سوال هشتم:لطفا خاطره ی ثبت نام در کلاس اول دبستان و اولین روز حضور در مدرسه و میزان علاقه ات به مدرسه و معلم کلاس اولت را بنویس.


اولّین کس و آخرین کسی که مدرسه رفتن من را به تمسخر گرفت ، حسن فاضل بود که البته خیلی باهم رفیقیم.

دربندِ محله ی فخارخانه با خروارها خاک و خشت و گلی که هنوز استوار به آن تکیه داده اند و ساباط آن سالم و سایه داراست ، شاید تازگی ها محل عبورت نبوده است.

قسمت اعیان نشین دربند بعنی خانه ی فاضل ها و مرحوم اقدسی چیز دیگری از آن باقی نمانده است. ولی بازار سالم است . خانه های رعیّتی اطراف آن نیز تفاوتی با قدیم نکرده است.
خیلی برای من اسباب تعجّب است که آیا معماری های قدیمی آران و بیدگل به تدریج ساخته شده است یا دفعتا .

کوچه ها را کی طرّاحی کرده است؟ و درجایی که برای مالیدن یک خشت باید از صد پله پایین و بالا می رفتند تا آب مورد نیاز را به سطح زمین برسانند ، این خانه ها و بازارها و بازارچه ها چه جوری درست شده اند؟

و چگونه است که بشر جز با شروع قرن بیستم هیچ گاه در طول تاریخ نیاز پیدا نکرده است که به جان این ساخت و سازها بیفتد و آهن و سیمان را جایگزین آن کند؟

در آخرین روزهای شهریور 1343 درست در زیر بازار دربند یک نفر برای اولبّن بار و برای آخرین بار من را صدا کرد : آقای دکتر !
و او حسن فاضل بود.

بازار دربند بازار با شور و حالی بود. فقط یک خانه به این بازار راه ورودی و خروجی داشت ، که هنوز هم همان وضعیت را دارد. و آن خانه ای بود که فوق العاده بزرگ بود و اصالت داشت.
خانواده های فاضل و مصطفوی و اقدسی ساکن همین خانه بودند. در دوره های قبل از ما ظاهرا کارهای دیوانی و اداری مردم با مراجعه به بزرگان این خانه حلّ و فصل می شده است.

من چند بار دنبال ریشه یابی دقیق برآمده ام ولی نیمه کاره رهایش کرده ام . فکر می کنم پدر بزرگ پدری آقا فخرالدین مصطفوی شخص معتبری بوده است به نام میرزا معصوم . همین طور مرحوم ملاّاقا محمود فاضل . اینها به طور شاخه ایی در هم تنیده هستند. که بعد می رسند به ملاّآقا محمد و آقا میرزا و مرحوم اقدسی و ...

در زمان طفولیّت ما همه این فرهنگ اشرافی جای خودش را داده بود به سر بازار نشینی و شوخی و گاه جنگ و دعواهای دفعتی و قهر و گله مندی ...

ولی ای کاش همان لودگی ها و شوخی های گاه نادرست سرجایش می ماند و این سوت و کوری و خاموشی جای آن را نمی گرفت.

حتما در خاطر داری که بازار دربند دارای یک نانوایی نان لواش بود که به صورت بسیار نجیبانه ای توسط آقای مصطفوی اداره می شد . ( قبل از او مرحوم پدرش آقا میرزا صاحب این نانوایی بوده است که من و تو در خاطر نداریم / فکر می کنم آقا میرزا مدتی کدخدای بیدگل هم بوده است ) در کنارش یک قصابی کوچک بود که سیِد رضا آقایی خدابیامرز از سلمقان می آمد و در آن گوشت می فروخت . سیّد رضا خیلی فقیر بود با چند سر عائله . دو باب مغازه هم از بچه های فاضل بود که به خوار و بار فروشی اختصاص داشت. مرحوم پدرشان آقا محمد فاضل سر پرستی آنها را به عهده داشت.

خیلی ازخواب ها و رویاهای شبانه من از روبروی خانه ی صابری ها شروع و از زیر بازار دربند و کوچه ی حمام می گذرد و بعداز ورود به بازار عباس بابا و کوچه مسجد به حسینیه فخارحانه ختم می شود .
تمامی این قسمت ها در خواب های من در شب سیاه و منجمدی فرو رفته اند که من به شدت در آنها تنها هستم . و احساس خوف دارم . در خواب ، هم این کوچه ها را دوست دارم . و هم از آن گریزانم . از تاریکی و سکوت و تنهایی اش می ترسم .ولی از راه رفتن در آن مغروم و سرخوش. در همین خواب ها هاله ی نور سبز رنگی را می بینم که از بالای دیوارها کم و زیاد راهم را روشن می کند. ولی دلم خالی از رعب نیست.
تصّوری که من از شب اوّل قبر دارم اگر چه زاییده ی  وهم و خیال های بیمار گونه است ولی فکر می کنم تنهایی شب اول قبر برایم چنین وضعیتی خواهد داشت .
مضافا اینکه من از شب اوّل قبر بیمی ندارم.

در بازار دربند جایی برای ولگردی و سربازار نشینی بچه ها نبود. تعدادی از کسانی که خرید روزانه اشان را از این بازار انجام می دادند به رحمت خدا رفته اند. تک و توکی هم فعلا پایی می کشند.

صحبت ها و خنده هایی که در جمع مردم دربند رد و بدل می شد زمانی رنگ تعادل به خود می گرفت که مرحوم حجت الاسلام اقدسی در میان آنها ظاهر می شد .ولی اگر او نبود وضع فرق می کرد. و حساب و کتابی برای ابراز شوخی در کار نبود.

تنها کسی که در این جمع کارش با اصالت های فرهنگی و خانوادگی اش همجنس بود و هم حرمت خودش را حفظ می کرد و هم حرمت دیگران را ، آقا فخرالّدین بود.

من هنوز کسی را مثل آقای مصطفوی ندیده ام که اینقدر با استقلال رای و متین با شد. و بتواند با همه کس لا بخورد بدون اینکه به نامردمی های روزگار تن بسپارد.

دو نفر دیگر را هم به یاد دارم که در حرف زدن در جمع مردم کوچه و بازار اهل این نبودند که پا را ازحد و اندازه ادب بیرون بگذارند . یکی مرحوم آقارضا صابری بود که صحبت هایش یک کلام امّا با قاعده بود.

من برای اولیّن بار مفهوم « حق الله » و « حق الناس » را از صحبت های او دریافت کردم .
او معتقد بود خدا حق الله را می بخشد و در ادامه می گفت اگر نبخشد عادل نیست. در ذهن خالی من این جمله نیاز به شجاعت داشت .