مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (18)
مادرم تا حدودی مرا درک می کرد و ملاحظه ام را می کرد.ولی پدرم برخلاف دوره دبستان ، مدام با تشر و عصبّیت با من حرف می زد.
صبح ها برای رفتن به مدرسه روحیه ی بهتری داشتم . ولی در طرف عصر رنجور بودم.
با همان جنگ و دعوا، ناهار خورده و نحورده کتاب هایم را زیر بغل می گرفتم و راهی مدرسه می شدم. نا امیدی و ابهام درمسیر زندگی ،جوانه زدن عشق های خام ، عدم توازن میان آنچه که جامعه می طلبید و طغیان های دوران بلوغ می طلبید، و از همه دردناکتر این که یک سر پناه روحی و معنوی در بین دبیران برای بچه ها دیده نمی شد ، از من موجود مفلوک و سردرلاکی می سا خت .
نزدیک ساعت دو بعداز ظهر زمانی که می خواستم به مدرسه وارد بشوم ،ذرّات غبار شناور در هوا که در معرض آفتاب به خوبی دیده می شد ، روی سر و صورتم حُکم گدازه های سنگین آتش را داشت.
تمام این ذرّات دارای بار فرهنگی ناخوشایندی بود که برای فرار از آن نیز راهی نبود. آنچه بود ،هرزگی مطلق بود.
به استثنای دو سه دبیر ، بقیه این قدرت را نداشتند که روح آشفته ی بچهّ ها را سر و سامان بدهند.
کلاس های عزیزالله سامان ، کلاس های عذاب آوری بود برای من.
نمی دانم چرا در آن سال ها اینقدر دیر معلمّ ها باز نشسته می شدند.
آقای سامان سالخورده و عصبی بود. نای راه رفتن نداشت . ولی با لباس های
تمیز و قیافه ی اشراف زاده ایی که داشت ، خودش را سر پا نگه می داشت.
غیر
از خط و نقاشی ، تاریخ را هم به ما درس می داد. همه چیز در کلاسش ناجور
بود. بعضی از دانش آموزانی را که با لباس شیک تری به مدرسه می آمدند، با
اسم کوچک صدا می کرد و همین نکته اسباب بروز داستان های هرزه در میان بقیه
ی می شد.
کسانی مثل آقای شریفی خدابیامرز یا آقا حسن بنی طباء نمی
توانستند اثرات منفی به جامانده از سایر کلاس ها و فرهنگ کوچه و بازار را
خنثی کنند.آنها فقط خون دل می خوردند.
دبیری داشتیم که یا اصلا به مدرسه نمی آمد ، یا اگر می آمد رفتار خیلی بدی داشت در تضعیف بنیان شخصیّت دانش آموز.
دبیر دیگری داشتیم که هم فارسی درس می داد ، هم جبر. و قبل از شروع هر
درس اوّل از من می خواست یکبار با صدای بلند از روی درس بخوانم .
خدا می داند بعداز من وقتی که خودش قصد روخوانی داشت ، بلد نبود.
دبیر دیگری داشتیم که هم با سواد بود ، هم جدی . ولی تکّبر داشت و خود را
تافته ی جدا بافته ای از جامعه می دانست. هنوز هم همان اخلاق را دارد . و من
هنوز در موقع دیدنش در کوچه و حیابان از او فرار می کنم.
من
معتقدم اگر آران و بیدگل در دهه چهل دارای سه کیلومتر خیابان با شکل و
شمایل خیابانی که امروز به نام خیابان « معلّم » شناخته می شود ، می داشت ،
روند توسعه ی همه جانبه در همان زمان برای شهر ما سرعت می گرفت.
دبیرستان دو طبقه ی نظام وفا با نزدیک به پنجاه سال سابقه ، هنوز درکنار این خیابان ، به ما لبخند می زند.
من در دوران تحصیل در این مدرسه نیز اصلا دانش آموز درس خوانی نبودم. مدرسه گریز هم نبودم.
ولی در مدرسه بی آرام و بی قرار بودم. رفتار معلم و دانش آموز درجهت دهی های خُلقی و روحی من تاثیر بالایی داشت.
گاهی اوقات برای جلب توجه معلمم سراغ های زورکی از آنها می گرفتم .
یک
بار از آقای سامان پرسیدم حقوق ماهیانه ی شاه چقدر است . او هم جواب داد :
هزار تومن . معلوم بود که هر دوتامان در دل بهم می خندیم .
همشاگردی دیگری داشتیم ، بچه آران بود از او می پرسید :
اَشه یعنی چه ؟
و سامان جواب می داد : اشه نیست جانم ! اشعّه است . یعنی باز تاب آفتاب و نور ...
ولی
یکی دو خاطره از دوران درس خواندن خودش برای من تعریف کرد که هنوز در ذهن
دارم . یکی اینکه او را در بچگی هر روز با اسب و نوکر به مدرسه می فرستاده
اند. و یکی اینکه کلمه « ل له » را قبل از اینکه در شعر معروف ایرج میرزا
بخوانم از زبان او شنیدم که همواره در خانه اشان مورد اذیتّش قرار می گرفته
است.
این تعریف ها در طغیان های درونی و خاموش من در دوران بلوغ
خیلی دخالت داشت و من را به انزوا می کشاند. من به نوعی با این چیزهایی که
یاد می گرفتم دچار خیالات می شدم و برای التیام بخشیدن به التهابات روحی به
این خیالات پناه می بردم.
بعد ها کتاب اتاق آبی سهراب و کتاب من هنوز
در سفرم ، دامنه ی خیال بافی های مرا در باره ی کاشان و گذشته ی این شهر تا حد
برهم خوردن تعادل بر هم زد.
در دوره سه ساله ی دبیرستان نظام وفا ،
چند تصویر از دانش آموزان در ته ذهنم باقی ماند که هنوز هم از یاد آوری اش
لذّت می برم . یکی از آنها روحانی شد . و یکی نیز یک قاچاق چی حرفه ای.
در باره ی دبیرستان نظام وفا چند سطری دیگر می توانم بنویسم . اجازه بده در
پست بعدی می نویسم . عید فطر مبارک . بچّه هارا سلام برسان.









ه؟
