آنکه از اندیشه پا بر طارم اعلا نهاده
پایگاهی بر فلک هم پایه ی عیسی نهاده
از نم کلکش شکفته لاله های سرخ معنی
صد گلستان سخن بر دامن صحرا نهاده
چشمه سار زندگی را لطف و شادابی فزوده
بر بساط سبزه زاران لاله ی حمرا نهاده
چتر گل هنگام باران بر سر بلبل کشیده
در میان نافه ی گل عنبر سارا نهاده
قبله ی معبود را طرحی و رنگی تازه داده
کعبه ی مقصود را آیینه ی فردا نهاده
نقش خورشید فلک را لاله ی حمرا کشیده
چشم انجم را هزاران نرگس شهلا نهاده
کرده وام از چشم وامق ابر سیل آسای نیسان
ماهتاب عالم آرا از رخ عذرا نهاده
سفته از اندیشه هر جا گوهر لفظ دری را
زیور عقد پرن بر گنبد خضرا نهاده
پرده ی پر نقش را از جلوه ی شب ها کشیده
صبح را چون آینه در پیش چشم ما نهاده
پرتو نور ولایت را چراغ راه کرده
همچو موسی تا به سینای طریقت پا نهاده
با عصای موسوی دریای ظلمت را گشوده
معجز ساحر شکن را در ید بیضا نهاده
از غم یار نگارین در میان کوهساران
نقش های دلفریبی بر دل خارا نهاده
در نهاد تیشه ی بران نهاده جان شیرین
بیستون را بی ستون از عشق بی پروا نهاده
طبع عیسی زای خود وادی به وادی آزموده
واژگان مرده را در هیئت احیا نهاده
جغد شوم از باره ی کاخ ادب پرواز داده
نغمه گر در باغ و بستان عندلیبان را نهاده
ملک نظم پارسی آباد گردیده دوباره
تا سلیمان سخن این نامه با طغرا نهاده
کشتی بی ناخدای شعر را سکان گرفته
از لب گرداب ها بر ساحل دریا نهاده
نوعروسان غزل را بر سریر نظم زیبا
با حریر و جامه های اطلس معنا نهاده
شاهد شهر آشنای شعر را با شادمانی
بهر معراجی دگر در مسجد الاقصی نهاده
گاه دربزم ( خراسان) وصف حالی تازه داده
گاه در نای ( عراقی ) شور صد آوا نهاده
درنور دیده جهان وهم را فکر بلندش
بر بلندای معانی شاهدی گویا نهاده
کاروان شعر را سوی ( بخارا) برده آنجا
( بوی جوی مولیان ) را عطر روح افزا نهاده
(حافظ) شعر وغزل را مقتدا ی خویش خوانده
شهد عرفان در میان ساغر صهبا نهاده
عاشقانه همره ( سعدی ) لوای جاودانه
چون نگینی بر فراز کوه استغنا نهاده
پای کوبان با سرود( مولوی ) در بزم عرفان
خوش سماعی صوفیانه از سر سودا نهاده
سرخوش ازبانگ طربناک غزلهای (عراقی)
صد زبان در کام سوسن جملگی گویا نهاده
گه کنار سعد سلمان در حصار نای حرمان
گاه با ( ناصر) به یمگان سخن ماوا نهاده
در شب سرد سخندانی نگارین اختران را
( محتشم آسا ) فراز گنبد مینا نهاده
در کنار (هاتف) و (مشتاق) و (آذر) فاتحانه
رجعت نظم کهن را مبدا و مبنا نهاده
سالها آیینه دار آستان کوی حیدر
آستین آرزو بر دامن مولا نهاده
دل به عشق آل طاها با صد امید داده
دشمن دین خدا را تا ابد رسوا نهاده
درطریق معرفت بر خوان هفتم ره سپرده
دیو نفس شوم را بندی گران بر پا نهاده
در جوانی تا حریم کعبه ی مقصود رفته
حج بیت اله به عشق سید بطحا نهاده
بر فراز گنبد هفت آسمان عشق و ایمان
در مدیح آل احمد کوکب رخشا نهاده
زاهدی درد آشنا از دوده ی پرهیزگاران
خیمگاه شب به وادی ز آه دود آسا نهاده
پاسدار حرمت آزادگان خاک ایران
پاکبازان را نظر بر منظر اعلا نهاده
(بیدلی) دست هوس از دامن دنیا کشیده
عارفی پا بر سر دنیا و ما فیها نهاده
شاعر آزاده (( مولانا سلیمان صباحی ))
آنکه بر چرخ ادب بس لوءلوء لا لا نهاده
گرچه در باغ جنان در سایه ی لطف پیمبر
تا ابد بیت الامان در جنت الماوا نهاده
نام نیکش جاودان در پهنه ی اندیشمندی
شعر او پای شرف بر تارک شعرا نهاده
شاعر:آقای علی رضا پهلوانی بید گلی (بیدل بیدگلی) خواهرزاده ی آقای حسین بیدگلی بیدگلی
شغل : آموزگار
آدرس وبلاگ :http://pahlevany.blogfa.com/