دوست داشتم درمراسم روضه خونی خدمت بکنم نزدیک خونمون یه مسجد هست به نام مسجد عبدالرحمن .

من تو اون مسجد روضه خونی که می شد براشون قند خورد میکردم داخل ظرف میریختم ودنبال چای ریز میرفتم به مردم قند میدادم تو مسجد قرآن می خواندم .در ماه رمضان شبهای قدر روضه خوانی که تموم می شد مردم همشون می رفتن خوناشون . من و یه بچه های دیگر تو مسجد می موندیم تاسحر قرآن ودعا میخوندیم .

درآمد پدرم ومادرم
پدرم به اون صورت وضع مالیش خوب نبود یه مقدار زمین کشاورزی داشت که می تونست ازاون گندم به میزان نان یکساله خودومونو تامین کنه .درکنار اون مقداری زمین تو کاشت تنباکو و یونجه قرار میداد وچند تا بره گوسفندی میخرید با همون یونجه وعلف دشتمون که خودم میرفتم می آوردم میدادم به گوسفندامو.

پدرم می رفت کاشان پیش دست بنا کارمیکرد که مخارج زندگیمون را تامین کند منم در کارهای کشاورزی که یه مقدار داشتیم کمک میکردم باز هم به این وضع به مدرسه میرفتم ودرسهایم را می خواندم . درشخم زدن زمین آبیاری کاشت و برداشت به پدرم کمک میکردم.

مادرم یه دار قالی داشت اونم قالی استادکاری بود (قالی مزدی) صاحب قالی مرحوم حاج ذبیح الله سرافرازی بود.

مادرم برای اون قالی می بافت حاجی ذبیح مغازه داشت .مادرم می رفت مایحتاج خونه را نسیه می کرد پولی نداشتیم جنس نقد بخریم بجاش مادرم قالی می بافت تموم که می شد من قالی را می بردم تحویل حاج ذبیح میدادم انعام بهم می داد من خوشحال می شدم اجرت قالی راحساب می کرد باز هم یه مبلغی طلب او میشد.