تشکر از استاد عنایتی

دوست گرامی جناب آقای حیدرعلی عنایتی

درود بر شما

      محبت فرمودید و  پرسشهای مرا پاسخ نوشتید و مرا همسفری مهربان و صبور شدید به زمان گذشته در سفری  دو ماهه که قرار بود یک ماهه باشد.مطمئنم آگاهی از تجارب زندگی شما برای آنها که مطالعه نمودند تجربه ای مفید و سازنده  بوده است و یادآور لحظات از یاد رفته ی دوران کودکی و نوجوانی من.خاطراتی تلخ و شیرین.حتما هنگام نوشتن گاهی اشکتان روان شد و گاهی خندیدید .من هم به همین ترتیب.امیدوارم فرصتی حاصل شود و بخشهایی از این خاطرات را مجددا همراه با خاطرات خویش در بیدارشهر بگذارم.قلمم توانایی سپاسی که قابل برای جبران محبتتان باشد را ندارد.سلامتی و شادکامی شما و خانواده ی محترم آرزوی این حقیر است.اکبر ستاری


مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی 28


یک بار در کلاس اول دیستان ، روبروی خانه ی ستاری بزرگ که دقیقا روبروی درب دبستان صباحی گشوده می شد ، قبل از زنگ کلاس عصر در خاک ها بازی می کردم که پدرم در حال عبور از همان محل بود .


دست در جیبش کرد و سی شاهی پول ( یک یک ریالی و یک ده شاهی ) به من داد.

این در حالی بود که صبج همان روز من پول روزانه ام را از از او گرفته بودم.

این اتفاق مثل یک حیوان به ظاهرآ رام اما در درون دهن کج و عاصی در گوشه ی  ناشناخته ای از درون من نشسته است و همین طور مدام ، من را ملامت می کند که چرا در زندگی کاری نکردم که دل این مرد را به دست بیاورم.

بار دوم زمانی بود که بعداز جنگ و دعواهای کلاس اوّل دبیرستان سپهر دقیقا در ورودی کوچه ی قدمگاه، ( چند قدم مانده به محوطه ی بیمارستان نقوی ) دست در جیب برد و یک اسکناس ده تومانی به من داد و خداحافظی کرد و رفت.
سنگین است.

باور کن اکبر جان بار این خاطره ها آنقدر برای من سنگین است که اجازه نمی دهد راحت زندگی کنم.

اجازه نمی دهد راحت فکر کنم. اجازه نمی دهد دنیا وزندگی را از ته دل دوست داشته باشم.

سر افکندگی در پیش خود به مراتب عقوبت بار تر از عقوبت در پیشگاه خداوند است.


بیدارشهر:(قابل توجه نوجوانان امروز)

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی 27


در آن زمان هنوز خیابان بهشتی فعلی کاشان احداث نشده بود و چهار راه پنجه شاه ، هنوز به سه راه پنجه شاه شهرت داشت و زمزمه هایی بود که شهردار وقت کاشان ( تهامی ) قصد دارد باع های مسیر جاده ی زیدی و قبرستان قدم گاه را درهم بکوبد و خیابان تازه ایی برخیابان های کاشان اضافه شود.

این اولیّن خیابانی بود که در کاشان با یک انحراف بی مورد و بی دلیل احداث می شد و حرف و حدیث هایی و عبارات طنز آمیزی را ورد زبان مردم شهر می کرد.
اولیّن اتهامی را که پدرم در بیرون از مدرسه و در هنگام خزیدن از میان خاک های دپو شده اطراف دبیرستان متوجه من کرد، این بود که من اگر به قول او اهل درس خواندن می بودم ، دبیرستان پهلوی را رها نمی کردم و به قول او به این مرده شور خانه نمی آمدم.

ولی بیچاره خبر نداشت که من نمره ی قبولی را برای ادامه درس در رشته های طبیعی و ریاضی کسب نکرده بودم و ناگزیر رشته ادبی را که تنها در دبیرستان سپهر دایر و مخصوص دانش آموزان زبل و کودن و درس ناخوان بود ، انتخاب کرده بودم.

من در همه ی نوشته های مربوط به کودکی ام یاد آور شده ام که پدرم نقش اصلی را در تربیت ناهمگن من بازی کرده است .

این تربیت همواره اسباب تلاطم های پنهانی من است. و قطعا تا زمانی که سرم روی سنگ لحد هم قرار بگیرد با من خواهد بود.
پول گرفتن از دست پدر در موفعی که بچه، راهی مدرسه می شود ، خیلی در ایجاد حال و هوای با نشاط یا برعکس انزوا جویانه ی بچه موّثر است.
خیلی اتفاق می افتاد که پدر من برای جبران توپ و تشرهای تحقیر آمیزی که بر سر من آوار می کرد، پول بی مورد در جیب من قرار می داد .

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی 26

پرسش هفدهم - با سلام/نوشتی : متوجه ورود پای فردی به داخل مدرسه شدم که قبل از آشکار شدن بقیه ی اندامش ، برایم روشن بود که پای کیست و به ناگاه از درون میز به بیرون جستم. ..
لطفا بنویسید چه کسی وارد دبیرستان شد که عکس العمل سریع شما را به دنبال داشت..


من هنوز از کلاس به طور کامل خارج نشده بودم که پدرم به حیاط دبیرستان سپهر وارد شد.


قد و بالایی که در درون کت و شلوار سورمه ایی رنگی که همیشه هنگام عزیمت به شهر بر تن داشت ، خواه ناخواه متعارض بود.

من مثل یک گنجشک لانه گم کرده به سمت او می دویدم و او بااراده ای مصمّم امّا خام و فاقد تدبیر، بنا به دعوتی که مدیر مدرسه، بی خبر از من از او به عمل آورده بود ، به مدرسه آمده بود تا من را در برابر دوستانم تحقیر کند.

در فاصله ی جند متری که داشتیم تا بهم برسیم ، هم احساس غرور می کردم که او پدر من است .هم احساس ترس که حالا برایم آبروریزی در خواهد آورد.

هم احساس ندامت و عذاب وجدان که چرا این مرد ذاتا مهربان و بی ادعا و همیشه گرفتار خشم های فرو خورده را تا این حد آزار می دهم.


و هم احساس دوری جستن از فرهنگ و نگاهی که نسبت به زندگی داشت و نمی دانست با موجود درهم برهمی مثل من چگونه بر خورد کند تا کمی به راه راست زندگی و امیدوار بودن به آینده ،هدایت شوم، مرا درهم می شکست.

: من مشتری خودم را می شناسم که همیشه دادم بلند است ...


این جمله را جوری ادا کرد که تقریبا دانش آموزان هر شش کلاس دبیرستان سپهر از آن مطلّع شدند.

برای من جمله ی آشنایی بود . او همیشه در خانه هم من را ملامت می کرد که آدم صادق و رو راستی نیستم و پول هایی را که برای من هزینه می کند ،به قول خودش در چاه می ریزد .

من با خواهش و التماس از او خواستم که در مدرسه داد نزند و با اصرار دستش را گرفتم و از مدرسه خارج شدیم.

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی

در سالی که من در دبیرستان سپهر درس می خواندم ، دو اتفاق بزرگ جهانی رخ داد که توجه من را به خود جلب کرده بود. یکی شکست اسراییل از اعراب بود و ماجرای شکستن خطوط مارلو.

در سال بعد نیز ماحرای واترگیت و شنود غیر قانونی نیکسون از کنگره. و بعد استعفای او و جایگزین شدن معاونش ، جرالد فورد به عنوان رئیس جمهمور آمریکا.

این چیزها را من هر روز در روزنامه ها یی که به قیمت پنج ریال از روزنامه فروشی سرکوچه ی قدمگاه می خریدم و با خود به میدان کمال الملک برای استراحت می رفتم ، می خواندم .
کتاب های « جوانی پر رنج » و « راز کرشمه ها » و « پشت پرچین ها » را نیز که نوشته ی دکتر صاحب الزمانی بود از کتابداری در کتابخانه ی همین دبیرستان برای مطالعه گرفتم که جوان بود و مهربان با موهایی لخته و کت وشلوار سورمه ای رنگی که هنوز در ذهنم مانده است.

کلاسی که من در سال اول دبیرستان در آن جای گرفتم در منتهی الیه ضلع جنوبی/ شمالی دبیرستان قرار داشت . و من سر میز اوّل می نشستم و تقریبا با نگاهی که مدام از پنجره به بیرون داشتم ، بر همه مدرسه اشراف داشتم.

هیچ چیز جالبی برای من در کتاب های درسی وجود نداشت و جز احساس بیگانگی و نفرت از محیط اطراف و دانش آموزان و معلم ها در وجودم حس نمی شد. این نفرت در فرایندهای گوناگونی دفع می شد که جای بیانش اینجا نیست.

معمولا فضای دنج و سُکرآور سینما سیلورسیتی و موزیک های ملایم و مارش گونه ایی که در ساعت دو بعداز ظهر در سالن انتظار سینما ، خلسه و رخوت را در روح و تنم جاری می ساخت ، یکی از این فرایندها بود.

در یک چاشتگاه زمستانی که آفتاب خوش رنگ کاشان، زمین حیاط مدرسه را زیر تایش خود داشت ، من در درون میز کلاس در حالیکه به بیرون چشم داشتم ، متوجه ورود پای فردی به داخل مدرسه شدم که قبل از آشکار شدن بقیه ی اندامش ، برایم روشن بود که پای کیست و به ناگاه از درون میز به بیرون جستم. ..

مصاحبه با استاد حیدرعلی عنایتی (ادامه ی پاسخ پرسش شانزدهم)

من وجود سهراب را یک افتخار برای کاشان نمی دانم. اولا او خود از افتخار جایی بودن بیزار بود.
و وقعی به این حرف ها نمی گذاشت. دوم اینکه او ترجمان کاشان بود.
هشت کتاب ، همه ی حسّ و حال شهری چون کاشان را در خود نهفته دارد.
شیوع بطئی فرهنگ تلویزیون در اوایل دهه ی پنجاه در کاشان باعث شده بود در کوچه / پس کوچه های شهر زنان و مردان جوان و نامحرم نگاه های هوسناک خود را از یکدیگر دریغ نکنند.

آمد و رفت به بازار و زرگری ها و پارچه فروشی ها میل به تبرّج را در زنان و لجام گستیحگی شهوانی مردانی را که با رقص های فروزان و هاله نظری و شهناز تهرانی دمخور بودند ،شعله ور می ساخت . ولی شهر در سنّت ها و آداب و رسوم اجتماعی خود پنهان بود و امنّیت احساس می شد.گاهی اوقات دویدن یک برگ کاغذ مچاله شده توسط باد در این کوچه ها ، برای من خرمنی از شعرپاییز و تنهایی و سکوت را به همراه داشت. در پلّه های آب انبارها فرو می رفتم . و ازکاشی کاری مساجد و زیارتگاه ها ، حسّی تازه می نوشیدم .

وقتی وارد دبیرستان سپهر می شدیم یک ساختمان ال شکل در برابر خود می دیدیم. ضلع بزرگ این ال را همان کلاس هایی تشکیل می داد که پشت به مغرب و رو به آفتاب صبجگاهی داشتند.

ضلع کوچک آن شامل چند کلاس بود که روبه قبله و پشت به شمال داشتند. این ساختمان ها که در روی ایوانی به ارتفاع نیم تر قرار داشتند ، با دو ورودی دیگر به زمین ورزش بسیار بزرگ دبیرستان و ساختمان های جنبی آن راه پیدا می کرد.

در سالی که من در دبیرستان سپهر درس می خواندم ، دو اتفاق بزرگ جهانی رخ داد که توجه من را به خود جلب کرده بود. یکی شکست اسراییل از اعراب بود و ماجرای شکستن خطوط مارلو.

در سال بعد نیز ماحرای واترگیت و شنود غیر قانونی نیکسون از کنگره. و بعد استعفای او و جایگزین شدن معاونش ، جرالد فورد به عنوان رئیس جمهمور آمریکا.

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی 25

پرسش شانزدهم/ چرا رشته ی ادبیات و چرا دبیرستان سپهر؟..


دبیرستان سپهر کاشان از ورودی خوش منظری بر خوردار نبود .

درب گاراژی خشنی داشت که یاد آور درب زندان قصر بود . دلیل این بد منظری این بود که این دبیرستان بر خلاف دو دبیرستان محمودیه و پهلوی که در جنب خیابان و در مرکز شهرقرار داشتند ، در نقطه ای پرت و در مجاور بیابان های دشت جمال آباد و حوالی جاده زیدی قرار گرفته بود. و بعد چند خانه ی مسکونی فقیرانه در اطرافش احداث شده بود که وجود دبیرستان را از چشم می انداخت.

ولی وقتی تازه واردی قدم به صحن دبیرستان می گذاشت ، از دیدن ردیف کلاس هایی که با آجر اخرایی رنگ رو به آفتاب شرق و پشت به مغرب داشتند ، احساس بدی پیدا نمی کرد.


کاشان همیشه برای من شهر رویا ها و رویا پروری ها بود. سکوت دیوارها ، کوچه های طولانی و مغموم . و مردمی که بوی تن و بوی آرزوهای دور و دراز با عبور از کنارشان حس می شد ، به من غنای روح می داد.
شاعری چون سهراب فقط در همین شهر می توانست زاده شود.

مصاحبه با حیدرعلی عنایتی (24)

حزب رستاخیز روزنامه و مجلّه های خیلی خوبی داشت. مجله هفتگی جوانان رستاخیز دو تومن بود . زمانی که ازدواج کردم ، به جای یکی ، دو تا می خریدم. یکی از آنها را به همسرم می دادم و وادارش می کردم که درس و مشقش را کنار بگذارد و بخواند .
خودم هم روبرویش می نشستم و مجله خودم را می خواندم .

او البته مجبور می شد زمانی که من به خواب می رفتم ، مجله را کنار بگذارد و کتاب های درسی اش را بخواند و صبح در حالیکه من هنوز در یکی از اتاق های خانه ی پدرش خواب بودم ، راهی مدرسه اش ( در کاشان ) شود.
نزدیک ظهر من از خواب بیدار شده و نشده روانه کاشان می شدم و یکی دو تا فیلم در سینما بیتا و سینما سیلور ...
و بعد خرید دو سه تا نشریه و روزنامه و گشتی در بازار و...تا او از مدرسه خارج می شد . و همین طور سرگردان در کوچه / پس کوچه های شهر پرسه می زدیم تا غروب .


محمد مولایی
خیلی بچه بود که من برایش کیهان بچه ها را خریدم . هفته بعد عکسی از او در کیهان بچه ها چاپ شد . بعد عادت کرد به مطالعه . فکر کنم هنوز هم آن شماره را دارد .

نمی دانم مجله ستاره سینما را می دیدی یا نه ؟ مجله بی پروایی بود در نشرعکس های عریان زنان سینمایی.
ولی یک پاورقی داشت به نام « تابستان برفی » و عجیب این پاورقی خلسه آور و تخدیری بود.

مجله هفتگی تماشا ارگان رسمی رادیو و تلویزیون شاه بود. مقالات قاسم صنعوی در باره قاره آفریقا در این نشریه برایم خواندنی بود. صفحه جوک این مجله به عهده منوچهر آتشی بود وبسیار بد آموز . قیمتش سه تومن بود.
نماینده مردم اصفهان در مجلس شورای ملی شخصی بود به نام میر اشرفی . از تیپ کسانی چون خرّم و محمود قربانی و این ها بود. ایشان هم یک نشریه سکسی داشت که به صورت نیمه مخفی منتشر می شد و بیشتر برای ارتشی ها و پادگان ها توزیع می گشت. من به زحمت توانسته بودم یکی / دو شماره اش را تهیه کنم.
با نشریه مذهبی پیام شادی هم بیگانه نبودم . داستانهای احمد رضا حکیمی در این نشریه تلاش می کرد جوانان را از مسیر ادبیات به وادی دین و اعتقادات مذهبی بکشاند.

دو نشریه معتبر و متفاوت دیگر هم داشتیم که من هردو را مشترک بودم. یکی « دانشمند » و یکی « مکتب اسلام » .
رستاخيز جوان كه اولين شماره آن در روز54/3/25 با مديرمسئولي هوشنگ پورشريعتي و سردبيري حسام الدين اشرف زاده و بعدها با مديريت حسين سرفرازي و سردبيري ستار لقايي منتشر مي شد بالغ بر 30000 نسخه تيراژ داشت و در چاپخانه كيهان به چاپ مي رسيد.

مصاحبه با استاد حیدرعلی عنایتی (23)

پرسش شانزدهم:اولین کیهان بجه ها را چه سالی خواندی و احساست چه بود ؟



هیچ گاه کیهان بچه ها را نخواندم . من بیشتر با نشرّیات موسسه اطلّاعات مانوس بودم. این موسسه نشریه ای داشت با عنوان « دختران و پسران » که در کنار جوانان امروز و اطلاعات هفتگی منتشر می شد.
این سه نشریه را می خریدم و می خواندم . و از میان آنها اطلاعات هفتگی را بیشتر دوست داشتم . عمیق تر بود و به تاریخ ایران اهمیّت می داد. احتمال می دهم تو باید آرشیوی غنی از این مجله داشته باسی. خانواده تو از معدود خانواده هایی بودند که در شهر ما در کنار نان و پنیر و تره بار و گوشت و برنج ، روزنامه و مجله هم به خانه می بردند.

از موسسه کیهان فقفط زن روز را می خریدم . و گزارشات هما سرشار را در آن می خواندم . کیهان یک ویزه نامه ادبی هم داشت که چیز بدی نبود . نخستین بار گزارشی را در باره سهراب در این ویژه نامه خواندم.

موسسه ای که حالا در ایران با عنوان « کمیته امداد امام خمینی » به انجام کارهای خیرّیه مشغول است در زمان شاه با عنوان « بنیاد پهلوی » *و زیر نظر اشرف پهلوی کار می کرد. فکر می کنم زیر مجموعه سازمان شاهنشاهی* بود .
این بنیاد مجله خوبی هم داشت با عنوان « بنیاد » . مسئول انتشارش علیرضا میبدی* بود که بعداز انقلاب تلویزیون پارس را در لس آنجلس راه انداخت .

میبدی به همراه مسعود بهنود و اسماعیل میرفخرایی وعلیرضا نوری زاده و هما ناطق و مهرانگیز کار و ...چند تا برنامه ادبی و هنری نیز در شبکه دو رادیو ایران داشتند که خیلی خوب بود.
ذائقه ادبی من با گوش دادن به این برنامه ها قوی تر می شد.
از این محموعه ایی که نام بردم فقط اسماعیل میرفحرایی در ایران ماند و با تلویزیون جمهوری اسلامی ایران همکاری خود را در قسمت مستندات مربوط به محیط زیست ایران ادامه داد. میر فخرایی برادری هم دارد که طراح صحنه و دکور سریال های بزرگ تلویزیونی است .

مجله بنیاد در کنار نشریات دیگری که از سوی دربار تقویت می شد ، به خواننده آرامش می داد.
هویدا هم یک نشریه داشت با نام « تلاش » . اقتصادی بود و فرهنگی .


*بیدارشهر : فکر کنم امیر شجره مالک تلویزیون پارس باشد.
*بیدارشهر : بنیاد اشرف پهلوی جدای از بنیاد پهلوی بوده است.
*بیدارشهر: سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی زیر نظر اشرف پهلوی

مصاحبه با استاد حیدرعلی عنایتی 22

پرسش پانزدهم : اولین کتاب غیردرسی که مطالعه نمودید چه کتابی بود؟

آن روز یکی از روزهای طوفانی آبادی بود.
احتمالا ایّام بهار.
چون بیشترین روزهای طوفانی آران وبیدگل در بهار است.
خاک بود و زوزه ی باد.
پدرم از شهر آمد با کت وشلوار سورمه ای که همیشه موقع رفتن به شهر می پوشید.
چادر شب بسته اش را میان اتاق باز کرد.
باد در و پنجره ها را در هم می کوبید.
پدرم عادت داشت زود به زود به شهر می رفت وخوراکی های خوشمزه ای را برای بچه هایش می خرید.
او زن وبچه دوست بود.
 و هر وقت که پول و پله ای به دستش می رسید دیگر حواسش را نمی فهمید تا آن را هزینه کند.
آن روز از میان چادر شب بسته اش یک کتاب کم حجم با جلد رنگی و تصویر دار بیرون آورد و گفت برای تو خریده ام.
من کلاس اول یا دوم دبستان بودم.
ولی می توانستم آن کتاب را بخوانم.
پدرم نه سواد داشت.نه کتاب و نویسنده می شناخت .
اما آن روز هوس کرده بود برای اولین و تنها با سواد طایفه اش کتاب بخرد.
وقتی داستان کتاب را با واخوردگی های مداوم برایش می خواندم قه قه می خندید.
ودر میان خنده هایش تفسیر می کرد!
اسم آن کتاب کچل کفتر باز بود .
وقتی داستان به آنجا می رسید که دختر پادشاه از فرط دلبستگی به جوان کفتر باز روز ها به پشت پنجره ی قصر می آمد و به انتظار می نشست،پدرم به وجد می آمد و صدای خنده هایش بلند تر می شد.
پدرم با همه ی خشونت وبد خُلقی اش یکی از مهربا نهای روزگار بود.
****

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (21)

 

من در دبیرستان نظام وفا فا صله ی زیادی با فرهنگ گفتاری و شنیداری رایج در میان بچه ها نداشتم .

گاهی نیز بعضی ها را از رو می بردم . ولی در درون خود بسیار احساس غریبی می کردم و با کسی حس قرابتی نداشتم .

ولی زمانی که شنیده می شد پای بی ادبی یک معلم در جایی به وسط کشیده شده است ، چیزی در درون من خراب می شد که هنوز هم صدای تخریب و آوارش را می شنوم.

آشنا شدن با دنیای سینما و کتاب تا حدودی به من قدرت مقاومت داد .

شما در یکی از سوال های اخیرتان به « دبیرستان کاشانچی » اشاره کردید که ظاهرا در آن درس خوانده اید . در این پیوند باید خدمت شما عرض کنم درشهر ما هیچ گاه دبیرستانی با نام « کاشانچی » ساخته نشده است .

((توضیحات بین مصاحبه

بیدارشهر:این دبیرستان به نظام وفا معروف بود و سه برادر بزرگتر از من و من در آن درس خوانده ایم.در سال 1334 آقای محمد دهقانی آرانی هم دانش آموز این دبیرستان بوده است.

استاد عنایتی :احتمال می دهم قبل از تاسیس مدرسه نظام وفا و انتقال این آموزشگاه از خانه حاج حبیب خرّاط به مدرسه جدید ، مدت کوتاهی دبستان کاشانچی به دبیرستان پسرانه اختصاص داده شده باشد.

ولی بعد دوباره دخترانه شد.

و در سال اوّل انقلاب مجداد به دبیرستان تبدیل و نام « شهیدان عبداللهی » را بر خود گرفت .

در حال حاضر نیز جز زمینی بایر و چند ستون تیرآهن در آن دیده نمی شود.

( احتمالا صحبت های مهندس امینیان در آرشیو همین وبلاگ / در بخش ساختار آموزش و پرورش آموزش و پرورش آران وبیدگل بتواند راه گشا باشد )

یک نکته دیگر را لازم است در اینجا یاد آور شوم و آن اینکه در فاصله سال های هفتاد و هشت تا هشتاد ، آقای مکارم نژاد مدیر وقت آموزش و پروش برای ایجاد « مرکز تحقیقات معلّمان » دراین شهر بسیار دوندگی کرد .

همان ساختمان قدیمی نظام وفا را که بعداز انقلاب به راهنمایی « شهید علی خدمتی » تغییر نام داده بود ،به نحو مطلوبی باز سازی کرد . تجهیزات مناسبی همراه با سایت و رایانه و نور و لوازم مورد نیاز برای مرکز خرید و نام نظام وفا را دوباره احیاء کرد.

و از همه مهمتر اینکه کتابخانه ی غنی و تر و تازه ای در آن راه انداخت و نشاطی به معلم ها داد تا روحیه ی تحقیق و باز آفرینی استعدادها فراهم گردد. متاسفانه بعداز باز نشستگی ایشان اوّل کاری که صورت گرفت ، مرکز تحقیقات معلمان تعطیل و برای من دردناک تر اینکه تمام کتاب ها ی خواندنی و گران قیمت این مرکز ، گم و گور شد.پایان توضیحات بین مصاحبه.))

مرحوم کاشانچی خیّر فهیمی بود که در اوایل دهه چهل دبستان شماره یک کاشانچی را در آران ( خیابان معلّم فعلی /حد فاصل میدان شهدا و میدان پانزده خرداد ) برای دختران شهر بنا نهاد. و به تدریج دخترانی که در مدرسه شاه عباس کبیر واقع در ضلع جنوب غربی محله دهنو ( جنگ لته ) درس می حواندند ،راهی این مدرسه شدند. شادروان سرکار خانم حشمت حسن پور تهرانی مدیر این مدرسه بود.


مصاحبه با استاد حیدرعلی عنایتی (20)

یک روز در سینما بیتا یک فیلم آمریکایی به نمایش در آمده بود با موضوع سیاهان و سفیدان این کشور.

و همه ی ماجرای فیلم در یک دبیرستان پسرانه ی مختلط بین دانش آموزان سفید پوست و دانش آموزان سیاه پوست می گذشت.

بر خلاف همه فیلم های این شکلی که در آن زمان سیاهان را مظلوم و سفیدان را ظالم نشان می داد ،در این فیلم این سیاه ها بودند که به اذیّت و آزار دانش آموزان سفید پوست می پرداختند. بسیار بی پروا .

در زمین فوتبال یا در پارکی که در مجاورت مدرسه قرار داشت یا در اتوبوس ،هیچ دانش آموز سفیدی از دست سیاهان ، در امنیّت جسمی و روانی قرار نداشت.

کارگردان تلاش داشت تا جا دارد جامعه ی سیاه پوست آمریکا را در فیلمش ، نا متمّدن و وحشی نشان دهد.

شاید شایسته ترین حرفی که در آن فیلم بر زبان یکی از سیاه پوستان جاری شد این بود که درجایی از پارک وقتی که یکی از دوستانش از سر و کول یک دختر بالا می رفت ، با لحنی بسیار تحقیر کننده خطاب به دوستش می گفت :

پسراشون از دختراشون خوشگلترند و...

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (19)

... یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر گشت ... »

همین بی اختیاری که سعدی در گلستان از آن سخن می گوید ،یک روز در دفتر دبیرستان نظام وفا بر یکی از بزرگان مدرسه غالب شده بود و اسباب حیرت بقیه معلّم ها .

ظاهرأ یک دبیر آرونی که هنوز هم نمی تواند دست از لودگی بردارد ،در دَم مقابله به مثل می کند و از دفتر خارج و راهی کلاس می شود. ساعت بعد هیچ کدام از دبیران نمی توانند موضوع را فراموش شده وانمود کنند. خنده است که در اتاق دفتر دبیرستان پیچیده است .

کسی رویش نمی شود با صادر کننده اوّلی حرفی بزند . لذا یقه فرد دوم را می گیرند و مواخذه .

او در جواب می گوید من برای خنثی کردن اثر فعل اوّلی ، ازخود گذشتگی نشان دادم !!

و...

رنجوری من از
دبیرستان نظام وفا تا زمانی در و جودم حسّ می شد که فیلمی در سینما بیتای کاشان دیدم.

من علاوه بر فیلم های عشق لاتی پُر مشتری به فیلم های متفاوت با سینمای رایج زمان و کم بیننده نیز علاقه مند بودم و اکثر فیلم های با سالن خلوت را می دیدم.

گاهی اتفاق می افتاد که سینما آنقدر سوت و کور بود که دچار وَهم می شدم . (به هرحال کم سن و سال بودیم و برو رویمان هم می توانست مردم شهری چون کاشان را به طغیان وا دارد )

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (18)

بعدازظهر های دبیرستان نظام وفا ، برای من بعداز ظهرهای پُر تنشی بود. به یاد ندارم یک روز موقع خروج از خانه و آهنگ رفتن به مدرسه برای شرکت درکلاس های بعداز ظهر این دبیرستان برای من همراه با شور و امید باشد.
تقریبا در اکثر روزها موقع ظهر که به خانه می آمدم ، با پدرم جنگ و دعوا داشتم.

مادرم تا حدودی مرا درک می کرد و ملاحظه ام را می کرد.ولی پدرم برخلاف دوره دبستان ، مدام با تشر و عصبّیت با من حرف می زد.
صبح ها برای رفتن به مدرسه روحیه ی بهتری داشتم . ولی در طرف عصر رنجور بودم.

با همان جنگ و دعوا، ناهار خورده و نحورده کتاب هایم را زیر بغل می گرفتم و راهی مدرسه می شدم. نا امیدی و ابهام درمسیر زندگی ،جوانه زدن عشق های خام ، عدم توازن میان آنچه که جامعه می طلبید و طغیان های دوران بلوغ می طلبید، و از همه دردناکتر این که یک سر پناه روحی و معنوی در بین دبیران برای بچه ها دیده نمی شد ، از من موجود مفلوک و سردرلاکی می سا خت .

نزدیک ساعت دو بعداز ظهر زمانی که می خواستم به مدرسه وارد بشوم ،ذرّات غبار شناور در هوا که در معرض آفتاب به خوبی دیده می شد ، روی سر و صورتم حُکم گدازه های سنگین آتش را داشت.

تمام این ذرّات دارای بار فرهنگی ناخوشایندی بود که برای فرار از آن نیز راهی نبود. آنچه بود ،هرزگی مطلق بود.

به استثنای دو سه دبیر ، بقیه این قدرت را نداشتند که روح آشفته ی بچهّ ها را سر و سامان بدهند.
کلاس های عزیزالله سامان ، کلاس های عذاب آوری بود برای من.
نمی دانم چرا در آن سال ها اینقدر دیر معلمّ ها باز نشسته می شدند.

آقای سامان سالخورده و عصبی بود. نای راه رفتن نداشت . ولی با لباس های تمیز و قیافه ی اشراف زاده ایی که داشت ، خودش را سر پا نگه می داشت.
غیر از خط و نقاشی ، تاریخ را هم به ما درس می داد. همه چیز در کلاسش ناجور بود. بعضی از دانش آموزانی را که با لباس شیک تری به مدرسه می آمدند، با اسم کوچک صدا می کرد و همین نکته اسباب بروز داستان های هرزه در میان بقیه ی می شد.

کسانی مثل آقای شریفی خدابیامرز یا آقا حسن بنی طباء نمی توانستند اثرات منفی به جامانده از سایر کلاس ها و فرهنگ کوچه و بازار را خنثی کنند.آنها فقط خون دل می خوردند.

دبیری داشتیم که یا اصلا به مدرسه نمی آمد ، یا اگر می آمد رفتار خیلی بدی داشت در تضعیف بنیان شخصیّت دانش آموز.

دبیر دیگری داشتیم که هم فارسی درس می داد ، هم جبر. و قبل از شروع هر درس اوّل از من می خواست یکبار با صدای بلند از روی درس بخوانم .
خدا می داند بعداز من وقتی که خودش قصد روخوانی داشت ، بلد نبود.

دبیر دیگری داشتیم که هم با سواد بود ، هم جدی . ولی تکّبر داشت و خود را تافته ی جدا بافته ای از جامعه می دانست. هنوز هم همان اخلاق را دارد . و من هنوز در موقع دیدنش در کوچه و حیابان از او فرار می کنم.

من معتقدم اگر آران و بیدگل در دهه چهل دارای سه کیلومتر خیابان با شکل و شمایل خیابانی که امروز به نام خیابان « معلّم » شناخته می شود ، می داشت ، روند توسعه ی همه جانبه در همان زمان برای شهر ما سرعت می گرفت.
دبیرستان دو طبقه ی نظام وفا با نزدیک به پنجاه سال سابقه ، هنوز درکنار این خیابان ، به ما لبخند می زند.
من در دوران تحصیل در این مدرسه نیز اصلا دانش آموز درس خوانی نبودم. مدرسه گریز هم نبودم.

ولی در مدرسه بی آرام و بی قرار بودم. رفتار معلم و دانش آموز درجهت دهی های خُلقی و روحی من تاثیر بالایی داشت.

گاهی اوقات برای جلب توجه معلمم سراغ های زورکی از آنها می گرفتم .
یک بار از آقای سامان پرسیدم حقوق ماهیانه ی شاه چقدر است . او هم جواب داد : هزار تومن . معلوم بود که هر دوتامان در دل بهم می خندیم .

همشاگردی دیگری داشتیم ، بچه آران بود از او می پرسید :

اَشه یعنی چه ؟

و سامان جواب می داد : اشه نیست جانم ! اشعّه است . یعنی باز تاب آفتاب و نور ...


ولی یکی دو خاطره از دوران درس خواندن خودش برای من تعریف کرد که هنوز در ذهن دارم . یکی اینکه او را در بچگی هر روز با اسب و نوکر به مدرسه می فرستاده اند. و یکی اینکه کلمه « ل له » را قبل از اینکه در شعر معروف ایرج میرزا بخوانم از زبان او شنیدم که همواره در خانه اشان مورد اذیتّش قرار می گرفته است.

این تعریف ها در طغیان های درونی و خاموش من در دوران بلوغ خیلی دخالت داشت و من را به انزوا می کشاند. من به نوعی با این چیزهایی که یاد می گرفتم دچار خیالات می شدم و برای التیام بخشیدن به التهابات روحی به این خیالات پناه می بردم.
بعد ها کتاب اتاق آبی سهراب و کتاب من هنوز در سفرم ، دامنه ی خیال بافی های مرا در باره ی کاشان و گذشته ی این شهر تا حد برهم خوردن تعادل بر هم زد.

در دوره سه ساله ی دبیرستان نظام وفا ، چند تصویر از دانش آموزان در ته ذهنم باقی ماند که هنوز هم از یاد آوری اش لذّت می برم . یکی از آنها روحانی شد . و یکی نیز یک قاچاق چی حرفه ای.

در باره ی دبیرستان نظام وفا چند سطری دیگر می توانم بنویسم . اجازه بده در پست بعدی می نویسم . عید فطر مبارک . بچّه هارا سلام برسان.


مصاحبه با استاد عنایتی(16)

از معلّم های دوره ابتدایی من ، یکی دونفرشان در دوره سیکل اول دبیرستان نیز دبیر من شدند. احمد به نژاد در سال اول دبیرستان دبیر درسی بود که حالا اسم آن درس یا دم نیست ولی بعد شد حرفه وفن.
احمد به نژاد آدم پستی نبود. ولی چیز زیادی نیز از دنیا و روابط حاکم بر آدم ها دریافت نکرده بود.
در سال های آخر حکومت شاه حزب رستاخیری شد و مدتی نیز نمایندگی آموزش و پرورش آران و بیدگل را عهده دار شد.
با این حال مستحق او نبود که پاکسازی شود و مجبور شود برای امرار معاش در دفتر اکسپورت کار کند.

معلّم دیگری که تا دبیرستان با ما آمد، اسدالله جمالی بود. من نفرتی از او به دل ندارم . ولی معلّم تاثیر گذاری هم نبود. در کلاس دوم دبستان کاشانچی در کتاب فارسی درسی داشتیم به نام « باران » .
اگر خاطرت باشد در آن صفخه عکس یک قطره ی درشت باران دیده می شد که بیشتر ابعاد صفحه را در گرفته بود. و چقدر زیبا بود این عکس برای من. متن درس در همین عکس قرار گرفته بود.

نورالدین زرین کلک دین بزرگی بر گردن آموزش و پرورش ایران دارد . من همیشه قبل از گشودن کتاب فارسی مدتی روی اسم مولفان خیره می شدم .

در روزی که قرار بود از درس باران املا بنویسیم از روز قبل قرار شد املا به صورت امتحان قوه از ما گرفته شود. برای اولّین بار و آخرین بار به سرم افتاد در آن امتحان تقلّب کنم.

لذا در موقع برگشتن از مدرسه از مغازه ی مرحوم اوسّا علی حقیقیان یک ورق کاغذ امتحانی خریدم و شب در خانه بی خبر از راه و رسم های تقلّب ، همه درس را روی نیم ورقی کاغذ امتحان نوشتم و صبح لای کتاب دیگرم پنهان کرده و سر جلسه امتحان حاضر شدم.
و وانمود کردم که دارم گفته های آقای جمالی را روی کاغذ می نویسم . در حالیکه نوشتنی در کار نبود. قصد داشتم در پایان وقت ، برگه ایی را که شب قبل کامل و جامع رونویسی کرده بودم به عنوان برگه امتحانی تحویل دهم .
یکی از هم کلاسی هایی که هنوز هم با یک سلام و علیک گذری از کنار هم رد می شویم ،همیشه من را زیر نظر داشت و سر بزنگاه ها مچ گیری می کرد. در موقع برگزاری امتحان قوه یک لحظه نگاهش متوجه من شد.

پیدا بود که فاجعه دارد آشکار می شود. انگار که در تمامی روز و شب قبل در کوچه و در خانه و در رختخواب ، من را زیر نظر داشته است .

آقای جمالی آمد بالا سرم ، ورقه را از لای کتاب بیرون کشید و یک کشیده محکم در هوای سرد زمستان 1344 گذاشت بیخ گوش من.
با این حال توده نفرتی که باید در محور عکس او در دلم شکل بگیرد ،در محور عکس فرد دیگری شکل گرفت.

آقای جمالی در دبیرستان درس طبیعی ( علم الاشیاء ) ما را درس می داد. کتابی که فکر می کنم در سیکل بعدی از حجم و قطر بیشتری بر خوردار می شد با نام طبیعی .

در دوران دبستان و دبیرستان اکثر معلّم های ما سبیل هایشان را می زدند. ولی اسدالله جمالی همیشه سبیل داشت .

خدا رحمت کند جناب سروان مریخی را. یک بار در مدرسه کاشانچی با هم در گیر شدند. مریخی دانش آموزی بود قلدر و نترس . یک فحش به او داد. و بعد چند صحنه ناجور دیگر پیش آمد که باز گویی اش برایم ناخوشایند است. عنصر خشونت در تمامی این صحنه ها مبنا قرار می گرفت.

در دو سال پایانی مدرسه ی  کاشانچی مدیرّیت مدرسه در اختیار آقای علی ربّانی بیدگلی قرار داشت. آقای ربانی خُلقا آدم با شخصّیت و سالمی بود.
سر سفره ی پدر نان سیر خورده بود و مواظب هنجارهای رفتاری و گفتاری خود بود.

روزی که قرار بود آپولوی چهارده بر سطح کره ماه بنشیند ، او یک رادیوی برقی از خانه به مدرسه آورده بود . رادیو را در تاقچه پنجره ی دفتر قرار داده بود و خود در حیاط ایستاده به گزارش هیجان انگیزی که از آن پخش می شد ، گوش می داد.
آقای ربانی در حال حاضر از دیابت رنج می برد.

آقای ربانی دستش با شلّاق آشنا بود. ولی مظلوم کش نبود. به کلاس و پرستیژ معلّمی بهاء می داد. با آنکه با صحراکاری و رعیتّی هم ارتباطی همیشگی داشت ، اصول معلّمی را زیر پا نمی گذاشت.

از معلّم های نا کوشا هم دل خوشی نداشت.
ولی او نیز در بدو پیروزی انقلاب نتوانست از حسادت و عقده های فرو خفته همشهریان خود در امنیّت بماند.

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 15)

در دبستان کاشانچی علاوه بر آقای شفیعی مطّهر آقای احمد مشرقی را نیز داشتیم که معلّم ملایمی بود.
خونسرد بود و مودّب .درسال های اوّل انقلاب هم یکبار او را در یک جمع فرهنگی دیدم با همان خُلق و خو.

آقای جواد علیزاده معلم مومنی بود. بچهّ ها را با نگاه تربیتی نگاه می کرد . ولی اهل خشونت نبود و اگر هم دست به شلاق می برد ، از راه دلسوزی بود. در ادبیاتش بی عفتّی دیده نمی شد.

جواد علیزاده و شفیعی مطّهر هردو مفتون ایدئولژی انقلابی شدند و برای جامعه ی بعد از انقلاب خطّ و نشان کشیدند .ولی من خوبی ها و انسانیّت آنها را فراموش نمی کنم.

اسفندیار اربابی نیز از اعمال خشونت دوری می ورزید. ولی او یک ارباب زاده بود که چیزی از مولفّه های معلّمی برایش اهمیّت نداشت .

دو سه معلّم هم داشتیم که نه تنها نسبت به دانش آموز و کتاب و درس بیگانه بودند که حتیّ نامحرم هم بودند.
واقعا موجودات نجسّی بودند. بعدها در زندگی اشان به فلاکت افتادند.
از معلّم های دوره ابتدایی من ، یکی دونفرشان در دوره سیکل اول دبیرستان نیز دبیر من شدند. احمد به نژاد در سال اول دبیرستان دبیر درسی بود که حالا اسم آن درس یا دم نیست ولی بعد شد حرفه وفن.

آقای جواد علیزاده هم دبیر درس ریاضی من شد. هنوز هم تداعی زمانی که او پای پنجره ی دبیرستان نظام وفا می ایستاد و از خدا و خدا شناسی حرف میزد، در دلم وسوسه زندگی را ایجاد می کند.

در دوره ایی که خودم در آموزش و پرورش شاغل بودم ، گاهی اوقات به مدرسه ی شهید علی خدمتی ( نظام وفا ) می رفتم . و دقایقی را در پای همان پنجره می ایستادم و یاد علیزاده در دلم شور می انداخت.

من نسیمی را که از سر وکلّه او در پای پنجره می گذشت و بعد به سر و صورت من می خورد ، هنوز در درونم حس می کنم و برای نوشتن های عاشقانه مایه ی الهامم می شود.
علیزاده سبزه روی بود و با جذبه .

علیزاده در دوره دبیرستان نگاهش به خدا و به دنیا تفاوت هایی را با نگاه او در دوره دبستان پیدا کرده بود.
شاید هم نگاهش ثابت بود . ولی به تناسب سن ما زبانش عوض شده بود. در هر حال من در این شب های قدر برایش دعا می کنم.

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 14)

سوال سیزدهم :در دبستان کاشانچی آموزگار دیگری غیر از آقای شفیعی مطهر بود که زبان گفتگو و محبت را به جای زبان تسمه پروانه و ترکه ی انار و کمربند و سیلی برای آموزش و پرورش کودکان برگزیده باشد؟

به ایران قبل از اسلام کار ندارم . چیزی از آن دوران در دست نیست که به ما نشان بدهد مردم چه جور زندگی می کرده اند و دارای چه بینش و نگاهی بوده اند.
امّا وقتی به تاریخ این مملکت بعداز آمدن اسلام نگاه می کنیم ، کم نمی بینیم عالمان دینی و فرزانگان فکری و اندیشمندان بزرگی که مردم و جامعه حرف آنها را می خوانده اند.

فردای قیامت اگر امکان پرسشی از این طیفی که نام بردم برای من فراهم گردد ، فقط یک سوال از آنها خواهم داشت و آن اینکه :

چرا برغم نفوذی که روی مردم داشته اند و شناختی که از مریدان خود داشته اند ، هیچ وقت برای زدودن فرهنگ خشونت از میان مردم اقدامی نکرده اند؟


البته این یک امر بدیهی است که کسی یارای مقاومت در برابر خشونت امثال چنگیز و تیمور و گردن کشان تاریحی را نداشته است. ولی چرا نظام تربیتی ما باید تا این حد با بیرحمی همراه می بوده است ؟

خدایی که بر جسته ترین صفت خود را بخشندگی و مهربانی می داند به طور کلی در نظام تربیتی ایران فراموش شده است و باز تولید این نگاه خود محورانه ، هر روز خشونت و خشونت بوده است. خشونتی که در عمیق ترین لایه های زندگی فردی و اجتماعی ایران ریشه دوانیده و با خود ترس و تحقیر و تهدید و استنطاق و دو رویی و نفاق و کینه و ستم را تعمیم داده است. و چه یسا که شورش ها ی منطقه ایی ، قبیله ای و محلی را نهادینه می کرده است و قابل باور.


مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (13)

سوال دوازدهم : اکنون به نقطه ای رسیده ایم که باید وارد دوره ی دبیرستان شویم ولی یک نوع هراس در من برای ورود به دوره ی دبیرستان وجود دارد و یک نوع علاقه به ماندن در دوره ی کودکی.پس اجازه بدهید مقداری بیشتر در کودکی بمانیم.با این پرسش که فرزند دوم خانواده ی شما فکر کنم حسن آقا باشد.آیا تولد او را به یاد می آورید و دیگر اینکه در دبستان کاشانچی آموزگار دیگری غیر از آقای شفیعی مطهر بود که زبان گفتگو و محبت را به جای زبان تسمه پروانه و ترکه ی انار و کمربند و سیلی برای آموزش و پرورش کودکان برگزیده باشد؟

گاهی اوقات به طرز وحشتناکی دچار سردی و سکوت می شوم . یک نقطه ی سیاه در جایی از درونم آشکار می شود و به سرعت همه ی ابعاد وجودی ام را در بر می گیرد.باید تقّلا کنم تا محو این سیاهی ِ شوم نشوم.


خاطره نویسی بخشی از این تفلّاست . و از همین روست که اکثر نوشته های من رنگ بازگویی خاطره دارد.

چند روز قبل شما دو سوال مطرح کردید که یکی مربوط می شد به خانه . و دیگری مربوط می شد به مدرسه. جواب به هر کدام از این دو سوال هم می توانست در یک جمله خلاصه گردد و هم می توانست یک بحث گسترده را شامل بشود.

طبیعی است که هم من و هم تو هر دو مایل هستیم که موضوع با گستردگی به پیش برود.
ولی من مدام نگران خستگی خوانندگان هستم که از این حرف ها زده نشوند.

نکته ی دیگر اینکه نوشته های من عمدتا غم بار است. من حتی تمایل دارم صحنه های شیرین زندگی را جوری وصف کنم که فریب دنیایی در آن نباشد. بشر همین که فریب دنیا را خورد ،دست به جنایت می زند. اگرچه محرومیّت ها و عقده ها و کینه ها هم می تواند ما را در مسیر ظلم و ستم سوق دهد.

بنابر این ما درهرحال با تراژدی مواجهیم .

خاطره نویسی تا حدودی ما را از بار سنگین تراژدی های درونی رها می سازد.

و امّا بعد ...

من زمان به دنیا آمدن حسن برادرم را به یاد ندارم. ولی زمانی که قنداقه ی او را می کشیدم تا از یک پرتگاه خطرناک به پایین پرت کنم، همیشه در درونم پررنگ است.

به طور مسلّم ورود و خروج تو و افراد خانواده ات به دربند همیشه از مسیر کوچه ی موسوم به کوچه ی دراز یا همان ستاری و کوچه ی صابری ها صورت می گرفته است.
این قسمت از بیدگل از بهنجاری ویژه ای بر خوردار بود.

اولّا رکاکت و پرده دری زیادی در آن دیده نمی شد. ثانیا خانواده هایی که دراین کوچه ها سکونت داشتند، برای زندگی اجتماعی سرشان به حساب بود.
بخشی از خدمتی های دروازه در این مسیر ساکن بودند که برای آبروی خود ارزش قائل بودند.

خاتمی ها علاوه بر اینکه سیّد بودند مردمان زحمت کشی بودند که نماز و مسجدشان لنگ نمی شد.

صابری ها از جایگاه معتبر و قابل احترامی برخوردار بودند. و مجموعه ی این عوامل باعث می شد روح حاکم براین کوچه برغم اینکه یک کوچه محوری و پرترّدد بیدگل محسوب می شد ، روح منزّهی باشد.
درضمن در این کوچه ازچاه مستراح خبری نبود. و هیچ وقت دیده نمی شد که کود های انسانی در کنار کوچه انباشته شده باشد.

ولی شما اگر می خواستید از کوچه ی حیاطه و بازار عباس بابا به فخارخانه و دربند وارد بشوید، پریشان زدگی و وحشت، شما را تهدید می کرد.
دیوارهای این قسمت از محله های همجوار بسیار فرسوده و کهنه بود. چاه مستراح هم دیده می شد. پرخاش و عصبیّت هم بود.

کارکینه جویی گاه به جایی کشیده می شد که برای تحقیر یکی از افراد محل، کراوات و عینکی را بر چهره و گردن سگی می بستند و راهی کوچه اش می کردند. مجددا گروه رقیب نیز شمشیری را که نشانه ی قلدری کس دیگری بود بر بغل سگ دیگری می بستند و در کوچه ها می گرداندند.
( این دو صحنه را من با چشم خود ندیدم .ولی فاصله چندانی هم با زمان وقوع آن نداشتم )

بدیهی است که نفس کشیدن در چنین فضاهایی ، روح زندگی را ازآدمی به یغما می برد. هنوز هم وقتی از کوچه ی حیاطه عبورمی کنم بوی شاش خفه ام می کند. یک کوچه ی فرعی در این کوچه واقع بود که به چند خانه ی همسایه داری منتهی و از کوچه ی دربند سر در می آورد . در این کوچه نمی شد قدم بگذاری و پایت در نجاست فرو نرود.

تو یکبار برای من نوشته بودی که در کودکی ات به خانه ی بابا یدالله لامع می آمده ای و از طلعت خانم بادمجان ترشی می خریده ای. حالا در ذهنت مرور کن موقع بیرون آمدن از منزل لامع و حرکت به سمت بازار دربند، در طرف راست کوچه ، حمام را می دیده ای و دود کش ها را و دیوارهای زمحت و مرتفع خانه ی فاضل ها را که روی حمام سایه می انداختند.

در بالای دالان طویل خانه ی فاضل ها ، یک بالا خانه ی خشتی وجود داشت که این بالا خانه با درگاهی به اندازه ورود و خروج یک نفر و با ارتفاعی قریب به دو متر به پشت بام سرد خان حمام راه داشت.

سردخان حمام دارای گنبد بزرگی بود که با شیب های اطرافش به پلّه هایی منتهی می شد که بعد به پشت بام گرما خان راه می برد.

ما برای مدتی در همین بالاحانه زندگی می کردیم. پدرم من را بغل می کرد به پشت بام سرد خانه می رفت، از آنجا روی یک سکّو که به دیوار چسبیده بود، قرار می گرفت و مرا روی دست می گرفت و هل می داد به داخل بالا خانه که حدود یک و نیم مترعرض داشت و چهار متر طول.

نمی دانم حسن برادرم هم در اینجا به دنیا آمده است یا درخانه ی یکی از مادر بزرگ ها. ولی یک بار در تنهایی خود در همین نقطه یک قلمبه نمک سفت شده پیدا کردم که در داخل قوطی ادویه افتاده بود و رنگی شده بود.

رنگ زرد متمایل به قهوه ای آن من را فریفت و در دهان گذاشتم. در همان موقع مادرم رسید و با تشّر از دهانم کشید بیرون. ملامت پدرم در این بابت را هنوز درذهن دارم که مرا به شکم پرستی متّصف کرد. پدرم خودش نیز آدم بخوری بود ولی ازلچرگری بیزار بود.

این لحظه های زندگی که میان پدر و مادرم رابطه گرم وصمیمانه تری وجود داشت ، برای من هم لحظه هایی بود که بعدا باعث می شد که زندگی را بخصوص زندگی با همسر و فرزندانم را تا حد عشق دوست داشته باشم .

از آن بالاخانه چیز دیگری را به یاد ندارم الّا اینکه به قصدخروج قنداقه ی حسن را کشیدم و تا دم پرت گاه آوردم که او را به پایین پرت کنم و بعد خودم نیز به لبه ی دیوار آویزان شوم .که ناگهان داد پدرم از داخل کوچه بلند شد .

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 12)


موهای مجعّد ، صورت استخوانی ، قیافه ی موزون ، لباس مرتّب، عینک نمره ، ملایمت در راه رفتن ، ادب و اعتماد به نفس غیر کاذب، اولّین تصاویری بود که در اولین روز کلاس سال ششم از او در ذهنم ماند.

و تفریبا می توانم مدعّی شوم که من را هم با خودش و هم باخودم درگیر کرد . این درگیری هنوز هم ادامه دارد.

شفیعی مطهّر در شناخت دانش آموزان خود از هنر « دستی زدن » بر خوردار بود. دانش آموز را هوشیارانه دور می زد. برای این کار اگرلازم می شد ، فیلم هم بازی می کرد.
و در سر بزنگاه ،نگاه تربیتی خود را در نهاد دانش آموز نهادینه می ساخت.
بیش ازچند هفته از حضور او در کلاس نمی گذشت که مفاهیمی چون خدا پرستی ، دروغ ، غیرت و ناموس پرستی ، اسپر ماتوزوئید ، نطفه ، آ میزش ، جنین ، تمایلات جنسی پسر به پسر ، پسر به دختر ، پیچ و خم های روانی ناشی از آشفتگی های جنسی ، عشق به و طن ، ضرورت نگاه به تاریخ ، اعتدال ، ظلم و ستم و نحوه قصه گویی و داستان پردازی و مطایبه و ...
در وجود من از معنای تازه ایی بر خوردار شد که شبیه بود به همان معنا ی تشنگی توسّط کوزه آب .
و همین مشغولیّت سبب شد که میل به درس خواندن جدی در من کشته شود.
من پس از آشنایی با آقای شفیعی مطهّر، دنبال افق های تازه تر و گسترده تری می گشتم.
و سر گشتگی ناشی از این جست و جو، با بیدار شدن حسّ بلوغ ، روز به روز بر نا آرامی های من می افزود.
متاسفانه من مطالبی را که در وبلاگم می نویسم ، بعدا نمی توانم آنها را پیدا کنم . و الّا در باره آقای شفیعی مطّهر نوشته های متعدّدی دارم که بد نیست سری به آنها زده شود .
موضوع اولّین انشایی که ایشان در کلاس ششم ، برای ما تعیین کرد درحافظه ام نیست. ولی اولّین توجّه مستقیم و دقیق ایشان روی من همان روزی بود که در پای تخته انشایم را خواندم.
یکی از محورهای انشای من در باره ی کشور ژاپن و پیشرفت های علمی آن کشور بود.

: پدرت چقدر سواد دارد ؟

: هیچی !

: مادرت می تواند بخواند و بنویسد ؟

: نه !

: فرزند چندم خونه هستی ؟

: اوّل !

پس یک بار دیگه انشایت را بخوان .

از آن روز به بعد سایه ی این سّید سمج و مسئولیّت شناس هیچ گاه از بالا سر من کنار نرفت .

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 11)


پرسش یازدهم:آیا در دوران دبستان هیچیک از انشاهایتان مورد توجه و تشویق قرار گرفت؟


سیّد علیرضا شفیعی مطهّر انسان خود ساخته ای است . و اگر در جوانی به این خود ساختگی دست نمی یافت،امروز می بایست دنیا را با سختی فراوانی پشت سر بگذارد.

او در آستانه هفتاد سالگی همچنان می نویسد. تند و تند . و قطعا اگر قدرت نوشتن نمی داشت ،گذر لحظه های عمر برایش سخت تر و سخت تر می بود.
بسیاری از انسان ها در حوزه منِ شخصی خود دارای آرمان هایی هستند که اگر چنانچه در مسیر هد فشان به نتیجه نرسیدند ، افسردگی ناشی از شکست در همان حوزه ی من ِشخصی گریبانشان را می گیرد .

ولی کسی که برای آرمان های اجتماعی و انسانی دست به تقلّا می زند ،اگر تیرش به سنگ خورد ، حجم افسردگی هایش به اندازه همان جامعه و همان ظرفیّت انسانی ای است که او روزگاری داعیه ی بهبودی و تعالی و سربلندی آنها را در سر می پرورانده است.

شفیعی مطهّر در زمره ی همین کسان است که اکنون با یک افسردگی بسیارعمیق در منطقه ی اکباتان تهران، در خانه اش ،هر روز وبلاگی را می نویسد با نام « مدارا » .
منتهی چون با خدا رابطه ی عمیقی دارد و در زمینه ی تربیت فرزند نیز موفّق بوده است ، خواه ناخواه می تواند خود را سرزنده و امیدوار نشان بدهد. ذوق و قریحه ادبی و قدرت رویا پردازی نیز به او کمک می کند دل تنگی هایش را در قالب عبارات شاعرانه و استعارات دور از ذهن ، تخلیه کند.
ولی در عمق، دچار یک ترازدی است که برای رهایی از آن چاره ایی نمی بیند.
فراموش نباید کرد که شفیعی مطهّر در دوران خدمتش در آموزش و پرورش نیز مصدر خدمات بزرگی شد که در حال حاضر شرمنده ی دوران معلمی و مدیریّتی خود نیست.
ولی نوشته هایش نشان می دهد او در صدد است از جامعه ای انتقام بگیرد که آرمان های او را دزدیده است .
استاد شفیعی مطهّر در کلاس ششم دیستان کاشانچی بیدگل معلّم من بود.
اولیّن روزی که قدم به کلاس گذاشت ، در یک لحظه همه چیز را در من بهم ریخت و بعد شروع کرد به باز سازی مجدّد شخصیّت پراکنده ایی که تا آن روز ، بدون هندسه معیّنی در من سوار شده بود....

( وبلاگ دیگر استاد شفیعی مطهرhttp://shabtaab.mihanblog.com/)

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (10)

در تابستان همان سالی که قرار بود من در مهرماهش به کلاس ششم بروم ، یکی از خانواده های متموّل بیدگل برای برگزاری جشن عروسی اشان از حسن شمّاعی زاده دعوت کرده بودند.


( هنوز تلویزیون به بیدگل نیامده بود و کسی هم با خوانند ه های جوان و گمنام آشنایی نداشت . شمّاعی زاده هم در تئاتر های اصفهان برنامه اجرا می کرد/ من بعدا شماعی زاده را از طریق مجله ی جوانان شناختم  ) .

مراسم ساز و آواز بر روی تختی چوبی در میان یکی از خانه های سلمقان بر گزار بود که حالا هرچه فکر می کنم به یاد نمی آورم خانه ی کی بود و در کجای سلمقان قرار داشت .

ولی به یاد دارم که تخت چوبی روی حوض میان خانه قرار داشت و من دقیقا خود را به تخت چسبانده بودم.

رقاصّه جوانی که زیر ییست سال سن داشت با یک پیراهن سفید رنگ که تا بالای زانوانش بود، روی تخت می رقصید.

پاهای لاغری داشت که جای چند نیش پشه روی پوست نازک آن یده می شد . نمی دانم چرا نه تنها رقص او را دوست نداشتم که وضع رقّت انگیزی را ازخودش ، در ذهنم می ریخت.

وقتی به شب گذشته ی او فکر می کردم که در چگونه بستری شب را به صبح رسانده است ، متشنّج می شدم. و از اینکه قبول کنم که کسانی در دنیا هستند که از این طریق نان می خورند ، دنیا برایم نادوست داشتنی می نمود.
« آب چاوونک » را من در همان تابستان شناختم . و حضور با نشاط و امیدوار مادرم را در کنار خود ، در همان غروب تابستانی / با تمام وجود / حس کردم که با واژه ی آب چاوونک آشنا شدم.
مادرم برای انجام کاری در خانه ی یکی از آشنایانی که در حاشیه ی سلمقان ساکن بودند ، مرا هم با خود برده بود . در خانه ی آنها تعدادی درخت بود و یک جوی خاکی آب که با پمپ آبیاری می شد. یک کوزه ی آب هم لب حوض قرار داشت که حشره ای شبیه به ملخ در دهانه ی کوزه نشسته بود و با سرعت بال هایش را بهم می زد .

این تصویر یکی از زیباترین تصویرهای دوران کودکی من است که در دلم مانده است. آن روز با اصرار از مادرم می پرسیدم اسم این حشره چیست ؟

مادرم سرسری گفت ملخ . ولی زن صاحب خانه که سن و سالی از او گذشته بود ، حرف مادرم را تصحیح کرد .

تابستان آن سال هم سرسری گذشت . در میان تشنگی ها . و صدای بال برهم زدن آب چاوونه . و کوزه ای که طراوت را معنا می کرد .و به تشنگی های من جهت می داد.
و من حسّ می کردم که چیزی در راه است .....

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 9)


مرد پنجاه ساله ی موسفیدی را هر روز در هنگام عبور از کوچه امان می بینم که دیدارش برایم خوش نمی آید. اکثرا زیر پوش لخته آبی رنگی را به تن دارد که رگه های سفید شوره عرق بر روی آن نشسته و نگاهی بینهایت بی تفاوت و نامتعارف . با بیژامه ی فرسوده .
من اگر به دیوار نگاه کنم قطعا چیزی از آن در می یابم که از نگاه این مرد در نمی یابم.
به سختی به او سلام می کنم و جوابی ناشنیده به سختی از کنارش رد می شوم .


در سالی که در کلاس چهارم ابتدایی دبستان کاشانچی بیدگل ثبت نام کردم ، بعد از دو سه روز مادر همین مرد به اتفّاق فرزندش به خانه ی ما آمد و از پدرم خواست که من در مسیر مدرسه مواظب پسرش باشم تا بچّه ها به او اذیّت نکنند.
در چهره و نگاه مادرش چیزی نبود که من با دیدنش فرار کنم. برعکس صورت صحرایی بکری داشت که بی آب و رنگ هم نبود. و معصوم. 

امّا چهره پسرش در بُله عجیبی جا گرفته بود . لب و چشم و دماغی مهوع . به هرجای قیافه اش که نگاه می کردم ،نمی توانستم دوستش داشته باشم .او را به خاطر کم دست و پایی در مدرسه صباحی راه نداده بودند. ولی کاشانچی پذیرفته بودش .
من دو سه روزی مجبور شدم شرارت های رفت و برگشت در مسیر مدرسه ام را کم کنم تا بتوانم ازاو مواظبت کنم.
چند روزی که گذشت در موقع برگشت به خانه آنقدر از خود کهولت نشان می داد که من به زور یقّه اش را می کشیدم .پدرم هم چون اوسّای محل حساب می شد، مُصر بود که باید او را تحمّل کنم .
قسمت جمع شدن فضولات مستراح های خانگی آران و بیدگل تا قبل از دهه پنجاه ،عمدتا در کنار کوچه ها قرار داشت . مگر خانه هایی که دارای محوّطه ایی به نام « پشت خانه » بودند و محصور بودند.
در محلّه ی دروازه ، محلّ جمع شدن فضولات یکی از این مستراح ها در کمر کش کوچه مسجد محقّق واقع بود .

دقیقا در همان شیبی که هنوز هم به سوی سه راهی خانه ی« سه کنج » و بعد به سمت فخارخانه روانه می شود . 

برداشت کودهای این مستراح در انحصار کشاورزان محلّه ی دروازه بود . ولی کار کناسّی اش را دو نفر از اهالی محلّه ی ما انجام می دادند. یکی از آن دو نفر مرده است. ولی دیگری هنوزهم رعیّتی دارد.
درظهر یکی از روزها موقعی که زنگ خورد و بچه ها صف شدند تا به خانه برگردند ، بعد از خروج از مدرسه دانش آموزی که درعهده ی من بود بنای ناسازگاری را گذاشت .
من از صف خارجش کردم و کشاندمش به کوچه ایی که از پشت خانه ی شما سر در می آورد و معروف بود به خانه ی « باغه » . و تا جا داشت زیر مشت و لگدش گرفتم .
بعد ، از زیر ساباط حسینیه دروازه بیرون آمدیم ود وباره در اینجا با بچّه های محل بهم رسیدیم .
از اینجا تا روبروی مستراح کوچه محقّق هم کشاندمش روی زمین . و در اینجا از من خواست در صورتی حاضر به آمدن می شود که او را به کول گیرم.
حتما تا حالا گونی یا چادرشبی را که دارای بار هست برای از جا کندن در دست گرفته ای . معمولا دهانه گونی یا مجموعه ی چادر شب را برای اینکه روی دوش بگذارند ، اوّل یک تاب محکم می دهند و بعد، از جا بلند می کنند و همزمان با قرار گرفتن روی دوش ، تاب به جای اولّ خود بر می گردد.
به او گفتم خیلی خُب ، بلند شو بایست تا تو را کول کنم .
هنوز هم وقتی صبح ها از روبروی خانه ی او رد می شوم ، اوّل زیر چشمی به آرنج دست راستش نگاه می کنم که هنوز تاب ناشی از شکستگی آن روز را بر خود دارد. بعد نگاهی به چهره مادرش می افکنم که برایم قابل احترام است و هنوز همان یکدستی صحرایی در نگاهش دیده می شود که در پشت عینک نمره بالا قرار گرفته است . در کنار فرزندش .

آن روز غوغایی در محل به راه افتاد :
پسر فلانی ، دست پسر فلانی را در راه مدرسه شکسته و با همان دست شکسته او را روی دوش انداخته و به خانه آورده است.
من آن روز به جای غذا کتک رنگارنگی را اعم از لگد و سیلی و مشت و پس گردنی و وشگون و غیرو .. را هم از پدر و هم از مادر خوردم و راهی مدرسه شدم.
آن خانواده به قدری بی بضاعت بودند که نمی توانستند یک ماشین کرایه کنند و فرزندشان را برای مداوا به شهر ببرند. چند هفته ایی هر روز صبح پسرشان را می دیدم که روی خر نشسته و با دستی که به گردن داشت راهی جاده باریکه می شدند برای رفتن به شهر.
پدر بزرگش عادت داشت موقع پک زدن به چپق ، یک چشمش را می بست . او با همان چشم نیمه باز موقع خروج از دروازه ، رفتن من را به سمت مدرسه می پایید.
امروز روزنامه الوطن در باره جنگ حلب می نویسد این معرکه مادر همه معرکه هاست.
من هم در مدرسه کاشانچی چنین نقشی داشتم . روزی نبود که مدرسه را به تنش واندارم.در همینسالآقای رحمت الله عظیم زاده بیدگلی معلم کلاس چهارم ما بود. یک روز غیبت کرده و فرد دیگری از هم محلیهای خود را که معلم نبود ولی سواد دیپلم داشت به جای خود به کلاس ما فرستاد . در همان روز من چند ضربه شلاق از این فرد خوردم. ظهر موقع رفتن به خانه بعداز اینکه دو سه ساعت از شلّاق خوردن گذشته بود ، درست در بدو ورود به دربند ، بنای گریه را گذاشتم .

حسین فاضل : چی شده حیدرعلی ! چرا گریه می کنی ؟
: فلانی که اصلا معلم ما نیس کتکم زده است . ..
حسین فاضل هم ازخدا خواسته. در صدد بود تا تلافی یک کدورت محلّی / خانوادگی را دربیاورد .
لذا دست به قلم شد.
من بیش از چند قدم به خانه فاصله نداشتم که او شکایتی را از زبان پدر من علیه آن فرد تنظیم کرد .و...

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 8)



آخرین باری که آقای عمرانی را دیدم ، در یکی از شب های بهار گذشته بود در جلوی باغ فین .
شب شلوغی بود . من درون ماشین یکی از دوستانم نشسته بودم . مراد ویسی مفسّر رادیو فردا در گزارشی با ادبیات خاصّ این رادیو زندگی نامه آقای خامنه ای را مرور می کرد.
آن شب حال من خیلی ناخوش بود . ماهیچه قلبم در منگنه فشار فشرده می شد . ولی خودم را سرپا نگه داشته بودم.

محوطّه جلویی باغ فین در سال های اخیر ، خیلی شبیه شده است به کولی خانه .

آدم تعجّب می کند این همه موجود الکی خوش از کجا سردر می آورند.

شهرداری کاشان می توانست با یک چهارم پولی که برای احداث مجموعه بی اصالت بام شهرخرج کرد ، روبروی باغ را وسعت داده و با ایجاد معماری های تازه ، روح دوباره ای به باغ ببخشد و مردم گردشگر را از این کلافگی شهوت زده ، نجات بدهد.

آن شب آقای عمرانی از یک پژوی سورمه ایی رنگ خارج شد و سه عدد بلال بو داده خرید و داخل نایلون قرار داد و رفت. کت و شلوار تیره ایی که به تن داشت ، تشخصّی را به او می داد که خودش از آن خبر نداشت .

با دیدن او نه خشم های پنهانی من شعله ور شد و نه حسّ احترامی را در درونم نسبت او دیدم .

ولی از اینکه می دیدم توانسته است با ورزش سلامتی و سرزندگی خود را در این سن حفظ کند ، نگاهم به او بی تحسین نبود.

آدم های خشن معمولا زود از پا در می آیند. و یا اینکه زود فرسوده می شوند. ولی در مورد او ظاهرا این گونه نیست.

زمانی که عمرانی مدیر مدرسه کاشانچی بود ، خشونت اولّین و آخرین مولّفه ی تربیتی حاکم بر مدرسه بود.
البته کسانی هم بودند که مثل سه دانش آموز مذکور در پست قبلی حتی در عمرشان یک ترکه هم نخوردند. ولی نمی دانم چرا یکبار معلم ها از خود نمی پرسیدند دلیل بی اثر بودن سیلی و شلّاقشان بر تن و بدن نازک بچّه هایی مثل من چیست؟
در نخستین روزهای تاسیس کاشانچی شماره 2 بیدگل که پس از کاشانچی شماره یک آران به راه افتاده بود ،من یاد گرفتم که از مسیر باغ علوی و خانه شیروانی ، خودم را به کوچه صابری ها برسانم و بعد دربند و بعد خانه .

ضلع شمالی خیابان رجایی امروز ( روبروی کاشانچی ) هنوز تپّه های خاک بود و زمین های به جا مانده از باغ های متروکه. ( در جای دیکری هم که نمی دانم کجاست به این موضوع اشاره کرده ام )

در یک بعداز ظهر موقعی که از این تپّه های خاکی سرازیر می شدم ،یک دانش آموز از کلاس های بالاتر در جلو من می دوید. اگر یادت باشد تنبان بچّه ها در آن زمان دارای جیبی در پشتش بود.

دانش آموزی که من به او اشاره می کنم ،سال هاست که براثر ابتلا به سرطان از دنیا رفته است.

نسبتا چاق بود.من هنوز بچّه های او را که می بینم به یاد پدرشان می افتم. آن روز یک زیر شلواری شال سبز سیر به پاداشت ( شال به نوعی پارچه کلفت اطلاق می شد ) و خودکار بیک قرمزی در جیب پشت سرش دیده می شد. طبیعی بود که من باید خودکا ر را از جیبش می کشیدم بیرون.

چاشت گاه روز بعد یکی از همشاگردی های من برای عمرانی پیغام برد که دیوار کلاس دوم با خودکار قزمز خط خطّی شده است. واقعا اتفاق عجیبی بود.

من هنوز جرات نکرده بودم خودکار را از کیفم خارج کنم. ولی عمرانی آمد و گفت کیف ها را وارسی می کنم تا معلوم شود کی خودکار قزمز دارد. در همه کلاس فقط من داشتم .
: شِترَق

این اولّین سیلی بی رحمانه ایی بود که هنوز جایش درد می کند. و این درد هنوز با دیدن بچّه های آن مرد مرحوم در کوچه و خیابان ، دوباره بغل گوشم حسّ می شود.
بار دومی که از عمرانی کتک خوردم ، در نقطه ایی بود که هنوز خواب های پُر هراسی را در همان نقطه می بینم .زنگ تفریح بود و من روبروی کلاس دوم ایستاده بودم .
عمرانی رسید و به این دلیل که چرا به حیاط نرفته ام ، با کف دست آنچنان بر قسمت ماتحت من کوبید که من با زانو روی زمین افتادم. بلافاصله شلوارم را که یک زیر شلواری کهربایی رنگ شال بود ، خیس کردم.
بانوی محترم خیّاطی که آن زیر شلواری را برای من دوخت و مادرم مرا برای پرو نزد او می برد هنوز با نشاط و شادی زندگی آبرومندانه ایی را پشت سر می گذارد.

نمی دانم بازگویی این تلخی ها برای خوانندگان تو باعث ملال می شود یا هیجان .
ولی حالا که سر صحبت باز شده است اجازه بده سومُین قساوت قلب عمرانی را هم بگویم.
در کلاس سوم دو سه بار معلمّ مان عوض شد.
یکی از این معلّم ها که نمیدانم کی بود از ما خواسته بود برای درس خطّ ، جوهر لیقه ( دوات دان هایی که در صورت واژگون شدن ،جوهر به بیرون نمی ریخت ) بخریم .
من جوهر لیقه را در بازار نیافتم . لذا یک شیشه جوهر پلیکان خریدم .دقیق به خاطر دارم زمانی که در آن بعدازظهر مغموم از روبروی خانه شما رد می شدم تا با عبور از روبروی مدرسه صباحی و گذشتن از قبرستان عظیمی ها به سوی مدرسه کاشانچی بروم ، عاقبت کار را کاملا پیش بینی می کردم.
خیلی تنها بودم. ولی لجبازی وادارم می کرد تنهایی هایم را برای کسی بازگو نکنم.
آن روز مدرسه کاشانچی با همه نو بودن و تر و تازگی اش برای من به رنگ همان جوهر پلیکان بود.

زنگ خورد و صف شدیم و به کلاس رفتیم و در پشت میزها نشستیم.
وقتی لیقه ها روی میز ها قرار گرفت ،شیشه جوهر من مثل متهم به قتلی که آماده محاکمه بود ، در میان آنها آشکار بود. هنوز آب دهانم را قورت نداده بودم که عمرانی آمد.

شیشه جوهر را برداشت رفت روی میز پای پنجره ایستاد . و با سرعت پرت کرد به پشت دیوار مدرسه .
با آنکه با آمادگی قبلی برای پذیرش این صحنه به کلاس آمده بودم ، برایم تحقیر شدیدی به همراه داشت.
ساعت پایانی مدرسه من اولّین کسی بودم که برای پیدا کردن شیشه جوهرم که پنج ریال خریده بودم ، خودم را از مدرسه به بیرون پرت کردم ، دیوار شرقی را دور زدم و درمیان ماسه بادی هایی که نم باران های پاییزی را در خود داشت ، پیدایش کردم . موقعیکه می خواستم ماسه بادی ها را از آن پاک کنم ، تاول ناشی از شلّاق های آن روزعمرانی مزاحمم بود.
آقای اصغر مشرقی . آقای حسام شریف . آقای رحمت الله عظیم زاده بیدگلی . آقای جواد علیزاده . آقای حسین تمنّایی . آقای دلدار . آقای اسفندیار اربابی. آقای ناصر طاهری . آقای ترکیان. آقای افضلی . آقای سید علیرضا شفیعی مطّهر و آقای علی ربّانی بیدگلی از جمله معلّم هایی بودند که در دوران ابتدایی در مدرسه کاشانچی دیده شدند و در حافظه ام ماندند. در آن زمان شهردار بیدگل شخصی بود به نام آقای درستکار که از کاشان می آمد.
او به همراه منقل و وافورش می آمد.
مستخدم ما آقای مرحوم علی صفایی بود .که بعدا خانه اش را در جنب مدرسه و درست همانجایی که آن روز من دواتم را در آنجا یافتم بنا کرد.
بعداز پایان کلاس چهارم ابتدایی، عمرانی از کاشانچی رفت. و من تا زمانی که در سال چهارم دبیرستان سپهر کاشان درس می خواندم، او را ندیدم. زمین ورزش دبیرستان سپهر خیلی بزرگ بود . و همجوار بود با چهل جریب.
یک روز من در بازار کاشان ناهارم راخوردم و به طور اتفاقی رفتم چهل جریب تا منتظر زنگ کلاس بمانم .

چهل جریب خلوت بود . من رفتم بالای پلّه ها نشستم . متوّجه شدم از درون زمین ورزش سپهر صدای هیاهوی دخترانی مست به گوش می خورد. نیم خیز شدم . تعدادی از دختران اشراف کاشان، نیمه برهنه در زمین بسکتبال مشغول بازی بودند.


برای یک جوان تازه بالغ دیدن این قبیل صحنه ها تاثیر بسیار بدی داشت.

بار جنسی اش به یک طرف. تفاخر اشرافی گری این صحنه ها برای بچّه هایی که در دهات و در فضاهای بسته زندگی می کردند، ایجاد عقده می کرد.
تماشای چند لحظه ایی این بازی برای من در بحبوهه بلوغ ، همان اثری را داشت که تازیانه های عمرانی در سن ده سالگی .
مربّی آن دختران خوش اندام و کشیده قامت در آن روز، عمرانی بود .

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 7)

پرسش دهم:من را مهر سال تحصیلی 42-41 به دبستان فرستادند من نرفتم.یکسال زودتر از شما در سال تحصیلی 43-42 قدم به مدرسه ی صباحی گذاشتم .من که کلاس دوم بوده ام شما در کلاس اول ثبت نام شده اید و احتمالا سال دوم دبستان به مدرسه ی جدیدالاحداث کاشانچی رفته اید.از حال و هوای اولین روزهای مدرسه /اولین مدیر و اولین معلم و اولین دوستان و اولین مشق ها و اولین تشویق ها و اولین تنبیه ها و اولین صف ها بنویس...از کوچه ی عباس بابا رفت و آمد میکردی یا از کوچه ی صابری.احتمالا برای رفتن به مدرسه ی کاشانچی از خانه ی شیروانی.
ضمنا اول مهر 1343 مصادف با روز چهارشنبه بوده است.

قسمت اول جواب
از میان قریب به بیست دانش آموزی که در مهر ماه سال 1343 پشت میزهای کلاس اوّل دبستان صباحی بیدگلی قرار گرفتیم ، چهار نفر توانستیم خود را تا پایان دبیرستان به میز و نیمکت و مدرسه عادت دهیم.
بقیه در  همان سال های اوّل دبستان یا دبیرستان با نفرت مدرسه و درس و مشق را رها کردند و رفتند دنبال رعیّتی و گاو داری و فعلگی و من هنوز وقتی در کوچه و خیابان آنها را می بینم ، تقریبا از قید غم رها می شوم و با سرحالی و انبساط خاطر با آنها به احوال پرسی می ایستم .
محّمد شاگردیان نگهبان اداره ی آموزش و پرورش است و خیلی از دیدنش خوشحال می شوم. عباس جوکار صحرا و دشت و خر دارند . دوست می دارمش .یک نفر هست که رفتگر شهرداری است ، غیر مستقیم در حد توانم به او کمک مالی می کنم. یکی دو نفرشان مرده اند .
ولی از جمع چهار نفری که به بالای دبیرستان رسیدند ، سه نفرشان دارای هدف و ادب و متانت و نمر ه های خوب درسی بودند و برای مدرسه رفتن ، خون به دل پدر و مادرشان نکردند . ( کاری که من هر روز می کردم )
در باره حسین علیزاده قبلا زیاد نوشته ام . او توانست با نمره جهشی زودتر از ما به دبیرستان نظام وفا برود.

((خانه ی عباس علیزاده در ضلع جنوبی میدان باغ علوی ، خانه ی انصاف بود و بزرگان بیدگل به آنجا آمد و رفت داشتند. من به پسرش حسین که همشاگردی بودیم حسادت می ورزیدم . او دوچرخه داشت ، من نداشتم . پدر او سواد داشت ، پدر من بی سواد بود. حسین همه ی نمره هایش بیست بود ، ولی مجموع نمره های من و محمد مچولی و حسین آکنده و محمد کهنه روزی در یک درس به عدد سه نمی رسید.

عاقبت در یک صبح بسیار سرد زمستانی با فروبردن یک سوزن لحاف دوزی در بازوی دست راست او که در میزجلویی نشسته بود ، عقده هایم را خالی کردم. آنقدر بزرگوار بود که حاضر به شکایت نشد . ولی یکی از بچه های کلاس که ضرورتی برای اعلان اسمش نمی بینم موضوع را به گوش آقای عمرانی مدیر مدرسه رساند و چوب و فلک و ضربه های تند شلاّق و دویدن روی برف های میان مدرسه تازه ساز کاشانچی  .

عمرانی ازدواج نکرد . هنوز هم شق و رق در خیابان های کاشان دو چرخه سواری می کند. در جوانی هم کچل بود . ولی کچل با نمکی بود . اندکی تک زبان حرف می زد. خیلی از کارهای زشتی که از معلم های آن دوران می دیدیم از ایشان دیده نشد. ولی خشونت در ذاتش بود .

 حسین نمی توانست آن روز شلاّق خوردن من را با دست های بیرحم عمرانی  تحمّل کند. در تابستان همان سال یک روز از فرط عطش در خانه اشان را زدم و از او تقاضای آب کردم. یرایم در یک پارچ بلور شربت آبلیمو آورد.))

دونفر دیگر یکی حسین امیدی بود و یکی ابوالقاسم خورشیدی .
من هیچ وقت نتوانستم با این دو نفر احساس الفت و یک رنگی داشته باشم . ابوالقاسم شانس خوبی برای کامیابی اززندگی نداشت. مردم گریز بود. و در نهایت به نحو هولناکی در دام دیابت افتاد و چند سال قبل از اینکه به باز نشستگی برسد و احساس رضایتی از دنیا داشته باشد، از دنیا رفت.
در دوره های بزرگسالی و محیط همکاری ، من فقط می توانستم با شوخی و مزاح در کنارش بنشینم. و الّا برای بر قراری رابطه با او فلج می شدم .
امروز دارد یه پایان هفتمین روز ماه رمضان نزدیک می شود . خدا رحمتش کند.

حسین امیدی هم در حد یک سر تکان دادن از کنار هم رد می شویم . اهل نماز و طاعت است . و پرهیزگار از رفتارهای ناپسند اجتماعی . پدرش خیلی مرد شریفی بود.
معلّم ما در کلاس اول  احمد به نژاد بود که از کاشان می آمد . قیافه ی با منشی داشت . چشم های نیمه آبی. صورت روشن و تازه . اندکی چاق . و با آنکه جوان بود تفاوت های عمده ایی به لحاظ اخلاقی با سیف الله مهرآبادی که مُسن بود و مدیر بود و سیگاری هم بود ، داشت .
درس خواندن من همیشه با ناراحتی همراه بود. یاد ندارم روزهای مدرسه را بدون شرارت به پایان رسانده باشم . ولی امضای آقای به نژاد که در آخرین ساعت مدرسه توی دفتر مشق هایم نگاشته می شد، اولّین نشانه های فرهنگ متفاوتی بود که درخانه و کوچه و بازار روی سرم آوار می شد.
این امضا درعصر روزهای پاییزی که آفتاب از کمر کش دیوار خانه ی حاجی ستاری روی زمین می افتاد ، در موقع خروج ازمدرسه ، ره توشه فرهنگی من محسوب می شد. شب ها به جای درس خواندن به این امضا نگاه می کردم و خیالاتی مبهم مرا در خود فرو می برد.

هندسه و معماری حاکم بر مدرسه ی  صباحی برای من ا یجاد آرامش می کرد. ولی چون در درون زندگی ، فضای خواب و استراحت ما وحشی و ابتدایی بود ،تعارض زیادی را با ورود به مدرسه در من ایجاد می کرد . من همواره در این تعارض معلّق یودم. در جایی از سازنده این بنا مرحوم استاد مسلم علیجان زاده نام برده ام .
ولی مستراح های مدرسه ، حتّی تصوّرش/ و اینکه چنین فضایی هم در دنیا وجود دارد ، برایم بیزاری خلق می کرد.
بوی تند آمونیاک ، راهرو و آفتابه مسی هایی که باید بر می داشتیم و به وسط حیاط می آمدیم و در حوض پر می کردیم و دوباره به سوی مستراح روانه می شدیم ، برای من حکم اعمال شاقه را داشت.
من در طول یک سالی که در مدرسه صباحی درس خواندم ، فقط یک بار به صورت نیمه کاره وارد  مستراح شدم و فرار کردم . بچّه هایی هم بودند که البته انس داشتند با این فضا. کلاس ششمی هایی که به بلوغ های زودرس کویری می رسیدند ، محاوره خفّت باری را به راهرو این مستراح ها تحمیل می کردند.
معلم ها عمتدا پا به سن گذاشته بودند. آقای بنی آدم بود. آقای دادگر بود . آقای عامری بود . اینها از کاشان می آمدند. معلّم بومی نداشتیم . آقای ماشالله طاهری ، جوان بود و اصالتا بچه طاهرآباد بود. همیشه تور والی بال می بست . دوران سالخوردگی اش را می بینم که منُشی مطّب یکی از پزشکان کاشان شده است.
مدرسه صباحی در ضلع شمالی و جنوبی کلاس داشت. یک ساختمان آزاد و بدون در و پیکر نیز در قسمت غربی داشت که همرا ه با ورود به مدرسه حال و هوای خوبی را به بیننده منتقل می کرد. چیزی شبیه به یک ایوان و طارمی.
در زیر این ایوان یک سردابه بود که برای من جبران نامطبوعی و ناخوشایندی مستراح ها را می کرد .
این سردابه پر بود از کتاب های درسی بچه هایی که در سال های قبل در آنجا درس خوانده بودند.
اگرچه کتاب ها هم بوی کهنگی و چرکینی داشت ، ولی برای من رغبت به زندگی را بیشتر می کرد.
عکس ها ، تابلوها ، و داستان های این کتاب ها برای من نوعی بلوغ فرهنگی زودرس را به همراه داشت که قطعا به ناسازگاری با محیط اطرافم منجر می شد.
یک همشاگردی داشتم بچّه مختص آباد بود و اصلا درس نمی خواند. قیافه خوبی هم نداشت . در یک روز زمستانی یک شیشه شیر برای معلم مان آورده بود. معلّم او را پای تخته کرد و او از درس چیزی بلد نبود.
موقعی که شیشه شیر از بالای سردانش آموزان پرت شد ، سر من هم همراه با شیشه شیر از کلاس بیرون رفت و هر دو در باغچه ی درخت های اناری که در و سط حیاط بود و تو حتما تصویرهای روشنی از آن درخت ها در خاطره های نجیبت داری ، فرو افتاد.
کلّه بزرگ و بی خیال آن دانش آموز مختص آبادی که چیزی شبیه به یک کدو سبز آشی است و حالا مردی پنجاه و پنج ساله است ، را هنوز در خیابان های شهرمی بینم و آن اتفاق تلخ برایم زنده می شود.
یک بار حدود بیست سال پیش از او پرسیدم آیا مرا به جا می آورد، جواب داد گاهی در فیلم ها مرا می بیند!
به یاد دارم که مداد هم نمی توانست به دست بگیرد.

در آبان سال بعد ، یک روز آقای اسدالله جمالی به کلاس دوم آمد و از ما پرسید که کدام دانش آموز می خواهد به مدرسه تازه ساخت کاشانچی برود. من دستم را زودتر را از بقیه بلند کردم.
بچّه های فخارخانه و سلمقان و عبدالصمد و دروازه ، هیچ کدام حاضر نشدند ، صباحی را ترک کنند . ولی دربریگ و مختص آباد و ویرانه و باغ علوی ، کاشانچی را انتخاب کردند.
دوره هایی که بعداز ما به دبستان پا گذاشتند ، دانش آموزانی بودند که هیچ گاه کلاس ششم را ندیدند. کتاب هایشان عوض شد. رشد سرانه دانش آموزی شهر هم بالا رفت . و من همیشه وقتی به دانش آموزان بعد از خودم نگاه می کردم ، نوعی کوتولگی و عقب افتادگی را در وچود آنها می دیدم . گمانم بر این بود که هر دانش آموزی که کلاس ششم را ندیده باشد ، چیزی در زندگی اش کم دارد.
در حال حاضر نیزهر گاه می شنوم کلاس ششم دارد به دبستان بر می گردد خوشحال می شوم و از پست هایی که علیرضا توحیدی در آنها به وضعیّت آشفته ناشی از تصمیم آموزش و پرورش فعلی اظهار گله مندی می کند ،خوشم نمی آید. فکر می کنم این نشانه ی ثبات است که دارد به سامانه آموزشی کشور بر می گردد. فکر که نه . خیال خام .
مدرسه ی کاشانچی نیز مدرسه خوش ساختی بود. حضور در این مدرسه برای من این فرصت را فراهم آورد که برای رفت و برگشت به خانه علاوه بر مسیرهای قبلی ، دو سه مسیر تازه هم کشف کنم .

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 6)

سوال نهم:تا زمانی که شما بازارچه ی فاضل را به نام دربند معرفی  ننموده بودید من نمیدانستم بیدگل هم مکانی به نام دربند دارد.هنوز هم نمیدانم دربند  به چه معناست.آیا کلمه ای در مقابل درواز یا دروازه است؟یا شغلی بوده است؟lمثلا مسئول بستن درب دروازه .به هر صورت هم تهران دربند دارد و هم آران و هم بیدگل.شاید هم اصطلاحی بین کشاورزان بوده است.میخواهم برگردم به بخش پیش از دبستان.شادروانان عمو حسین و عمو ماشاالله شما را خوب به خاطر دارم .عموی دیگری هم داشته اید و یا دارید؟ عمه چطور؟ و مادر بزرگ پدریتان .
از اسامی زیبایی که پدربزرگ مادریتان برای دخترانش انتخاب کرده بود اینگونه برداشت میکنم که ایشان عارف مسلک بوده اند.باشیه/جهان/کبریا/خورشید .

به خاطر دارم چند ماه پیش من از کوچه ی طویلی که از محلّه دروازه به سمت محلّه ی توی ده ادامه دارد ،با عنوان « کوچه دراز » نام برده بودم و اسباب شگفتی شما شده بود.در حالیکه این اسم در میان مردم ما اسم مرسومی بود.
معروفیّت دربند هم به قدری زیاد است که بی اطلاعی شما در این باب برای من اسباب شگفتی است.
دربند قطعا مقابل واژه ی دروازه قرار ندارد . بلکه مترادف و هم معنای آن است. و گمان من براین است که دربند به مجموعه ساختمان های دیوانی گفته می شده است که باید حد و حریم آن توسط نگهبانان حکومتی حفظ می شده است.
شما اگر در باره محله ی دربند آران کنجکاوی داشته باشید متوجه می شوید که تاریخ این محل نشان می دهد که کارهایی مثل ثبت و شکایت و رسیدگی به مسائل حقوقی مردم در همین محله رتق و فتق می شده است .
معماری ساختمان ها نیز در این محل ، بسته و مرموز است .
دو نقطه هم در بیدگل به نام دربند مشهور است که یکی در محلّه توی ده ( کوچه علی آممد کنعانی ) است که خانه ی صدیقیان ها ( آن شاخه ایی که میرزا خوانده می شدند و اهل سواد و تشخّص اجتماعی بودند ) در همین نقطه قرار داشته است. دقیقا همین حال وهوای فرهنگی و تاریخی بر دربند فخارخانه حاکم بوده است.
در مورد اسامی زیبایی که معمولا عامه مردم در قدیم برای دختران خودشان انتخاب می کرده اند ، من هم زیاد فکر کرده ام .
تاج / خانم تاج / نازنین / ملوک / خانم / بیگم خانم / سیما / خاتون / مریم / نرگس / رخساره / طلعت / عروس / خجسته / ماه رخ / فرّخ / مه لقا / فرنگیس / ایران / توران/ قمر / قمر خانم / قمر جان / گلنار/ گلناز / گیلان / گیلان تاج / بلقیس / شایسته / کیوان / نوش آفرین / بشارت / کفایت / صدارت / صلابت / اشرف / زهره / گوهر / جواهر / مرجان / طلا / زینت / زیور / ماه منیر / کوکب / سلطنت / سلطان / نگار / حشمت / پری / پروانه / پری دخت / و جهان وخورشید و کبریا و مروارید و شهربانو و نجمه.
اسم هایی از این قبیل درمیان توده ی مردم رواج فراوانی داشته است.
اتفاقا این نوع نام گذاری ها صرفا مربوط به طبقات ممتاز نبوده است. همان اقشار بی سواد و حتی بیابانی و صحرانشین نیز بدون اینکه تکیه گاه فرهنگی خاصّی ( چون عشایر که عمده ی نا م هایشان ازشاهنامه است) نداشته اند .
هیچ کدام از این اسامی نیز در محدوده زمانی حکومت پهلوی قرار نداشته و از دوره قاجار وجود داشته است.
من در باره مادر بزرگ پدری ام در یکی از پست هایی که با نام « شهری به نام آران وبیدگل » در این وبلاگ قرار می گیرد ، نوشته ام . همان را مجداد در اینجا می آورم :
«... یکی از بوهای خوشی که از زمان کودکی در شامّه ام مانده است ، بوی چادر مادر بزرگم بود که همیشه خودم را به او می چسباندم . اسم مادر بزرگ من « گوهر » بود . که ما به او می گفتیم : ماجو گوهر . اسم مادراو هم خانم جان بود که ما به او می گفتیم خانم جونی .
بعضی از زن های محل که از تربیّت حساب شده تری بر خوردار بودند ، او را « گوهر خانم » خطاب می کردند. ولی او چیزی به آن معنای رایج، از خانمی نداشت.
خوش اخلاق هم نبود .امّا چون در کارهای خدماتی حمام و دوا درمان های زایمان به مردم کمک می کرد ،حُرمتش را می گرفتند.
مادر بزرگ من میانه بالا بود . توپُر . استخوان بندی درشت. صورتی برافروخته . ابروانی کلفت. و دماغی در خور توجّه . با چادری رنگ و رو رفته که همیشه ، لخته ، روی سرش سُر می خورد.و عادت داشت در موقع راه رفتن، دست راستش را خم کند و با تکان دادن آرنجش، راه برود و با دست دیگرش مواظب چادرش باشد.
اصلا نمی خندید .و اگر می خندید، اولّا خنده اش محسوس نبود ، ثانیا بلافاصله چهره ایی عصبی به حود می گرفت. مردم بیش از آنکه از او حساب ببرند ،از او بدشان می آمد. ولی او به هیچ کدام از این دو نگاه اعتنایی نداشت.
خُلق و خویش نیز نشان می داد که در جوانی نمی توانسته است زن مشکل داری بوده باشد. من در صحبت کردنش نه رکاکت می دیدم ، نه پرده دری . ولی عصبی بود و نق نقو .
نماز را هم سر و پا شکسته می خواند. بعید می دانم در زندگی او مردی به خود جرات داده باشد،احوال پرسی غرض آلودی با او داشته باشد . آنقدر تند خو بود که اگر یقینا کسی با نیّتی آنچنانی با او مواجه می شد ، قطعا از خایه می افتاد .
دماغی که امروز در صورت من قرار دارد قرابت خیلی نزدیکی با دماغ ماجو گوهرم دارد. من هم نمی توانم بخندم . نگاه برافروخته و رم دهنده ام نیز ارثیه ی اوست.
آن روزها در بیدگل در کنار جنگ و دعواهای برون محلی ، درگیری و نزاع های درون محلی و طایفه ایی و یا خانوادگی و یا فردی نیز رایج بود. در یک چاشتگاه آرام تابستانی ، ناگهان صدای کتک کاری دو سه نفر درکوچه ای از کوچه های محل بلند می شد .
بعضی وقت ها زنها نیز به حمایت از شوهر یا فرزند یا برادر یا داماد یا یکی از افراد وابسته بلند می شدند. گاهی اوقات نیز دعوا و مرافعه بین افراد فرادست با فرودست جامعه اتفاّق می افتاد که از مهابت و اهمیّت بیشتری برخوردار بود.
خشم و کینه ی کویری چون تند بادهای داغ بیابانی در این موارد روی چهره ها می دوید و جمله ها و عبارت هایی که از دهان طرفین خارج می شد،بی حساب و کتاب بود.
شما اگر در فیلم ها دیده باشید یا بزرگترهایتان برایتان تعریف کرده باشند ، حتما می دانید که کفش زن ها نیز در قدیم یا گالش بود یا گیوه . خیلی وقت ها نیز پابرهنه تا درخانه یا تا میان کوچه می آمدند و بر می گشتند. مثلا شوهرشان که از صحرا یاآسیاب به خانه می آمد ،آنها پابرهنه می آمدند در دالان و در پیاده کردن بار و علوفه و گندم و آرد به مردشان کمک می کردند. در جنگ و دعواها هم یادشان می رفت که کفش به پا کنند.
یک بار در یک دعوای محلّی که بین فرادستان و فرودستان محله ما اتفاّق افتاده بود.مادر بزرگ من در گروه فرودستان بود . یک مرد که از فرادستان بود و همه کس از او حساب می برد ،با هیبت تمام به سوی او حمله ور می شد . ولی او عقب نشینی نمی کرد. مقاومت مادر بزرگ من هر لحظه باعث افزایش خشم آتشناک آن مرد فرادست می شد .آن مرد فرادست عاقبت از در فحش درآمد: پام تو ...

غیرازحسین و ماشالله که از دنیا رفته اند،عموی دیگری دارم که بیش از چهل سال از عمرش را در تهران گذرانده و سر پیری دوباره آمده است در ناجی آبا د کاشان ساکن شده است . اسمش رحمت الله است . حال و روز خوبی هم ندارد. ولی از آن جمله افرادی است که هیچ غلّ و غشّی در کارش نیست.
نه دروغ می گوید. نه از کسی کینه ای به دل دارد و نه حسود است. و اینها خصلت های خوبی است که در میان سایر افراد فامیل ما ریشه ندارد.
در جوانی اش شّر بوده است. فحش و کتک کاری و تشنگی و گشنگی عاقبت راهی تهرانش می کند.
ولی در آنجا هم به خوبی نمی تواند از جوانی و قدرت جوانی اش استفاده کند.
من هر وقت با او صحبت می کنم چیزی غیراز باغ و مشروب و خانم و ... درگذشته هایش نمی بینم.
حقوق بگیر و باز نشسته کارخانه ی سیمان تهران است .فعلا دارد با دیابت و کوفتگی اعصاب روزگار می گذراند. و از جمله کسانی است که من از دیدنش و از یاد آوری چهره اش لذّت می برم .
یک خدمت خیلی بزرگ نیز به مادرم کرده است که نمی توانم فراموش کنم . او در زمان سربازی پدرم حاضر می شود به جای او که تازه ازدواج کرده است ، به سربازی برود.
مال مردم خور نیست و نبوده است. قیافه خوشی دارد که با صدای دورگه اش می توانسته است هنرپیشه خوبی بشود. جهان بینی اش حتی از پدر من که ذهن بسته ای داشت ، محدود تر است. ولی درهرحال چون بی رنگ و ریاست ، برایم نقطه امنی به شمار می رود . گرفتار کابوسش نیستم .
چند وقت قبل به دیدنش رفته بودم . دیدم هنوز هم مثل قدیم زنش را دوست دارد. او به رغم افراط در می گساری و عیش و نوش ،اهل جنگ و دعوا با زنش نبوده است. ولی متاسفانه در زمینه تربیت فرزند ،به هیچ یک از عناصر فرهنگی و اجتماعی و عقیدتی که باید توجه می داشته ،نداشته ودر هر حال حاضر نوع زندگی فرزندانش فضای غم زده ایی را دراطرافش ایجاد کرده است.

و امّا عمّه ها .

یکی از سرهم جوشیدن های دوران بچگی من ، موضوع فرخندگی چهره عمه زینتم بود و اندام مردانه و اعتماد به نفس بالای او در حرف زدن، راه رفتن ، خندیدن ، متلک گفتن، تحقیر دیگران و ضرب المثل ها و داستان هایی که به ضرورت با زبان آوری و فصاحت بر زبان می آورد و... که هیچ تناسبی با چهره و قیافه و شخصیّت شوهرش نداشت. او حدود پانزده سال پیش از دنیا رفت . شوهرش چهارسال پیش .
ولی یک عمر با شوهرش در کنار هم قالی بافتند و زندگی گرمی داشتند. زن با غیرتی بود ، که برغم عفیف بودن ،در رو در رویی با مرد ،جسور بود.
نام شوهر او حبیب بود و نام فامیلش عنایتی . و فامیلی اش با نام فامیل ما نسبتی نداشت . معروف بود به حبیب استاد جعفر. حبیب اهل تن دادن به گناه نبود . نماز و طاعتش پا بر جا بود.
(نمی دانم چه راز و رمزی است که من در این روزهای ماه مبارک رمضان باید در باره آنها بنویسم . در هر کلمه یک بار برایشان طلب آمرزش دارم . که البته آمرزیده هستند. کسی که در دنیا با نان حلال زندگی کند و به کسی آزار نرساند ، قطعا آمرزیده است.)
برادرم حسن داماد عمه زینتم می باشد.
همان خصوّصیاتی که برای عمه زینتم بر شمردم ، عمّه معصومه ام نیز داراست .
منتهی او زنده است و زمین گیر شده دیابت. ولی برهم نریخته است. خوش رو و خوش رنگ و آب و خوش خنده .و سخت اهل تحقیر روز و روزگار. شوهر او حاج حسین نیکروش است. او هم اهل گناه نبوده و نیست.
گمان نمی کنم عمّه معصومه من یک بار یک پیاله چایی درست کرده و دست او داده باشد. او نه تنها پخت و پزخانه که جارو کردن هم را از روز نخست زندگی به عهده داشته است.
حبیب خدا بیامرز هم اینگونه بود.
حاج حسین در جوانی اش بزن بهادربوده است و در بازی های حزب توده نیزدر گیر بوده است .
ازرفقای تنگاتنگ حسن اربابی است و هنوزهم با همدیگر دیدار دارند.
زن وشوهر مصیبت های زیادی در زندگی دیده اند ، امّا از پا نیافتاده اند. اگر یادت باشد حاج حسین در جوانی راننده اتوبوس بود. کم حرف و با حیا .

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (5)

بیا برویم مدرسه اسمت را بنویسم.

فرد دیگری که پاکیزه حرف می زد مرحوم احمد آقا استادیان بود. آقای استادیان به طور کلّی اهل بازار نشینی نبود. یک کارخانه ی جولاهگی داشت که اداره می کرد. هر وقت خسته می شد به بازار دربند می آمد روی دو پا می نشست ، سیگاری اشنو دود می کرد و بعداز خرید، راهی محل کسبش می شد. اگر کسی حاضر می شد به حرف های او گوش بدهد ، مایل بود از پدیده های علمی حرف بزند .


ولی در مجموع آنچه که وجه غالب صحبت های بازار دربند را تشکیل می داد ، میل به تحقیر بود. ( من هنوز در خواب هایی که می بینم مقدار قابل توجهی به مغازه ی فاضل بدهکارم که وحشتش مرا از خواب می پراند )


کینه ای و خبثی درکار نبود .ولی همه برای تحقیر کردن ،مسابقه می گذاشتند. حسن فاضل همه کس را انگولک می کرد.

خداسلامتی بدهد به حاج آقا محمود برادرش . او از موقعیتی اجتماعی برخوردار بود که نمی توانست چندان اهل شوخی های بی مبالات باشد .
ولی حسین فاضل وقتی با پدرم کنار هم قرار می گرفتند در باب مزاح ،خالی را برای خاله به جا نمی گذاشتند.
خدا رحمت کند قدرت بابایی را . حبیب آدمی را . نعمت مردادی را .

در شهریور 1343 شاه اصلاحات خود را با شن پاشی در کوچه های بیدگل ادامه می داد. یک روز چاشت که از کوچه ی مسجد به خانه بر می گشتم ، پدرم بیلی در دستش بود و شن های کوچه را تسطیح می کرد. تا نگاهش به من افتاد ، بیل را به دور انداخت و گفت : بیا برویم مدرسه اسمت را بنویسم.

من گمان می کنم همان نور سبز ملایمی که در خواب های نیمه خوش / نیمه ناخوش رویت می کنم ،همین جمله و دوسه جمله ی دیگری باشد که در دوران کودکی از او شنیدم.

ثبت نام در مدرسه ی ستاری ( صباحی بیدگلی ) صورت گرفت . موقع نام نویسی کسی را در دفتر مدرسه ندیدم که برایم دوست داشتنی باشد.
در همان پای میز دفتر مدرسه ، احساسم این بود که دارم بر سر دو راهی قرار می گیرم :
درس خواندن را دوست داشته باشم / یا دوست نداشته باشم.

موقع برگشتن از نام نویسی پدرم از مغازه ی اوسّا علی حقیقیان برایم یک کیف زیپ دار خرید که باید برای یک دانش آموز کلاس ششمی خریده می شد.
یک دفتر چهل برگ ، یک مداد و یک مداد تراش هم خرید و داخل آن قرار داد و به دستم داد. یک ریال هم به خودم داد که هیچ ضرورتی نداشت. در خانه به قدری شکم ما را سیر می کرد که من نیازی به پول توجیبی نداشتم .

ولی کیف برایم بزرگ بود . وقتی می خواستم وارد بازار دربند بشوم ، تعادل نداشتم . حسن فاضل با دیدن من ، با صدای بلند گفت : سلام آقای دکتر !

دکتر شدن هم همانجا از پیش چشم من افتاد.

قبل از اینکه آسفالت به کوچه های بیدگل برسد ، زیر بازارچه ها بر خلاف کوچه ها از زمین سفت و صیقلی بر خوردار بود . دلیلش این بود که هر روز آب پاشی می شد و آفتاب هم نمی خورد.
ولی این بازارچه ها عمدتا دستخوش اضطراب بود که مبادا با پشکل کردن الاغ و یابوی دیگران ، چهره اش عوض شود. در اطراف دربند چند خانوار بودند و هنوز هستند که کارشان رعیبتی بود.
من هر زمان که خر این رعیّت ها وارد بازارچه می شد، نگران بودم که حالا صاحب آن ممکن است مورد ملامت قرار بگیرد. در این مواقع شوخی های پدرم با حسین فاضل وارد فاز تازه ای می شد.
گاهی اوقات سهراب جندقیان و غلامرضا لامع به این شوخی ها دامن می زدند. و من بیش از هرچیز از نحوه ی حرف زدن پدرم رنج می بردم .

توقّع نداشتم این گونه باشد. بدهکاری هایی که اکنون در خواب های شبانه ام به نحو دردناکی خواب را بر من حرام می کند، دقیقا به این موضوع بر می گردد.

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (4)

سوال هشتم:لطفا خاطره ی ثبت نام در کلاس اول دبستان و اولین روز حضور در مدرسه و میزان علاقه ات به مدرسه و معلم کلاس اولت را بنویس.


اولّین کس و آخرین کسی که مدرسه رفتن من را به تمسخر گرفت ، حسن فاضل بود که البته خیلی باهم رفیقیم.

دربندِ محله ی فخارخانه با خروارها خاک و خشت و گلی که هنوز استوار به آن تکیه داده اند و ساباط آن سالم و سایه داراست ، شاید تازگی ها محل عبورت نبوده است.

قسمت اعیان نشین دربند بعنی خانه ی فاضل ها و مرحوم اقدسی چیز دیگری از آن باقی نمانده است. ولی بازار سالم است . خانه های رعیّتی اطراف آن نیز تفاوتی با قدیم نکرده است.
خیلی برای من اسباب تعجّب است که آیا معماری های قدیمی آران و بیدگل به تدریج ساخته شده است یا دفعتا .

کوچه ها را کی طرّاحی کرده است؟ و درجایی که برای مالیدن یک خشت باید از صد پله پایین و بالا می رفتند تا آب مورد نیاز را به سطح زمین برسانند ، این خانه ها و بازارها و بازارچه ها چه جوری درست شده اند؟

و چگونه است که بشر جز با شروع قرن بیستم هیچ گاه در طول تاریخ نیاز پیدا نکرده است که به جان این ساخت و سازها بیفتد و آهن و سیمان را جایگزین آن کند؟

در آخرین روزهای شهریور 1343 درست در زیر بازار دربند یک نفر برای اولبّن بار و برای آخرین بار من را صدا کرد : آقای دکتر !
و او حسن فاضل بود.

بازار دربند بازار با شور و حالی بود. فقط یک خانه به این بازار راه ورودی و خروجی داشت ، که هنوز هم همان وضعیت را دارد. و آن خانه ای بود که فوق العاده بزرگ بود و اصالت داشت.
خانواده های فاضل و مصطفوی و اقدسی ساکن همین خانه بودند. در دوره های قبل از ما ظاهرا کارهای دیوانی و اداری مردم با مراجعه به بزرگان این خانه حلّ و فصل می شده است.

من چند بار دنبال ریشه یابی دقیق برآمده ام ولی نیمه کاره رهایش کرده ام . فکر می کنم پدر بزرگ پدری آقا فخرالدین مصطفوی شخص معتبری بوده است به نام میرزا معصوم . همین طور مرحوم ملاّاقا محمود فاضل . اینها به طور شاخه ایی در هم تنیده هستند. که بعد می رسند به ملاّآقا محمد و آقا میرزا و مرحوم اقدسی و ...

در زمان طفولیّت ما همه این فرهنگ اشرافی جای خودش را داده بود به سر بازار نشینی و شوخی و گاه جنگ و دعواهای دفعتی و قهر و گله مندی ...

ولی ای کاش همان لودگی ها و شوخی های گاه نادرست سرجایش می ماند و این سوت و کوری و خاموشی جای آن را نمی گرفت.

حتما در خاطر داری که بازار دربند دارای یک نانوایی نان لواش بود که به صورت بسیار نجیبانه ای توسط آقای مصطفوی اداره می شد . ( قبل از او مرحوم پدرش آقا میرزا صاحب این نانوایی بوده است که من و تو در خاطر نداریم / فکر می کنم آقا میرزا مدتی کدخدای بیدگل هم بوده است ) در کنارش یک قصابی کوچک بود که سیِد رضا آقایی خدابیامرز از سلمقان می آمد و در آن گوشت می فروخت . سیّد رضا خیلی فقیر بود با چند سر عائله . دو باب مغازه هم از بچه های فاضل بود که به خوار و بار فروشی اختصاص داشت. مرحوم پدرشان آقا محمد فاضل سر پرستی آنها را به عهده داشت.

خیلی ازخواب ها و رویاهای شبانه من از روبروی خانه ی صابری ها شروع و از زیر بازار دربند و کوچه ی حمام می گذرد و بعداز ورود به بازار عباس بابا و کوچه مسجد به حسینیه فخارحانه ختم می شود .
تمامی این قسمت ها در خواب های من در شب سیاه و منجمدی فرو رفته اند که من به شدت در آنها تنها هستم . و احساس خوف دارم . در خواب ، هم این کوچه ها را دوست دارم . و هم از آن گریزانم . از تاریکی و سکوت و تنهایی اش می ترسم .ولی از راه رفتن در آن مغروم و سرخوش. در همین خواب ها هاله ی نور سبز رنگی را می بینم که از بالای دیوارها کم و زیاد راهم را روشن می کند. ولی دلم خالی از رعب نیست.
تصّوری که من از شب اوّل قبر دارم اگر چه زاییده ی  وهم و خیال های بیمار گونه است ولی فکر می کنم تنهایی شب اول قبر برایم چنین وضعیتی خواهد داشت .
مضافا اینکه من از شب اوّل قبر بیمی ندارم.

در بازار دربند جایی برای ولگردی و سربازار نشینی بچه ها نبود. تعدادی از کسانی که خرید روزانه اشان را از این بازار انجام می دادند به رحمت خدا رفته اند. تک و توکی هم فعلا پایی می کشند.

صحبت ها و خنده هایی که در جمع مردم دربند رد و بدل می شد زمانی رنگ تعادل به خود می گرفت که مرحوم حجت الاسلام اقدسی در میان آنها ظاهر می شد .ولی اگر او نبود وضع فرق می کرد. و حساب و کتابی برای ابراز شوخی در کار نبود.

تنها کسی که در این جمع کارش با اصالت های فرهنگی و خانوادگی اش همجنس بود و هم حرمت خودش را حفظ می کرد و هم حرمت دیگران را ، آقا فخرالّدین بود.

من هنوز کسی را مثل آقای مصطفوی ندیده ام که اینقدر با استقلال رای و متین با شد. و بتواند با همه کس لا بخورد بدون اینکه به نامردمی های روزگار تن بسپارد.

دو نفر دیگر را هم به یاد دارم که در حرف زدن در جمع مردم کوچه و بازار اهل این نبودند که پا را ازحد و اندازه ادب بیرون بگذارند . یکی مرحوم آقارضا صابری بود که صحبت هایش یک کلام امّا با قاعده بود.

من برای اولیّن بار مفهوم « حق الله » و « حق الناس » را از صحبت های او دریافت کردم .
او معتقد بود خدا حق الله را می بخشد و در ادامه می گفت اگر نبخشد عادل نیست. در ذهن خالی من این جمله نیاز به شجاعت داشت .

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (3)

سوال هفتم:فکر کنم زمان آن فرا رسیده که در باره ی خانواده ی مادر بنویسید.


پدربزرگ و مادربزرگ و دایی عباس و دایی محمد و خاله ها

در قدیم خیلی از خانه های شهرقم ، دارای « هوت » بود. هوت به مخزن آبی گفته می شد که به صورت یک سردابه ی کوچک در کنار خانه ساخته و آب مصرفی در آن ذخیره می شد . برای برداشت آب ناگزیر باید از پمپاژ استفاده می شد.
خانه خاله ی من در دروازه ری جوری ساخته شده بود که برای ورود به آن بایداز سه پله بالا می رفتیم و در پشت بام هوت قرار می گرفتیم . دوباره باید چند پله به پایین می رفتیم تا به کف حیاط برسیم.
موقعی که من برای اولین بار از این پله ها به پایین می رفتم ، هنوز پدر و مادرم با صاحب خانه مشغول احوال پرسی بودند که پرده آبی رنگ و چرک مستراح گوشه خانه به کنار زده شد و مردی با کلّه ای به اندازه یک تخم مرغ ، آفتابه به دست از آن خارج گشت . گونه هایش به قدری گود افتاده بود که هرکدام نیز می توانست یک تخم مرغ در خود جای بدهند.
من چون ناشتا بودم اسید معده ام زد بالا و در بذاق دهانم نشست. آراواره هایم سفت شد .دهانم تُرش مزه گشت. چشمهایم ازحدقه بیرون زد و روی زمین افتادم . و مدتی طول کشید تا توانستم به خود بقبولانم که باید، فاصله های روحی و خُلقی ام را با اقوامم کم کنم تا بتوانم مهمان آنها باشم .
درمیان خانه با دایی و خاله ام و دختر خاله ا م که همسن مادرم بود ، من صبحانه خوردم . چیزدیگری که از آن روز به یاد دارم این بود که در همان سن پنج / شش سالگی سعی می کردم قدم را بلند تر از معمول نشان بدهم . گودی خانه برایم مطبوع نبود.
محمد نوروزی از ابتدای جوانی اش به تریاک و منقل روی آورده بود و خیلی زود سوخته بود . اما اراده و غرور بالایی داشت و برای اداره زندگی اش زیر بار منّت کسی نمی رفت. زیرک بود و خوش گذران.

درمحافل اربابی و اعیانی راهش باز بود و به واسطه عقده ایی که از ازدواج اوّلش درمحله فخارخانه در دل داشت و مجبور به مهاجرت شده بود ، از ضربه زدن های پنهانی به دیگران بی واهمه بود.

با روانشناسی سکس آشنا بود و خوب می دانست که برای خالی کردن زیرپای زن از چه اهرم هایی باید استفاده کرد. در مجالست هایی که در بزرگ سالی با او داشتم ، نوع عبارت پردازی هایش در این باره ، هم برای من نفرت انگیز بود و هم از اینکه ماهیّت درونی بشر را از لابلای گفته های او درمی یافتم، لذت داشت. شیرین و شوخ حرف می زد .من از سن چهارده سالگی تا بیست و دوسالگی ماهی یکی دو باردر خانه پدری کنار منقلش می نشستم .
و گاهی دودی می گرفتم . اما بیش از به دود به حرف هایش عادت پیدا کرده بودم . همین عادت باعث شد من مسیرزندگی ام را گم کردم.
محمد نوروزی با برادرش عباس نوروزی پسرهای نصرالله نوروزی بودند. که نه من او را دیدم و نه مادر من که آخرین فرزند او بود.
بنابر گفته ها اهل اینجا نبوده است . ظاهرا بچه خمین بوده است و در روزگار نوجوانی جزو دار و دسته نایب حسین می شود و بعد در بیدگل با بتول قمرجان ازدواج و همین جا ساکن می شود.
محله ما به طایفه جمالی ها ، مشتی کاظمی هم می گفتند. مشتی کاظم تا حدودی در صدد بوده است که در برابر مشتی آقا و مشتی علی جندقیان شاخ و شانه بکشد . ولی زود از دنیا می رود و زندگی اش روبه افلاس کشیده می شود. جمالی ها ی فعلی که نتیجه یک سراشیبی فرهنگی و احتماعی صد ساله هستند ، نوه های او محسوب می شوند .
قمرجان ظاهرا برای خود خانمی محسوب می شده و با پوشیدن لباس های فاخر، خود را به رخ همسایه ها می کشیده است. این خصلت به یکی از نوه های او که مادر من باشد ،به ارث رسیده بود.

بتول دختر مشتی کاظم و قمرجان بود و همسر نصرالله نوروزی. و دو پسر داشت . که یکی همین دایی ممد من بود و یکی هم دایی عباس من. چهار دختر هم داشت .

اسم اولّی باشی بود و زن میرزا شاه میرزا بود. استخوانی . سیه چرده . جوشی و حریص برای قالی بافی و بی نهایت متعصّب نسبت به حیاو حجاب.

مادرشان بتول هم متعصّب بود. داستان ها و ضرب المثل های زیادی بلد بود. خون گرم بود . و من را خیلی دوست داشت. مردم به او می گفتند شاه بتول. مقداری پول داشت که با آن صرافی می کرد و امرار معاشش از همین راه بود. بر سر دختر اول و دخترآخرش هوو آمده بود و این اتفاقات در عنصر زمانی آن دوران، داغ و ننگی محسوب می شد  که همواره از آن عذاب می کشید. و منتظر بود تا کسانی که به زعم او در ایجاد این داغ وننگ دخالت داشته اند، به نتیجه ی اعمالشان برسند. این انتظار البته به نحو شایسته ای به سرآمد و من خوشحالی ناشی از به بار نشستن آرزو هایش را در عمق چشم هایش می دیدم .چهارده ساله بودم که از دنیا رفت.بتول یک خواهرهم داشت که مادر آقا محمد خاتمی بود و تو خوب می شناسیش. اسمش سلطان بود. 


بتول قمرجان علاوه بر باشی سه دختر دیگر هم داشت که آخرین آنها مادر من بود .سوگ سرودی که ابوی شما در شانزده سال پیش در مرگ او سرود،هنوز نزد من باقی است . اسمش کبریا بود و استاد ستاری با مهارت این اسم را در شعر خود جای داد.
جهان هنوززنده است و قصد مردن هم ندارد .او همان است که آن روز صبح در میان خانه اش دچار سرگیجه شدم . شوهر او برخلاف میرزا شاه میرزا که خیلی خشن بود و از آدم کشی هم ابایی نداشت ، ملایم بود و بادنیا و مردم دنیا سرسازگاری داشت. اسمش عباس جندقیان بود و معروف بود به عباس مولا .

خاله بعدی من خورشید نام دارد و همسر حاج امرالله جندقیان است . و من در باره او در همین وبلاگ از او به کرات حرف زده ام. او چون در شب عرفه به دنیا آمده است ٬ موسوم است به حاجیه خانم .
من از هیچ کدام فامیل هایی که در قم دارم نسبت به خود بدی ندیدم . اتفاقا خیلی هم از آنها محبّت دیده ام . ولی قم از جمله شهرهایی است که اگر روزی مجبور به زندگی در آن بشوم ، قطعا زود خفه خواهم شد.
از یکی از پزشکان همین خیابان آذر مدّت زیادی است که نوبت ویزیت گرفته ام .ولی هر بار که قصد رفتن می کنم،پشیمان می شوم .
وقتی در رویاهای خسته ام در باره شهر قم غرق می شوم ،یک مار کلفت خشمگین با نیش زهر آلود در زیر پوستم می دود. این مار در زیر پوست روابط اجتماعی مردم این شهر همواره درحال خزیدن است.
پسر بچه هایی که در بخش های اول اشاره کردم که به عنوان شاگرد در اکثر مغازه ها به کار مشغولند ، ازقزبیانیان همین مار هستند .
در رویاهای خسته خویش برای فرار از چنگ این مار به کتابخانه آقای مرعشی فکر می کنم .بالاتر از این کتابخانه تا میدانی که به سمت بلوار محمد امین جریان می یابد،شرایط روحی مساعد تری به من دست می دهد.
ولی قم بی نظم است . در همه چیز بی نظم است. خاصه برای تربیت انسان سالم هیچ برنامه ایی ندارد.

سوال هشتم:لطفا خاطره ی ثبت نام در کلاس اول دبستان و اولین روز حضور در مدرسه و میزان علاقه ات به مدرسه و معلم کلاس اولت را بنویس.

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (2)

سوال پنجم : لطفا قدری بیشتر در باره ی دوران زندگی خانواده در قم برایمان بگو.

بیش از بیست سال است که گذرم به « دروازه ری » شهر قم نیافتاده است. برای ورود به دروازه ری باید از « میدان کهنه » گذشت.
مبدان کهنه در کمر خیابان شهید جواد دل آذر قرار دارد . اگر به یادت مانده باشد وقتی از سمت کاشان به قم وارد می شدیم باید، از همین خیابان که آن زمان « آذر » نام داشت، مسیر را ادامه می دادیم به سمت پل آهنچی و بازار و حرم .
خیابان آذر بعداز انقلاب شد طالقانی و در همان روزهای اول انقلاب ، مردم قم از این نام گذاری اکراه داشتند. جریان گذشت تا اینکه یک قمی به نام جواد دل آذر شهید شد و خیال شهرداری قم هم راحت.
هم اسم طالقانی از روی این خیابان برداشته شد . هم اسم یک شهید ثبت شد و هم همان اسم قدیمی دوباره در اذهان زنده شد.
میدان پلیس / بیمارستان نکویی و میدان کهنه از مراکز ثقل این خیابان است .
امروز قم در اندازه هایی که دیگر برای نسل قدیم نمی تواند قابل شناسایی باشد ، بزرگ شده است . این شهرخیلی عجیب از اتوبان و بلوار و شهرک های کوچک و بزرگ برخوردار شده است و چون استان قم به غیراز شهر قم ،شهر دیگری در خود ندارد، همه بودجه ها در همین شهر هزینه می شود.
میدان کهنه بر خلاف اسمش میدان باطراوتی است . تا بخواهی سبزی و میوه و زنبیل و سبد و زن های روگرفته در آن دیده می شود.



سوال ششم:گفتی مادرم از سر آشتی درآمد و به خانه برگشت خاطرات دیگری هست که مایل به بازگو کردنش باشی؟

بعداز برگشت مادرم به خانه ، پدرم با ما خوش اخلاق تر شده بود . من در میان مردم آن روزگار خیلی کم می دیدم زن و شوهری تا این حد همدیگر را دوست داشته باشند و تا این حد آماده جنگ و دعوا و شاخ و شانه کشیدن برای هم باشند.
در اینجا بازهم از خوانندگان تو عذر خواهی می کنم که در پاسخگویی به پرسش های شما گاهی مجبور می شوم بعضی گفته ها را دوباره بگویم .اگر نگویم ادامه مطلب برایم سخت می شود . و فرصت کم است .
زمانی که در یک صبح تابستانی به همراه پدر و مادرم برای دیدار اقوام مادری ساکن در دروازه ری شهر قم از همین میدان می گذشتم ، هنوز به مدرسه نمی رفتم .
صبح طربناکی بود. خدا کند مسجدی که بعد از خروج از میدان کهنه تا سال ها بعد ، دیدنش برایم صفا آور بود ، خراب نشده باشد .من هیچ وقت درون این مسجد را ندیدم .اسمش را نیز الان در خاطر ندارم . ولی درگاهش برای من دنیای تاریخی و مغمومی را تداعی می کرد که به رنگ ابرهای پاییزی بود.
در و درگاه این مسجد با من حرف می زد.
محله دروازه ری تنها محلّه ای بود در قم که مهاجرین بیدگلی در آن احساس امنیّت و آرامش می کردند .

چه بسا کسانی که در بیدگل از توانایی یک زندگی مسالمت آمیز درجوارهم برخوردار نبودند ( و شاید به همین علّت از هم فرار و راهی سایر شهرها می شدند ) در دروازه ری با هم رفیق می شدند و از زندگی لذّت بیشتری می بردند.
کوچه های دروازه ری همه فرسوده بود. خانه ها توسری خورده . شعر بافی ها و جولاهه بافی ها همه در چند قدمی هم . و تما م متعلّق به کسانی بود که از شهر و دیار خود کوچ کرده بودند.
مغازه های کوچک حلبی سازی ، سماور سازی ، حلوا فروشی های کثیف ٬خرّاطی ، پنچر گیری دوچرخه و نفت فروشی که اکثرا یک پسربچه نوبالغ را به عنوان شاگرد درخود داشتند ، مشاهده اش دنیای من را وسعت که نمی داد ،حقیر تر می ساخت .
من با آنکه غیراز کوچه حمام زعیم و کوچه حیاطه ، جای دیگری را ندیده بودم ، واقعا با دیدن این مناظر احساس می کردم چیزی به من تحمیل می شود که برایم نادوست داشتنی است.
این اولّین بار بود که با دنیایی آشنا می شدم که بعد ها صادق هدایت برایم معنی کرد : دنیای خنزر پنزری .
ولی به یاد دارم که مادرو پدرم آن روز ، هردو در میان این کوچه ها ، شاد بودند . تند راه می رفتند. و من ازشادی آنها ،امید می یافتم .
قبلا برایت گفته بودم که پدر و مادرم در سال های اوّل زندگی مدتی را در قم زندگی کرده بودند. خانه ایی که آنها در آن زمان در آن ساکن بودند در همین کوچه ای قرار داشت که حالا هر سه در حال عبور از آن بودیم.
صاحب خانه آنها در آن زمان زنی می باشد که ظاهرا بی شوهر بوده است.

و از مقداری مدنیّت آمیخته به اشرافیت برخوردار. و همین خصلت ها می توانسته است جاذبیّتی همراه با خود باختگی را برای جوانی دهاتی چون پدر من ، در پی داشته باشد .
نمی دانم اسم زهرا برای تو چه حسیّ را ایجاد می کند.در میان اسم هایی که خانواده های ایرانی برای دختران خود انتخاب می کنند ، زهرا بارعاطفی سنگینی را در شنونده ایجاد می کند .
اگر چه این بار عاطفی به طور مطلق برخاسته از غم نهادینه شده ایی است که ما از روضه خوانی های همیشگی تاریخ عزاداری هایمان در خود جمع کرده ایم ، ولی زهرا برانگیزنده طبیعی کشش های دیگری هم هست که در ادامه همان بارعاطفی ، در ناخود آگاه ما برانگیخته می شود.
من هیچ وقت زهرا خانم ، صاحب خانه ای که روزی در قم یکی از اتاق هایش را در اجاره پدرم قرار داده بود ، ندیدم . ولی در بزرگ سالی از پدرم شنیدم که چشم و ابروی سیاهی داشته است با قدی میانه بالا و متین . و چند سالی ازمادرم و حتی از پدرم بزرگتر .
مادرم می گفت در همان زمستان اوّل که در خانه او ماوا گرفتیم برای تامین گرمای کرسی زعال نداشتیم. و زهرا خانم در سر شب از ما می خواست که ساعاتی را در پناه کرسی او بنشینیم و در آخر شب مقداری آتش به ما می داد که در منقل کرسی خود بریزیم.

بعداز به دنیا آمدن فرزند دختری که پدرم اسم او را زهرا نام می گذارد و او در همان شهر قم می میرد و دفن می گردد ،صاحب خانه احساس می کند که باید عذر این زوج جوان و خام را بخواهد. و آنها خیلی محترمانه ، قم را ترک می کنند.
زهرا خانم بعداز سال ها یکبار دیگر در همان کوچه پدرم را می بیند و با همان رفتار توام با متانت و حرمت با پدرم احوال پرسی می کند و جویای حال زن و بچه هایش می شود . و همین تصویر بزرگوارانه ایی که او از خود در ذهن پدر من باقی گذاشته بود، تا پایان عمر در وجودش بود. تصویری که شدیدا رنگ عشق بر خود گرفته بود.
امشب شب اول ماه مبارک است و هرسه در دل خاک / گمان نمی کنم حتی استخوانی از آنها باقی مانده باشد . و من آنقدر دلم پُر است از دست روزگار که می توانم به اندازه همه آسمان بی باران قم گریه کنم.
آن روز صبح تابستانی که آنها برای دیدن اقوام مادری ام دوباره راهی قم شده و من را باخود می بردند ، موقع گذر از روبروی خانه زهرا خانم با یکدیگر خندیدند . تند راه می رفتند و می خندیدند. و من هم در میان آنها می دویدم تا برای اولین بار یکی از دایی هایم را که ساکن همان محل بود ببینم . پدر و مادرم هردو تند راه می رفتند و در حین رفتن ، از سالها ی سکونت خود در آن خانه می گفتند.

سوال هفتم:فکر کنم زمان آن فرا رسیده که در باره ی خانواده ی مادر بنویسید.


مصاحبه با استاد حیدرعلی عنایتی بیدگلی (1)


از امروز مصاحبه با استاد آغاز میشود و ممکن است این مصاحبه تا یکماه به طول بیانجامد.دوستان دارای وبلاگ نام و نشان دار هم میتوانند سوالات خود را در بخش نظرات مطرح نمایند.تمامی سوالات و پاسخها در این صفحه درج  خواهد گردید.




سوال اول:
با تشکر اگر مایلید تاریخ تولد و خانه ی محل تولدتان را بنویسید.به تاریخ تولدتان یقین دارید؟اگر توضیحی را لازم میدانید مرحمت نمایید.

- بخش قابل توجهی از محله ی فخارخانه معروف است به (( حیاطه )) . همه ی جمالی های ما و همه ی جندقیان های ما از حیاطه هستند . ضلع شرقی خیابان نواب صفوی در واقع حیاطه است . شتر خان ها و کارگاه های شعر بافی هم عمدتا در همین نقطه قرار داشته است.
خانه ی مرحوم مشتی علی جندقیان که بزرگ محل ما محسوب می شده است در همین نقطه قرار دارد. و تو قطعا سال های کودکی را به خاطر داری که در این خانه خیلی بازی کرده ای . پسر عمه هایت سهراب و هوشنگ و علی هم که الحمدالله هنوز در قید حیات هستند همه زاد و رشدشان در این خانه بوده است .

مادر من حیاطه ای است و از طایفه ی قمر جانی ها که در همین نقطه سکونت داشته اند. لذا در اوایل ازدواج مدتی را در یکی از اتاق های خانه مشتی علی که عاریتی بوده است زندگی می کند . و من به قول او در بیست روز مانده به اسفند 1336 در همان خانه به دنیا می آیم . و قطعا اسفندی که او از آن یاد می کرد اسفند سنتی خودمان بوده است که چند روزی با تقویم دولتی فاصله دارد . ولی شناسنامه من دهم بهمن را نشان می دهد.

من بیش از چهل روز آب و هوای آن خانه را استنشاق نکرده ام که راهی کوچه ی دربند می شوند : حمام زعیم .


سوال دوم:
قبل از تولد شما فرزند دیگری نبوده است که فوت نموده باشد؟
اکبر جان قربانت بروم . سه نکته را اجازه بدهید در ابتدای سخن خدمت شما مطرح کنم . یکی اینکه من از به کار گیری صفت استاد برای خودم بسیار منزجرم. نه تنها هیچ زیبندگی در این باره برای خود در کار نمی بینم که به کسانی در این مملکت ظلم می شود که این صفت از آنِ آنهاست : استاد شجریان / استاد ندوشن / استاد شفیعی کدکنی / استاد فرشچیان / استاد مطهری /

طبیعتا یک رابطه و عنوان درسی ( تدریس ) هم در دانشگاه مرسوم است که باید حُرمت این رابطه و عنوان حفظ شود.
من تنها استعدادم داشتن کمی « خوش جنسی » در زمینه نوشتن است . و خُب همین خوش جنسی می تواند معنای دیگری هم داشته باشد ! و احتمالا استاد در خوش جنسی !: ( هفت خطّی )

دوم اینکه قسمت عمده مطالبی که در چند سال گذشته در این وبلاگ نوشته ام مربوط می شود به زندگی خصوصی و اجتماعی خودم. شما در هیچ نوشته ایی از من نمی توانید سایه های کم رنگ و پر رنگ صاحبش را نبینید. بنابر این تکرار آنها می تواند برای خواننده ملالت بار باشد .
سومین عرضم این است که در برابر سوال شما چیزی بگویم که شما برای انعکاسش دچار تشویش باشید . البته با توجه به شناختی که از روحیه شما دارم حتی الامکان کوشش خواهم کرد جوری حرف بزنم که نگرانی شما کمتر باشد.

واما بعد ...

خانواده من قبل از تولد من دو فرزند از خدا می گیرند که هردو در فقر و فاقه می میرند. مادرم در سیزده سالگی صاحب یک پسر می شود که اسمش را می گذارند : منصور
اگر در خاطرت باشد اداره تربیت بدنی فعلی شهر ، زمانی قبرستان بود.
منصور ما در چهار ماهگی می میرد و در همین نقطه به خاک سپرده می شود. بعداز آن پدرم برای زندگی راهی قم می شود . داستان زندگی اش در قم به اندازه یک رمان است. در همانجا صاحب دختری می شوند به نام زهرا .
من هر وقت با اتوبوس از میدان هفتاد ودو تن شهر قم راهی تهران می شوم ، حدودا می دانم زیارت و قبرستان « شاه سید علی » در چه جهتی قرار دارد . همانجا دلم می گیرد به اندازه همه ابرهای بی بارانی که در پاییز قم در آسمانش دیده می شود . زهرا خواهر من در همین قبرستان دفن است. ندیده شکل و شمایل و صدایش در درونم هست. خیلی دوستش دارم.




سوال سوم:
من را نفشارید از کلمه ی استاد صرف نظر کنم از نظر من شما استاد هستید و این کلمه برازنده ی شماست.چگونه میشود پس از 40 سال نویسندگی به این درجه نائل نشده باشید.دور ترین خاطره ای که از دوران کودکی دارید چیست؟یا اولین رویداد در زندگیتان که به یادتان می آید چیست؟

ماندگاری خاطره در ذهن ما بستگی به میزان تاثیر پذیرفتگی و نیز جهت یابی های بعدی زندگی ما از آن رویدادی است که ما در فضای شکل گیری آن حضور داشته ایم . طبیعتا عوامل دیگری نیز در تعمیق خاطره ها در ذهن ما دخالت دارند که فعلا جای بحثش نیست. مثال ساده ای را عرض می کنم یافتن یک سکه ده شاهی در جوی خیابان که در سن پنج سالگی برای شما دست می دهد تاثیر و هیجانش با پیدا کردن همان سکه در گوشه مغازه خوار و بار فروشی پدرتان در همان سن متفاوت است.
نوع اتاق و جایگاهی که ما در ابتدای طفولیّت در محل حمام زعیم داشتیم خیلی بیغوله بود. چندین پشته خاک باقی مانده از تخریب چند خانه بزرگ و درندردشت همسایه داری و آمد ورفت های بی حساب و کتاب ، دقیقا نقطه ایی بود که ما در آنجا زندگی می کردیم.
در سن دوسه سالگی شاهد چیزی در میان خاکروبه ها بودم که لزومی به ذکرش در اینجا نیست . ولی مشاهده همان چیز باعث بیداری حسِّی در من شد که برای آن بیداری نیاز به سال های زیادی بود. آن بیداری برای من ثمرات خوبی در بر نداشت . و اگر هم اثر خوبی داشته است در جهت شکل گیری استعدادهای دیگری در من بوده است که خودم از آن غافلم .
فکر می کنم چهار ساله بودم که مادرم با قهر از خانه رفت و به قصد طلاق در خانه مادرش سکنی گزید. تا اینجای این فرایند را در خاطره ندارم.
ولی بهانه گیرهایی که از خود بروز می دادم ، پدرم را تحت تاثیر قرار می داد و او با وجود عصبی مزاجی، حوصله ام را می آورد. یک روز بهانه گیری هایم با سماجت بیشتری همراه بود.
پدرم در آغوشم کشید و با انگشت به لب بام خانه اقدسی که در همسایگی ما بود اشاره کرد و گفت ،: کلاغه یک نان قندی برایت آورده و در آنجا قرار داده است . اگر گریه نکنی میروم بالا برایت می آورم.
پدرم لحن گرم و موثری داشت. من هم از او خواستم نان قندی را برایم بیاورد. نردبان بلندی در دسترسش بود . خیلی با اراده نردبان را گذاشت کنار دیوار و از آن بالا رفت.
پدرم هروقت که از کار حمامش دست می کشید ، خود را شست و شو می داد و لباس هایی که معمولا از جلف زدگی به دور بود ، به تن می کرد . آن روز یک پیراهن ضخیم قهوه ای دکمه دار به تن داشت که آستین هایش را بالا زده بود.
او عادت داشت بیژامه گشاد تیره به پا می کرد و پیراهنش را روی آن می کشید.
لباس پوشیدن او برایم گرمای زندگی را در بی سر و سامانی های تربیتی و فرهنگی جبران می کرد. از دیدن قد و قواره اش خیلی جان می گرفتم . و خنده هایش به طور جد چون آیشاری زلال عطش ناشی از سایر محرومیّت ها را در جان تشنه ام می زدود.
سوادکه نداشت هیچ ، حتی بد دهن هم بود . ولی نگاهش برای من استواری و صلابت و امید را به همراه می آورد.
آن روز که در میان همان بیغوله از نردبان با لا می رفت ، با هربار که دستش را به سوی پله بالاتر می برد ،استخوانبندی محکم ساعد و پشم های سیاهی که روی آن دیده میشد، من را در پای نردبان شکوفاتر می ساخت.
وقتی به پایین بر گشت ، یک نان برنجی در دستش بود که دانه هایی سیاه روی آن دیده می شد.
این اولین بار بود که امتزاج تلخ و شیرین زندگی را در دهانم حس می کردم.
همین حس دوگانه تا مدت زیادی دررفت و برگشت ها به خانه مادر یزرگی ( خانه قمر جانی ها در حیاطه )
درمن بود تا اینکه مادرم از سر آشتی درآمد و به خانه برگشت . ولی زخم ها هنوز در من هست.




سوال چهارم:پدر بزرگ پدری را به یاد می آورید؟لطفا در باره ی او و شخصیتش و کسب و کارش و خانه و زندگیش به طور خلاصه بنویسید.

اشرافّیت نوپای دوران رضا شاهی از معماری سنگین و پر طمانینه سبک قاجاری فاصله گرفت و به سبک های ساده تر روی آورد .
خانه پدری شما در محلّه دروازه بیدگل محصول همان دوران است که در سال 1314 کار ساخت و سازش به پایان رسیده است . این بنا که هنوز دست نخورده ، سرپا مانده است ، دارای سردابه های خنک وتودر تویی است که به خلوته راه دارد وخلوته هایش به چاه و قنات متصّل است . و به قول قدیمی ها ، باد، ووژّی در آن می پیچد ودل آدم را خنک می سازد.
روزگاری مرحوم حاج غلامرضا ستاری ، بانی وصاحب اصلی این خانه ، در همین سردابه ها حال می کرد و بعد نوبت استاد علی ستاری ابوی شما بود که در آن حال کند . تو هم مسلّما از این حال کردن ها در آن سردابه ها بی نصیب نبوده ایی.

تمام این سردابه ها را پدر بزرگ پدری من با کلنگ کنده است .

من بیست سال آخر زندگی او را به یاد دارم . او در دوران پیری اش هم اهل کار بود . برای من چندان دوست داشتنی نبود که در ادامه این مطلب دلیلش روشن خواهد شد.
معروف بود به احمد فخری . نام مادرش فخری بود ه است . عدهّ ایی هم به او می گفتند احمد حاج عابدین . فکر می کنم پدر بزرگ او عابدین نام داشته است و کار او نیز لایروبی قنات های شهر بوده است. در این باره درصدد تحقیق بیشتری هستم.
آن چیزی را که همه مردم بیدگل در باره احمد حاج عابدین تعریف می کردند ، همین قدرت کاری او بود. قد بلندی داشت . بدون شکم . وتا حدودی لاغر اندام . ولی با استخوانبندی قوی.
مقدار کمی صحرا کاری داشت در دشت « مع با باد» که در حال حاضر در بلوار مالک اشتر محو شده است . من فقط دوران خشکی وبی باری آن باغ را به یاد دارم.
پدرم همیشه در خاطره گویی هایش به دشت مع با باد و آن باغ که به گفته او انار وانگور فراوان داشته بود ، اشاره می کرد . ولی من فرصت نکردم از او بپرسم مع با باد یعنی چه ؟ اگر هم می پرسیدم قطعا جوابی نداشت.
پدر بزرگ من دو برادر داشته است که یکی از آنها حسن نام داشته است وچون به بیماری صرع مبتلا بوده است ، معروف بوده است به حسن غش کنه . او دوست داشته است همیشه کوچه های محل را جارو می زده است.
حسن غش کنه در جوانی بدون اینکه زن وبچه ایی داشته باشد از دنیا می رود.
غلامرضا فخری برادر دیگر پدر بزرگم بوده است که در یکی از پست های همین وبلاگ مفصّل در باره اش نوشته ام .
خانه پدر بزرگ من هنوز درمیان کوچه اصلی فخارخانه باقی است . تا به یاد دارم همیشه دست به دست می گشته است . خانوارهای متعدّدی در آن زندگی کرده و رفته اند. این خانه یک ایوان کوچک دارد که به کوچه فرعی ایی که از کنارش می گذرد ، مُشرف بوده است .
در سال های آغازین جنگ تعدادی از مهاجرین خوزستانی در یکی دو اتاق این خانه ساکن شده بودند. چند ماهی که از سکونت مهاجرین گذشته بود ، یکی از مردهای آنها سر و گوشش جنبیده بود برای یکی از زنان جوان محل ما .
جوّ جنگی حاکم بود وکسی جرات ابراز وشکایت و این مسائل را نداشت.

شما اگر کتاب دارا را به دقت بخوانید به فسادهای این شکلی که در زمان جنگ اتفاق می افتاد ، اشاره های دلخراشی می شود .
خدا سلامتی بدهد به شیخ ناصر . در آن زمان اتاق هایی که در آن ایوان قرار دارد ، محل سکونت شیخ ناصر بود .
شیخ ناصر وقتی از ماجرا بو می برد ، همسایه هارا می سپارد که در برابراین موضوع سکوت کنند تا خودش ترتیب اخراج آنها را از آن خانه بدهد.
اگر یادت باشد مغازه ماشالله عنایتی خدا بیامرز در کنار کوچه اصلی وروبروی همین کوچه فرعی قرار داشت .
مردم هم همه خرید مایحتاج روزانه خود را از مغازه او انجام می دادند. از جمله همین عربها و همین مرد که اسمش حبیب بود. نمی دانم عباس غافلی محله مارا می شناسی یا نه : حبیب درست همین هیکل عباس غافلی را داشت . قطها اگر روی کسی می خوابید ، طرف به آسانی نمی توانست از چنگ او خلاصی بیابد.
شیخ ناصر یک سطل تفاله چایی درست در پشت دیواری که به کوچه فرعی مُشرف بود، قرار می دهد و هر روز غروب در پشت دیوار کشیک می کشد.
تا اینکه یک شب حبیب ظرف ارده شیره ایی از مغازه عمو ماشالای من می خرد وداخل کوچه می شود که روانه اتاق خودش بشود و ...
داستان همین جا خاتمه یافته و روز بعد حبیب وخانواده اش جُل و پلاسشان را جمع کردند و جوری در رفتند که حتی پشت سرشان را هم نگاه نکردند.

پدر بزرگ من به رغم زور آوری هیچ وقت اهل ظلم به کسی نبود ه است. ولی هیچ پایبندی به دین واحکام شرعی هم از او دیده نشد. فو ق العاده زن دوست بود . ولی من نشیندم که حداقل در بیدگل نگاهی به کسی داشته باشد.

خیلی حرّاف بود و داستانهای عجیب وغریب جنسی برای آین وآن تعریف می کرد. واز بروز بی مبالاتی های کوچه وبازاری نیز ابایی نداشت. در این باره باید بگویم : وحشتناک بود.
همیشه قاه قاه می خندید و همواره به من نصیحت می کرد که بروم فلان نوه اش را به زنی بگیرم.
به نحو چندش آوری اهل خوردن بود. من هروقت هندوانه می خورم به یاد او هستم.یکی از ژن هایی که از او به من رسیده است ، ژن هندوانه خوری اش می باشد. او اصلا شکم نداشت .( شکم گنُدگی طایفه ما همه از طرف مادر بزرگم به ما رسیده است) . ولی به راحتی در یک نشست ، هفت / هشت / ده تا هندوانه را آب تراش میکرد.

همیشه با قاشق چوبی آش می خورد. من از خیلی از رفتارهایش منزجرمی شدم . علاقه زیادی به خرش داشت.
خیلی از خواب های هولناکی که فعلا می بینم برخاسته از ناخودآگاهی است که در دوران طفولّیت در همان خانه و خانواده در من شکل گرفته است .
من هروقت فیلم های به خاکسپاری شتاب زده تلفات ناشی از زلزله های مهیب را از تلویزیون می بینم به یاد بابا جونی احمدم می افتم .
او تعریف می کرد که در دوران قحطی ناشی از شیوع وبا ( احتمالا زمان جنگ جهانی اول ) روزانه به تنهایی هفتصد قبر می کنده و مُرده ها را در آن دفن می کرده است .با توجه به جمعیت آن روز بیدگل ، اغراق این داستان غیر قابل کتمان است.
اگر به خاطر داشته باشی عمویم حسین در جوانی اش علاوه بر خوش سیمایی از چهارچوب بدنی خوش فُرمی بر خوردار بود. یکبار پدر بزرگم به اتفاق او برای عملگی راهی خانه یکی از ارباب های کاشان می شوند. در ادامه روز ، ارباب نگاهی به عموی من می اندازد و از پدرش می پرسد :
این کارگر چه نسبتی با شما دارد؟ پدر بزرگم می گوید ، نوکر خودته .
ارباب های کاشان که همواره خصلت های پنهانی خودشان را ناشیانه بروز می دادند ، با لحن خاصّی از پدر بزرگم می پرسد : مطمئن هستی که دزد به باغت نخورده است ؟
پدر بزرگم در برابراین توهین، هم خودش را به خونسردی می زند و هم پسرش را که در صدد واکنش بوده است ، با اشاره خاموش می کند.
ظهر نا هارشان را می خورند و تا غروب به کار ادامه می دهند . موقع تعطیل شدن ، ارباب دست در جیب می کند تا مزد آنها را بپردازد . پدر بزرگم از گرفتن پول امتناع می ورزد . وقتی ارباب دلیلش را می پرسد، در جواب می گوید ، میخوام به جای مزد، امشب در باغت بخوابم تا محصول خوبی را برایت در بر داشته باشد!!
ارباب برافروخته می شود . و نزاع در می گیرد . احمد فخری تعمدا دامنه نزاع را داغ نگه می دارد تا همه مردم محل جمع می شوند . واو اصرار می ورزد که باید حسابش را با یک شب خوابیدن پیش زن ارباب پاک کند.