اطاقی اجاره کردن تابه درسشون ادامه بدن

منم خیلی دوست داشتم ادامه بدم

چون تجربشو داشتم و علاقمند بودم که درس بخونم

چون پدرم وضع ما لی خوبی نداشت نتونست منو بفرسته کاشان که ادامه تحصیل بدم

منم وضع پدرمو که دیدم که صبح تاشب داره کارگری میکنه یه لقمه نون تهیه کنه برامون

دلم به حالش سوخت سخت گیری نکردم گفتم باباجان از حالا به بعد میخوام کمک دست شما باشم

نا فرمانی نکردم.

خاطرات حاجي مرتضي شجري2


در زمان مدرسه که میرفتم امکانات مثل حالا نبود از همه مهمتر در ابوزیدآباد برق نداشتیم شب که میشد کوچه ها تاریک توی خونه ي تاریک.
 یه اطاق داشتیم مخصوص زمستان و برای گرم شدن اطاق و کرسی اجاق روزمینی که مخصوص کرسی بود.
 مادرم در همان اطاق هیزم روشن میکرد. آنقدر دود می شد که اطاق پراز دود می شد و چشمهایمان میسوخت زیر کرسی می خوابیدیم تادودها تموم بشه بعد پای چراغ گردسوز یافانوس که از نفت تغذیه میشد از نور او استفاده میکردیم از همان نور کم .و در اطاقی که ازدود هیزم سیاه رنگ شده بود مانند اینکه یه نقاش با رنگ مشگی نقاشی کرده درس میخوندیم .دود چراغ خیلی خوردیم .شبها دور کرسی جمع می شدیم غذامون را زیر کرسی که نشسته بودیم مي خورديم .
 شبهای زمستان خونه ي همسایه ها یا فامیل شب نشینی می رفتیم. نوبتی بود هرشب دورهم جمع می شدیم قصه – داستان- چهاربیتی قدیمو می خوندند خیلی لذت می بردیم .
صبح مادرم منو صدا میکرد صبحونه بهم می داد و راهی مدرسه میکرد .
تو کلاسامون یه بخاری نفتی از اون لوله ای های قدیم بود وقتی روشن میکردن یه آجر بزرگ روی در اون میذا شتن که یه وقت بخاری داغ  بشه در آن بالا نزنه .خیلی ترسناک بود. توی کلاس پراز دود میشد چشمهامون می سوخت میومدم خونه مادرم بهم می گفت چقدر بوی دود میدی .

تومدرسه آب لوله کشی نبود .یه قنات آب رونده بود حدود ده تا پله میخورد تا پایین قنات . تنها میترسیدیم که بریم پایین که آب بیاریم دونفری میرفتیم.

اون آب هم آشامیدنی بود هم استفاده شستشو.

یه حمام خزینه ای قدیمی بود بنام حمام خواجه که الان هم موجود میباشد البته با سبک جدید .

اون زمان ماهی یکبار منو میبردند حموم .من از اون حمام خیلی ترس داشتم هروقت شلوغ بود میرفتم چنتا پله میخورد تاوارد خزینه می شدیم. چه آب داغی داشت سقف حمام خیلی پایین بود که بخار زیاد جمع میشد که نمی شد همدیگه راببینی.

نزدیکای عید که میشد خیلی خوشحال میشدم .
مادرم برام پارچه میخريد میداد به خیاط زنونه ي خونگی برام کت شلوار پیراهن میدوخت.
بابام برام کفش گالش میخرید . شب عید که میومد مادرم پلو درست میکرد با خواهرام وپدر ومادرم دورهم پای سفره می نشستیم و اون پلو خوشمزه و خورشت گوشت نخود اسفناجی که با ترشی  قراقروت تزیین میکرد میل میکردیم چقدر خوشمزه ولذت داشت خوردنش . اون شبو خوابمون نمی برد چون از خوشحالی که فرداش عیده.

من /حاجی مرتضی شجری1


ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

اینجانب مرتضی شجری فرزند حسن دردوم آبانماه1334درروستای ابوزیدآباد از توابع شهرستان آران و بیدگل درخانواده ای مذهبی چشم به جهان گشودم ودر دامن پدر و مادری مهربان و ولایتی عاشق  آقا ابا عبداله الحسین (ع) پرورش یافتم چون مرحوم پدرم و مرحوم عمویم هردو تا متولی و نوکر اهل بیت (ع) بودند مراسم نخل و طوق گردانی درماه محرم روز عاشورا ی حسینی را عهده دار و درامور تزئینات و آذین بندی نخل انجام وظیفه می نمودند منم در کودکی دراین امر کمک میکردم به عشق امام حسین (ع) به این واسطه علاقمند شدم درراه امامم خدمت بکنم درکودکیم هنوز به دبستان نرفته بودم درمکتب آموزش قرآن شرکت کردم درچندین ماه کل قرآن را توسط استاد مرحوم حاج مسلم قربانپور آموختم درجلسات روضه خوانی شرکت میکردم ودرسال 1341 وارد دبستان شدم وبابچه ها آشناشدم یه مقدار شیطون بودم زیاد دل به درس نمیدادم دوست داشتم درمراسمها کمک کنم مادرم منو دعوا میکرد بخاطر اینکه از رفتن مدرسه خودداری میکردم بعضی مواقع غایب بودم مستخدم مدرسه میومد دنبالم منو با کتک میبرد مدرسه از مستخدم مدرسه خیلی میترسیدم.