سرمای پاییزی کم کم داشت خودش را به پادگان 06 لشگرک تهران تحمیل میکرد. روزها با کلاس های آموزشی وگه گاهی بیگاری سپری می شد. یادم می آید یکروز مارا واداشتند تا برگ های روی زمین را تمیز کنیم ، مسافت زیادی را تمیز کردیم وقتی برگشتیم و پشت سرمان را دیدیم دوباره زمین بر اثر وزش باد پر از برگ بود و ما با آهی از ته دل دوباره جاروکنان به جایگاه اولیه خود بر گشتیم.

جمله ای است در ارتش که می گوید:

تشویق برای یک نفر وتنبیه برای همه. چندتا از سربازها به علت شلوغی وتنبلی از تاریکی هوا استفاده کرده وپشت آسایشگاه را با هنرنمایی ها ی خود مزین نموده بودند. فرمانده گروهان فردای آن روز وقتی آن صحنه را دید، همه ی گروهان را تنبیه کرد و یک ساعت تمام همه ی سربازها را بشین وبرپا داد. همه خشتک شلوارهایمان پاره شد وساعتی مجبور شدیم تا آنها را با سوزن ونخ بدوزیم.

دوماه ونیم از خدمت سربازی من می گذشت ، وقتی سربازی را می دیدم که مثلا" 5 ماه خدمت کرده با حسرت به او نگاه می کردم.

یک روز به مااطلاع دادند که باید برای نگهداری ونگهبانی از اردوگاه پادگان واقع در جاده ی آبعلی به آن مکان نقل مکان کنیم و یک روز همه ی ما به آنجا رفتیم و........