بشکه 220 لیتری/نفت سفید/کپسول های 17 کیلویی/بخاری والر  و یا علا الدین

وقتی که تنهایی به فکر فرو می روم و یاد گذشته می کنم از خود بی خود شده اشک در چشم هایم تلو تلو می خورد ...

وقتی الطاف بعضی دوستان را می خوانم این اشک جاری می شود ...

محله توی ده مخصوصا همسایه های قدیمی  بر اثر گذشت زمان  دست خوش تغییرات اساسی شده اند ....

مثل امروز هر کدام یک اتاق نداشتیم

ساختمان ما هال و آشپز خانه ی اپن  با کابین های ام دی اف و حمام  کاشی کرده و اتاق های چند دری نداشت

یک اتاق بود که گاز کشی نبود یک بشکه 220 لیتری را اول زمستان نفت سفید انبار می کردیم برای سماور و بخاری والر  و یا علا الدین استفاده می کردیم اجاق گاز ما هم با کپسول های 17 کیلویی کار می کرد کپسول گاز ما سبز بود و برای شارژ ان باید هر چند هفته یک بار باید ترک چرخ ببندیم و بریم چهار تا محله اون ور تر منزل آقای مهدوی کوچه جنب کارخانه برق و بگذاریم تو نوبت و بعد دوباره برویم بیاوریم  انصافا کار سختی بود اما ما با آن عادت کرده بودیم کا ر پدرم کار گر بنایی کارخانه شماره 1 کاشان بود شنبه با دو چرخه میرفت کاشان آخر هفته می آمد شب ها در زیارت حبیب موسی در یکی از حجره هایش می خوابید خیلی برای او سخت بود چون عدم گواهینامه دوچرخه و عدم نمره پلاک دو چرخه او و ایراد ماموران شهر بانی او را کلافه کرده بود  .

این جمع زیاد (50 نفرهمسایه ) همه در کنار هم در یک خانه زندگی می کردیم فکر نمی کنم کسی در دنیا باشد بتواند این جمعیت را در زیر سقف خانه 1000 متری محله توی ده جمع کند یادش به خیر  .....

http://1391ahmad.blogfa.com/

خاطره ای از دوران مصدق

امروز یکی از بازنشستگان سالمند راه و ترابری را ملاقات کردم .گفت که از سال 1329 تا 1331 سرباز بوده است و راننده .

بعد از کشتار 30 تیر در سال 1331در میدان بهارستان ، او و یک سرباز دیگر که جزو رانندگان ماشینهای آتش نشانی بوده اند به میدان اعزام میشوند تا خونها را از کف خیابان بشویند.او راننده بوده و سرباز دیگر شاگردش.

شاگرد راننده شیلنگ را به دست می گیرد تا کارشان را شروع کنند که مردم خشمگین ممانعت می کنند و گوش شاگرد شوفر را می برند...و همکار ما و شاگردش بنا به دستور از صحنه می گریزند...

قسمتی از توپ مرواری

اگر باورتان نمی شود بروید از آنهایی که دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید .
گیرم که دورۀ برو بروی توپ مورواری را ندیده باشند .
حتما از پیر وپاتالهای خودشان شنیده اند ، این دیگر چیزی نیست که من بخواهم از تو لنگم در بیاورم . عالم و آدم می دانند که در زمان شاه شهید ، توپ مرواری ، تو میدان ارگ ،شق و رق روی قنداقه اش سوار بود ، بر و بر نگاه می کرد ،بالای سرش دهل ونقاره می زدند ،هر سال شب چهارشنبه سوری دورش غلغلۀ شام می شد .
تا چشم کار می کرد مخدرات یائسه ، بیوه های نروک ورچروکیده ، دخترهای تازه شاش کف کرده ،ترشیده های حشری یا نابالغهای دم بخت ،از دور و نزدیک هجوم می آوردند و دور این توپ طواف می کردند ،به طوری که جا نبود سوزن بیندازی. آنوقت آنهایی که بختشان یاری می کرد ،سوار لولۀ توپ می شدند ،از زیرش در می رفتند یا اینکه دخیل به قنداقه و چرخش می بستند ،یا لااقل یک جای تنشان را به آن می مالیدند .
نخورد نداشت که تا سال دیگر به مرادشان نرسند.
 زنهای نا امید امیدوار می شدند .
 ترشیده ها تر گل ور گل میشدند .
خانۀ بابا مانده ها به خانۀ شوهر می رفتند .
زنهای نروک هم دو سه تا بچۀ دو قلو از سر وکولشان بالا میرفت و بچه هایشان هی بهانه می گرفتند که : نه نه جون من نون می خوام .
قراول نگهبان توپ هم تا سال دیگر نانش توی روغن بود ،دو تا چشم داشت ،دو تای دیگر هم قرض می کرد و توپ را می پایید که مبادا خاله شلخته ها بلندش بکنند و تا دنیا دنیاست آن را وسیلۀ بخت گشایی خودشان قرار بدهند...

تابوت‌واره

تابوت‌واره

شيعيان جهان به ويژه شيعيان ايران در مراسم سالگرد شهادت شهيدان ديني خود، شِعار (ساز و برگ)‌ها و صندوق‌هاي آرايه‌بندي شده‌اي را در دسته‌هاي عزا مي‌گردانند که اگرچه تابوت نيست، اما مظهر و نمادي از تابوت و تابوت شهيد به شمار مي‌آيد.

اين تابوت‌هاي نمادين يا تمثيلي را که در اين‌جا از آن‌ها به ” تابوت‌واره“ تعبير مي‌شود به شکل‌هاي گوناگون و شبيه به صندوق گور ، ضريح و گنبد و بارگاه مي‌سازند و در حوزه‌هاي جغرافيايي مختلف ايران به نام‌هاي

نخل

حجله

شيدونه

دُغدُغه

شش گوشه

نهر علقمه

 شط فرات

و جز آن مي‌نامند. برخي از اين تابوت‌واره‌ها فقط به نواحي خاصي از ايران اختصاص دارد.

کامل در:http://shiitecenter.com/Portal/Cultcure/Persian/CaseID/118035/71243.aspx

مثل خان شدن،  سفید و تمیز و خوشگل

زمانی که من دوران ابتدایی را می خواندم در محله ی توی ده زندگی می کردیم. کوچه ی ما نامش کوچه ی ملاها بود که ابتدای ان از بازار ساطع با عبور از یک سوراخ کوچه مانند شروع می شد تا به انتهای ان که بن بست  و معروف به کوچه ی شیروانی بود ختم می شد .
 
شهرداری بیدگل قدیم (خانه ی صابری ) در زمان شهرداری ارباب حسین پارسا در کوچه ی ما بود .موازی کوچه ی ما کوچه ی دراز بیدگل معروف به کوچه محقق بود .خانه ی ما یک خانه ی قدیمی بود که 9 خانوار در ان زندگی می کردیم.
 1- خودمان 2-خانواده محققیان 3- خانواده شریفیان 4-خانواده حسین برادرم 5- خانواده رضا حاجی 6- خانواده محققی پدر 7- خانواده عباس محققی 8-خانواده بیدگلی 9- خانواده عظیم زاده همسایه های ما بو دند.
 
خانه ی ما   درست مرز بین محله باغ علوی و توی ده قرار داشت .درب خانه ی بالا به محله توی ده کوچه ملا و درب پایین به کوچه اب انبار باغ علوی باز می شد.
 ما همسایه ها در اتاق های مستقل با حیاطی مشترک در حدود 500 متر مربع با صداقت و پاکی و با محبت زندگی می کردیم خوشی هایمان و دعواهایمان هردو برایمان عزیز و محترم بود به صورتی که حسرت ان را باید به گور ببریم.
 ما از درب پایین از محله باغ علوی عبور می کردیم و به مدرسه کاشانچی می رفتیم. من و شهید احمد محققی و جواد شریفیان با هم همسایه  و هم کلاسی و در کنار همدیگر زندگی می کردیم  با هم درس می خواندیم با هم بازی می کردیم و با هم به مدرسه می رفتیم .
پدرم بیشتر با  مرحوم اقای محمد محققی بیشتر دوست بود و رفیق قدیمی بودند و تنها کسی که روی پدرم نفوذ داشت و پدرم با او رو در بایستی داشت فقط او بود خدایش بیامرزد.
 در خانه ما محلی بود که ما به آن جوب می گفتیم .حدود 30 پله ی خا ک رسی را پایین می رفتیم به جوی آبی میرسیدیم. این جوی اب همان رشته قنات های بیدگل بود که اب را از فواصل دور خارج از روستا  به مزرعه های خارج از بیدگل برای کشاورزی می برد.  در مسیر این سردابه مانند ها در خانه ها کنده می شد و مردم برای شتشوی لباس و ظرف و اب تنی و شستن پای بچه های خرد سال از آن رایگان استفاده می کردند و برای کسانی که قنات ها را تمیز  و لایروبی می کردند به عنوان راه ورود و خروج استفاده می شد .
 من که بچه بودم مادرم من ر ا بغل می کرد و از اینهمه پله رُسی پایین می رفت و بعد از شستشو دوباره بغل کنان بالا و به اتاق خودمان می رفت .اب این جوب ها گرم بود و احساس لذت در آب ماندن داشت .
همه ی خانه ی به این بزرگی یک توالت داشت که باید گاهی اوقات در صف بایستی و موقعی که نوبت مان می شد حس دستشویی از ما می رفت .
 دستشویی ما لامپ نداشت . شیر اب نداشت. در شب برای رفتن به دستشویی  باید چراغ دستی که نوعی چراغ که با نفت  سفید کار می کند و نورکمی دارد  را روشن کرده و با احتیاط که نکند یک وقتی پِرپر perperکند و خاموش شود .
زمانی که چراغ دستی در بین راه دراز و طولانی مسیر دستشویی خاموش می شد ، دوباره برمی گشتیم اتاق  برای روشن کردن مجدد چراغ دستی و یا زمانی که وسط دستشویی کردن چراغ دستی پر پر می کرد و خاموش می شد و ما در ظلمات محض با یک افتابه اب مجبور بودیم از توالت بیاییم بیرون تا نوبت بعدی وارد شود.
 یادم نمی رود شستن دست با اب و صابون نبود با آب  یک افتابه خودمان را می شستیم و با همان دست شروع به غذا خوردن می کردیم .
 
هفته ای یک بار هم می رفتیم حمام عمومی ما که  اهل دو محل بودیم گاهی اوقات به حمام باغ علوی که سر پرست آن اقا مصطفی سیدیان بود می رفتیم اما بیشتر میر فتیم حمام بازار توی ده بیدگل که سر پرست آن مرحوم  اوسامحمود کجایی بود خدایش بیامرزد .
 برای رفتن به حمام باید بسه نه یا بخچه را ببندیم یک کاسه یا لگن که در آن کیسه –سفید اب –شامپو – صابون – سرکه -  سدر –انار – پرتغال و... بود می گذاشتیم و با برادرانم می رفتیم حمام حدود دو ساعت طول می کشید اول سر صبر کیسه کشی و بعد شامپو و لیف و افرو شدن و بیرون امدن و مثل خان شدن سفید و تمیز و خوشگل می امدیم خانه تا هفته ی بعد .
من بیشتر با برادرانم می رفتم حمام .در طول عمرم فقط یکبار با پدرم رفتم حمام .ما گاهی اوقات به حمام فخار خانه به سر پرستی مرحوم عنایتی خدایش بیامرزد هم می رفتیم.
http://1391ahmad.blogfa.com/post/12

آقای الهی قمشه ای آیا واقعاً چشم زدن وجود دارد؟

پاسخ:

تقریباً در همه ی فرهنگهای جهان گونه ای از اعتقاد به چشم زخم “Evil Eye” مشاهده می شود و به نظر ما نیروهايي چون حسادت ، نفرت و انتقام جويي می تواند تاثیرات منفی و آزار دهنده ای در زندگی انسانها داشته باشد و این به معنی قبول انرژی های معجزه آسا نیست بلکه گاهی چند کلمه حرف، یک نگاه و یا حتی یک حرکت دست می تواند آشوبی بر پا کند.

آدمی باید خود را از مصاحبت اینگونه افراد بر کنار دارد و به خصوص امتیازات خود را در معرض نگاه همگان نگذارد.

دشمن طاووس آمد پر او                  ای بسا شه را بکشته فّر او               مثنوی

http://sobahi.blogfa.com/post-622.aspx

توپ مروارید/هادی صداقت / صادق هدایت/ گرمارودی

توپ مروارید، یک توپ نظامی بزرگی واقع در میدان ارگ تهران قدیم، روبروی نقاره‌خانه قدیم. وجه تسمیه این توپ معلوم نیست اما برخی (کتیرائی، ۱۳۷۸) علت نامگذاری را چند رشته مروارید ذکر کرده‌اند که به دهانه توپ آویزان بوده‌است. نوشته حک شده روی توپ نام سازنده آنرا اسماعیل اصفهانی و سال ساخت آنرا ۱۲۳۳ (به امرفتحعلی شاه قاجار (حکومت: ۱۲۱۲-۱۲۵۰)) ذکر کرده‌است. این توپ هم اکنون در مدخل ساختمان شماره هفت وزارت امور خارجه قرار دارد.

این توپ در فرهنگ عامه حائز اهمیت بوده‌است به نحوی که در دوران قاجار خرافات بسیاری پیرامون آن شکل گرفت و مردم برای گرفتن حاجتهای خود به آن توسل می‌جستند.رواج خرافاتی از این قبیل ، باعث شده بود عده ای از زنان و دختران ، به نیت حاجت روایی و بخت گشایی به دورش جمع شوند و به آن دخیل ببندند، بخصوص در شبهای بیست وهفتم ماه رمضان و شبهای قدر . درشب چهارشنبه سوری نیز زنان و دختران پول و شیرینی و کله قند به نگهبانان توپ می دادند تا در اجرای مراسمشان آزاد باشند[۱].صادق هدایت کتاب توپ مرواری را در انتقاد از خرافات رایج میان مردم در باره این توپ با توجه به اوضاع سیاسی و اجتماعی آن دوره نوشت.

باز امشب در اوج آسمانم...

کمي توي رختخوابم جابجا ميشوم بااينكه هوا زياد گرم نيست اما خوابم نمي برد،دستانم را زير سرم در هم قفل مي كنم وازسقف پشه بندم به آسمان بالاي سرم چشم ميدوزم ....

يك ستاره ، دو ستاره ، سه ستاره ، و ...؛ شروع مي كنم به شمردن ستاره ها، شنيده ام بعضي ها وقتي خوابشان نميبرد يا گوسفندها راميشمرند يا ستاره هارا...

چهار ستاره ، پنج ستاره   ، اينهمه ستاره توي آسمان...

جايي خوانده بودم بعضي اعتقاد دارند كه هر انساني يك ستاره دارد و مرگ ستاره ومرگ شخص مزبور توأمان رخ ميدهد...

 شش ستاره ، هفت ستاره ..

باخودم گفتم : « خوبه منم يه ستاره براي خودم انتخاب كنم اگه قرار باشه توي اين دنياي به اين بزرگي هر كي يه ستاره داشته باشه چرا  من نداشته باشم؟.» هشت ستاره ، نه ستاره ...

 « بايد اوني را كه از همه پرنورتر و قشنگتره انتخاب كنم. » بلند ميشوم ودر جايم مينشينم ودر آسمان دنبال ستاره ی مناسب مي گردم : « آها،  درسته ، خودشه ، همون كه نزديك ماهه ، خيلي پر نور وقشنگه ، از امشب اون ميشه ستاره ی من » نفس عميقي ميكشم و دوباره مي خوابم ...

ده ستاره ، يازده ستاره  ...

« اما ،اما اگه يكي ديگه اون  ستاره را براي خودش انتخاب كرده باشه چي؟ ،همين يه ستاره پرنور نزديك ماهه و احتمال اينكه كسان ديگري هم آن رابراي خودشون انتخاب كرده باشند خيلي زياده ، شايد يه شب يه مزرعه دارآفريقايي در حاليكه از مزرعه به خونه برميگشته اون ستاره را براي خودش انتخاب كرده ، يا يك دخترجوان رمانتيك ورؤيايي در فرانسه ، يا شايدم يه سرباز در حاليكه اسلحه اش در بغل گرفته وتوي سنگر دراز كشيده ، »

دوازده ستاره ، سيزده ستاره ...

اما خيلي جالبه، يعني اگه اينطور باشه سرنوشت من ممكنه با اون مزرعه دارآفريقايي گره خورده باشه يا با اون دختر جوان فرانسوي شايد هم بااون سربازي كه الان يه جاي دنيا توي سنگرش دراز كشيده و به آسمان نگاه ميكنه، اما من دوست ندارم در سرنوشتم انسان ديگري هم شريك باشه ، بايد از خير اين ستاره بگذرم، بايد ستاره اي را انتخاب كنم كه خيلي پرت باشه ونور زيادي هم نداشته باشه، با چشمانم ميگردم دنبال ستاره اي كه ميخوام...

چهارده ستاره، پانزده ستاره...

اما اگه همه همين فكرمن رابكنند چي؟ اگه همه بخوان بگردند دنبال يك ستاره ی پرت كم نور، يا اگه پنجاه، شصت سال پيش اين ستاره كم نور، پر نور بوده و جوانهايي اون را براي خودشون انتخاب كرده باشند چي؟ حتما الان يه پيرزن يه جاي دنيا در حاليكه يه استكان چاي يا قهوه دستش است وتوي بالكن خونه َش نشسته داره به يكي از اين ستاره ها نگاه ميكنه كه داره مثل خودش روز بروز كم نورتر وكم نورتر ميشه، يا اون پيرمردي كه سيگاري بين انگشتانش است وداره توي پارك قدم ميزنه...

شانزده ستاره، هفده ستاره، هيجده ستاره  ...

ميرم تو فكر اينكه اگه چند نفر يه ستاره را مشترك انتخاب كرده باشند يعني با مرگ اون ستاره، اون چند نفر هم با هم ميميرند يا اگه هر كي بايد يه ستاره داشته باشه يعني با تولد هر آدم جديدي يه ستاره تازه هم بايد متولد بشه...

نوزده ستاره، بيست ستاره....

اصلا فكر نميكردم دنياي ستاره ها اينقدر جذاب وجالب باشه، آدم ميتونه ساعتها به اونا نگاه كنه،درباره شون فكر كنه،حتي اونا را بشمره....

بيست ويك ستاره، بيست ودوستاره،بيست وسه ستاره...

و ....

چشمانم را باز ميكنم، نور خورشيد آنها را آزار ميدهد چند بار پلك ميزنم با خودم ميگويم: « خورشيد، آيا خورشيد ميتونه ستاره ی من باشه؟بايد ببينم چند تا ستاره ديشب شمردم،ميخوام بدونم خورشيد چندمي ميشه،قبل از اينكه خوابم ببره نميدونم هفت صد تا شمردم يا هشتصد تا، اصلا يادم نيست كِي خوابم برد. »

ابوالفضل مقری بیدگلی(معزی راد)«این داستان در سال 83 در ماهنامه نافه چاپ شد»         

"وازکتومي" و "توبکتومي"

دبير کميته مديريت مجلس گفت: سياست تشويقي اجراي رايگان عمل "وازکتومي" و "توبکتومي" ‌با ابلاغ وزارت بهداشت متوقف شده و اجرا نمي‌شود.

عضو کميسيون بهداشت و درمان افزود: بعد از تصويب اين لايحه، مجلس به صورت جدي مسائل مربوط به سياست‌هاي تشويق افزايش زاد و ولد را دنبال خواهد کرد.

بیدارشهر: سياست‌هاي تشويقی زیر برای  افزايش زاد و ولد پیشنهاد میگردد:

1.بهداشت و درمان و بیمه و آموزش رایگان برای نوزدان از تاریخ تصویب قانون .
2.تضمین اشتغال پس از اتمام تحصیل برای نوزدان از تاریخ تصویب قانون .
3.کمک هزینه ی تغذیه به والدین مستضعف.
4.دو سال مرخصی زایمان برای مادران شاغل.
5.یک ماه مرخصی تشویقی برای پدران شاغل.
6.برقراری بیمه بیکاری برای خانواده هایی که پدر و مادر هر دو بیکار هستند.
7.تامین هزینه های زایشگاه و مراقبتهای پس از زایمان برای خانواده های مستضعف.
8.شیر خشک و پوشک رایگان برای نوزادان خانواده های مستضعف.
9.معافیت پدر از خدمت سربازی تا دو سالگی نوزاد.
10.پرداخت 10میلیون تومان کمک غیر نقدی به صورت مواد غدایی /پوشاک و هزینه ی سفر و تعمیرات منزل.

همسران امام حسن علیه السلام

در تاریخ، نام همسران امام حسن علیه السلام چنین ذکر شده است:

1) حفصه دختر عبدالرحمن بن ابی بکر

2) خوله دختر منظوربن زیاد فزاری
3) ام اسحاق دختر طلحه بن عبید الله تیمی
4) ام بشر دختر ابومسعود عقبه بن عمر انصاری خزرجی
5) جعده دختر اشعث بن قیس کندی
6) ام کلثوم دختر فضل بن عباس بن عبدالمطلب
7) زینب دختر شبیع بن عبدالله
8) ام رباب دختر امری القیس بن عدی

امام کنیزهایی نیز داشته است، همانند مادر قاسم بن الحسن که نفیله یا رمله نامیده می‌شده است.

در مجموع تعداد دقیق همسران امام روشن نیست.

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%85%DB%8C+%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86+%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85+%D8%AD%D8%B3%D9%86+%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87+%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85&SSOReturnPage=Check&Rand=0


سن یزید در زمان خلیفه شدن معاویه

یزید 16 ساله بود که معاویه خلیفه شد.

یزید 35 ساله بود که خلیفه شد.

یزید 38ساله بود که مرد.


یزید لیاقت حکومت بر مسلمین را نداشت.

به جز عهدشکنی در قضیه ی صلحنامه ی امام حسن (ع) اصولا یزید لیاقت حاکم شدن را نداشت.او شاهزاده ای بود که در ناز و نعمت بزرگ شده بود .اهل شعر و موسیقی و خوشگذرانی بود.حیوانات را دوست داشت و نگهداری می نمود.بیت المال سرش نمیشد.دنبال ورزش و شکار بود.عاشق پیشه بود و شراب می نوشید.امام حسین (ع) که شاهد خون دل خوردنهای پدر و برادر گرامیش برای صیانت از دین و حقوق مردم بود هرگز نمی توانست حرف و عملش به گونه ای باشد که مردم فکر کنند حکومت یزید مورد تاییدشان می باشد.

درس قانون مداری و وفای به عهد و پیمان

متاسفانه از بلندگوهای ایام عزیز محرم سخنی از عهد و پیمان امام حسن (ع) با معاویه شنیده نمیشود.
یکی از بندهای آن صلحنامه این بود:

معاویه پس از خود هیچکس را برای امر خلافت تعیین ننماید و مردم مسلمان، خود با شورا خلیفه تعیین کنند.

با انتخاب یزید به عنوان جانشین این عهدنامه زیر پا گذاشته شد و آنکه بر علیه این عهدشکنی آشکار برخاست امام حسین ( ع ) بودند.


مسؤول نمايندگي حوزه علميه خراسان شمالي :علت گرايش به خرافات، جهل،‌كمبود اطلاعات ديني و اعتقادات تقلي

وي با اشاره به :
وجود برخي آرامگاه‌هاي جعلي بي‌سند تاريخي
 و برگزاري برخي عزاداري‌هاي ‌جاهلانه مانند حركت دادن علامت‌هاي بزرگ و گروه‌هاي طبل‌زني
 حركتهايي مانند‌حجله بستن و قمه‌زني،‌
مسايلي نيست كه در اسلام آمده باشد و فقط ابتكارات افراد در طي ساليان مختلف بوده است.  غلوگويي در مورد رشادتهاي حضرت عباس(ع) به نوعي خرافه است و شايد براي مريدان ايشان خوشايند باشد، اما سبب مي‌شود تا اهل فكر و تعقل، زيبايي‌هاي جوانمردي ايشان را مانند نخوردن آب با وجود عطش فراوان را نديده و دچار شك و شبهه شوند.
 علت گرايش به خرافات، جهل،‌كمبود اطلاعات ديني و اعتقادات تقليدي است، مثلا اهالي يك روستا با ديدن علامت‌هاي بزرگ مي‌گويند چرا ما چنين چيزي نداشته باشيم و به صورت كوركورانه و بدون اطلاع از سند ديني از آن موضوع تقليد مي‌كنند.
  بايد امور ديني در جامعه سازماندهي شود و روحانيان و مداحان براي مجالس خود داراي سوابق علمي باشند تا مردم و اهل علم دچار شبهات ديني نشوند.
  متاسفانه در حال حاضر روحانياني بدون سابقه علمي و يا مداحاني بدون مدرك، فعاليت مي‌كنند و مرجعي نيست تا اين افراد با گرفتن مجوز از آن فعال باشند و آگاهي مردم از اسلام ناب زير سوال نرود.
http://www.hozehkhorasan.com/DefaultOld.aspx?entryID=2080

همچی بگم ولش کنین خدا بزرگه.

تو نیکی میکن و بچه پس انداز*

لب ایوون بشین و هی بزن ساز

هر آن کس که دندون دهد نون دهد

چه نون گرونی !! بوی خون دهد

تو قرص و کاندومو بیرون بینداز

به جای پول کن بچه پس انداز

هر آن کَس که دندون دهد نون دهد

اگر کَس نداد نون ، ماجون دهد

تو نیکی میکن و بچه پس انداز

بزن تمبک ، بزن تمپو ، بزن جاز

هر آن کَس که دندون دهد نون دهد

هم آنکس به دخت تو تومبون دهد


بچه پس انداز : در گفتار محلی به معنی بچه دار شو /بچه درست کن / بچه به دنیا آور




عزاداری

هر سال در ماه محرم کاروان کربلا عزادار میشوند.

عزادار دروغ پردازی ها

عزادار لچرگریها

عزادار خرافه گرایی ها

عزادار بی معرفتی ها

عزادار نفهمیدنها

عزادار اختلافات

عزادار خود نمایی ها

عزادار سکوتها

عزادار بی احترامی ها

عزادار گم شدن حق در هیاهوها

عزادار فرصت سوزیها

بزرگترین نه در تاریخ بشریت

یزید : حکومت من را قبول کن.

امام حسین : نه.

 

 


متن صلحنامه امام حسن علیه السلام و معاویه

متن صلحنامه امام حسن علیه السلام و معاویه
بسم الله الرحمن الرحیم


حسن بن علی بن ابیطالب با معاویه بن ابی سفیان صلح کرد که حسن متعرض معاویه نگردد به شرط آنکه :

  1. او در میان مردم به کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و خلفای شایسته عمل کند
  2.  پس از خود هیچکس را برای امر خلافت تعیین ننماید و مردم مسلمان، خود با شورا خلیفه تعیین کنند؛
  3.   مردم در هر کجای عالم که باشند از شام و عراق و حجاز و یمن از شر او ایمن باشند و جان و مال و زنان و اولاد شیعیان علی بن ابیطالب از معاویه در امان بماند.
  4.  برای حسن بن علی و برادرش حسین و سایر اهل بیت و خویشان رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم مکری نیندیشد و آشکار و پنهان ضرری به ایشان نرساند و هیچ‌کس از ایشان را در هیچ کجای زمین نترساند؛
  5.  دیگر علی را در قنوت نماز لعن نکنند چنان‌که تاکنون می‌کردند.
  6. خدا و رسولش بر این صلح‌نامه گواه گرفته شدند و عبدالله بن الحارث و عمرو بن ابی سلمه و عبدالله بن عامر و عبدالرحمن بن سمره بر آن شهادت دادند.»


منبع

حسینیه ی تاریخی و ارزشمند محله ی دروازه در میدان شهدای آران و بیدگل

این حسینیه که بخش اصلی آن تقریبا سالم مانده است چنانچه به شکل اولیه بازسازی شود ( که بعید میدانم )مظهر هویت و تاریخ کهن این محله و شهر خواهد بود.بخشی از بنا در اوایل انقلاب با توجه به فرسودگی و خطراتی که در بر داشت متاسفانه تخریب شد.اکنون این منظره واقعا شایسته ی خاندان نبوت و مسلمانان و یک مکان مذهبی نیست.یک مکان مذهبی باید پاک و منظم و زیبا باشد.

عکس از آقای حجت الله خدمتی نژاد

ارزانی در راه است...

سعید حدادیان بر اساس ماده 608 قانون مجازات اسلامی به اتهام توهین به مقامات دولتی به پرداخت 50 هزار تومان جریمه نقدی محکوم شده است. ..


اخبار

برلوسکونی و سرکوزی

برلوسکونی و سرکوزی می میرند میرن جهنم .

سرکوزی می پرسه: چه جوری مردی؟

برلوسکونی میگه: از سرما . تو چی ؟

سرکوزی میگه: من از تعجب ! رفتم خونه دیدم زنم خوابیده همه جا رو گشتم ، توی اتاق ، زیر تخت ،توی انباری ، توی کمد ، خلاصه دیدم هیچ کس نیست از تعجب سکته کردم .

برلوسکونی میگه : خاک بر سرت! اگه توی فریزر رو می گشتی نه من می مردم نه تو.

متن و ترجمه ی دایه دایه

زین و برگم بونید وِ مادیونم ( 2 )

زین و برگم را به مادیانم ببندید ( 2 )

خبر مه بوریتو سی هالوونم، سی هالوونم

خبر مرا برای دایی هایم ببرید

دایه، دایه، وقت جنگه ( 2 )

ای مادر، ای مادر، هنگام جنگ است

 قطارکی بالا سرم پرش ده شنگه، پرش ده شنگه

قطار فشنگ بالای سرم پر از فشنگ است

---

سنگران بونیت لشم درارت ( 2 )

سنگر ها را ببندید (باز بینی کنید) و نعشم را بیرون بیاورید

بوریتم سی دالکم بونگم وِراریت، بونگم وِراریت

و جسدم را به نزد مادرم برده و مراسم عزاداریم را برگزار کنید

موتورچی یواش برو، یواش برو، دال کمه بی نم

ای کسی که جنازه ام را حمل می کنی آرام برو تا شاید مادرم را ببینم

شیرشه حلال بکی بلکه بمیرم، بلکه بمیرم

بلکه شیرش را حلالم کند، شاید بمیرم

نازیه ته سی بکو جومه ورته ( 2 )

ای معشوق من، تو لباس مشکی به تن کن

دور کردن تو قورسو شیر نرته، شیر نرته

چون شیر نر تو را در قبر گذاشتند

دایه، دایه، وقت جنگه ( 2 )

ای مادر، ای مادر، هنگام جنگ است ( 2 )

قطار کی بالا سرم پرش ده شنگه، پرش ده شنگه

قطار فشنگ بالای سرم پر از فشنگ است

---

قلایانه بگردید چینه وِ چینه ( 2 )

خانه ها را دیوار به دیوار بگردید ( 2 )

لشکمه وِردارید، کافر نینه، کافر نینه

نعشم را به گونه ای بردارید که دشمن آن را نبیند

موتورچی یواش برو، یواش برو، دال کمه بی نم

ای کسی که جنازه ام را حمل می کنی آرام برو تا شاید مادرم را ببینم

شیرشه حلال بکی بلکه بمیرم، بلکه بمیرم

بلکه شیرش را حلالم کند، شاید بمیرم

---

کاغذی ری بکنید، سی دوخترونم ( 2 )

نامه ای برای دخترانم بفرستید (وصیت)

بعد خوم شی نکنن وو دوشمنونم، وو دوشمنونم

بعد خودم با دشمنانم وصلت نکنند

دایه، دایه، وقت جنگه ( 2 )

ای مادر، ای مادر، هنگام جنگ است

 قطارکی بالا سرم پرش ده شنگه، پرش ده شنگه

قطار فشنگ بالای سرم پر از فشنگ است

---

نازیه ته سی بکو جومه ورته ( 2 )

ای معشوق من، تو لباس مشکی به تن کن

دور کردن تو قورسو شیر نرته، شیر نرته

چون شیر نر تو را در قبر گذاشتند

موتورچی یواش برو، یواش برو، دال کمه بی نم

ای کسی که جنازه ام را حمل می کنی آرام برو تا شاید مادرم را ببینم

شیرشه حلال بکی بلکه بمیرم، بلکه بمیرم

بلکه شیرش را حلالم کند، شاید بمیرم

 

تشکر از آقای محسن معتمدی

آقای معتمدی دو فیلم از محرم آران و بیدگل را در وبلاگش گذاشته و دیدن آنها برای من جالب و غنیمت بود از آن نظر که زمان بر آنها گذشته بود و دوم اینکه این مژده ای میتواند باشد که از این پس در کنار متن و عکس فیلم هم در وبلاگ دوستان ببینیم.

مجله هفتگی دست نویس

در دوره ی دبیرستان بسیار پر انرژی بودم  که گاه منجر به شیطنت هایی می شد که برایم دردسر ساز بودند و این از شور و نشاط جوانی و اقتضای سنی ام در آن زمان بود.

به اتفاق همکلاسی مهربانم آقای جهانبخش(محمود) پارسا ؛ با چند قسمت کردن برگ های دفتر؛ مجله هفتگی دست نویس می  نوشتیم که  یکی دو صفحه ی آن اختصاص به مدیر مدرسه داشت و از وی انتقاد شدیدی در مورد تفتیش بیش از اندازه ی دانش آموزان شده بود.

من یکی دونسخه از اون را هنوز دارم.

با لو رفتن یک نسخه از مجله پای پدرهایمان به دبیرستان باز شد.

وقتی پدرم وارد دفتر شد آقای واثقی به پدرم فرمودند :

کمی تامل بفرمایید تا آقای پارسا هم بیاید تا تکلیف آقازاده را روشن کنیم.

من و جهانبخش (محمود) هم در دفتر بودیم که مرحوم آقا علی پارسا رسید.

خداوند ایشان را بیامرزد  خیلی بی ریا بود وساده زندگی می کرد . با همان لباسی که درشعبه ی نفت پوشیده بود به دبیرستان آمده بود و وارد دفتر شد.

ایشان به محض دیدن پدرم به گرمی یکدیگر را پذیرفتند و حالا تعریف نکن کی بکن.

از خاطرات قدیمی و پدرانشان و باغ معظم آباد و قنات هایی که خشکیدند. و وضعیت بازار فرش دستباف و و...

تازه متوجه شدیم که پدران ما هم همکلاسی بوده اند.

مدیر دبیرستان جناب واثقی  که خود خوری می کرد بالاخره تاب نیاورد و روبه والدین ما کرد و گفت :

خوبه شرّ آقازاده ها اسباب  صله ی رحم شده . اگه اجازه بدید من بروم شما تا ظهر ادامه بدهید.

آقای علی پارسا بدون اینکه به آقای واثقی اجازه دهد تا شکوه ای از ما بکند با صدای بم وهمراه با خنده به آقای واثقی گفتند:

حفّا که قسمت این بوده من رفیق چندین ساله ام را اینجا ببینم.

وادامه داد که :

آقای واثقی شما من و نسل در نسل من را خوب می شناسی /این ذات خراب نیست / هم من وهم حاجی عبدالله / هر دوتامون نون حلال به بچه هامون داده ایم . پس این بطون پاکه/ پاک......دیشب احمد پسرم بشم گفت چه کردند / حالا یه ردّی کردند /گُل بچگی بوده شما ببخششون برن .....

برو جونم پسر حاجی؛برو درست را بخون  /محمود تو هم برو بابا / دیشب هم بشد گفتم درسات را بخون تا مثل من حمال دنیا نباشی.

 و ما نیم نگاهی به آقای واثقی کردیم و به همین راحتی به کلاس رفتیم .

کاغذ رسم الخط تهیه کرده بودم و با ماژیک درشت روی آن نوشته بودم  بدین شرح :

در آسمانها پرندگان با هم پرواز می کنند.

در بیابانها گرگها با هم زندگی می کنند .

در بیشه ها شیرها با هم به شکار می روند .

اما افسوس...اما افسوس ما انسانها با هم بیگانه ایم!

و توی کلاس می زدم که اینگونه کارها  و نصب روزنامه ی دیواری در کلاس جنجالی به پا می کرد که اون دعوا هاو جرّ و بحث ها ؛شنیدنش از زبان محمود آقا جالب تر است.

بعد از گذشت سی سال هنوز قضایای روز نامه های کلاس نقل محفل آقا محمود عزیزمیباشد.اونم با چه آب وتابی......

وامروز باز فرصتی بدست آمد تا یکبار دیگر رو ی رسم الخط وبلاگ شما بنویسم:

در آسمانها پرندگان با هم پرواز می کنند.

در بیابانها گرگها با هم زندگی می کنند .

در بیشه ها شیرها با هم به شکار می روند .

اما افسوس...اما افسوس ما انسانها با هم بیگانه ایم!

 

http://aib1963.blogfa.com/post/116

 

حضرت آیت الله موسوی اردبیلی:


مملکت خیلی کار دارد.


رئیس جمهور:ما اکنون دو مشکل کوچک داریم.



تابناک امشب

دیگران کاشتند و ما قطع کردیم ما بکاریم و دیگران قطع کنند.

قطع 3100 اصله درخت 40 ساله در اصفهان

بخشی از بیانیه ی ستاد حقوق بشر درباره فوت ستار بهشتی


در جمهوری اسلامی ایران حقوق همه شهروندان، حتی متهمین و دستگیر شدگان، طبق قوانین حاکم بویژه مقررات قانون احترام به آزادی های مشروع و حفظ حقوق شهروندی مصوب سال 1383 و دستور العمل اجرایی آن، محفوظ بوده و خواهد بود.

ستاد حقوق بشر جمهوری اسلامی ایران





در هوهوی ساحل

سیاهی ساحل دریای نوشهر به سیاهی چشم های زنی است با گیسوان بلند

که تو را مسحور نگاه خود ساخته و به اعماق خود می خواندت.

دریا در هرحال مهیب است .ولی انرژی لازم زمین و ساکنین آن باید از دریا بر خیزد.

 همه ی شاعران دنیا دوست دارند خانه ای روبه دریا داشته باشند .

من دریا را دوست دارم ولی نه به اندازه ای که شاعران دل بسته ی آنند.

سالی یکی دوبار برای من کفایت می کند .

 به شرطی که شب باشد و سکوت .

درنیم سال دوم سال دریای مازندران همه ی جاذبّیت های خود را سخاوتمندانه به تو ارزانی می دارد.

 امشب ماه نیست. مهتاب نیست. فکر می کنم بیست و چهارم یا بیست و پنجم ذیقعده است .

بنابراین سیاهی رویا برانگیزدریا تا صبح روی آب دیده خواهد شد.

دو سه زوج جوان دوسه قدم آن سوتر ٬کنار ساحل تنگ هم چسبیده اند.

من نمی توانم به آسانی از روی قلوه سنگ ها قدم بردارم. دستم را به شانه ی زهرا می گیرم

ازآب دور می شویم ...

دیر شب است .

 زهرا پتوها را که روی سکوی سیمانی می اندازد ،بوی آشنایی به مشامم می خورد.

 نمی دانم سید ممّد آقا مچول خدا بیامرز هیچ وقت به دریا آمده بود یا نه ؟ علی نایب چطور ؟

درهرحال پتوهایی که از روی تخت های داخل پلاژ به بیرون آورده شده تا زمین را مفروش کند ،

همه ی بو های رایج در میدان شوش تهران را می دهد.

به ضرب ملافه و یکی دو پتوی شخصی سعی می کنم از آن دور شوم تا راحت تر بخوابم .

 نم نم باران لطیف است .

 بوها برایم آزاردهنده نیست . فقط بی وقت آمده اند سراغم .

 در لابلای همه بوها ، یک ماشین پیکان مدل چهل و هشت ، از میدان توپخانه می پیچد توی سعدی تا به

جاده ی آبعلی نزدیک شود.

سال پنجاه است . یکی را بلند کرده اند تا با خود به دریا بیاورند.

 پیکان٬ رنگ سرخ جگری دارد.

 غلط می زنم تا زوج های جوان از نگاهم پنهان باشند.

  نم نم باران هوارا لطیف تر می کند.

 همراهان، همه دراتاق خود یا خواب هستند پا پلک می زنند برای فردایی که معلوم نیست در راه که می آید با حود چه می آورد.

 گربه ای ملایم از دیوار پلاژ بغلی می پرد روی سکّویی که من خوابیده ام .

متعجّب نگاهم می کند.

 ملافه و پتوی خودم را سرمی کشم.

 می دانم این آب و هوا با  وضعیت جسمی من ناسازگار است .ولی دوست دارم در هوهوی ساحل بخوابم .

 زوج های عاشق به اتاق هایشان بر می گردند.

 گربه نیز روی دیوار می پرد ...

 خواب از چشم های من گریزان است . گریزان .  

http://va-ama-bad1.blogfa.com/post/152

بیشتر در باره ی وجه تسمیه ی نام سلمقان

وجه تسمیه ی نام محله های بیدگل روشن است .برخی مزرعه و باغ بوده اند که بر اثر گسترش شهر از آنها فقط نامشان باقی مانده است مانند:معین آباد - مختص آباد - باغ علوی - جلال آباد

یکی هم بر اساس حرفه و شغل و صنعتی که قبلا در آن مکان وجود داشته به فخارخانه معروف شده است.

محله ی توی ده هم به دلیل مرکزیت و احاطه شدن توسط سایر محلات  این نام را دارا شده است.

درب ریگ هم چون مجاور ریگها بوده است .

برای من سلمقان هنوز معماست.

در استان خراسان شمالی شهرستانی است به نام  مانه و سملقان که هر چند در نظر اول انسان اشتباه می کند و آن را سلمقان می بیند ولی گویا بر وزن سمنگان تلفظ میشود و نشانی از ارتباط با سلمقان ندارد.

از این که بگذریم چنین فرض می توان کرد:

 این نام ریشه در قبل از اسلام دارد و زمانی که مغ ها بوده اند.در دوران ساسانیان مغ به پایین‌ترین مرتبه از سلسله مراتب روحانیت زرتشتی اطلاق می‌شد و نام این محله سرمغان بوده که به مرور زمان به سلمقان مبدل شده است.

نیاز به بررسی بیشتر دارد...

می دانید که نام محله ی "باغ علوی" پس از سالها و ساییده شدن به " بَلونه " تغییر یافته است.آیا ممکن است نام اصلی محله ی سلمقان " سلمان آباد " یا " سلمان خان " یا " سَلم آباد " بوده باشد؟

نیاز به بررسی بیشتر دارد...

باسلام
دوگزینه سلمان قوم که در تذکره زیارت هفت امامزاده نیز به آن اشاره شده وهمچنین سلم که در داستانهای ایرانی از ان نام شده بیشتر به واقعیت نزدیک تر است
همچنین پسوند قان در بعضی از شهر های ایران دیده می شود که نیاز به معنی دارد مانند طالقان - جونقان - دامغان وموارددیگر.نظر وبلاگ سلمقان

سر مقام با ضمه ی میم هم میتواند بوده باشد.


شاید

عاشق ثريا شده باشد

خشت اول را کج نهاده است

http://www.chouk.ir/anjoman-dastan/nasretanz/2757-2012-10-02-20-55-03.html

قصیده ای در مدح مولانا سلیمان صباحی بیدگلی   

آنکه   از اندیشه   پا    بر طارم  اعلا   نهاده

                                                              پایگاهی   بر  فلک  هم پایه ی  عیسی   نهاده

      از  نم کلکش   شکفته   لاله های  سرخ  معنی

                                                                 صد  گلستان  سخن   بر   دامن   صحرا   نهاده 

      چشمه سار  زندگی  را  لطف و شادابی فزوده

                                                                  بر  بساط    سبزه زاران    لاله ی  حمرا   نهاده

      چتر گل   هنگام  باران   بر سر بلبل  کشیده

                                                                در   میان     نافه ی  گل     عنبر  سارا    نهاده

      قبله ی  معبود را طرحی  و رنگی  تازه  داده

                                                                 کعبه ی    مقصود   را     آیینه ی     فردا    نهاده

      نقش   خورشید  فلک  را لاله ی  حمرا کشیده

                                                                 چشم   انجم   را  هزاران   نرگس  شهلا    نهاده

     کرده  وام  از چشم وامق ابر سیل آسای  نیسان

                                                                 ماهتاب    عالم  آرا      از     رخ     عذرا   ­­­ نهاده

    سفته  از اندیشه  هر جا   گوهر لفظ   دری  را

                                                                زیور    عقد   پرن     بر    گنبد    خضرا    نهاده

     پرده ی  پر نقش  را از  جلوه ی شب ها کشیده  

                                                               صبح  را   چون  آینه  در پیش  چشم ما    نهاده

     پرتو     نور    ولایت   را    چراغ    راه    کرده

                                                            همچو موسی  تا  به  سینای  طریقت پا   نهاده

     با  عصای  موسوی  دریای  ظلمت  را گشوده

                                                           معجز    ساحر شکن   را     در   ید  بیضا    نهاده

     از  غم   یار نگارین    در  میان   کوهساران

                                                          نقش های       دلفریبی   بر   دل   خارا    نهاده

     در  نهاد  تیشه ی  بران   نهاده   جان  شیرین  

                                                          بیستون  را بی ستون از عشق  بی پروا   نهاده  

    طبع عیسی زای خود  وادی به وادی  آزموده

                                                           واژگان    مرده     را    در    هیئت   احیا    نهاده 

     جغد  شوم  از باره ی  کاخ  ادب پرواز  داده

                                                           نغمه گر  در  باغ  و بستان  عندلیبان  را    نهاده

    ملک   نظم  پارسی    آباد   گردیده    دوباره

                                                           تا   سلیمان  سخن   این   نامه  با  طغرا    نهاده

    کشتی   بی ناخدای   شعر  را  سکان  گرفته

                                                          از   لب    گرداب ها     بر  ساحل   دریا     نهاده

    نوعروسان  غزل   را  بر  سریر  نظم  زیبا  

                                                         با    حریر   و   جامه های    اطلس   معنا    نهاده

    شاهد   شهر آشنای   شعر   را    با شادمانی

                                                          بهر    معراجی   دگر  در   مسجد الاقصی    نهاده

    گاه دربزم ( خراسان) وصف حالی تازه داده

                                                           گاه    در    نای  ( عراقی )   شور  صد آوا    نهاده

   درنور  دیده    جهان  وهم   را   فکر  بلندش 

                                                          بر  بلندای     معانی    شاهدی        گویا   نهاده  

    کاروان  شعر را  سوی ( بخارا)  برده  آنجا

                                                       ( بوی  جوی  مولیان ) را   عطر   روح افزا    نهاده

   (حافظ) شعر وغزل را مقتدا ی خویش خوانده

                                                          شهد   عرفان   در   میان   ساغر   صهبا   نهاده

 عاشقانه   همره   ( سعدی )   لوای   جاودانه

                                                                چون   نگینی   بر   فراز   کوه   استغنا    نهاده

  پای کوبان با سرود( مولوی ) در بزم عرفان

                                                                خوش  سماعی   صوفیانه   از سر سودا   نهاده

  سرخوش ازبانگ طربناک غزلهای (عراقی)

                                                                صد  زبان  در کام سوسن  جملگی گویا    نهاده

  گه  کنار سعد سلمان در حصار نای حرمان

                                                                گاه  با  ( ناصر) به  یمگان   سخن  ماوا    نهاده

  در شب  سرد  سخندانی  نگارین اختران را

                                                                ( محتشم آسا )     فراز    گنبد     مینا    نهاده

  در کنار (هاتف) و (مشتاق) و (آذر) فاتحانه

                                                                رجعت    نظم    کهن  را   مبدا  و  مبنا    نهاده

  سالها   آیینه دار   آستان     کوی    حیدر

                                                                   آستین    آرزو    بر     دامن     مولا    نهاده

  دل  به  عشق  آل طاها  با  صد  امید   داده

                                                                 دشمن   دین   خدا   را  تا  ابد  رسوا    نهاده

  درطریق معرفت  بر خوان  هفتم  ره سپرده

                                                                 دیو  نفس  شوم   را  بندی گران  بر پا   نهاده

  در جوانی  تا  حریم   کعبه ی  مقصود رفته

                                                                حج    بیت اله   به  عشق  سید  بطحا   نهاده 

  بر فراز  گنبد  هفت  آسمان  عشق  و  ایمان

                                                                در  مدیح    آل احمد     کوکب   رخشا   نهاده

  زاهدی   درد آشنا  از  دوده ی  پرهیزگاران

                                                                خیمگاه شب  به   وادی  ز آه   دود آسا   نهاده

   پاسدار    حرمت   آزادگان   خاک    ایران

                                                                پاکبازان   را    نظر   بر    منظر    اعلا    نهاده

   (بیدلی)   دست هوس  از دامن  دنیا  کشیده 

                                                                عارفی   پا   بر  سر   دنیا  و   ما  فیها   نهاده

   شاعر آزاده  (( مولانا  سلیمان  صباحی ))

                                                                آنکه  بر  چرخ  ادب   بس  لوءلوء  لا لا   نهاده

   گرچه در باغ جنان  در سایه ی لطف پیمبر 

                                                               تا  ابد   بیت الامان   در   جنت  الماوا    نهاده

  نام  نیکش  جاودان   در پهنه ی   اندیشمندی

                                                                  شعر  او   پای   شرف  بر تارک  شعرا    نهاده

شاعر:آقای علی رضا پهلوانی بید گلی (بیدل بیدگلی)  خواهرزاده ی آقای حسین بیدگلی بیدگلی

شغل : آموزگار

آدرس وبلاگ :http://pahlevany.blogfa.com/

 

گامی به جلو برای دموکراسی


اوباما با این پیروزی،


پس از "بیل کلینتون"


دومین رئیس جمهور دمکرات است


که توانسته بعد از جنگ جهانی دوم،


در دور دوم و پیاپی رئیس جمهور شود.

اداره سانسور وزارت فرهنگ تونس به طور کامل بر چیده شده است

مهدی مبروک،مي‌گويد اداره سانسور وزارت فرهنگ تونس به طور کامل بر چیده شده است و با تشکیل شورایی، اختیارات کامل نشر  و ضوابط آن واگذار شده تا با آزادی تمام و بدون هرگونه نظارت ورود و انتشار کتاب در کشور تسریع شود و بر همین اساس هیچ کتابی از این پس در تونس ممنوع نخواهد بود وهیچ اثری هم در گمرگ باقی نخواهد ماند. امیدوارم هیچ‌کس از حذف سانسور اظهار تأسف نکند و باید بگویم که حذف سانسور اقتضای احتیاط را هم در خود دارد تا کسی از اصحاب نشر و اندیشمندان از حذف آن پشیمان نشود و آرزو می‌کنم که ماهم پشیمان نشویم. گزارش كامل اين‌جا

طوفان و سندی دو خواننده ی ایرانی که شمال شرق آمریکا را ویران کردند.



ندايي که اتحاد انسان‌ها و صلح در جهان را فرياد می‌زند.

انیشتن : چه جهان زيبايي می‌توانستيم بسازيم، اگر تمام نيرويي که در يک جنگ به هدر می‌رود در خدمت سازندگي به کار می‌گرفتيم. يک دهم از نيروي تلف‌شده در جنگ جهاني اول و بخش کوچکي از ثروتي که براي توليد تسليحات و گازهاي سمی از ميان رفت، کافي بود تا زندگي بايسته‌اي براي انسان‌هاي کشورهاي درگير جنگ فراهم آورد و از فاجعة گرسنگي و بيکاري جلوگيري کند.


ما امروز به همان اندازه که براي جنگ ايثار و ازخودگذشتگي نشان داديم، بايد در راه صلح نيز آمادة فداکاري باشيم. هيچ چيز براي من مهم‌تر از مسئلة صلح نيست. جز اين، هر آنچه می‌گويم و هر آنچه انجام می‌دهم، قادر به تغيير ساخت جهان نيست. اما شايد نداي من بتواند در خدمت امري بزرگ قرار گيرد؛ ندايي که اتحاد انسان‌ها و صلح در جهان را فرياد می‌زند.

اینجا هم!!

محور نوش آباد - کاشان

این محور سه کیلومتر طول و 20 متر عرض دارد و یک مسیر چهار خطه است که با نصب گارد ریل جداسازی می‌شود و از میدان شهدای نوش‌آباد تا زیرگذر راه آهن را در بر می گیرد.عملیات زیرسازی را شهرداری نوش آباد  و  عملیات تکمیلی شامل رفوژ، آسفالت و  خط‌کشی را اداره راه و شهرسازی انجام داده است.طرح توسعه محور نوش‌آباد به کاشان، از مصوبات سفر استاندار اصفهان در سال 85بوده است که عملیات اجرایی آن در سال 88 به شهرداری نوش‌آباد واگذار شده است و در سال 91 خاتمه یافته است.
مسیر باقیمانده از راه آهن تا کاشان حادثه خیز می باشد و امید است مورد پی گیری و توجه باشد.


آزاد راه قم - مشهد

با اتمام عملیات آزاد راه قم -گرمسار و 6 خطه شدن آن عبور سریع و ایمن از مسیر مزبور ممکن خواهد گردید.عملیات اجرایی پروژه در حال انجام است و امید است مسافران مشهد به زودی با آرامش خاطر بیشتری با خودروی شخصی از آران و بیدگل و کاشان به شمالشرقی کشور مسافرت نمایند و در آینده ای دورتر با احداث جاده ای از دو شهرستان مذکوربه سوی این آزادراه باز هم طول مسیر کوتاهتر گردد .

خاطرات آقای حسین جندقیان بیدگلی

روزهای مرخصی مثل برق و باد می گذشت و هراس برگشت به پادگان ذهنم را فرومی خورد.فامیل ها ودوستان یکی ،یکی به دیدن می آمدند وساعات و لحظات خوب و خوشی را پیش رو داشتم تا اینکه روز پنج شنبه فرا رسید فردا صبح ساعت 2بعدازظهر می بایست پادگان باشم .دیگر اعصاب درستی نداشتم وزمان به لحظه ای گذشت وفردای آن روزخودم را درپادگان دیدم. حالا دیگر باید دوره سخت تکاوری را پشت سر می گذاشتم من از تکاوری چیز زیادی نمی دانستم فقط یادم هست در دوره ی راهنمایی از درس ریاضی نمره ی تک می آوردم معلممان به من می گفت تکاور. وحالا بار دومی بود که باید تکاور می شدم.سال ها پیش در فیلم ارابه ی مرگ صحنه هایی از زندگی یک تکاور(رنجر)را دیده بودم وآن وحشت بالا و پریدن ها وسختی ها در ذهنم مثل فیلمی در آمد ورفت بود.

بعداز تقسیم مارا دوباره به همان اردوگاه بردند،همزمان با رسیدن ما سرمای هوا با باریدن برف به سراغ اردوگاه آمد. در سراشیبی یک کوه چادرهای دونفره کوچکی درست کرده بودند ومارا در آن جای دادند، شب ها ازسرما وسوز آن پوتین هایمان را هم درنمی آوردیم. برنامه کاری ما بدین شکل بود که صبح پیاده روی طولانی در کوهها داشتیم، بعدازظهرفقط دویدن های کوتاه که هرکدام از آن سختی های خودش را داشت مثلا" وقتی برای پیاده روی می رفتیم به ما گفتنند بالای کوه آب چشمه ی خوبی هست که آب اصل دماوند می باشد پس آب های قمقه هایتا ن خالی کنید تا بتوانید ازآنجا آب بیاورید واگر کسی خالی نمی کرد به زور آن را خالی می کردند وقتی حرکت می کردیم دریغ ازقطره ای آب. دردویدن های کوتاه مدت اگر کسی آهسته می آمد با فانوسقه به جانش می افتادند.

یک روز مارا سوارکامیون ارتشی کردند وقتی ماشین در حال حرکت بود با اسلحه ای که دردست داشتیم گفتند بپرید پایین واگر نمی پریدی هل ات می دادند. در اثر این حرکت پای دوتا از بجه ها شکست.

شب ها که هوا صاف بود تاپاسی ازشب گشت شب وشناسایی ستارگان را داشتیم. غذا هم مثل گذشته خیلی کم بود. یادم می آید وقتی در کوه ها پیادروی می کردیم می افتادیم وهرچه تیغ بود در دستهایمان فرومی رفت ودر اثر سرمای زیاد نمی فهمیدیم وبعدازچندروزدراثرعفونت تیغ ها از زیر پوست می زد بیرون وما آن ها را بیرون می کشیدیم.

15روزتمام دراردوگاه ....بودیم وبعدمارا به .....قم بردنند وآموزش های دیگری را برایمان تدارک دیده بودند ازجمله فرود از پرتگاه بالارفتن ازصخره ، پایین آمدن از صخره،غلت زدن از بالای صخره.

یک دستگاهی بود که به آن خشک کن می گفتند با سیم های فلزی قوی از بالای صخره بسته شده بود وبه صورت  اریب به پایین می آمد وهرسربازروی سیم بسته می شد وازآن بالاهلش می دادند رو به پایین ودر موقع آمدن بایدبا دست هایش که البته با دستکش بود آن رانگه می داشت.

دستگاه خشک کنی که آنجا بود کوچک بود ودستگاه قبلی که خیلی بزرگ بود در اثر سانحه ای خراب شده بود در آن روزی که ما برای آموزش رفته بودیم دستگاه رادرست کرده بودند ومی خواستند افتتاح کنند ودنبال شخصی می گشتند که اولین نفر به بالای صخره برود من از ترس خودم را لابه لای سربازها پنهان کردم ، چشمتان روزبد نبیند افسر مزبورازمیان این همه سرباز من بخت برگشته را انتخاب کرد وفرستاد بالای صخره قلب ام مثل پیستون ماشین بالا وپایین می پرید، رفتم وبعدازبستن کمربند مخصوص با معرفی خودم که سرباز تکاور....جمعی ...... روبه پایین آمدم هنوزچند متری نرفته بودم که درجاوسط زمین آسمان ماندم وحرکتی نکردم وقتی پایین را نگاه می کردم چشمهایم سیاهی می رفت ازترس نزدیک بود قالب تهی کنم که بالاخره رفتنند سیم بزرگی را آوردنند ومن رابه پایین رساند وتا چند روز قلب ام درست کار نمی کرد.

بگذریم روزهای سخت تکاوری گذشت وما به پادگان برگشتیم وبه قول سرهنگ فرمانده گردانمان یک تکاورتمام عیارشده بودیم وباید برای رفتن به منطقه جنگی آماده می شدیم.......

دیشب انفجار در هتل  "اینترکنتینانتال" مکه

گزارش تصویری / ارکستر فیلارمونیک تهران۱۳۹۱/۰۸/۰۹

وجه تسمیه ی سلمقان و حدسی جدید

وجه تسمیه ی نام محله های بیدگل روشن است .برخی مزرعه و باغ بوده اند که بر اثر گسترش شهر از آنها فقط نامشان باقی مانده است مانند:معین آباد - مختص آباد - باغ علوی - جلال آباد

یکی هم بر اساس حرفه و شغل و صنعتی که قبلا در آن مکان وجود داشته به فخارخانه معروف شده است.

محله ی توی ده هم به دلیل مرکزیت و احاطه شدن توسط سایر محلات  این نام را دارا شده است.

درب ریگ هم چون مجاور ریگها بوده است .

برای من سلمقان هنوز معماست.

در استان خراسان شمالی شهرستانی است به نام  مانه و سملقان که هر چند در نظر اول انسان اشتباه می کند و آن را سلمقان می بیند ولی گویا بر وزن سمنگان تلفظ میشود و نشانی از ارتباط با سلمقان ندارد.

از این که بگذریم چنین فرض می توان کرد:

 این نام ریشه در قبل از اسلام دارد و زمانی که مغ ها بوده اند.در دوران ساسانیان مغ به پایین‌ترین مرتبه از سلسله مراتب روحانیت زرتشتی اطلاق می‌شد و نام این محله سرمغان بوده که به مرور زمان به سلمقان مبدل شده است.

نیاز به بررسی بیشتر دارد...

می دانید که نام محله ی "باغ علوی" پس از سالها و ساییده شدن به " بَلونه " تغییر یافته است.آیا ممکن است نام اصلی محله ی سلمقان " سلمان آباد " یا " سلمان خان " یا " سَلم آباد " بوده باشد؟

نیاز به بررسی بیشتر دارد...

باسلام
دوگزینه سلمان قوم که در تذکره زیارت هفت امامزاده نیز به آن اشاره شده وهمچنین سلم که در داستانهای ایرانی از ان نام شده بیشتر به واقعیت نزدیک تر است
همچنین پسوند قان در بعضی از شهر های ایران دیده می شود که نیاز به معنی دارد مانند طالقان - جونقان - دامغان وموارددیگر.نظر وبلاگ سلمقان

23-26آذر 91سومین نمایشگاه بزرگ راه و شهرسازی


http://www.mruexpo.ir/#

يكي از مشكلات اكثر پرايدسواران خراب‌شدن شمع آب يا رله‌ فن است. رله فن به رادياتور وصل است و با بالارفتن دماي آب رادياتور فن‌ها را روشن مي‌كند تا رادياتور خنك شود. توجه داشته باشيد كه اگر اين رله معيوب شود فن‌ها از كار افتاده و باعث جوش‌آمدن رادياتور مي‌شود. اگر زماني فن‌ها دچار اختلال و از كارافتادگي شد بدون دست‌زدن به قسمت‌هاي ديگر خيلي زود نسبت به تعويض اين رله يا شمع آب اقدام نماييد.

از ديگر نقاط ضعف پرايد پيستون‌هاي كوچك آن است كه در هنگام فشارآوردن به خودرو و  تخته‌گازرفتن دچار شكستگي مي‌شود و به ديگر قسمت‌هاي موتور نيز آسيب مي‌رساند و يك باز و بسته‌كردن موتور روي دست راننده مي‌گذرد. توجه داشته باشيد در جاده‌هاي كفي به خصوص اتوبان‌ها به خودرو خود فشار نياوريد و گاز يكنواخت ندهيد. سعي كنيد با بالا و پايين كردن سرعت خودرو از شكستن پيستون‌ها جلوگيري كنيد و پيستون‌هايي كه كوچك و ضعيف هستند و در اثر فشار زياد دچار شكستگي مي‌‌شوند.
يكي ديگر از نكات مهم پرايد سواري بازديد ماهانه چرخ‌ها به خصوص چرخ‌هاي جلو است. يادتان نرود زماني كه چرخ‌هاي جديد را بازديد مي‌كنيد از بلبرينگ‌ها و گردگيرهاي پلوس غافل نشويد. گردگيرهاي نازك و ضعيفي كه خيلي زود دچار پارگي شده و با ورود شن و ماسه و سنگ‌ريزه و آب‌هاي سطح خيابان و جاده به پلوس‌ها ايراد وارد شده و دچار گيرپاژ  مي‌شوند. با بازديد به موقع گردگيرها در صورت پارگي و سوراخ‌شدن مي‌توان نسبت به تعويض به موقع آنها اقدام كرد تا دچار خسارت بيشتري نشويم. لنت‌هاي چرخ جلو نيز از ديگر نكات ضعف پرايد است كه وقتي به صورت نيمه‌كار و مستعمل درمي‌آيد با گيركردن به ديسك چرخ جلو سوت مي‌كشد  و باعث داغ‌شدن آن مي‌شود.سعي كنيد تا مي‌توانيد از لنت‌هاي استاندارد و مارك‌دار استفاده نماييد. البته ديسك چرخ جلو و كاسه چرخ آن نيز در سرعت بالاو زمان زياد رانندگي داغ شده كه با ورود به معابر خيس و آب‌ دار دچار خسارت مي‌شود و فرسوده مي‌گردد. در اين باره حتماً دقت كنيد و با رعايت اين موارد عمر خودرو خود را بالا برده و كمتر دچار تعميرات شويد كه در پول و وقت شما صرفه‌جويي مي‌شود.

22- بوسه یكی از استادان امروز دانشگاه بر دستان استاد دكتر دادبه در مراسم نكوداشت ایشان مایه ی تحسین و برانگیخته شدن احساسات بسیاری از دانشجویان شد.
http://baranefarhang.mihanblog.com/

تکیه بر ابر



http://1391ahmad.blogfa.com/

خاطرات آقای حسین جندقیان بیدگلی

.............

شب ها در چادرهای تک نفره در بدترین شرایط می خوابیدم وچون سرباز تکاور بودیم کمترین غذا رابه ما می دادند که به قول بچه ها برای یک گنجشک هم کم است چه برسد به نره غول هایی مثل ما. صبحانه را هم همان شب می دادند یادم می آید آنقدر گرسنه بودم که من صبحانه را همان شب می خوردم ومی گفتم فردا خدا بزرگ است. وفردای آن روزبابسکویت های خرد شده ته ساکم که از کرمان به جا مانده بود کمی شکمم را جابه جا می کردم.

در یکی از شب ها صدای تیراندازی بلند شد ما را نصف شب از خواب بیدار کردنند و با اسلحه ای پر نزدیک پرتگاهی مستقر کردنند وگفتند مواظب باشید ممکن است از سوی اشراربه اردگاه حمله شود، یک ساعتی نگذشته بود که یکی از سربازها گفت آن ها را ببنید وهمه شروع کردند به تیراندازی ما هم که تا به حال به این با حالی اسلحه دست نگرفته بودیم هرچی فشنگ داخل ژ3 بود خالی کردیم این جریان دوشبی ادامه داشت تا اینکه از مرکز آمدنند بازدید، فرمانده گردان ومعاون پادگان از آنجا بازدید کردند ومشاهده کردند این همه فشنگی که هدر رفته یکی از آنها به درخت های نزدیک پرتگاه نخورده چه برسد به افرادی که قصد ورود به اردوگاه را داشتند برای این واقعه همه کادر آموزشی گروهان توبیخی گرفتنند.

ماه آخر آموزشی در اردوگاه به پایان رسید وما به پادگان برگشتیم ووبعد از دوروزجشن سردوشی برایمان گرفتند وبه مرخصی شهرستان رفتیم تا پس از بازگشت دوره یک ماهه تکاوری را آغازکنیم .......

درود بر ورزشکاران افتخارآفرین شهرستان آران و بیدگل

مسابقات اسکواش دانش آموزان -اصفهان 12-11 آبان ۱۳۹۱

 این مسابقات در دو بخش دختران وپسران در روزهای 11 و 12 آبان در محل سالن اسکواش اصفهان انجام شد .

در بخش دختران  مقطع ابتدایی :

مقام  اول :  کتایون کبرایی             از آران وبیدگل  

مقام  دوم :  مطهره عسگری            از آران وبیدگل  

مقام  سوم :  فائزه مولایی               از آران وبیدگل  

در بخش پسران در مقطع ابتدایی :  

مقام  اول : ابو الفضل قندانی                 از آران وبیدگل  

مقام  دوم : محمد جهانگیری                 از آران وبیدگل  

مقام  سوم : حمید حداد                      از آران وبیدگل  

در بخش پسران مقطع راهنمایی :   

مقام  اول : محمد پویان                    از آران وبیدگل  

مقام  دوم : معین مجیدی                 از آران وبیدگل  

در بخش پسران مقطع متوسطه:

مقام  اول : مجید کریم پناه                     از آران وبیدگل

مقام  سوم : امیر عباس نجاتی                از آران وبیدگل

http://movlai.blogfa.com/

خاطرات آقای حسین جندقیان بیدگلی

سرمای پاییزی کم کم داشت خودش را به پادگان 06 لشگرک تهران تحمیل میکرد. روزها با کلاس های آموزشی وگه گاهی بیگاری سپری می شد. یادم می آید یکروز مارا واداشتند تا برگ های روی زمین را تمیز کنیم ، مسافت زیادی را تمیز کردیم وقتی برگشتیم و پشت سرمان را دیدیم دوباره زمین بر اثر وزش باد پر از برگ بود و ما با آهی از ته دل دوباره جاروکنان به جایگاه اولیه خود بر گشتیم.

جمله ای است در ارتش که می گوید:

تشویق برای یک نفر وتنبیه برای همه. چندتا از سربازها به علت شلوغی وتنبلی از تاریکی هوا استفاده کرده وپشت آسایشگاه را با هنرنمایی ها ی خود مزین نموده بودند. فرمانده گروهان فردای آن روز وقتی آن صحنه را دید، همه ی گروهان را تنبیه کرد و یک ساعت تمام همه ی سربازها را بشین وبرپا داد. همه خشتک شلوارهایمان پاره شد وساعتی مجبور شدیم تا آنها را با سوزن ونخ بدوزیم.

دوماه ونیم از خدمت سربازی من می گذشت ، وقتی سربازی را می دیدم که مثلا" 5 ماه خدمت کرده با حسرت به او نگاه می کردم.

یک روز به مااطلاع دادند که باید برای نگهداری ونگهبانی از اردوگاه پادگان واقع در جاده ی آبعلی به آن مکان نقل مکان کنیم و یک روز همه ی ما به آنجا رفتیم و........

خاطرات آقای حسین جندقیان بیدگلی 3

نسیم خنک شهریور ماه درپادگان 05 کرمان داشت جای خودش را به سرمای سوزناکی می داد. نگهبانی های شبانه حسابی بدن مارا به رنجوری می کشاند،ولی شادی مرخصی شهرستان سردی هوا را به گرمای دلچسبی تبدیل می کرد.

به قول قدیمی ها داشتیم بار وبندیل مان را می بستیم تا برویم که ناگهان سر و کله ی استعدادیاب های تکاوری از مرکز06تهران  پیدا شد.

 

تا رفتیم بجنبیم من هم جزء سربازهای تکاور قرار گرفتم ودر یک بعد از ظهر پاییزی راهی تهران شدم. پادگاه 06لشگرک بالاتر ازمیدان چهارم تهران پارس بود که تقریبا"در سال 67 بیرون تهران محسوب می شد با اتوبوس های واحد مارا به آنجا رساندند.

فرمانده پادگان در بدو ورود از سختی آموزش  و مسائلی از این قبیل صحبت کرد وما سربازان را تقسیم نمودند،روزپنج شنبه ساعت های 11 صبح یک مرخصی یک روزه دادند ومن راهی آران وبیدگل شدم . تا آمدم بیایم ترمینال جنوب ساعت 7 شب شد و آخرین سرویس کاشان داشت ترمینال را ترک می کرد با هزار زحمت توانستم  راننده را راضی کنم و البته کمی هم دلش به حال من سوخت ، تا کاشان توی راهرو اتوبوس نشستم.

ساعت10:30 خانه بودم همه از دیدن من متعجب شدند . بسیار لاغر  و نحفیف شده بودم اصلا" با قبل از رفتنم به سربازی قابل مقایسه نبودم. مادرم با دیدن من سر از پا نمی شناخت ، خیلی شاد وخندان بود ولی حیف که زیاد نمی توانستم باشم . بعدازشام خوابیدم و صبح ساعت 9به تهران برگشتم چون می بایست ساعت 2 پادگان باشم و.......

 

 

تشکر از  شرکتهای حامی همایش صباحی بیدگلی

بهارستان

رزبافت بیدگل

شهریار

آسایش

سپاس نور

پردیس تهران

ماهور

گلرنگ بیدگل

نگین بافت آسایش کاشان

نگین اطمینان مشهد

برق صنعتی پانل

اطلس گل مشهد

پامچال

آرشین

اعیان

بیدگلستان