سوال هفتم:فکر کنم زمان آن فرا رسیده که در باره ی خانواده ی مادر بنویسید.
پدربزرگ و مادربزرگ و دایی عباس و دایی محمد و خاله ها
در قدیم خیلی از خانه های شهرقم ، دارای « هوت » بود. هوت به مخزن آبی گفته
می شد که به صورت یک سردابه ی کوچک در کنار خانه ساخته و آب مصرفی در آن
ذخیره می شد . برای برداشت آب ناگزیر باید از پمپاژ استفاده می شد.
خانه
خاله ی من در دروازه ری جوری ساخته شده بود که برای ورود به آن بایداز سه
پله بالا می رفتیم و در پشت بام هوت قرار می گرفتیم . دوباره باید چند پله
به پایین می رفتیم تا به کف حیاط برسیم.
موقعی که من برای اولین بار از
این پله ها به پایین می رفتم ، هنوز پدر و مادرم با صاحب خانه مشغول احوال
پرسی بودند که پرده آبی رنگ و چرک مستراح گوشه خانه به کنار زده شد و مردی
با کلّه ای به اندازه یک تخم مرغ ، آفتابه به دست از آن خارج گشت . گونه
هایش به قدری گود افتاده بود که هرکدام نیز می توانست یک تخم مرغ در خود
جای بدهند.
من چون ناشتا بودم اسید معده ام زد بالا و در بذاق دهانم
نشست. آراواره هایم سفت شد .دهانم تُرش مزه گشت. چشمهایم ازحدقه بیرون زد و
روی زمین افتادم . و مدتی طول کشید تا توانستم به خود بقبولانم که باید،
فاصله های روحی و خُلقی ام را با اقوامم کم کنم تا بتوانم مهمان آنها باشم
.
درمیان خانه با دایی و خاله ام و دختر خاله ا م که همسن مادرم بود ،
من صبحانه خوردم . چیزدیگری که از آن روز به یاد دارم این بود که در همان
سن پنج / شش سالگی سعی می کردم قدم را بلند تر از معمول نشان بدهم . گودی
خانه برایم مطبوع نبود.
محمد نوروزی از ابتدای جوانی اش به تریاک و
منقل روی آورده بود و خیلی زود سوخته بود . اما اراده و غرور بالایی داشت و
برای اداره زندگی اش زیر بار منّت کسی نمی رفت. زیرک بود و خوش گذران.
درمحافل اربابی و اعیانی راهش باز بود و به واسطه عقده ایی که از ازدواج
اوّلش درمحله فخارخانه در دل داشت و مجبور به مهاجرت شده بود ، از ضربه
زدن های پنهانی به دیگران بی واهمه بود.
با روانشناسی سکس آشنا بود و خوب می دانست که برای خالی کردن زیرپای زن از
چه اهرم هایی باید استفاده کرد. در مجالست هایی که در بزرگ سالی با او
داشتم ، نوع عبارت پردازی هایش در این باره ، هم برای من نفرت انگیز بود و
هم از اینکه ماهیّت درونی بشر را از لابلای گفته های او درمی یافتم، لذت
داشت. شیرین و شوخ حرف می زد .من از سن چهارده سالگی تا بیست و دوسالگی
ماهی یکی دو باردر خانه پدری کنار منقلش می نشستم .
و گاهی دودی می گرفتم . اما بیش از به دود به حرف هایش عادت پیدا کرده بودم . همین عادت باعث شد من مسیرزندگی ام را گم کردم.
محمد نوروزی با برادرش عباس نوروزی پسرهای نصرالله نوروزی بودند. که نه من او را دیدم و نه مادر من که آخرین فرزند او بود.
بنابر
گفته ها اهل اینجا نبوده است . ظاهرا بچه خمین بوده است و در روزگار
نوجوانی جزو دار و دسته نایب حسین می شود و بعد در بیدگل با بتول قمرجان
ازدواج و همین جا ساکن می شود.
محله ما به طایفه جمالی ها ، مشتی
کاظمی هم می گفتند. مشتی کاظم تا حدودی در صدد بوده است که در برابر مشتی
آقا و مشتی علی جندقیان شاخ و شانه بکشد . ولی زود از دنیا می رود و زندگی
اش روبه افلاس کشیده می شود. جمالی ها ی فعلی که نتیجه یک سراشیبی فرهنگی
و احتماعی صد ساله هستند ، نوه های او محسوب می شوند .
قمرجان ظاهرا
برای خود خانمی محسوب می شده و با پوشیدن لباس های فاخر، خود را به رخ
همسایه ها می کشیده است. این خصلت به یکی از نوه های او که مادر من باشد
،به ارث رسیده بود.
بتول دختر مشتی کاظم و قمرجان بود و همسر نصرالله نوروزی. و دو پسر داشت .
که یکی همین دایی ممد من بود و یکی هم دایی عباس من. چهار دختر هم داشت .
اسم اولّی باشی بود و زن میرزا شاه میرزا بود. استخوانی . سیه چرده . جوشی و
حریص برای قالی بافی و بی نهایت متعصّب نسبت به حیاو حجاب.
مادرشان
بتول هم متعصّب بود. داستان ها و ضرب المثل های زیادی بلد بود. خون گرم بود .
و من را خیلی دوست داشت. مردم به او می گفتند شاه بتول. مقداری پول داشت
که با آن صرافی می کرد و امرار معاشش از همین راه بود. بر سر دختر اول و
دخترآخرش هوو آمده بود و این اتفاقات در عنصر زمانی آن دوران، داغ و ننگی
محسوب می شد که همواره از آن عذاب می کشید. و منتظر بود تا کسانی
که به زعم او در ایجاد این داغ وننگ دخالت داشته اند، به نتیجه ی اعمالشان
برسند. این انتظار البته به نحو شایسته ای به سرآمد و من خوشحالی ناشی
از به بار نشستن آرزو هایش را در عمق چشم هایش می دیدم .چهارده ساله بودم
که از دنیا رفت.بتول یک خواهرهم داشت که مادر آقا محمد خاتمی بود و تو خوب می شناسیش. اسمش سلطان بود.
بتول قمرجان علاوه بر باشی سه دختر دیگر هم داشت که آخرین آنها مادر من بود .سوگ سرودی که ابوی شما در شانزده سال پیش در مرگ او سرود،هنوز نزد من باقی
است . اسمش کبریا بود و استاد ستاری با مهارت این اسم را در شعر خود جای
داد.
جهان هنوززنده است و قصد مردن هم ندارد .او همان است که آن روز
صبح در میان خانه اش دچار سرگیجه شدم . شوهر او برخلاف میرزا شاه میرزا که
خیلی خشن بود و از آدم کشی هم ابایی نداشت ، ملایم بود و بادنیا و مردم
دنیا سرسازگاری داشت. اسمش عباس جندقیان بود و معروف بود به عباس مولا .
خاله بعدی من خورشید نام دارد و همسر حاج امرالله جندقیان است . و من در باره
او در همین وبلاگ از او به کرات حرف زده ام. او چون در شب عرفه به دنیا
آمده است ٬ موسوم است به حاجیه خانم .
من از هیچ کدام فامیل هایی که در
قم دارم نسبت به خود بدی ندیدم . اتفاقا خیلی هم از آنها محبّت دیده ام .
ولی قم از جمله شهرهایی است که اگر روزی مجبور به زندگی در آن بشوم ، قطعا
زود خفه خواهم شد.
از یکی از پزشکان همین خیابان آذر مدّت زیادی است که نوبت ویزیت گرفته ام .ولی هر بار که قصد رفتن می کنم،پشیمان می شوم .
وقتی در رویاهای خسته ام در باره شهر قم غرق می شوم ،یک مار کلفت خشمگین
با نیش زهر آلود در زیر پوستم می دود. این مار در زیر پوست روابط اجتماعی
مردم این شهر همواره درحال خزیدن است.
پسر بچه هایی که در بخش های اول اشاره کردم که به عنوان شاگرد در اکثر مغازه ها به کار مشغولند ، ازقزبیانیان همین مار هستند .
در رویاهای خسته خویش برای فرار از چنگ این مار به کتابخانه آقای مرعشی
فکر می کنم .بالاتر از این کتابخانه تا میدانی که به سمت بلوار محمد امین
جریان می یابد،شرایط روحی مساعد تری به من دست می دهد.
ولی قم بی نظم است . در همه چیز بی نظم است. خاصه برای تربیت انسان سالم هیچ برنامه ایی ندارد.
سوال هشتم:لطفا خاطره ی ثبت نام در کلاس اول دبستان و اولین روز حضور در مدرسه و میزان علاقه ات به مدرسه و معلم کلاس اولت را بنویس.