مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (18)

بعدازظهر های دبیرستان نظام وفا ، برای من بعداز ظهرهای پُر تنشی بود. به یاد ندارم یک روز موقع خروج از خانه و آهنگ رفتن به مدرسه برای شرکت درکلاس های بعداز ظهر این دبیرستان برای من همراه با شور و امید باشد.
تقریبا در اکثر روزها موقع ظهر که به خانه می آمدم ، با پدرم جنگ و دعوا داشتم.

مادرم تا حدودی مرا درک می کرد و ملاحظه ام را می کرد.ولی پدرم برخلاف دوره دبستان ، مدام با تشر و عصبّیت با من حرف می زد.
صبح ها برای رفتن به مدرسه روحیه ی بهتری داشتم . ولی در طرف عصر رنجور بودم.

با همان جنگ و دعوا، ناهار خورده و نحورده کتاب هایم را زیر بغل می گرفتم و راهی مدرسه می شدم. نا امیدی و ابهام درمسیر زندگی ،جوانه زدن عشق های خام ، عدم توازن میان آنچه که جامعه می طلبید و طغیان های دوران بلوغ می طلبید، و از همه دردناکتر این که یک سر پناه روحی و معنوی در بین دبیران برای بچه ها دیده نمی شد ، از من موجود مفلوک و سردرلاکی می سا خت .

نزدیک ساعت دو بعداز ظهر زمانی که می خواستم به مدرسه وارد بشوم ،ذرّات غبار شناور در هوا که در معرض آفتاب به خوبی دیده می شد ، روی سر و صورتم حُکم گدازه های سنگین آتش را داشت.

تمام این ذرّات دارای بار فرهنگی ناخوشایندی بود که برای فرار از آن نیز راهی نبود. آنچه بود ،هرزگی مطلق بود.

به استثنای دو سه دبیر ، بقیه این قدرت را نداشتند که روح آشفته ی بچهّ ها را سر و سامان بدهند.
کلاس های عزیزالله سامان ، کلاس های عذاب آوری بود برای من.
نمی دانم چرا در آن سال ها اینقدر دیر معلمّ ها باز نشسته می شدند.

آقای سامان سالخورده و عصبی بود. نای راه رفتن نداشت . ولی با لباس های تمیز و قیافه ی اشراف زاده ایی که داشت ، خودش را سر پا نگه می داشت.
غیر از خط و نقاشی ، تاریخ را هم به ما درس می داد. همه چیز در کلاسش ناجور بود. بعضی از دانش آموزانی را که با لباس شیک تری به مدرسه می آمدند، با اسم کوچک صدا می کرد و همین نکته اسباب بروز داستان های هرزه در میان بقیه ی می شد.

کسانی مثل آقای شریفی خدابیامرز یا آقا حسن بنی طباء نمی توانستند اثرات منفی به جامانده از سایر کلاس ها و فرهنگ کوچه و بازار را خنثی کنند.آنها فقط خون دل می خوردند.

دبیری داشتیم که یا اصلا به مدرسه نمی آمد ، یا اگر می آمد رفتار خیلی بدی داشت در تضعیف بنیان شخصیّت دانش آموز.

دبیر دیگری داشتیم که هم فارسی درس می داد ، هم جبر. و قبل از شروع هر درس اوّل از من می خواست یکبار با صدای بلند از روی درس بخوانم .
خدا می داند بعداز من وقتی که خودش قصد روخوانی داشت ، بلد نبود.

دبیر دیگری داشتیم که هم با سواد بود ، هم جدی . ولی تکّبر داشت و خود را تافته ی جدا بافته ای از جامعه می دانست. هنوز هم همان اخلاق را دارد . و من هنوز در موقع دیدنش در کوچه و حیابان از او فرار می کنم.

من معتقدم اگر آران و بیدگل در دهه چهل دارای سه کیلومتر خیابان با شکل و شمایل خیابانی که امروز به نام خیابان « معلّم » شناخته می شود ، می داشت ، روند توسعه ی همه جانبه در همان زمان برای شهر ما سرعت می گرفت.
دبیرستان دو طبقه ی نظام وفا با نزدیک به پنجاه سال سابقه ، هنوز درکنار این خیابان ، به ما لبخند می زند.
من در دوران تحصیل در این مدرسه نیز اصلا دانش آموز درس خوانی نبودم. مدرسه گریز هم نبودم.

ولی در مدرسه بی آرام و بی قرار بودم. رفتار معلم و دانش آموز درجهت دهی های خُلقی و روحی من تاثیر بالایی داشت.

گاهی اوقات برای جلب توجه معلمم سراغ های زورکی از آنها می گرفتم .
یک بار از آقای سامان پرسیدم حقوق ماهیانه ی شاه چقدر است . او هم جواب داد : هزار تومن . معلوم بود که هر دوتامان در دل بهم می خندیم .

همشاگردی دیگری داشتیم ، بچه آران بود از او می پرسید :

اَشه یعنی چه ؟

و سامان جواب می داد : اشه نیست جانم ! اشعّه است . یعنی باز تاب آفتاب و نور ...


ولی یکی دو خاطره از دوران درس خواندن خودش برای من تعریف کرد که هنوز در ذهن دارم . یکی اینکه او را در بچگی هر روز با اسب و نوکر به مدرسه می فرستاده اند. و یکی اینکه کلمه « ل له » را قبل از اینکه در شعر معروف ایرج میرزا بخوانم از زبان او شنیدم که همواره در خانه اشان مورد اذیتّش قرار می گرفته است.

این تعریف ها در طغیان های درونی و خاموش من در دوران بلوغ خیلی دخالت داشت و من را به انزوا می کشاند. من به نوعی با این چیزهایی که یاد می گرفتم دچار خیالات می شدم و برای التیام بخشیدن به التهابات روحی به این خیالات پناه می بردم.
بعد ها کتاب اتاق آبی سهراب و کتاب من هنوز در سفرم ، دامنه ی خیال بافی های مرا در باره ی کاشان و گذشته ی این شهر تا حد برهم خوردن تعادل بر هم زد.

در دوره سه ساله ی دبیرستان نظام وفا ، چند تصویر از دانش آموزان در ته ذهنم باقی ماند که هنوز هم از یاد آوری اش لذّت می برم . یکی از آنها روحانی شد . و یکی نیز یک قاچاق چی حرفه ای.

در باره ی دبیرستان نظام وفا چند سطری دیگر می توانم بنویسم . اجازه بده در پست بعدی می نویسم . عید فطر مبارک . بچّه هارا سلام برسان.


آغاز بازسازی مناطق زلزله‌زده هریس





مرضیه وحید دستجردی:خدا رحم کرد بیمارستان ورزقان تجهیز نبود!

 بیمارستان ورزقان قبل از تجهیز و راه اندازی در زلزله ترک برداشت!!

...../بوئین زهرا/ طبس/رودبار/ بم / ورزقان/....؟

زلزله بوئین زهرا -ساعت ۱۱ شامگاه ۱۰ شهریور ۱۳۴۱


۷٫۲ ریشتر بود که موجب مرگ حدود ۲۰ هزار نفر شد.



زمین لرزه طبس - حدود ۷ بعد از ظهر روز ۲۵ شهریور سال1357

به شدت ۷٫۸ ریشتر


حدود ۱۵٬۰۰۰ نفر کشته




زمین‌لرزه منجیل-رودبار در ساعت ۳۰ دقیقه بامداد به وقت ایران در پنجشنبه ۳۱ خردادماه ‪۱۳۶۹‬


۷٫۴ ریشتر


حدود ۳۵٬۰۰۰ نفر که بر اثر این رویداد جان خود را از دست دادند


زلزله بم - ۲۶٬۲۷۱ نفر قربانی


در ساعت ۵:۲۶ بامداد ۵ دی ۱۳۸۲


شدت ۶٫۶ ریشتر

۲۶٬۲۷۱ کشته



ورزقان - اهر -هریس



تا بعدی کجا باشد....



لیست آنلاین زلزله های جهان (آخرين زمين‌لرزه‌هاي ثبت شده ی بزرگتر از 4 ريشتر )

http://irsc.ut.ac.ir/index.php?lang=fa

زلزله و نمایش جهانی کاستی ها

عکاسهای خبری در مورد زلزله ی آذربایجان سنگ تمام گذاشتند و به کمک دوربینهای دیجیتال و سایتهای خبری نظیر فارس و مهر و ایسنا و...تصاویر شفاف و دقیقی را از محرومترین روستاها به نمایش گذاشتند.نمایش غفلتها و کمکاریها.زادگاه ستارخان ، ورزقان را تا کنون به این خوبی تماشا کرده بودید؟
شاید یکی از دلایل سکوت خبری ساعات اولیه ی زلزله این باشد که در ماه رمضان مردم شبها کم میخوابند و روزها جبران میکنند.این خواب آلودگی ساعات آخر روز دامنگیر کارمندان صدا و سیما هم شده بود که بعدا در صدد جبران برآمدند .به هر حال گفته میشود زلزله بلا است .بلا هم یعنی آزمون.و در این آزمون دولت فعلی و کلیه ی دولتهای بعد از انقلاب و صدا و سیما نمره ی تک رقمی گرفتند.جلسات امتحانی که برگزار میشود بدون اعلام زمان و مکان و غافل گیرانه می باشد تا امکان هر گونه تقلب و ظاهرسازی سلب گردد.
و مردم هم نمره ی پایینی گرفتند.آنها که هنوز درنیافته اند که سرپناه یعنی چه.در نیافته اند که گِل و چوب نمی تواند مصالح مسکن ِ مقاوم در برابر زلزله باشد.
بار بسیار سنگینی بر دوش ِ دریافتگان است برای آموزش و تبلیغ آنچه صحیح است به آنانی که نمیدانند.صدا و سیما نباید هشدارهایش محدود به چند روز ِ پس از حوادث باشد.مستمراً باید آموزش بدهند.
زلزله میتواند سرمایه ی 2000 ساله ی یک شهر را در مدت چند ثانیه نابود کند.همین کاشان و آران و بیدگل را در نظر بگیرید با 6.5 ریشتر چه از آن می ماند؟

گریه بر چه ای مرد؟



حق با توست نداشتی.
زمستانهای سرزمینت سرمای سوزناکی دارد.
همه جای سرزمینت آرام بود.
نمیدانستی در زیر زمین چه خبر است؟
تو هیچ نداشتی.
رود آب داشت.
تپه ها خاکی بودند.
درختان در کنار رود به وفور یافت میشدند.
آب و خاک گٍِل شد.
گِل روی گِل دیوار شد
آفتاب گِلها را خشکاند
حصیر را از دیوار تا دیوار سقف کردی
تنه و شاخ و برگ درختان را روی دیوار ها گذاشتی
همسرت هم کمک میکرد
و باز گِل روی آنها نهادی
و نایلون
و باز گِل
و ناودان
و درب و پنجره
و اینک همه فرو ریخته
و تو توان برداشتن این همه چوب و خاک را نداری
تا همسر و فرزندانت را دریابی

چطور میشود به درون اینها راه یافت و باورهایشان را اصلاح کرد؟

مسجد و مسجدیان/کاش کمی هم به خانه هایشان توجه میکردند!


مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (17 )

پرسش چهاردهم: ارتقاء آموزگاران دبستان کاشانچی و همزمانی ورود آنها و شما به دبیرستان ما را به دبیرستان سوق داد من دقیقا یادم نیست چه سالی  از دبیرستان کاشانچی که بعدا به دبیرستان شهید عبداللهی تغییر نام یافت به دبیرستان جدید الاحداث نظام وفا که گویا بعدا شد شهید خدمتی منتقل شدیم.لطفا اگر خاطره ی جالبی از سه سال اول دبیرستان دارید بنویسید.انسان بزرگوار مرحوم ماجدی رئیس بود و مرحوم بوستانی ناظم .مرحوم کیانی دبیر شیمی و...
البته از دبیرستان شهید عبداللهی هیچوقت  به نام دبیرستان کاشانچی صحبتی نبود ولی عکس بزرگی از ایشان در راهرو نصب بود که آن زمان هم برای من سوال برانگیز بود.



پاسخ:

عمربریاد رفته. عمری که سوخته است و دیگر بر نمی گردد. عمری که احساس می کنی مفت از چنگش داده ای و راهی برای باز یافتش نیست. عمری که با هرزه پویی و هرزه گویی وهرزه خبالی سپری شده است.


و ...اینها تصاویری است که در بازگشت به بستر خاطره ها از روبروی انسان می گذرد و چیزی جز ندامت و افسوس برای تو باقی نمی ماند.

در بخش مربوط به دبیرستان به دو سه نکته قبلا اشاره داشته ام . و شاید بهترینش همان کلاس های آقای علیزاده و موارد نادردیگری از همان حال وهوا بوده است.

دقیقتر اگر بخواهم به نکته ی دیگری بپردازم ، در واقع تصاویر نامطبوع .و نامطلوبی از کار در خواهد آمد که در نقاشی اش باید دقّت داشته باشم.

در این بخش من اجازه می خواهم از زاویه دیگری به دوران دبیرستان بر گردیم تا زمینه برای بقیه قسمت ها آماده گردد :

مدتی قبل من به یک جلسه عروسی دعوت شده بودم که الزاما چون از وابستگان داماد بودم ، باید می رفتم .

روزعروسی من کت و شلوار نوام را پوشیدم و رفتم باشگاه ودرردیف صندلی های خانواده داماد نشستم.
بعداز دقایقی آقایی وارد شد و در ردیف صندلی های وابستگان خانواده عروس نشست. کت و شلوار خوبی هم تنش بود. من رو حساب اینکه او را در نگاه اوّل شناختم ، خیلی گرم به او سلام کردم. ولی او نه تنها از خود گرمی نشان نداد که سلام ما را هم نادیده گرفت.

می دانستم درزمانی که از شهر ما رفت و ساکن تهران شد ، بعد از مدتی از موقعیّتی نسبی در زندگی اش برخوردار شده بود. ولی آن موقعیّت به آن حدّی نبود که او دشوارش باشد جواب سلام ما را بدهد .
بعد از چند دقیقه دوباره به روی او لبخند زدم .

واکنشی نشان نداد.

کم کم داشتم به یک هیولا تبدیل می شدم. دوباره لبخند زدم و دوباره آنچه که تحویل گرفتم بی اعتنایی طرف بود.

از جایم بلند شدم که بروم لُپ هایش را نیشگون بگیرم و از او بپرسم چه طوری خوشگل من ؟!
دیدم کار درستی نیست . ما دیگردرسن وسال این کارها نیستیم. برای او هم گران تمام می شد.
ولی آرام و قرارهم نمی توانستم داشته باشم .


با این حال خودم را جا به جا کردم و با کمی تواضع ساختگی رفتم کنارش نشستم و درحالیکه اسمش را بر زبان می آوردم ، خودم را معرّفی کردم .

: شما را نمی شناسم !
در جوابش گفتم : « خدمت رسیدم که خودم را به حضرت عالی بشناسانم »

بفهمی نفهمی در اراده اش سستی حاصل شد ولی خود را مهار کرد تااز پرستیژش کم نشود.

: عرض کردم شما را به جا نمی آورم.

گفتم :« دبیرستان نطام وفا با هم همشاگردی بودیم . از قبل هم در کاشانچی در یک کلاس بودیم »

: نه هرچه فکر می کنم ، چیزی به یاد نمی آورم.

به او گفتم :« شاید چون شکسته شده ام ، قیافه ام عوض شده . ولی من فلانی هستم »
دوباره اظهار ناآشنایی کرد.

دوباره گفتم : « احتمالا از من دل خوری .»

: نه چرا دلخور باشم ؟

گفتم :ما هردو در ته کلاس در یک میز کنار هم نشسته بودیم و من چون دانش آموز ردّی بودم ، گاهی اوقات بچه های محجوب را اذیّت می کردم .

: نه من اصلا چنین چیزی را به خاطر ندارم.
گفتم: « من عمدا قلم شما را زیر میز می انداختم تا تو مجبور بشوی خم شوی از زیر میز قلمت را برداری ... »

این آخرین عبارتی بود که در آن عروسی خطاب به آن همشاگردی قدیمی بر زبانم جاری شد .

او بلافاصله به گوشی همراهش چسبید و از مجلس خارج شد.


کمدها  پر از چینی و کریستال /سقف چوبی روی دیوارهای بدون چفت و بست

در سال 2012 سرانجام تصمیم گرفت خانه اش را تخریب نموده و خانه ی محکمتری بسازد

ورزقان /اهر/هریس روی نقشه



ورزقان:مرکز آن شهر ورزقان است. این شهرستان از دو بخش مرکزی و بخش خاروانا تشکیل شده است.
اهر:برخی نام قدیم اهر را «میمند» دانسته‌اند.
هریس:با وجود استقرار شهرداری و فرمانداری در هریس، این شهر هنوز هم اقتصاد روستایی خود را حفظ کرده‌است.

روستاها معمولا قبل از زلزله این شکلی هستند



ولی بعداز زلزله اکثرا این شکلی می شوند

مصاحبه با استاد عنایتی(16)

از معلّم های دوره ابتدایی من ، یکی دونفرشان در دوره سیکل اول دبیرستان نیز دبیر من شدند. احمد به نژاد در سال اول دبیرستان دبیر درسی بود که حالا اسم آن درس یا دم نیست ولی بعد شد حرفه وفن.
احمد به نژاد آدم پستی نبود. ولی چیز زیادی نیز از دنیا و روابط حاکم بر آدم ها دریافت نکرده بود.
در سال های آخر حکومت شاه حزب رستاخیری شد و مدتی نیز نمایندگی آموزش و پرورش آران و بیدگل را عهده دار شد.
با این حال مستحق او نبود که پاکسازی شود و مجبور شود برای امرار معاش در دفتر اکسپورت کار کند.

معلّم دیگری که تا دبیرستان با ما آمد، اسدالله جمالی بود. من نفرتی از او به دل ندارم . ولی معلّم تاثیر گذاری هم نبود. در کلاس دوم دبستان کاشانچی در کتاب فارسی درسی داشتیم به نام « باران » .
اگر خاطرت باشد در آن صفخه عکس یک قطره ی درشت باران دیده می شد که بیشتر ابعاد صفحه را در گرفته بود. و چقدر زیبا بود این عکس برای من. متن درس در همین عکس قرار گرفته بود.

نورالدین زرین کلک دین بزرگی بر گردن آموزش و پرورش ایران دارد . من همیشه قبل از گشودن کتاب فارسی مدتی روی اسم مولفان خیره می شدم .

در روزی که قرار بود از درس باران املا بنویسیم از روز قبل قرار شد املا به صورت امتحان قوه از ما گرفته شود. برای اولّین بار و آخرین بار به سرم افتاد در آن امتحان تقلّب کنم.

لذا در موقع برگشتن از مدرسه از مغازه ی مرحوم اوسّا علی حقیقیان یک ورق کاغذ امتحانی خریدم و شب در خانه بی خبر از راه و رسم های تقلّب ، همه درس را روی نیم ورقی کاغذ امتحان نوشتم و صبح لای کتاب دیگرم پنهان کرده و سر جلسه امتحان حاضر شدم.
و وانمود کردم که دارم گفته های آقای جمالی را روی کاغذ می نویسم . در حالیکه نوشتنی در کار نبود. قصد داشتم در پایان وقت ، برگه ایی را که شب قبل کامل و جامع رونویسی کرده بودم به عنوان برگه امتحانی تحویل دهم .
یکی از هم کلاسی هایی که هنوز هم با یک سلام و علیک گذری از کنار هم رد می شویم ،همیشه من را زیر نظر داشت و سر بزنگاه ها مچ گیری می کرد. در موقع برگزاری امتحان قوه یک لحظه نگاهش متوجه من شد.

پیدا بود که فاجعه دارد آشکار می شود. انگار که در تمامی روز و شب قبل در کوچه و در خانه و در رختخواب ، من را زیر نظر داشته است .

آقای جمالی آمد بالا سرم ، ورقه را از لای کتاب بیرون کشید و یک کشیده محکم در هوای سرد زمستان 1344 گذاشت بیخ گوش من.
با این حال توده نفرتی که باید در محور عکس او در دلم شکل بگیرد ،در محور عکس فرد دیگری شکل گرفت.

آقای جمالی در دبیرستان درس طبیعی ( علم الاشیاء ) ما را درس می داد. کتابی که فکر می کنم در سیکل بعدی از حجم و قطر بیشتری بر خوردار می شد با نام طبیعی .

در دوران دبستان و دبیرستان اکثر معلّم های ما سبیل هایشان را می زدند. ولی اسدالله جمالی همیشه سبیل داشت .

خدا رحمت کند جناب سروان مریخی را. یک بار در مدرسه کاشانچی با هم در گیر شدند. مریخی دانش آموزی بود قلدر و نترس . یک فحش به او داد. و بعد چند صحنه ناجور دیگر پیش آمد که باز گویی اش برایم ناخوشایند است. عنصر خشونت در تمامی این صحنه ها مبنا قرار می گرفت.

در دو سال پایانی مدرسه ی  کاشانچی مدیرّیت مدرسه در اختیار آقای علی ربّانی بیدگلی قرار داشت. آقای ربانی خُلقا آدم با شخصّیت و سالمی بود.
سر سفره ی پدر نان سیر خورده بود و مواظب هنجارهای رفتاری و گفتاری خود بود.

روزی که قرار بود آپولوی چهارده بر سطح کره ماه بنشیند ، او یک رادیوی برقی از خانه به مدرسه آورده بود . رادیو را در تاقچه پنجره ی دفتر قرار داده بود و خود در حیاط ایستاده به گزارش هیجان انگیزی که از آن پخش می شد ، گوش می داد.
آقای ربانی در حال حاضر از دیابت رنج می برد.

آقای ربانی دستش با شلّاق آشنا بود. ولی مظلوم کش نبود. به کلاس و پرستیژ معلّمی بهاء می داد. با آنکه با صحراکاری و رعیتّی هم ارتباطی همیشگی داشت ، اصول معلّمی را زیر پا نمی گذاشت.

از معلّم های نا کوشا هم دل خوشی نداشت.
ولی او نیز در بدو پیروزی انقلاب نتوانست از حسادت و عقده های فرو خفته همشهریان خود در امنیّت بماند.

آران و بیدگل قبل از زلزله /از هم اکنون به فکر باشیم.

چرا بعد از زلزله برای بازماندگان خانه های مستحکم بسازیم. اکنون خانه های کوچک مستحکم بسازیم و این لانه های مرگ را تخلیه کنیم.

محمد نجار:ويراني هاي اين زلزله به صورت مستحكم و مقاوم بازسازي مي شود.


مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 15)

در دبستان کاشانچی علاوه بر آقای شفیعی مطّهر آقای احمد مشرقی را نیز داشتیم که معلّم ملایمی بود.
خونسرد بود و مودّب .درسال های اوّل انقلاب هم یکبار او را در یک جمع فرهنگی دیدم با همان خُلق و خو.

آقای جواد علیزاده معلم مومنی بود. بچهّ ها را با نگاه تربیتی نگاه می کرد . ولی اهل خشونت نبود و اگر هم دست به شلاق می برد ، از راه دلسوزی بود. در ادبیاتش بی عفتّی دیده نمی شد.

جواد علیزاده و شفیعی مطّهر هردو مفتون ایدئولژی انقلابی شدند و برای جامعه ی بعد از انقلاب خطّ و نشان کشیدند .ولی من خوبی ها و انسانیّت آنها را فراموش نمی کنم.

اسفندیار اربابی نیز از اعمال خشونت دوری می ورزید. ولی او یک ارباب زاده بود که چیزی از مولفّه های معلّمی برایش اهمیّت نداشت .

دو سه معلّم هم داشتیم که نه تنها نسبت به دانش آموز و کتاب و درس بیگانه بودند که حتیّ نامحرم هم بودند.
واقعا موجودات نجسّی بودند. بعدها در زندگی اشان به فلاکت افتادند.
از معلّم های دوره ابتدایی من ، یکی دونفرشان در دوره سیکل اول دبیرستان نیز دبیر من شدند. احمد به نژاد در سال اول دبیرستان دبیر درسی بود که حالا اسم آن درس یا دم نیست ولی بعد شد حرفه وفن.

آقای جواد علیزاده هم دبیر درس ریاضی من شد. هنوز هم تداعی زمانی که او پای پنجره ی دبیرستان نظام وفا می ایستاد و از خدا و خدا شناسی حرف میزد، در دلم وسوسه زندگی را ایجاد می کند.

در دوره ایی که خودم در آموزش و پرورش شاغل بودم ، گاهی اوقات به مدرسه ی شهید علی خدمتی ( نظام وفا ) می رفتم . و دقایقی را در پای همان پنجره می ایستادم و یاد علیزاده در دلم شور می انداخت.

من نسیمی را که از سر وکلّه او در پای پنجره می گذشت و بعد به سر و صورت من می خورد ، هنوز در درونم حس می کنم و برای نوشتن های عاشقانه مایه ی الهامم می شود.
علیزاده سبزه روی بود و با جذبه .

علیزاده در دوره دبیرستان نگاهش به خدا و به دنیا تفاوت هایی را با نگاه او در دوره دبستان پیدا کرده بود.
شاید هم نگاهش ثابت بود . ولی به تناسب سن ما زبانش عوض شده بود. در هر حال من در این شب های قدر برایش دعا می کنم.

مشدی یادته؟

مشدی یادته؟
پسرت گفت :این خونه سسته.خراب میشه میریزه رویتان.
خندیدی.دستی روی صورتت کشیدی.یه پک به سیگارت زدی .به سقف اطاق نگاه کردی .گفتی.هرچی خدا بخواد همون میشه.اگر قرار باشه بمیریم هر جا که بریم و هر جا که باشیم می میریم.بعد گفتی: حلیمه یه چایی دیگه بده.حالا تو و حلیمه و نوه ات اینجا دراز کشیده اید.پسرت از شهر آمده و روی تلی از خاک نشسته و به آن گفت و گو می اندیشد و تو نیستی که به تو بگوید اشتباه کردی پدر. اشتباه.


ه؟

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 14)

سوال سیزدهم :در دبستان کاشانچی آموزگار دیگری غیر از آقای شفیعی مطهر بود که زبان گفتگو و محبت را به جای زبان تسمه پروانه و ترکه ی انار و کمربند و سیلی برای آموزش و پرورش کودکان برگزیده باشد؟

به ایران قبل از اسلام کار ندارم . چیزی از آن دوران در دست نیست که به ما نشان بدهد مردم چه جور زندگی می کرده اند و دارای چه بینش و نگاهی بوده اند.
امّا وقتی به تاریخ این مملکت بعداز آمدن اسلام نگاه می کنیم ، کم نمی بینیم عالمان دینی و فرزانگان فکری و اندیشمندان بزرگی که مردم و جامعه حرف آنها را می خوانده اند.

فردای قیامت اگر امکان پرسشی از این طیفی که نام بردم برای من فراهم گردد ، فقط یک سوال از آنها خواهم داشت و آن اینکه :

چرا برغم نفوذی که روی مردم داشته اند و شناختی که از مریدان خود داشته اند ، هیچ وقت برای زدودن فرهنگ خشونت از میان مردم اقدامی نکرده اند؟


البته این یک امر بدیهی است که کسی یارای مقاومت در برابر خشونت امثال چنگیز و تیمور و گردن کشان تاریحی را نداشته است. ولی چرا نظام تربیتی ما باید تا این حد با بیرحمی همراه می بوده است ؟

خدایی که بر جسته ترین صفت خود را بخشندگی و مهربانی می داند به طور کلی در نظام تربیتی ایران فراموش شده است و باز تولید این نگاه خود محورانه ، هر روز خشونت و خشونت بوده است. خشونتی که در عمیق ترین لایه های زندگی فردی و اجتماعی ایران ریشه دوانیده و با خود ترس و تحقیر و تهدید و استنطاق و دو رویی و نفاق و کینه و ستم را تعمیم داده است. و چه یسا که شورش ها ی منطقه ایی ، قبیله ای و محلی را نهادینه می کرده است و قابل باور.


خانه های همسایه داری بیدگل

حیدر جان اشاره نمودند به خانه هایی که در قدیم دو درب داشتند .... بچه ها و بانوان از این خانه ها برای نزدیک کردن مسیر و یا دوری از نگاه نامحرم استفاده میکردند.در کوچه ی در بند خانه ی استاد محمد علی بنازاده و خانه ی استاد حسین مردادی و خانه ی سه کنج اینگونه بودند.بانوانی که میخواستند به حمام زعیم بروند چون سختشان بود از زیر بازار فاضل که اکثرا مردان کنار بازار می نشستند و حرف میزدند رد بشوند وارد خانه ی استاد محمدعلی می شدند و از درب دیگر که روبروی درب حمام بود خارج میشدند و از ساکنین خانه هم احوالپرسی میکردند.در این خانه ها بیش از یک خانوار زندگی میکردند .ساکنین مشغول قالیبافی بودند و به این رفت و آمدها عادت داشتند.تعداد بچه ها هم زیاد بود و شیطنت هم بسیار.بچه های کوچک از ترس افتادن در حوض فاضلاب مستراح در اطراف مستراح ها می نشستند و خود را خالی میکردند و مرغ و خروسها از این فضولات می خوردند.در زمان شاه سریالهای خانه ی قمر خانم و دائی جان ناپلئون دو شکل فقیرانه و متمولانه ی این قبیل خانه ها را در شهر تهران به نمایش گذاشتند.من به جزئیات نحوه ی زندگی در این خانه ها واقف نیستم و وبلاگ نویسانی که در این گونه خانه ها زیسته اند میتوانند خیلی خوب همه ی نکات را بنویسند . استاد دهقانی در بخشی از خاطراتش به خوبی به جزئیات زندگی های همسایه داری پرداخته است و استاد عنایتی با اینکه خود در این خانه ها نزیسته است ولی وقتی از کودکی خود می گوید آنچه در خانه های مزبور دیده است را نیز بازگو می نماید.من هم در خانه ی همسایه داری زندگی کرده ام ولی ساکنین خانه ی ما دو برادر بودند.ما و عمو محمدم.یادم می آید یکبار دعوای  بچه ها باعث شد که این دو برادر در حیاط روبروی یکدیگر بایستند و خشمگنانه مطالبی را به یکدیگر بگویند و گاهی هم جاریها با هم بحث میکردند.دختران مشدی علی جندقیان و استاد عزیزالله عرفان دو تاجر و کاسب معروف آران و بیدگل قدیم.ولی ما بچه ها اکثرا با هم دوست بودیم و مشغول انواع بازیها و وقت مدرسه بعداز ظهرها مشغول نوشتن مشقها در آفتاب یا سایه.مرگ مادر من همه چیز را عوض کرد و خانه ای که در آن مرد بی همسر و پسران و دختران بالغ باشند جای امنی برای زندگی مشترک نمی باشد لذا بعد از مادرم خانواده ی عمویم از خانه رفتند و شادیهای ما ناتمام ماند و من و خواهرم به خانه ی حاجی ستاری که او و دو پسر دیگرش در آن زندگی میکردند برای بازی می رفتیم.

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (13)

سوال دوازدهم : اکنون به نقطه ای رسیده ایم که باید وارد دوره ی دبیرستان شویم ولی یک نوع هراس در من برای ورود به دوره ی دبیرستان وجود دارد و یک نوع علاقه به ماندن در دوره ی کودکی.پس اجازه بدهید مقداری بیشتر در کودکی بمانیم.با این پرسش که فرزند دوم خانواده ی شما فکر کنم حسن آقا باشد.آیا تولد او را به یاد می آورید و دیگر اینکه در دبستان کاشانچی آموزگار دیگری غیر از آقای شفیعی مطهر بود که زبان گفتگو و محبت را به جای زبان تسمه پروانه و ترکه ی انار و کمربند و سیلی برای آموزش و پرورش کودکان برگزیده باشد؟

گاهی اوقات به طرز وحشتناکی دچار سردی و سکوت می شوم . یک نقطه ی سیاه در جایی از درونم آشکار می شود و به سرعت همه ی ابعاد وجودی ام را در بر می گیرد.باید تقّلا کنم تا محو این سیاهی ِ شوم نشوم.


خاطره نویسی بخشی از این تفلّاست . و از همین روست که اکثر نوشته های من رنگ بازگویی خاطره دارد.

چند روز قبل شما دو سوال مطرح کردید که یکی مربوط می شد به خانه . و دیگری مربوط می شد به مدرسه. جواب به هر کدام از این دو سوال هم می توانست در یک جمله خلاصه گردد و هم می توانست یک بحث گسترده را شامل بشود.

طبیعی است که هم من و هم تو هر دو مایل هستیم که موضوع با گستردگی به پیش برود.
ولی من مدام نگران خستگی خوانندگان هستم که از این حرف ها زده نشوند.

نکته ی دیگر اینکه نوشته های من عمدتا غم بار است. من حتی تمایل دارم صحنه های شیرین زندگی را جوری وصف کنم که فریب دنیایی در آن نباشد. بشر همین که فریب دنیا را خورد ،دست به جنایت می زند. اگرچه محرومیّت ها و عقده ها و کینه ها هم می تواند ما را در مسیر ظلم و ستم سوق دهد.

بنابر این ما درهرحال با تراژدی مواجهیم .

خاطره نویسی تا حدودی ما را از بار سنگین تراژدی های درونی رها می سازد.

و امّا بعد ...

من زمان به دنیا آمدن حسن برادرم را به یاد ندارم. ولی زمانی که قنداقه ی او را می کشیدم تا از یک پرتگاه خطرناک به پایین پرت کنم، همیشه در درونم پررنگ است.

به طور مسلّم ورود و خروج تو و افراد خانواده ات به دربند همیشه از مسیر کوچه ی موسوم به کوچه ی دراز یا همان ستاری و کوچه ی صابری ها صورت می گرفته است.
این قسمت از بیدگل از بهنجاری ویژه ای بر خوردار بود.

اولّا رکاکت و پرده دری زیادی در آن دیده نمی شد. ثانیا خانواده هایی که دراین کوچه ها سکونت داشتند، برای زندگی اجتماعی سرشان به حساب بود.
بخشی از خدمتی های دروازه در این مسیر ساکن بودند که برای آبروی خود ارزش قائل بودند.

خاتمی ها علاوه بر اینکه سیّد بودند مردمان زحمت کشی بودند که نماز و مسجدشان لنگ نمی شد.

صابری ها از جایگاه معتبر و قابل احترامی برخوردار بودند. و مجموعه ی این عوامل باعث می شد روح حاکم براین کوچه برغم اینکه یک کوچه محوری و پرترّدد بیدگل محسوب می شد ، روح منزّهی باشد.
درضمن در این کوچه ازچاه مستراح خبری نبود. و هیچ وقت دیده نمی شد که کود های انسانی در کنار کوچه انباشته شده باشد.

ولی شما اگر می خواستید از کوچه ی حیاطه و بازار عباس بابا به فخارخانه و دربند وارد بشوید، پریشان زدگی و وحشت، شما را تهدید می کرد.
دیوارهای این قسمت از محله های همجوار بسیار فرسوده و کهنه بود. چاه مستراح هم دیده می شد. پرخاش و عصبیّت هم بود.

کارکینه جویی گاه به جایی کشیده می شد که برای تحقیر یکی از افراد محل، کراوات و عینکی را بر چهره و گردن سگی می بستند و راهی کوچه اش می کردند. مجددا گروه رقیب نیز شمشیری را که نشانه ی قلدری کس دیگری بود بر بغل سگ دیگری می بستند و در کوچه ها می گرداندند.
( این دو صحنه را من با چشم خود ندیدم .ولی فاصله چندانی هم با زمان وقوع آن نداشتم )

بدیهی است که نفس کشیدن در چنین فضاهایی ، روح زندگی را ازآدمی به یغما می برد. هنوز هم وقتی از کوچه ی حیاطه عبورمی کنم بوی شاش خفه ام می کند. یک کوچه ی فرعی در این کوچه واقع بود که به چند خانه ی همسایه داری منتهی و از کوچه ی دربند سر در می آورد . در این کوچه نمی شد قدم بگذاری و پایت در نجاست فرو نرود.

تو یکبار برای من نوشته بودی که در کودکی ات به خانه ی بابا یدالله لامع می آمده ای و از طلعت خانم بادمجان ترشی می خریده ای. حالا در ذهنت مرور کن موقع بیرون آمدن از منزل لامع و حرکت به سمت بازار دربند، در طرف راست کوچه ، حمام را می دیده ای و دود کش ها را و دیوارهای زمحت و مرتفع خانه ی فاضل ها را که روی حمام سایه می انداختند.

در بالای دالان طویل خانه ی فاضل ها ، یک بالا خانه ی خشتی وجود داشت که این بالا خانه با درگاهی به اندازه ورود و خروج یک نفر و با ارتفاعی قریب به دو متر به پشت بام سرد خان حمام راه داشت.

سردخان حمام دارای گنبد بزرگی بود که با شیب های اطرافش به پلّه هایی منتهی می شد که بعد به پشت بام گرما خان راه می برد.

ما برای مدتی در همین بالاحانه زندگی می کردیم. پدرم من را بغل می کرد به پشت بام سرد خانه می رفت، از آنجا روی یک سکّو که به دیوار چسبیده بود، قرار می گرفت و مرا روی دست می گرفت و هل می داد به داخل بالا خانه که حدود یک و نیم مترعرض داشت و چهار متر طول.

نمی دانم حسن برادرم هم در اینجا به دنیا آمده است یا درخانه ی یکی از مادر بزرگ ها. ولی یک بار در تنهایی خود در همین نقطه یک قلمبه نمک سفت شده پیدا کردم که در داخل قوطی ادویه افتاده بود و رنگی شده بود.

رنگ زرد متمایل به قهوه ای آن من را فریفت و در دهان گذاشتم. در همان موقع مادرم رسید و با تشّر از دهانم کشید بیرون. ملامت پدرم در این بابت را هنوز درذهن دارم که مرا به شکم پرستی متّصف کرد. پدرم خودش نیز آدم بخوری بود ولی ازلچرگری بیزار بود.

این لحظه های زندگی که میان پدر و مادرم رابطه گرم وصمیمانه تری وجود داشت ، برای من هم لحظه هایی بود که بعدا باعث می شد که زندگی را بخصوص زندگی با همسر و فرزندانم را تا حد عشق دوست داشته باشم .

از آن بالاخانه چیز دیگری را به یاد ندارم الّا اینکه به قصدخروج قنداقه ی حسن را کشیدم و تا دم پرت گاه آوردم که او را به پایین پرت کنم و بعد خودم نیز به لبه ی دیوار آویزان شوم .که ناگهان داد پدرم از داخل کوچه بلند شد .

حیدر جان من منتظر هستم...


هوا گرم است. روزها کش‌دار و تمام‌نشدنی‌اند...از هر اشعه‌ی آفتاب لعنت می‌بارد

http://ma.paiiz.com/

روزها هوا گرم است. دم افطار می‌آیم بیرون. دم افطار خورشید و آدم‌ها باهم گورشان را گم کرده‌اند. خیابان‌ها خلوت می‌شود، کوچه‌ها خالی است، چراغ خانه‌ها یکی یکی روشن می‌شود و کوچه را ازدحام بوهای جور واجور شلوغ می‌کند.

می‌توانم ترکیبی از بوی حلوا و آش رشته و شله‌زرد و چند بوی ناشناس را تشخیص دهم. می‌توانم هر کدام از اجزای این ترکیب را در ذهنم از باقی بوها جدا کنم و می‌توانم با هر بوی تجزیه شده به خاطراتی دور و نزدیک پرتاب شوم. می‌توانم همزمان زن خانه‌دار یکی از همین خانه‌های محقر را تصور کنم که آرد را تفت می‌دهد یا رشته‌ها را توی قابلمه می‌ریزد. می‌توانم صدای تواشیح قبل از اذان تلویزیون را بشنوم، سفره را ببینم که پهن است و دخترک‌های تازه به سن تکلیف رسیده را ببینم که با ملغمه‌ی بوهای دلخواه، صداهایی که معنای تازه دارند، با احساس گرسنگی توأم با غرورِ بزرگ شدن، داخل آدم شدن پای سفره نشسته‌اند تا لحظه‌ی موعود بیاید و شیرینی اولین بامیه را بچشند.

جایی هستم که  بیش از نود درصد آدم‌های دنیا از وجودش بی‌خبرند؛ نزدیک جاده‌ای قدیمی. می‌شود از این‌جا عبور گاه به گاه ماشین‌ها را دید که به شهر می‌روند یا از شهر می‌آیند.

دوهفته‌ای هست که خانه‌ای اجاره‌ایمان را در تهران به مستأجر جدید تحویل داده‌ایم. می‌خواستیم خانه‌ای بخریم در حومه‌ی کرج. این‌طوری می‌شد از عذاب تحمل صاحب‌خانه‌های بی‌شرف کم کرد. می‌شد از اضطراب خانه‌به‌دوشی سال به سال تا مدتی گریخت.

خانه‌ی اجاره‌ایمان را تحویل دادیم،‌ اما خبری از خانه‌ی جدید نزدیک کرج نبود. درست سر بزنگاه فروشنده‌ی خانه‌ی جدید نیست و نابود شد. اسباب و وسایلمان را ریختیم خانه‌ی رفیق. خانه‌ی دیگری و فروشنده‌ی دیگری پیدا کردیم که لااقل یک‌ماه بعد می‌توانست خانه‌اش را تحویلمان بدهد. قول‌نامه نوشتیم و به مدت لااقل یک‌ماه آواره شدیم. حالا آواره‌ایم.

هوا گرم است. روزها کش‌دار و تمام‌نشدنی‌اند و هر روز از این طولانی‌ترین تابستانِ لعنت‌شده‌ی من مثل یک سال می‌گذرد. با خورشید دشمنم. از هر اشعه‌ی آفتاب لعنت می‌بارد و روزها تمام نمی‌شوند. روزها خشمم را توی سینه حبس می‌کنم. فقط غروب‌ها موقع افطار، وقتی بوها کوچه را پر می‌کنند، می‌توانم نفس راحت بکشم.

اما می‌شود به امیدهای کوچک هم فکر کرد. مثل این‌که خانه‌ی جدیدی که خواهیم داشت، دو اتاق خواب دارد. می‌توانم شب‌ها با رؤیای اتاق کوچکی که اتاق کار من خواهد بود، بخوابم. اتاقی که می‌شود میز تحریر را گذاشت کنارش ـ آن گوشه سمت راست ـ و «کامی»ِ پیر (کامپیوترم)‌ را نشاند روش، چند تا قفسه برای کتاب‌ها دست و پا کرد، درِ بالکنش را باز گذاشت تا باد بیاید و پرده را تکان دهد. می‌توانم به رؤیای انجام همه‌ی کارهایی که می‌خواسته‌ام و تا حالا نکرده‌ام، در آن اتاق کوچک فکر کنم.

می‌توانم به این خیال‌پردازی ساعت‌ها ادامه دهم. اما در ذهن من رؤیاها همیشه در نقطه‌ی اوج سرنگون می‌شوند. باید قرض‌هایی را که بابت خرید خانه‌ی موعود روی دستمان مانده است، پس بدهم. باید قسط ماهیانه‌ی وام مسکن را پرداخت کنم و این یعنی باید بیشتر کار کنم، کارهایی که دوست ندارم انجامشان دهم. ممکن است مجبور شوم هر روز ترافیک فرساینده‌ی کرج تا تهران و تهران تا کرج را تاب بیاورم و باز این همه یعنی وقتی برایم نمی‌ماند،‌ یعنی من و اتاقم به هم نمی‌رسیم، سرنوشت زمانی را برای رسیدن ما به هم مقدر نکرده است.

نمی‌خواستم این‌طوری شود. می‌خواستم آسوده کنار عالم بنشینم و از گوشه‌ام به قیل و قال دنیا نگاه کنم. اما نشد، «دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت».

من عاشق کندن کله‌ی گنجشک

علی عاشق شیشه‌شکستن بود


غلام عاشق خط انداختن ماشین نو


من عاشق کندن کله‌ی گنجشک


عاشقی


علی را وکیل بلندپایه کرد    

               

غلام را شهید

http://www.taghvaie.com/


مرا آواره.

ولی شوجه ها.... نه پیدا نبودن.

پشت بوم پُرِ زردآلو و قیصی و توت و آلوچه بود.

همهشون کنار هم خوابیده بودن مث این عکسا که تو خارج، آدما تو ساحل کنار هم آفتاب می گیرن.

جلو، رو پیشونی پشت بوم، داربست انگور بود.

از بالا حوض معلوم بود ،ماهی قرمزام.

ولی شوجه ها نه پیدا نبودن.

یه منبع آب بود. آهنی بود.

من تابسونا گاهی می رفتم توش.

آبش داغ می شد.

درخت توت سفیده پاش تو کوچه بود سرش اومده بود بالا پشت بوم.

پله ها حفاظ نداش.

از تو کیسه انگورا زنبور میومد بیرون.

انگورا رو کیسه می کردن که گنجیشکا نوک نزنن، که زنبورا نخورن مثلن.

ولی سهمشونو می خوردن.

زنبورا از کیسه که می زدن بیرون با آدم که چش تو چش می شدن مث بدجنسا یه لبخندی می زدن

که یعنی ما که انگورمونو خوردیم.

منم بهش می گفتم که اتفاقن اونایی که تو خوردی شیرین تره.

اینا همشون از کندوهای جعفری بودن.

کندوهاش بالا پشت بوم بود.

میومدن انگوری، گیلاسی از باغ ما می زدن می رفتن.

http://ghe3.blogfa.com/

بچه های حالا  «شوجه» نمی شناسن.

بچه های حالا  «شوجه» نمی شناسن.


ولی ما کلی شنا کردیم باهاشون.


کلی قورتشون دادیم.


استخر آق حسنه.


نزدیک دُم دَشته.


تابسون.


ما بچه چُلمو بودیم.


بی کلاس بی کلاس.


با پاپتی ها می رفتیم.


تو خاک و خل.


دستمونم که خشکی می زد با روغن جامد چرب می کردیم.


صبح می زدیم بیرون تو باغا تو بیابونا تا غروب.


بعد میومدیم عزیز نشسته بود رو سکو کوچیکه دم در.


پسر ابراهیم، غشی بود.


می یومد بره، می افتاد دهنش کف می کرد ما همینجور

نگاش می کردیم.


یکی هم گاهی ـ گُداری رد می شد دورش خط می کشید دعا می خوند.


بعد خودش پا می شد می رفت خونه.


آخرشم بردنش اصفهان گذاشتنش خانه ی معلولین.


نامردی کردن. صداش خوب بود.


شوجه رو می گفتم.


مثل کرم ریز بودن.


از کمر هِی تا می شدن هِی وا می شدن.


تو استخرا پر بود.


تو حوضا پر بود.


حاجی با غچه که آب می داد، زیر آبو که می زد یه گَله از اینا می رفتن پا درختا می مردن.


تا یه وجب آخر حوض "خوش شانساشون" می موندن.


هی تا می شدن هی وا می شدن.


بوی خره می دونی چیه؟


مثل بوی خیار گندیده است.


مثل سبزی پوسیده.


یه بوییه که خنکه.


شایدم بوی شوجه هاس.


این شوجه ها یه رفیقاییم داشتن.


تو استخر بزرگا بودن.


بچه قورباغه.


چه کیفی می داد با بچه ماهی اشتباشون بگیری.


اصن چه فرقی می کنن.


تابسونا رو می گفتم.


مامان و بابام خوش نداشتن من برم.


خوب صورت آدم می سوخ.


دستا خشکی می زد.


کلن خطری بود دیگه بری تو باغا.


می فهمی که؟


کارای با کلاس تر بود.


کلاس زبان. کلاس تابسونی.


من خوش نداشتم این کارارو.


مثلن می خواسم شاگرد نونوا شم.


نون در بیارم از تنور. پول بگیرم بقیه ی پولو بدم.


بگم نوبت کیه.


آبرو ریزی بود.


ولی خلاصه راضی می شدن .


میرفتم.


 با این مینی بوسا که همش بوی نون تازه و سبزی خوردن و گلاب می داد.


ترمینالش دروازه دولت بود.


ما همیشه اولین نفر بودیم.


از بس عجله داشتیم.


دم در بهداری پیاده می شدیم.


خنک بودا لامصب.


بلبل و پرندم که بیداد می کردن.


به دو می رفتم رَخت خوبامو در میاوردم رختای بی خودی می پوشیدم.


خونه ها مَگَز داشت تا دلت بخواد.


هزار تا مگز دور هم وز وز می کردن.


خوش بودن.


همه جا پِهِن پخش بود.


یه مگزکُشم داشتیم.


برا سرگرمی.


تاب می دادیم که مگزا بترسن برن دور بزنن دوباره بیان.


ولی سوسک موسک نبودا.


ازین  سوسکای چا مسترابی.


سوسکای دیگه بود.


همشون تمیز بودن ولی. یکی بود عزیز می گفت :کتاب می خونه.


دو تا شاخ داش سر شاخاش عین کتاب بود.


پشتش خال خال بود.


بزرگ بود ولی خیلی آروم بود.


سرش تو کتاب و....بود.


مثل سوسکای حالا گه خور نبودن. کتابخون بودن.


مینی بوسو نگفتم.


دو سه تا داش.


شایدم چارتا.


محل بالا و محل پایین جدا بود.


معروفاشون آقا بزرگی بود و پرویز شاهیده.


آقابزرگی مینی بوسش بنز قرمز بود، پرویز فیات بود؛ از اینا که مثل مُکعبن.


زنا رو صندلی خوبا می نشسن مردا رو چارپایه تو پادری یا رو موتور.


من خیلی رو موتور نشسم.


موتورش جلو بود.


پشت دنده.


باس لنگاتو وا می کردی این ور و اون ور موتور.


جر می خورد آدم.


سه چار تا همینجور جفت می شدن تو هم.


من بچه بودم اول می نشسم که کسی از پشت نچسبونه بهم.


بعد موتوره داغ می شد.


پای آدم خواب می رفت.


پشتم به جاده بود.


هی می چرخیدم نگا می کردم ببینم تیر شماره چنده.


آخه تیرا شماره داشت.


به 111 که می رسیدی رسیده بودی.


شایدم 112 بود.


همه همو می شناختن.



اختلاط می کردن.


با صدا بلند. بعضی وقتام یه چیزی میخوردن به همه تارُف می کردن.

http://ghe3.blogfa.com/

بنا کن و برکن /حلب مرداد1391

بساز تا بسوزانی/حلب/1391مرداد

گلایه های خروس مظلوم

این آدمهای ایرانی ما را میکشند و میخورند و می گویند مرغ می خوریم.ما را در سوله ها زندانی میکنند و اسمش را میگذارند "مرغداری".مرغداری آنجاست که مرغهای تخم گذار را نگهداری میکنند.به زندانهای ما بگویید "خروسداری"و بگویید خروس شده کیلویی فلان تومن.آخر گناه ما چیست؟ما که اینقدر خوشگل تر از مرغ ها هستیم و سحرها قوقولی قوقو میکنیم چرا ما را ناکام سر می برید و پنهان میکنید.بگذارید قدری بزرگتر شویم و با چشمان خودتان ببینید که همه پدرانی تاجدار میشویم. همه مان سر پل صراط جلوتان را خواهیم گرفت و با نوکهای تیزمان سوراخ سوراختان خواهیم کرد و روانه ی جهنمتان خواهیم کرد.زرشک پلو با خروس و کباب جوجه خروس می خورید و در منوی رستورانها می نویسید "مرغ"؟آخر انصاف هم خوب چیزیست.مرغهای مکار هم هیچ نمی گویند و سکوت اختیار کرده اند که ما پاسخ سختی در بهشت به آنها خواهیم داد که فریادشان به آسمانها برود و عوض قدقدا خداخدابکنند.این بانکیمون هم از حقوق ما دفاع نمیکند که میدانیم در قیامت به شکل مرغ در خواهد آمد و با همین خروسی که عکسش را می بینید محشور خواهد شد و برایش برنامه داریم.

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 12)


موهای مجعّد ، صورت استخوانی ، قیافه ی موزون ، لباس مرتّب، عینک نمره ، ملایمت در راه رفتن ، ادب و اعتماد به نفس غیر کاذب، اولّین تصاویری بود که در اولین روز کلاس سال ششم از او در ذهنم ماند.

و تفریبا می توانم مدعّی شوم که من را هم با خودش و هم باخودم درگیر کرد . این درگیری هنوز هم ادامه دارد.

شفیعی مطهّر در شناخت دانش آموزان خود از هنر « دستی زدن » بر خوردار بود. دانش آموز را هوشیارانه دور می زد. برای این کار اگرلازم می شد ، فیلم هم بازی می کرد.
و در سر بزنگاه ،نگاه تربیتی خود را در نهاد دانش آموز نهادینه می ساخت.
بیش ازچند هفته از حضور او در کلاس نمی گذشت که مفاهیمی چون خدا پرستی ، دروغ ، غیرت و ناموس پرستی ، اسپر ماتوزوئید ، نطفه ، آ میزش ، جنین ، تمایلات جنسی پسر به پسر ، پسر به دختر ، پیچ و خم های روانی ناشی از آشفتگی های جنسی ، عشق به و طن ، ضرورت نگاه به تاریخ ، اعتدال ، ظلم و ستم و نحوه قصه گویی و داستان پردازی و مطایبه و ...
در وجود من از معنای تازه ایی بر خوردار شد که شبیه بود به همان معنا ی تشنگی توسّط کوزه آب .
و همین مشغولیّت سبب شد که میل به درس خواندن جدی در من کشته شود.
من پس از آشنایی با آقای شفیعی مطهّر، دنبال افق های تازه تر و گسترده تری می گشتم.
و سر گشتگی ناشی از این جست و جو، با بیدار شدن حسّ بلوغ ، روز به روز بر نا آرامی های من می افزود.
متاسفانه من مطالبی را که در وبلاگم می نویسم ، بعدا نمی توانم آنها را پیدا کنم . و الّا در باره آقای شفیعی مطّهر نوشته های متعدّدی دارم که بد نیست سری به آنها زده شود .
موضوع اولّین انشایی که ایشان در کلاس ششم ، برای ما تعیین کرد درحافظه ام نیست. ولی اولّین توجّه مستقیم و دقیق ایشان روی من همان روزی بود که در پای تخته انشایم را خواندم.
یکی از محورهای انشای من در باره ی کشور ژاپن و پیشرفت های علمی آن کشور بود.

: پدرت چقدر سواد دارد ؟

: هیچی !

: مادرت می تواند بخواند و بنویسد ؟

: نه !

: فرزند چندم خونه هستی ؟

: اوّل !

پس یک بار دیگه انشایت را بخوان .

از آن روز به بعد سایه ی این سّید سمج و مسئولیّت شناس هیچ گاه از بالا سر من کنار نرفت .

آقای مهندس بهروز ستاری بیدگلی/سرپرست محترم بنیاد مسکن کاشان

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 11)


پرسش یازدهم:آیا در دوران دبستان هیچیک از انشاهایتان مورد توجه و تشویق قرار گرفت؟


سیّد علیرضا شفیعی مطهّر انسان خود ساخته ای است . و اگر در جوانی به این خود ساختگی دست نمی یافت،امروز می بایست دنیا را با سختی فراوانی پشت سر بگذارد.

او در آستانه هفتاد سالگی همچنان می نویسد. تند و تند . و قطعا اگر قدرت نوشتن نمی داشت ،گذر لحظه های عمر برایش سخت تر و سخت تر می بود.
بسیاری از انسان ها در حوزه منِ شخصی خود دارای آرمان هایی هستند که اگر چنانچه در مسیر هد فشان به نتیجه نرسیدند ، افسردگی ناشی از شکست در همان حوزه ی من ِشخصی گریبانشان را می گیرد .

ولی کسی که برای آرمان های اجتماعی و انسانی دست به تقلّا می زند ،اگر تیرش به سنگ خورد ، حجم افسردگی هایش به اندازه همان جامعه و همان ظرفیّت انسانی ای است که او روزگاری داعیه ی بهبودی و تعالی و سربلندی آنها را در سر می پرورانده است.

شفیعی مطهّر در زمره ی همین کسان است که اکنون با یک افسردگی بسیارعمیق در منطقه ی اکباتان تهران، در خانه اش ،هر روز وبلاگی را می نویسد با نام « مدارا » .
منتهی چون با خدا رابطه ی عمیقی دارد و در زمینه ی تربیت فرزند نیز موفّق بوده است ، خواه ناخواه می تواند خود را سرزنده و امیدوار نشان بدهد. ذوق و قریحه ادبی و قدرت رویا پردازی نیز به او کمک می کند دل تنگی هایش را در قالب عبارات شاعرانه و استعارات دور از ذهن ، تخلیه کند.
ولی در عمق، دچار یک ترازدی است که برای رهایی از آن چاره ایی نمی بیند.
فراموش نباید کرد که شفیعی مطهّر در دوران خدمتش در آموزش و پرورش نیز مصدر خدمات بزرگی شد که در حال حاضر شرمنده ی دوران معلمی و مدیریّتی خود نیست.
ولی نوشته هایش نشان می دهد او در صدد است از جامعه ای انتقام بگیرد که آرمان های او را دزدیده است .
استاد شفیعی مطهّر در کلاس ششم دیستان کاشانچی بیدگل معلّم من بود.
اولیّن روزی که قدم به کلاس گذاشت ، در یک لحظه همه چیز را در من بهم ریخت و بعد شروع کرد به باز سازی مجدّد شخصیّت پراکنده ایی که تا آن روز ، بدون هندسه معیّنی در من سوار شده بود....

( وبلاگ دیگر استاد شفیعی مطهرhttp://shabtaab.mihanblog.com/)

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (10)

در تابستان همان سالی که قرار بود من در مهرماهش به کلاس ششم بروم ، یکی از خانواده های متموّل بیدگل برای برگزاری جشن عروسی اشان از حسن شمّاعی زاده دعوت کرده بودند.


( هنوز تلویزیون به بیدگل نیامده بود و کسی هم با خوانند ه های جوان و گمنام آشنایی نداشت . شمّاعی زاده هم در تئاتر های اصفهان برنامه اجرا می کرد/ من بعدا شماعی زاده را از طریق مجله ی جوانان شناختم  ) .

مراسم ساز و آواز بر روی تختی چوبی در میان یکی از خانه های سلمقان بر گزار بود که حالا هرچه فکر می کنم به یاد نمی آورم خانه ی کی بود و در کجای سلمقان قرار داشت .

ولی به یاد دارم که تخت چوبی روی حوض میان خانه قرار داشت و من دقیقا خود را به تخت چسبانده بودم.

رقاصّه جوانی که زیر ییست سال سن داشت با یک پیراهن سفید رنگ که تا بالای زانوانش بود، روی تخت می رقصید.

پاهای لاغری داشت که جای چند نیش پشه روی پوست نازک آن یده می شد . نمی دانم چرا نه تنها رقص او را دوست نداشتم که وضع رقّت انگیزی را ازخودش ، در ذهنم می ریخت.

وقتی به شب گذشته ی او فکر می کردم که در چگونه بستری شب را به صبح رسانده است ، متشنّج می شدم. و از اینکه قبول کنم که کسانی در دنیا هستند که از این طریق نان می خورند ، دنیا برایم نادوست داشتنی می نمود.
« آب چاوونک » را من در همان تابستان شناختم . و حضور با نشاط و امیدوار مادرم را در کنار خود ، در همان غروب تابستانی / با تمام وجود / حس کردم که با واژه ی آب چاوونک آشنا شدم.
مادرم برای انجام کاری در خانه ی یکی از آشنایانی که در حاشیه ی سلمقان ساکن بودند ، مرا هم با خود برده بود . در خانه ی آنها تعدادی درخت بود و یک جوی خاکی آب که با پمپ آبیاری می شد. یک کوزه ی آب هم لب حوض قرار داشت که حشره ای شبیه به ملخ در دهانه ی کوزه نشسته بود و با سرعت بال هایش را بهم می زد .

این تصویر یکی از زیباترین تصویرهای دوران کودکی من است که در دلم مانده است. آن روز با اصرار از مادرم می پرسیدم اسم این حشره چیست ؟

مادرم سرسری گفت ملخ . ولی زن صاحب خانه که سن و سالی از او گذشته بود ، حرف مادرم را تصحیح کرد .

تابستان آن سال هم سرسری گذشت . در میان تشنگی ها . و صدای بال برهم زدن آب چاوونه . و کوزه ای که طراوت را معنا می کرد .و به تشنگی های من جهت می داد.
و من حسّ می کردم که چیزی در راه است .....

اختلافات قومی...

گاهی که به وجه مشترک همه ی انسانها یعنی انسانیت آنها توجه میکنم نه اعتقاداتشان ، نوعی وحدت آرامش بخش در ذهنم شکل می گیرد و تشویش همه ی اختلافات قومی و مذهبی و زبانی و نژادی لحظاتی من را رها میکند .اختلافاتی که متاسفانه ابزاری میشود در دستان حکومتهای زیاده خواه تا برای استیلا بر منابع اقتصادی دنیا گروه های انسانی را به جان یکدیگر بیاندازند و با ایجاد شورش های بی پایه و بنیان در ساختارهای سیاسی کشورها به نفع خویش تغییر ایجاد نمایند و مانع تحولات درونزا و پایدار در سایر کشورها بگردند.

مناطق کردزبان

سرزمین کردستان مجموعهٔ از مناطق کردزبان در ایران، ترکیه، عراق و سوریه‌است.

ایل‌های کرد ایران در سراسر ایران پخش هستند.مناطق کردزبان در ایران در استان‌های آذربایجان غربی، ایلام، کردستان، کرمانشاه، خراسان شمالی بوده و همچنین در مناطقی از استان‌های گیلان، قم، قزوین، فارس و مازندران و بلوچستان و همدان نیز جمعیتهای پراکنده کرد زندگی می‌کنند. در جمهوری آذربایجان، ارمنستان و در کردستان ترکیه، کردستان عراق و کردستان سوریه نیز کردها زندگی می‌کنند.

تمام سرزمین کردستان از زمان امپراتوری ماد تا سال ۱۵۱۴ میلادی یکی از ایالات ایران بود. در جنگ چالدران که بین نیروهای شاه اسماعیل اول صفوی و سلطان سلیم اول عثمانی در سال ۱۵۱۴ میلادی انجام گرفت بر اثر شکست ایران، بخشی از سرزمین کردستان از ایران جدا شد و نصیب عثمانی گردید.
 امپراتوری عثمانی سالها بر بخش جدا شده سرزمین کردستان از ایران، فرمان‌راند تا اینکه با پایان جنگ جهانی اول و نابودی امپراتوری عثمانی متصرفات آن: سرزمین کردستان، سرزمین‌های عربی، آسیای کوچک و بالکان تدریجاً تقسیم و یا مستقل گردیدند. بخش جدا شده سرزمین کردستان از ایران، در نقشهٔ جغرافیای امروزی در سه کشور ترکیه، عراق، و سوریه قرار می‌گیرد.
جمعیت کردها تقریبا ۲۵ میلیون تن  برآورد شده‌است که ۵ تا ۷ میلیون تن از آنها در ایران زندگی می‌کنند.
کردستان عراق شامل استان‌های اربیل، سلیمانیه، دهوک، کرکوک, خانقین و قسمتهای شمالی استان موصل می‌باشد.
کردستان ترکیه شامل بخش‌های وسیعی از شرق و جنوب شرقی این کشور در مجاورت با کشورهای ایران، ارمنستان، عراق و سوریه می‌شود که مجموعا ۲۱ استان را در بر می‌گیرد؛
کردستان سوریه بخش کردنشین در شمال خاوری و شمال سوریه می‌باشد که بخشی از استان‌های حسکه، رقه و حلب را در بر می‌گیرد.

سرکار خانم حیدرپور بیدگلی

 کسب رتبه تک رقمی(6) شمارا در کنکور سراسری رشته علوم انسانی تبریک میگویم

سرکار خانم  مریم جندقیان

کسب رتبه 28 کنکور در رشته علوم انسانی را تبریک میگویم.


جناب آقای محمد استاد محمدی آرانی

كسب رتبه اول رشته ریاضی و فنی كنكور سراسری سال نود و یک مبارک باد.

تجربه ی من برای بند آوردن خونریزی دندان بعد از جراحی و بخیه.

ممکن است دندان کشیده شده خون ریزی کند و خون اش به سادگی بند نیاید. پس سعی کنید برای جراحی و کشیدن دندان، در ساعت های روز از دندان پزشک وقت بگیرید و کار را به ساعت های آخر شب وا نگذارید.

با یک نفر همراه به مطب بروید تا در پایان جراحی مجبور به حرف زدن نشوید.

اگر خون ریزی زیاد است تا 5 ساعت مواظب باشید  پانسمانی  که در مطب انجام شده و گاز یا پنبه ای که دندان پزشک روی محل جراحی گذاشته شده است جابجا و دستکاری نشود .

حرف زدن و مایعات و غذا خوردن را در این 5 ساعت کنار بگذارید.

در زیر پنبه خون لخته میشود (دلمه میشود/منعقد میشود)و اگر فک تکان بخورد خون دلمه شده از روی محل جراحی جدا میشود و رگ دوباره باز میشود و خون ریزی ادامه می یابد .این لخته خون ضمن آنکه مانع خونریزی میشود از ورود میکرب هم جلوگیری میکند.

در این مدت شما آب دهانتان و خون را سعی نکنید با عضلات دهان و زبان جمع کنید و تف کنید و یا ببلعید.تنها با عضلات گلویتان به آرامی و بدون فشار و حرکت دهان آنها را قورت بدهید و مطمئن باشید هیچ آسیبی به سلامتی شما نمی رساند.

بعد از 5 ساعت با احتیاط و آهسته پنبه را جدا کنید و دور بیاندازید.یک ساعت هم بگذارید هوا بخورد و باز هم کمتر حرف بزنید و نخورید تا مطمئن شوید که خون ریزی بند آمده و دلمه روی دندان را محکم پوشانده است.سپس با خوردن کمی آب سرد خوردن را شروع کنید و به آرامی و با احتیاط حرف بزنید و هچنان از جمع کردن و مکیدن و تف کردن و قورت دادن خود داری کنید.

بعد از حدود 15 ساعت با سوپ و آش سرد و شیر سرد و از طرف سالم دهان غذا خوردن را شروع کنید و قرصهای آنتی بیوتیک را هم بخورید و با مایع دهان شویه به آرامی دهانتان را طبق دستور بشوئید. در چند روز اول خیلی مواظب باشید تا مواد جامد به محل جراحی برخورد نکند.

در صورتی که خونریزی شدید و غیر قابل کنترل باشد به پزشک مراجعه کنید و از گذاشتن داروها و مواد مختلف بر روی دندان خود داری نمائید

از روز دوم با آب و نمک رقیق ولرم و یا محلول شستشوی نمکی، روزانه چند بار دهان را به آرامی و بی این که محلول را با فشار دور دهان بچرخانید، شستشو دهید

مواظب باشید لقمه غذا را تا یک هفته، روی ناحیه بخیه شده فشار ندهید

اگر درد دارید از مسکن استامینوفن استفاده کنید و از مصرف داروهای مسکن ضدالتهابی مثل آسپرین که خاصیت ضدانعقادی دارند، خودداری نمائیدبعد از جراحی اگر دهان تان به خوبی باز نشود طبیعی است و طی یک هفته تا ده روز برطرف خواهد شد
مسواک زدن دندان ها از روز بعد از جراحی اشکالی ندارد اما دقت کنید که یک هفته روی بخیه ها را مستقیم مسواک نزنید


بسطام

اطلاعات کلی
کشور Flag of Iran.svg ایران
استان سمنان
شهرستان شاهرود
مردم
جمعیت ۷٫۷۲۴ نفر
زبان‌ گفتاری فارسی
مذهب اسلام، تشیع
جغرافیای طبیعی
ارتفاع از سطح دریا ۱۴۲۰ متر
اطلاعات شهری
پیش‌شماره تلفنی ۰۲۷۴۵۲۲

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 9)


مرد پنجاه ساله ی موسفیدی را هر روز در هنگام عبور از کوچه امان می بینم که دیدارش برایم خوش نمی آید. اکثرا زیر پوش لخته آبی رنگی را به تن دارد که رگه های سفید شوره عرق بر روی آن نشسته و نگاهی بینهایت بی تفاوت و نامتعارف . با بیژامه ی فرسوده .
من اگر به دیوار نگاه کنم قطعا چیزی از آن در می یابم که از نگاه این مرد در نمی یابم.
به سختی به او سلام می کنم و جوابی ناشنیده به سختی از کنارش رد می شوم .


در سالی که در کلاس چهارم ابتدایی دبستان کاشانچی بیدگل ثبت نام کردم ، بعد از دو سه روز مادر همین مرد به اتفّاق فرزندش به خانه ی ما آمد و از پدرم خواست که من در مسیر مدرسه مواظب پسرش باشم تا بچّه ها به او اذیّت نکنند.
در چهره و نگاه مادرش چیزی نبود که من با دیدنش فرار کنم. برعکس صورت صحرایی بکری داشت که بی آب و رنگ هم نبود. و معصوم. 

امّا چهره پسرش در بُله عجیبی جا گرفته بود . لب و چشم و دماغی مهوع . به هرجای قیافه اش که نگاه می کردم ،نمی توانستم دوستش داشته باشم .او را به خاطر کم دست و پایی در مدرسه صباحی راه نداده بودند. ولی کاشانچی پذیرفته بودش .
من دو سه روزی مجبور شدم شرارت های رفت و برگشت در مسیر مدرسه ام را کم کنم تا بتوانم ازاو مواظبت کنم.
چند روزی که گذشت در موقع برگشت به خانه آنقدر از خود کهولت نشان می داد که من به زور یقّه اش را می کشیدم .پدرم هم چون اوسّای محل حساب می شد، مُصر بود که باید او را تحمّل کنم .
قسمت جمع شدن فضولات مستراح های خانگی آران و بیدگل تا قبل از دهه پنجاه ،عمدتا در کنار کوچه ها قرار داشت . مگر خانه هایی که دارای محوّطه ایی به نام « پشت خانه » بودند و محصور بودند.
در محلّه ی دروازه ، محلّ جمع شدن فضولات یکی از این مستراح ها در کمر کش کوچه مسجد محقّق واقع بود .

دقیقا در همان شیبی که هنوز هم به سوی سه راهی خانه ی« سه کنج » و بعد به سمت فخارخانه روانه می شود . 

برداشت کودهای این مستراح در انحصار کشاورزان محلّه ی دروازه بود . ولی کار کناسّی اش را دو نفر از اهالی محلّه ی ما انجام می دادند. یکی از آن دو نفر مرده است. ولی دیگری هنوزهم رعیّتی دارد.
درظهر یکی از روزها موقعی که زنگ خورد و بچه ها صف شدند تا به خانه برگردند ، بعد از خروج از مدرسه دانش آموزی که درعهده ی من بود بنای ناسازگاری را گذاشت .
من از صف خارجش کردم و کشاندمش به کوچه ایی که از پشت خانه ی شما سر در می آورد و معروف بود به خانه ی « باغه » . و تا جا داشت زیر مشت و لگدش گرفتم .
بعد ، از زیر ساباط حسینیه دروازه بیرون آمدیم ود وباره در اینجا با بچّه های محل بهم رسیدیم .
از اینجا تا روبروی مستراح کوچه محقّق هم کشاندمش روی زمین . و در اینجا از من خواست در صورتی حاضر به آمدن می شود که او را به کول گیرم.
حتما تا حالا گونی یا چادرشبی را که دارای بار هست برای از جا کندن در دست گرفته ای . معمولا دهانه گونی یا مجموعه ی چادر شب را برای اینکه روی دوش بگذارند ، اوّل یک تاب محکم می دهند و بعد، از جا بلند می کنند و همزمان با قرار گرفتن روی دوش ، تاب به جای اولّ خود بر می گردد.
به او گفتم خیلی خُب ، بلند شو بایست تا تو را کول کنم .
هنوز هم وقتی صبح ها از روبروی خانه ی او رد می شوم ، اوّل زیر چشمی به آرنج دست راستش نگاه می کنم که هنوز تاب ناشی از شکستگی آن روز را بر خود دارد. بعد نگاهی به چهره مادرش می افکنم که برایم قابل احترام است و هنوز همان یکدستی صحرایی در نگاهش دیده می شود که در پشت عینک نمره بالا قرار گرفته است . در کنار فرزندش .

آن روز غوغایی در محل به راه افتاد :
پسر فلانی ، دست پسر فلانی را در راه مدرسه شکسته و با همان دست شکسته او را روی دوش انداخته و به خانه آورده است.
من آن روز به جای غذا کتک رنگارنگی را اعم از لگد و سیلی و مشت و پس گردنی و وشگون و غیرو .. را هم از پدر و هم از مادر خوردم و راهی مدرسه شدم.
آن خانواده به قدری بی بضاعت بودند که نمی توانستند یک ماشین کرایه کنند و فرزندشان را برای مداوا به شهر ببرند. چند هفته ایی هر روز صبح پسرشان را می دیدم که روی خر نشسته و با دستی که به گردن داشت راهی جاده باریکه می شدند برای رفتن به شهر.
پدر بزرگش عادت داشت موقع پک زدن به چپق ، یک چشمش را می بست . او با همان چشم نیمه باز موقع خروج از دروازه ، رفتن من را به سمت مدرسه می پایید.
امروز روزنامه الوطن در باره جنگ حلب می نویسد این معرکه مادر همه معرکه هاست.
من هم در مدرسه کاشانچی چنین نقشی داشتم . روزی نبود که مدرسه را به تنش واندارم.در همینسالآقای رحمت الله عظیم زاده بیدگلی معلم کلاس چهارم ما بود. یک روز غیبت کرده و فرد دیگری از هم محلیهای خود را که معلم نبود ولی سواد دیپلم داشت به جای خود به کلاس ما فرستاد . در همان روز من چند ضربه شلاق از این فرد خوردم. ظهر موقع رفتن به خانه بعداز اینکه دو سه ساعت از شلّاق خوردن گذشته بود ، درست در بدو ورود به دربند ، بنای گریه را گذاشتم .

حسین فاضل : چی شده حیدرعلی ! چرا گریه می کنی ؟
: فلانی که اصلا معلم ما نیس کتکم زده است . ..
حسین فاضل هم ازخدا خواسته. در صدد بود تا تلافی یک کدورت محلّی / خانوادگی را دربیاورد .
لذا دست به قلم شد.
من بیش از چند قدم به خانه فاصله نداشتم که او شکایتی را از زبان پدر من علیه آن فرد تنظیم کرد .و...

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 8)



آخرین باری که آقای عمرانی را دیدم ، در یکی از شب های بهار گذشته بود در جلوی باغ فین .
شب شلوغی بود . من درون ماشین یکی از دوستانم نشسته بودم . مراد ویسی مفسّر رادیو فردا در گزارشی با ادبیات خاصّ این رادیو زندگی نامه آقای خامنه ای را مرور می کرد.
آن شب حال من خیلی ناخوش بود . ماهیچه قلبم در منگنه فشار فشرده می شد . ولی خودم را سرپا نگه داشته بودم.

محوطّه جلویی باغ فین در سال های اخیر ، خیلی شبیه شده است به کولی خانه .

آدم تعجّب می کند این همه موجود الکی خوش از کجا سردر می آورند.

شهرداری کاشان می توانست با یک چهارم پولی که برای احداث مجموعه بی اصالت بام شهرخرج کرد ، روبروی باغ را وسعت داده و با ایجاد معماری های تازه ، روح دوباره ای به باغ ببخشد و مردم گردشگر را از این کلافگی شهوت زده ، نجات بدهد.

آن شب آقای عمرانی از یک پژوی سورمه ایی رنگ خارج شد و سه عدد بلال بو داده خرید و داخل نایلون قرار داد و رفت. کت و شلوار تیره ایی که به تن داشت ، تشخصّی را به او می داد که خودش از آن خبر نداشت .

با دیدن او نه خشم های پنهانی من شعله ور شد و نه حسّ احترامی را در درونم نسبت او دیدم .

ولی از اینکه می دیدم توانسته است با ورزش سلامتی و سرزندگی خود را در این سن حفظ کند ، نگاهم به او بی تحسین نبود.

آدم های خشن معمولا زود از پا در می آیند. و یا اینکه زود فرسوده می شوند. ولی در مورد او ظاهرا این گونه نیست.

زمانی که عمرانی مدیر مدرسه کاشانچی بود ، خشونت اولّین و آخرین مولّفه ی تربیتی حاکم بر مدرسه بود.
البته کسانی هم بودند که مثل سه دانش آموز مذکور در پست قبلی حتی در عمرشان یک ترکه هم نخوردند. ولی نمی دانم چرا یکبار معلم ها از خود نمی پرسیدند دلیل بی اثر بودن سیلی و شلّاقشان بر تن و بدن نازک بچّه هایی مثل من چیست؟
در نخستین روزهای تاسیس کاشانچی شماره 2 بیدگل که پس از کاشانچی شماره یک آران به راه افتاده بود ،من یاد گرفتم که از مسیر باغ علوی و خانه شیروانی ، خودم را به کوچه صابری ها برسانم و بعد دربند و بعد خانه .

ضلع شمالی خیابان رجایی امروز ( روبروی کاشانچی ) هنوز تپّه های خاک بود و زمین های به جا مانده از باغ های متروکه. ( در جای دیکری هم که نمی دانم کجاست به این موضوع اشاره کرده ام )

در یک بعداز ظهر موقعی که از این تپّه های خاکی سرازیر می شدم ،یک دانش آموز از کلاس های بالاتر در جلو من می دوید. اگر یادت باشد تنبان بچّه ها در آن زمان دارای جیبی در پشتش بود.

دانش آموزی که من به او اشاره می کنم ،سال هاست که براثر ابتلا به سرطان از دنیا رفته است.

نسبتا چاق بود.من هنوز بچّه های او را که می بینم به یاد پدرشان می افتم. آن روز یک زیر شلواری شال سبز سیر به پاداشت ( شال به نوعی پارچه کلفت اطلاق می شد ) و خودکار بیک قرمزی در جیب پشت سرش دیده می شد. طبیعی بود که من باید خودکا ر را از جیبش می کشیدم بیرون.

چاشت گاه روز بعد یکی از همشاگردی های من برای عمرانی پیغام برد که دیوار کلاس دوم با خودکار قزمز خط خطّی شده است. واقعا اتفاق عجیبی بود.

من هنوز جرات نکرده بودم خودکار را از کیفم خارج کنم. ولی عمرانی آمد و گفت کیف ها را وارسی می کنم تا معلوم شود کی خودکار قزمز دارد. در همه کلاس فقط من داشتم .
: شِترَق

این اولّین سیلی بی رحمانه ایی بود که هنوز جایش درد می کند. و این درد هنوز با دیدن بچّه های آن مرد مرحوم در کوچه و خیابان ، دوباره بغل گوشم حسّ می شود.
بار دومی که از عمرانی کتک خوردم ، در نقطه ایی بود که هنوز خواب های پُر هراسی را در همان نقطه می بینم .زنگ تفریح بود و من روبروی کلاس دوم ایستاده بودم .
عمرانی رسید و به این دلیل که چرا به حیاط نرفته ام ، با کف دست آنچنان بر قسمت ماتحت من کوبید که من با زانو روی زمین افتادم. بلافاصله شلوارم را که یک زیر شلواری کهربایی رنگ شال بود ، خیس کردم.
بانوی محترم خیّاطی که آن زیر شلواری را برای من دوخت و مادرم مرا برای پرو نزد او می برد هنوز با نشاط و شادی زندگی آبرومندانه ایی را پشت سر می گذارد.

نمی دانم بازگویی این تلخی ها برای خوانندگان تو باعث ملال می شود یا هیجان .
ولی حالا که سر صحبت باز شده است اجازه بده سومُین قساوت قلب عمرانی را هم بگویم.
در کلاس سوم دو سه بار معلمّ مان عوض شد.
یکی از این معلّم ها که نمیدانم کی بود از ما خواسته بود برای درس خطّ ، جوهر لیقه ( دوات دان هایی که در صورت واژگون شدن ،جوهر به بیرون نمی ریخت ) بخریم .
من جوهر لیقه را در بازار نیافتم . لذا یک شیشه جوهر پلیکان خریدم .دقیق به خاطر دارم زمانی که در آن بعدازظهر مغموم از روبروی خانه شما رد می شدم تا با عبور از روبروی مدرسه صباحی و گذشتن از قبرستان عظیمی ها به سوی مدرسه کاشانچی بروم ، عاقبت کار را کاملا پیش بینی می کردم.
خیلی تنها بودم. ولی لجبازی وادارم می کرد تنهایی هایم را برای کسی بازگو نکنم.
آن روز مدرسه کاشانچی با همه نو بودن و تر و تازگی اش برای من به رنگ همان جوهر پلیکان بود.

زنگ خورد و صف شدیم و به کلاس رفتیم و در پشت میزها نشستیم.
وقتی لیقه ها روی میز ها قرار گرفت ،شیشه جوهر من مثل متهم به قتلی که آماده محاکمه بود ، در میان آنها آشکار بود. هنوز آب دهانم را قورت نداده بودم که عمرانی آمد.

شیشه جوهر را برداشت رفت روی میز پای پنجره ایستاد . و با سرعت پرت کرد به پشت دیوار مدرسه .
با آنکه با آمادگی قبلی برای پذیرش این صحنه به کلاس آمده بودم ، برایم تحقیر شدیدی به همراه داشت.
ساعت پایانی مدرسه من اولّین کسی بودم که برای پیدا کردن شیشه جوهرم که پنج ریال خریده بودم ، خودم را از مدرسه به بیرون پرت کردم ، دیوار شرقی را دور زدم و درمیان ماسه بادی هایی که نم باران های پاییزی را در خود داشت ، پیدایش کردم . موقعیکه می خواستم ماسه بادی ها را از آن پاک کنم ، تاول ناشی از شلّاق های آن روزعمرانی مزاحمم بود.
آقای اصغر مشرقی . آقای حسام شریف . آقای رحمت الله عظیم زاده بیدگلی . آقای جواد علیزاده . آقای حسین تمنّایی . آقای دلدار . آقای اسفندیار اربابی. آقای ناصر طاهری . آقای ترکیان. آقای افضلی . آقای سید علیرضا شفیعی مطّهر و آقای علی ربّانی بیدگلی از جمله معلّم هایی بودند که در دوران ابتدایی در مدرسه کاشانچی دیده شدند و در حافظه ام ماندند. در آن زمان شهردار بیدگل شخصی بود به نام آقای درستکار که از کاشان می آمد.
او به همراه منقل و وافورش می آمد.
مستخدم ما آقای مرحوم علی صفایی بود .که بعدا خانه اش را در جنب مدرسه و درست همانجایی که آن روز من دواتم را در آنجا یافتم بنا کرد.
بعداز پایان کلاس چهارم ابتدایی، عمرانی از کاشانچی رفت. و من تا زمانی که در سال چهارم دبیرستان سپهر کاشان درس می خواندم، او را ندیدم. زمین ورزش دبیرستان سپهر خیلی بزرگ بود . و همجوار بود با چهل جریب.
یک روز من در بازار کاشان ناهارم راخوردم و به طور اتفاقی رفتم چهل جریب تا منتظر زنگ کلاس بمانم .

چهل جریب خلوت بود . من رفتم بالای پلّه ها نشستم . متوّجه شدم از درون زمین ورزش سپهر صدای هیاهوی دخترانی مست به گوش می خورد. نیم خیز شدم . تعدادی از دختران اشراف کاشان، نیمه برهنه در زمین بسکتبال مشغول بازی بودند.


برای یک جوان تازه بالغ دیدن این قبیل صحنه ها تاثیر بسیار بدی داشت.

بار جنسی اش به یک طرف. تفاخر اشرافی گری این صحنه ها برای بچّه هایی که در دهات و در فضاهای بسته زندگی می کردند، ایجاد عقده می کرد.
تماشای چند لحظه ایی این بازی برای من در بحبوهه بلوغ ، همان اثری را داشت که تازیانه های عمرانی در سن ده سالگی .
مربّی آن دختران خوش اندام و کشیده قامت در آن روز، عمرانی بود .

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 7)

پرسش دهم:من را مهر سال تحصیلی 42-41 به دبستان فرستادند من نرفتم.یکسال زودتر از شما در سال تحصیلی 43-42 قدم به مدرسه ی صباحی گذاشتم .من که کلاس دوم بوده ام شما در کلاس اول ثبت نام شده اید و احتمالا سال دوم دبستان به مدرسه ی جدیدالاحداث کاشانچی رفته اید.از حال و هوای اولین روزهای مدرسه /اولین مدیر و اولین معلم و اولین دوستان و اولین مشق ها و اولین تشویق ها و اولین تنبیه ها و اولین صف ها بنویس...از کوچه ی عباس بابا رفت و آمد میکردی یا از کوچه ی صابری.احتمالا برای رفتن به مدرسه ی کاشانچی از خانه ی شیروانی.
ضمنا اول مهر 1343 مصادف با روز چهارشنبه بوده است.

قسمت اول جواب
از میان قریب به بیست دانش آموزی که در مهر ماه سال 1343 پشت میزهای کلاس اوّل دبستان صباحی بیدگلی قرار گرفتیم ، چهار نفر توانستیم خود را تا پایان دبیرستان به میز و نیمکت و مدرسه عادت دهیم.
بقیه در  همان سال های اوّل دبستان یا دبیرستان با نفرت مدرسه و درس و مشق را رها کردند و رفتند دنبال رعیّتی و گاو داری و فعلگی و من هنوز وقتی در کوچه و خیابان آنها را می بینم ، تقریبا از قید غم رها می شوم و با سرحالی و انبساط خاطر با آنها به احوال پرسی می ایستم .
محّمد شاگردیان نگهبان اداره ی آموزش و پرورش است و خیلی از دیدنش خوشحال می شوم. عباس جوکار صحرا و دشت و خر دارند . دوست می دارمش .یک نفر هست که رفتگر شهرداری است ، غیر مستقیم در حد توانم به او کمک مالی می کنم. یکی دو نفرشان مرده اند .
ولی از جمع چهار نفری که به بالای دبیرستان رسیدند ، سه نفرشان دارای هدف و ادب و متانت و نمر ه های خوب درسی بودند و برای مدرسه رفتن ، خون به دل پدر و مادرشان نکردند . ( کاری که من هر روز می کردم )
در باره حسین علیزاده قبلا زیاد نوشته ام . او توانست با نمره جهشی زودتر از ما به دبیرستان نظام وفا برود.

((خانه ی عباس علیزاده در ضلع جنوبی میدان باغ علوی ، خانه ی انصاف بود و بزرگان بیدگل به آنجا آمد و رفت داشتند. من به پسرش حسین که همشاگردی بودیم حسادت می ورزیدم . او دوچرخه داشت ، من نداشتم . پدر او سواد داشت ، پدر من بی سواد بود. حسین همه ی نمره هایش بیست بود ، ولی مجموع نمره های من و محمد مچولی و حسین آکنده و محمد کهنه روزی در یک درس به عدد سه نمی رسید.

عاقبت در یک صبح بسیار سرد زمستانی با فروبردن یک سوزن لحاف دوزی در بازوی دست راست او که در میزجلویی نشسته بود ، عقده هایم را خالی کردم. آنقدر بزرگوار بود که حاضر به شکایت نشد . ولی یکی از بچه های کلاس که ضرورتی برای اعلان اسمش نمی بینم موضوع را به گوش آقای عمرانی مدیر مدرسه رساند و چوب و فلک و ضربه های تند شلاّق و دویدن روی برف های میان مدرسه تازه ساز کاشانچی  .

عمرانی ازدواج نکرد . هنوز هم شق و رق در خیابان های کاشان دو چرخه سواری می کند. در جوانی هم کچل بود . ولی کچل با نمکی بود . اندکی تک زبان حرف می زد. خیلی از کارهای زشتی که از معلم های آن دوران می دیدیم از ایشان دیده نشد. ولی خشونت در ذاتش بود .

 حسین نمی توانست آن روز شلاّق خوردن من را با دست های بیرحم عمرانی  تحمّل کند. در تابستان همان سال یک روز از فرط عطش در خانه اشان را زدم و از او تقاضای آب کردم. یرایم در یک پارچ بلور شربت آبلیمو آورد.))

دونفر دیگر یکی حسین امیدی بود و یکی ابوالقاسم خورشیدی .
من هیچ وقت نتوانستم با این دو نفر احساس الفت و یک رنگی داشته باشم . ابوالقاسم شانس خوبی برای کامیابی اززندگی نداشت. مردم گریز بود. و در نهایت به نحو هولناکی در دام دیابت افتاد و چند سال قبل از اینکه به باز نشستگی برسد و احساس رضایتی از دنیا داشته باشد، از دنیا رفت.
در دوره های بزرگسالی و محیط همکاری ، من فقط می توانستم با شوخی و مزاح در کنارش بنشینم. و الّا برای بر قراری رابطه با او فلج می شدم .
امروز دارد یه پایان هفتمین روز ماه رمضان نزدیک می شود . خدا رحمتش کند.

حسین امیدی هم در حد یک سر تکان دادن از کنار هم رد می شویم . اهل نماز و طاعت است . و پرهیزگار از رفتارهای ناپسند اجتماعی . پدرش خیلی مرد شریفی بود.
معلّم ما در کلاس اول  احمد به نژاد بود که از کاشان می آمد . قیافه ی با منشی داشت . چشم های نیمه آبی. صورت روشن و تازه . اندکی چاق . و با آنکه جوان بود تفاوت های عمده ایی به لحاظ اخلاقی با سیف الله مهرآبادی که مُسن بود و مدیر بود و سیگاری هم بود ، داشت .
درس خواندن من همیشه با ناراحتی همراه بود. یاد ندارم روزهای مدرسه را بدون شرارت به پایان رسانده باشم . ولی امضای آقای به نژاد که در آخرین ساعت مدرسه توی دفتر مشق هایم نگاشته می شد، اولّین نشانه های فرهنگ متفاوتی بود که درخانه و کوچه و بازار روی سرم آوار می شد.
این امضا درعصر روزهای پاییزی که آفتاب از کمر کش دیوار خانه ی حاجی ستاری روی زمین می افتاد ، در موقع خروج ازمدرسه ، ره توشه فرهنگی من محسوب می شد. شب ها به جای درس خواندن به این امضا نگاه می کردم و خیالاتی مبهم مرا در خود فرو می برد.

هندسه و معماری حاکم بر مدرسه ی  صباحی برای من ا یجاد آرامش می کرد. ولی چون در درون زندگی ، فضای خواب و استراحت ما وحشی و ابتدایی بود ،تعارض زیادی را با ورود به مدرسه در من ایجاد می کرد . من همواره در این تعارض معلّق یودم. در جایی از سازنده این بنا مرحوم استاد مسلم علیجان زاده نام برده ام .
ولی مستراح های مدرسه ، حتّی تصوّرش/ و اینکه چنین فضایی هم در دنیا وجود دارد ، برایم بیزاری خلق می کرد.
بوی تند آمونیاک ، راهرو و آفتابه مسی هایی که باید بر می داشتیم و به وسط حیاط می آمدیم و در حوض پر می کردیم و دوباره به سوی مستراح روانه می شدیم ، برای من حکم اعمال شاقه را داشت.
من در طول یک سالی که در مدرسه صباحی درس خواندم ، فقط یک بار به صورت نیمه کاره وارد  مستراح شدم و فرار کردم . بچّه هایی هم بودند که البته انس داشتند با این فضا. کلاس ششمی هایی که به بلوغ های زودرس کویری می رسیدند ، محاوره خفّت باری را به راهرو این مستراح ها تحمیل می کردند.
معلم ها عمتدا پا به سن گذاشته بودند. آقای بنی آدم بود. آقای دادگر بود . آقای عامری بود . اینها از کاشان می آمدند. معلّم بومی نداشتیم . آقای ماشالله طاهری ، جوان بود و اصالتا بچه طاهرآباد بود. همیشه تور والی بال می بست . دوران سالخوردگی اش را می بینم که منُشی مطّب یکی از پزشکان کاشان شده است.
مدرسه صباحی در ضلع شمالی و جنوبی کلاس داشت. یک ساختمان آزاد و بدون در و پیکر نیز در قسمت غربی داشت که همرا ه با ورود به مدرسه حال و هوای خوبی را به بیننده منتقل می کرد. چیزی شبیه به یک ایوان و طارمی.
در زیر این ایوان یک سردابه بود که برای من جبران نامطبوعی و ناخوشایندی مستراح ها را می کرد .
این سردابه پر بود از کتاب های درسی بچه هایی که در سال های قبل در آنجا درس خوانده بودند.
اگرچه کتاب ها هم بوی کهنگی و چرکینی داشت ، ولی برای من رغبت به زندگی را بیشتر می کرد.
عکس ها ، تابلوها ، و داستان های این کتاب ها برای من نوعی بلوغ فرهنگی زودرس را به همراه داشت که قطعا به ناسازگاری با محیط اطرافم منجر می شد.
یک همشاگردی داشتم بچّه مختص آباد بود و اصلا درس نمی خواند. قیافه خوبی هم نداشت . در یک روز زمستانی یک شیشه شیر برای معلم مان آورده بود. معلّم او را پای تخته کرد و او از درس چیزی بلد نبود.
موقعی که شیشه شیر از بالای سردانش آموزان پرت شد ، سر من هم همراه با شیشه شیر از کلاس بیرون رفت و هر دو در باغچه ی درخت های اناری که در و سط حیاط بود و تو حتما تصویرهای روشنی از آن درخت ها در خاطره های نجیبت داری ، فرو افتاد.
کلّه بزرگ و بی خیال آن دانش آموز مختص آبادی که چیزی شبیه به یک کدو سبز آشی است و حالا مردی پنجاه و پنج ساله است ، را هنوز در خیابان های شهرمی بینم و آن اتفاق تلخ برایم زنده می شود.
یک بار حدود بیست سال پیش از او پرسیدم آیا مرا به جا می آورد، جواب داد گاهی در فیلم ها مرا می بیند!
به یاد دارم که مداد هم نمی توانست به دست بگیرد.

در آبان سال بعد ، یک روز آقای اسدالله جمالی به کلاس دوم آمد و از ما پرسید که کدام دانش آموز می خواهد به مدرسه تازه ساخت کاشانچی برود. من دستم را زودتر را از بقیه بلند کردم.
بچّه های فخارخانه و سلمقان و عبدالصمد و دروازه ، هیچ کدام حاضر نشدند ، صباحی را ترک کنند . ولی دربریگ و مختص آباد و ویرانه و باغ علوی ، کاشانچی را انتخاب کردند.
دوره هایی که بعداز ما به دبستان پا گذاشتند ، دانش آموزانی بودند که هیچ گاه کلاس ششم را ندیدند. کتاب هایشان عوض شد. رشد سرانه دانش آموزی شهر هم بالا رفت . و من همیشه وقتی به دانش آموزان بعد از خودم نگاه می کردم ، نوعی کوتولگی و عقب افتادگی را در وچود آنها می دیدم . گمانم بر این بود که هر دانش آموزی که کلاس ششم را ندیده باشد ، چیزی در زندگی اش کم دارد.
در حال حاضر نیزهر گاه می شنوم کلاس ششم دارد به دبستان بر می گردد خوشحال می شوم و از پست هایی که علیرضا توحیدی در آنها به وضعیّت آشفته ناشی از تصمیم آموزش و پرورش فعلی اظهار گله مندی می کند ،خوشم نمی آید. فکر می کنم این نشانه ی ثبات است که دارد به سامانه آموزشی کشور بر می گردد. فکر که نه . خیال خام .
مدرسه ی کاشانچی نیز مدرسه خوش ساختی بود. حضور در این مدرسه برای من این فرصت را فراهم آورد که برای رفت و برگشت به خانه علاوه بر مسیرهای قبلی ، دو سه مسیر تازه هم کشف کنم .

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی ( 6)

سوال نهم:تا زمانی که شما بازارچه ی فاضل را به نام دربند معرفی  ننموده بودید من نمیدانستم بیدگل هم مکانی به نام دربند دارد.هنوز هم نمیدانم دربند  به چه معناست.آیا کلمه ای در مقابل درواز یا دروازه است؟یا شغلی بوده است؟lمثلا مسئول بستن درب دروازه .به هر صورت هم تهران دربند دارد و هم آران و هم بیدگل.شاید هم اصطلاحی بین کشاورزان بوده است.میخواهم برگردم به بخش پیش از دبستان.شادروانان عمو حسین و عمو ماشاالله شما را خوب به خاطر دارم .عموی دیگری هم داشته اید و یا دارید؟ عمه چطور؟ و مادر بزرگ پدریتان .
از اسامی زیبایی که پدربزرگ مادریتان برای دخترانش انتخاب کرده بود اینگونه برداشت میکنم که ایشان عارف مسلک بوده اند.باشیه/جهان/کبریا/خورشید .

به خاطر دارم چند ماه پیش من از کوچه ی طویلی که از محلّه دروازه به سمت محلّه ی توی ده ادامه دارد ،با عنوان « کوچه دراز » نام برده بودم و اسباب شگفتی شما شده بود.در حالیکه این اسم در میان مردم ما اسم مرسومی بود.
معروفیّت دربند هم به قدری زیاد است که بی اطلاعی شما در این باب برای من اسباب شگفتی است.
دربند قطعا مقابل واژه ی دروازه قرار ندارد . بلکه مترادف و هم معنای آن است. و گمان من براین است که دربند به مجموعه ساختمان های دیوانی گفته می شده است که باید حد و حریم آن توسط نگهبانان حکومتی حفظ می شده است.
شما اگر در باره محله ی دربند آران کنجکاوی داشته باشید متوجه می شوید که تاریخ این محل نشان می دهد که کارهایی مثل ثبت و شکایت و رسیدگی به مسائل حقوقی مردم در همین محله رتق و فتق می شده است .
معماری ساختمان ها نیز در این محل ، بسته و مرموز است .
دو نقطه هم در بیدگل به نام دربند مشهور است که یکی در محلّه توی ده ( کوچه علی آممد کنعانی ) است که خانه ی صدیقیان ها ( آن شاخه ایی که میرزا خوانده می شدند و اهل سواد و تشخّص اجتماعی بودند ) در همین نقطه قرار داشته است. دقیقا همین حال وهوای فرهنگی و تاریخی بر دربند فخارخانه حاکم بوده است.
در مورد اسامی زیبایی که معمولا عامه مردم در قدیم برای دختران خودشان انتخاب می کرده اند ، من هم زیاد فکر کرده ام .
تاج / خانم تاج / نازنین / ملوک / خانم / بیگم خانم / سیما / خاتون / مریم / نرگس / رخساره / طلعت / عروس / خجسته / ماه رخ / فرّخ / مه لقا / فرنگیس / ایران / توران/ قمر / قمر خانم / قمر جان / گلنار/ گلناز / گیلان / گیلان تاج / بلقیس / شایسته / کیوان / نوش آفرین / بشارت / کفایت / صدارت / صلابت / اشرف / زهره / گوهر / جواهر / مرجان / طلا / زینت / زیور / ماه منیر / کوکب / سلطنت / سلطان / نگار / حشمت / پری / پروانه / پری دخت / و جهان وخورشید و کبریا و مروارید و شهربانو و نجمه.
اسم هایی از این قبیل درمیان توده ی مردم رواج فراوانی داشته است.
اتفاقا این نوع نام گذاری ها صرفا مربوط به طبقات ممتاز نبوده است. همان اقشار بی سواد و حتی بیابانی و صحرانشین نیز بدون اینکه تکیه گاه فرهنگی خاصّی ( چون عشایر که عمده ی نا م هایشان ازشاهنامه است) نداشته اند .
هیچ کدام از این اسامی نیز در محدوده زمانی حکومت پهلوی قرار نداشته و از دوره قاجار وجود داشته است.
من در باره مادر بزرگ پدری ام در یکی از پست هایی که با نام « شهری به نام آران وبیدگل » در این وبلاگ قرار می گیرد ، نوشته ام . همان را مجداد در اینجا می آورم :
«... یکی از بوهای خوشی که از زمان کودکی در شامّه ام مانده است ، بوی چادر مادر بزرگم بود که همیشه خودم را به او می چسباندم . اسم مادر بزرگ من « گوهر » بود . که ما به او می گفتیم : ماجو گوهر . اسم مادراو هم خانم جان بود که ما به او می گفتیم خانم جونی .
بعضی از زن های محل که از تربیّت حساب شده تری بر خوردار بودند ، او را « گوهر خانم » خطاب می کردند. ولی او چیزی به آن معنای رایج، از خانمی نداشت.
خوش اخلاق هم نبود .امّا چون در کارهای خدماتی حمام و دوا درمان های زایمان به مردم کمک می کرد ،حُرمتش را می گرفتند.
مادر بزرگ من میانه بالا بود . توپُر . استخوان بندی درشت. صورتی برافروخته . ابروانی کلفت. و دماغی در خور توجّه . با چادری رنگ و رو رفته که همیشه ، لخته ، روی سرش سُر می خورد.و عادت داشت در موقع راه رفتن، دست راستش را خم کند و با تکان دادن آرنجش، راه برود و با دست دیگرش مواظب چادرش باشد.
اصلا نمی خندید .و اگر می خندید، اولّا خنده اش محسوس نبود ، ثانیا بلافاصله چهره ایی عصبی به حود می گرفت. مردم بیش از آنکه از او حساب ببرند ،از او بدشان می آمد. ولی او به هیچ کدام از این دو نگاه اعتنایی نداشت.
خُلق و خویش نیز نشان می داد که در جوانی نمی توانسته است زن مشکل داری بوده باشد. من در صحبت کردنش نه رکاکت می دیدم ، نه پرده دری . ولی عصبی بود و نق نقو .
نماز را هم سر و پا شکسته می خواند. بعید می دانم در زندگی او مردی به خود جرات داده باشد،احوال پرسی غرض آلودی با او داشته باشد . آنقدر تند خو بود که اگر یقینا کسی با نیّتی آنچنانی با او مواجه می شد ، قطعا از خایه می افتاد .
دماغی که امروز در صورت من قرار دارد قرابت خیلی نزدیکی با دماغ ماجو گوهرم دارد. من هم نمی توانم بخندم . نگاه برافروخته و رم دهنده ام نیز ارثیه ی اوست.
آن روزها در بیدگل در کنار جنگ و دعواهای برون محلی ، درگیری و نزاع های درون محلی و طایفه ایی و یا خانوادگی و یا فردی نیز رایج بود. در یک چاشتگاه آرام تابستانی ، ناگهان صدای کتک کاری دو سه نفر درکوچه ای از کوچه های محل بلند می شد .
بعضی وقت ها زنها نیز به حمایت از شوهر یا فرزند یا برادر یا داماد یا یکی از افراد وابسته بلند می شدند. گاهی اوقات نیز دعوا و مرافعه بین افراد فرادست با فرودست جامعه اتفاّق می افتاد که از مهابت و اهمیّت بیشتری برخوردار بود.
خشم و کینه ی کویری چون تند بادهای داغ بیابانی در این موارد روی چهره ها می دوید و جمله ها و عبارت هایی که از دهان طرفین خارج می شد،بی حساب و کتاب بود.
شما اگر در فیلم ها دیده باشید یا بزرگترهایتان برایتان تعریف کرده باشند ، حتما می دانید که کفش زن ها نیز در قدیم یا گالش بود یا گیوه . خیلی وقت ها نیز پابرهنه تا درخانه یا تا میان کوچه می آمدند و بر می گشتند. مثلا شوهرشان که از صحرا یاآسیاب به خانه می آمد ،آنها پابرهنه می آمدند در دالان و در پیاده کردن بار و علوفه و گندم و آرد به مردشان کمک می کردند. در جنگ و دعواها هم یادشان می رفت که کفش به پا کنند.
یک بار در یک دعوای محلّی که بین فرادستان و فرودستان محله ما اتفاّق افتاده بود.مادر بزرگ من در گروه فرودستان بود . یک مرد که از فرادستان بود و همه کس از او حساب می برد ،با هیبت تمام به سوی او حمله ور می شد . ولی او عقب نشینی نمی کرد. مقاومت مادر بزرگ من هر لحظه باعث افزایش خشم آتشناک آن مرد فرادست می شد .آن مرد فرادست عاقبت از در فحش درآمد: پام تو ...

غیرازحسین و ماشالله که از دنیا رفته اند،عموی دیگری دارم که بیش از چهل سال از عمرش را در تهران گذرانده و سر پیری دوباره آمده است در ناجی آبا د کاشان ساکن شده است . اسمش رحمت الله است . حال و روز خوبی هم ندارد. ولی از آن جمله افرادی است که هیچ غلّ و غشّی در کارش نیست.
نه دروغ می گوید. نه از کسی کینه ای به دل دارد و نه حسود است. و اینها خصلت های خوبی است که در میان سایر افراد فامیل ما ریشه ندارد.
در جوانی اش شّر بوده است. فحش و کتک کاری و تشنگی و گشنگی عاقبت راهی تهرانش می کند.
ولی در آنجا هم به خوبی نمی تواند از جوانی و قدرت جوانی اش استفاده کند.
من هر وقت با او صحبت می کنم چیزی غیراز باغ و مشروب و خانم و ... درگذشته هایش نمی بینم.
حقوق بگیر و باز نشسته کارخانه ی سیمان تهران است .فعلا دارد با دیابت و کوفتگی اعصاب روزگار می گذراند. و از جمله کسانی است که من از دیدنش و از یاد آوری چهره اش لذّت می برم .
یک خدمت خیلی بزرگ نیز به مادرم کرده است که نمی توانم فراموش کنم . او در زمان سربازی پدرم حاضر می شود به جای او که تازه ازدواج کرده است ، به سربازی برود.
مال مردم خور نیست و نبوده است. قیافه خوشی دارد که با صدای دورگه اش می توانسته است هنرپیشه خوبی بشود. جهان بینی اش حتی از پدر من که ذهن بسته ای داشت ، محدود تر است. ولی درهرحال چون بی رنگ و ریاست ، برایم نقطه امنی به شمار می رود . گرفتار کابوسش نیستم .
چند وقت قبل به دیدنش رفته بودم . دیدم هنوز هم مثل قدیم زنش را دوست دارد. او به رغم افراط در می گساری و عیش و نوش ،اهل جنگ و دعوا با زنش نبوده است. ولی متاسفانه در زمینه تربیت فرزند ،به هیچ یک از عناصر فرهنگی و اجتماعی و عقیدتی که باید توجه می داشته ،نداشته ودر هر حال حاضر نوع زندگی فرزندانش فضای غم زده ایی را دراطرافش ایجاد کرده است.

و امّا عمّه ها .

یکی از سرهم جوشیدن های دوران بچگی من ، موضوع فرخندگی چهره عمه زینتم بود و اندام مردانه و اعتماد به نفس بالای او در حرف زدن، راه رفتن ، خندیدن ، متلک گفتن، تحقیر دیگران و ضرب المثل ها و داستان هایی که به ضرورت با زبان آوری و فصاحت بر زبان می آورد و... که هیچ تناسبی با چهره و قیافه و شخصیّت شوهرش نداشت. او حدود پانزده سال پیش از دنیا رفت . شوهرش چهارسال پیش .
ولی یک عمر با شوهرش در کنار هم قالی بافتند و زندگی گرمی داشتند. زن با غیرتی بود ، که برغم عفیف بودن ،در رو در رویی با مرد ،جسور بود.
نام شوهر او حبیب بود و نام فامیلش عنایتی . و فامیلی اش با نام فامیل ما نسبتی نداشت . معروف بود به حبیب استاد جعفر. حبیب اهل تن دادن به گناه نبود . نماز و طاعتش پا بر جا بود.
(نمی دانم چه راز و رمزی است که من در این روزهای ماه مبارک رمضان باید در باره آنها بنویسم . در هر کلمه یک بار برایشان طلب آمرزش دارم . که البته آمرزیده هستند. کسی که در دنیا با نان حلال زندگی کند و به کسی آزار نرساند ، قطعا آمرزیده است.)
برادرم حسن داماد عمه زینتم می باشد.
همان خصوّصیاتی که برای عمه زینتم بر شمردم ، عمّه معصومه ام نیز داراست .
منتهی او زنده است و زمین گیر شده دیابت. ولی برهم نریخته است. خوش رو و خوش رنگ و آب و خوش خنده .و سخت اهل تحقیر روز و روزگار. شوهر او حاج حسین نیکروش است. او هم اهل گناه نبوده و نیست.
گمان نمی کنم عمّه معصومه من یک بار یک پیاله چایی درست کرده و دست او داده باشد. او نه تنها پخت و پزخانه که جارو کردن هم را از روز نخست زندگی به عهده داشته است.
حبیب خدا بیامرز هم اینگونه بود.
حاج حسین در جوانی اش بزن بهادربوده است و در بازی های حزب توده نیزدر گیر بوده است .
ازرفقای تنگاتنگ حسن اربابی است و هنوزهم با همدیگر دیدار دارند.
زن وشوهر مصیبت های زیادی در زندگی دیده اند ، امّا از پا نیافتاده اند. اگر یادت باشد حاج حسین در جوانی راننده اتوبوس بود. کم حرف و با حیا .

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (5)

بیا برویم مدرسه اسمت را بنویسم.

فرد دیگری که پاکیزه حرف می زد مرحوم احمد آقا استادیان بود. آقای استادیان به طور کلّی اهل بازار نشینی نبود. یک کارخانه ی جولاهگی داشت که اداره می کرد. هر وقت خسته می شد به بازار دربند می آمد روی دو پا می نشست ، سیگاری اشنو دود می کرد و بعداز خرید، راهی محل کسبش می شد. اگر کسی حاضر می شد به حرف های او گوش بدهد ، مایل بود از پدیده های علمی حرف بزند .


ولی در مجموع آنچه که وجه غالب صحبت های بازار دربند را تشکیل می داد ، میل به تحقیر بود. ( من هنوز در خواب هایی که می بینم مقدار قابل توجهی به مغازه ی فاضل بدهکارم که وحشتش مرا از خواب می پراند )


کینه ای و خبثی درکار نبود .ولی همه برای تحقیر کردن ،مسابقه می گذاشتند. حسن فاضل همه کس را انگولک می کرد.

خداسلامتی بدهد به حاج آقا محمود برادرش . او از موقعیتی اجتماعی برخوردار بود که نمی توانست چندان اهل شوخی های بی مبالات باشد .
ولی حسین فاضل وقتی با پدرم کنار هم قرار می گرفتند در باب مزاح ،خالی را برای خاله به جا نمی گذاشتند.
خدا رحمت کند قدرت بابایی را . حبیب آدمی را . نعمت مردادی را .

در شهریور 1343 شاه اصلاحات خود را با شن پاشی در کوچه های بیدگل ادامه می داد. یک روز چاشت که از کوچه ی مسجد به خانه بر می گشتم ، پدرم بیلی در دستش بود و شن های کوچه را تسطیح می کرد. تا نگاهش به من افتاد ، بیل را به دور انداخت و گفت : بیا برویم مدرسه اسمت را بنویسم.

من گمان می کنم همان نور سبز ملایمی که در خواب های نیمه خوش / نیمه ناخوش رویت می کنم ،همین جمله و دوسه جمله ی دیگری باشد که در دوران کودکی از او شنیدم.

ثبت نام در مدرسه ی ستاری ( صباحی بیدگلی ) صورت گرفت . موقع نام نویسی کسی را در دفتر مدرسه ندیدم که برایم دوست داشتنی باشد.
در همان پای میز دفتر مدرسه ، احساسم این بود که دارم بر سر دو راهی قرار می گیرم :
درس خواندن را دوست داشته باشم / یا دوست نداشته باشم.

موقع برگشتن از نام نویسی پدرم از مغازه ی اوسّا علی حقیقیان برایم یک کیف زیپ دار خرید که باید برای یک دانش آموز کلاس ششمی خریده می شد.
یک دفتر چهل برگ ، یک مداد و یک مداد تراش هم خرید و داخل آن قرار داد و به دستم داد. یک ریال هم به خودم داد که هیچ ضرورتی نداشت. در خانه به قدری شکم ما را سیر می کرد که من نیازی به پول توجیبی نداشتم .

ولی کیف برایم بزرگ بود . وقتی می خواستم وارد بازار دربند بشوم ، تعادل نداشتم . حسن فاضل با دیدن من ، با صدای بلند گفت : سلام آقای دکتر !

دکتر شدن هم همانجا از پیش چشم من افتاد.

قبل از اینکه آسفالت به کوچه های بیدگل برسد ، زیر بازارچه ها بر خلاف کوچه ها از زمین سفت و صیقلی بر خوردار بود . دلیلش این بود که هر روز آب پاشی می شد و آفتاب هم نمی خورد.
ولی این بازارچه ها عمدتا دستخوش اضطراب بود که مبادا با پشکل کردن الاغ و یابوی دیگران ، چهره اش عوض شود. در اطراف دربند چند خانوار بودند و هنوز هستند که کارشان رعیبتی بود.
من هر زمان که خر این رعیّت ها وارد بازارچه می شد، نگران بودم که حالا صاحب آن ممکن است مورد ملامت قرار بگیرد. در این مواقع شوخی های پدرم با حسین فاضل وارد فاز تازه ای می شد.
گاهی اوقات سهراب جندقیان و غلامرضا لامع به این شوخی ها دامن می زدند. و من بیش از هرچیز از نحوه ی حرف زدن پدرم رنج می بردم .

توقّع نداشتم این گونه باشد. بدهکاری هایی که اکنون در خواب های شبانه ام به نحو دردناکی خواب را بر من حرام می کند، دقیقا به این موضوع بر می گردد.

مصاحبه با استاد حیدر علی عنایتی (4)

سوال هشتم:لطفا خاطره ی ثبت نام در کلاس اول دبستان و اولین روز حضور در مدرسه و میزان علاقه ات به مدرسه و معلم کلاس اولت را بنویس.


اولّین کس و آخرین کسی که مدرسه رفتن من را به تمسخر گرفت ، حسن فاضل بود که البته خیلی باهم رفیقیم.

دربندِ محله ی فخارخانه با خروارها خاک و خشت و گلی که هنوز استوار به آن تکیه داده اند و ساباط آن سالم و سایه داراست ، شاید تازگی ها محل عبورت نبوده است.

قسمت اعیان نشین دربند بعنی خانه ی فاضل ها و مرحوم اقدسی چیز دیگری از آن باقی نمانده است. ولی بازار سالم است . خانه های رعیّتی اطراف آن نیز تفاوتی با قدیم نکرده است.
خیلی برای من اسباب تعجّب است که آیا معماری های قدیمی آران و بیدگل به تدریج ساخته شده است یا دفعتا .

کوچه ها را کی طرّاحی کرده است؟ و درجایی که برای مالیدن یک خشت باید از صد پله پایین و بالا می رفتند تا آب مورد نیاز را به سطح زمین برسانند ، این خانه ها و بازارها و بازارچه ها چه جوری درست شده اند؟

و چگونه است که بشر جز با شروع قرن بیستم هیچ گاه در طول تاریخ نیاز پیدا نکرده است که به جان این ساخت و سازها بیفتد و آهن و سیمان را جایگزین آن کند؟

در آخرین روزهای شهریور 1343 درست در زیر بازار دربند یک نفر برای اولبّن بار و برای آخرین بار من را صدا کرد : آقای دکتر !
و او حسن فاضل بود.

بازار دربند بازار با شور و حالی بود. فقط یک خانه به این بازار راه ورودی و خروجی داشت ، که هنوز هم همان وضعیت را دارد. و آن خانه ای بود که فوق العاده بزرگ بود و اصالت داشت.
خانواده های فاضل و مصطفوی و اقدسی ساکن همین خانه بودند. در دوره های قبل از ما ظاهرا کارهای دیوانی و اداری مردم با مراجعه به بزرگان این خانه حلّ و فصل می شده است.

من چند بار دنبال ریشه یابی دقیق برآمده ام ولی نیمه کاره رهایش کرده ام . فکر می کنم پدر بزرگ پدری آقا فخرالدین مصطفوی شخص معتبری بوده است به نام میرزا معصوم . همین طور مرحوم ملاّاقا محمود فاضل . اینها به طور شاخه ایی در هم تنیده هستند. که بعد می رسند به ملاّآقا محمد و آقا میرزا و مرحوم اقدسی و ...

در زمان طفولیّت ما همه این فرهنگ اشرافی جای خودش را داده بود به سر بازار نشینی و شوخی و گاه جنگ و دعواهای دفعتی و قهر و گله مندی ...

ولی ای کاش همان لودگی ها و شوخی های گاه نادرست سرجایش می ماند و این سوت و کوری و خاموشی جای آن را نمی گرفت.

حتما در خاطر داری که بازار دربند دارای یک نانوایی نان لواش بود که به صورت بسیار نجیبانه ای توسط آقای مصطفوی اداره می شد . ( قبل از او مرحوم پدرش آقا میرزا صاحب این نانوایی بوده است که من و تو در خاطر نداریم / فکر می کنم آقا میرزا مدتی کدخدای بیدگل هم بوده است ) در کنارش یک قصابی کوچک بود که سیِد رضا آقایی خدابیامرز از سلمقان می آمد و در آن گوشت می فروخت . سیّد رضا خیلی فقیر بود با چند سر عائله . دو باب مغازه هم از بچه های فاضل بود که به خوار و بار فروشی اختصاص داشت. مرحوم پدرشان آقا محمد فاضل سر پرستی آنها را به عهده داشت.

خیلی ازخواب ها و رویاهای شبانه من از روبروی خانه ی صابری ها شروع و از زیر بازار دربند و کوچه ی حمام می گذرد و بعداز ورود به بازار عباس بابا و کوچه مسجد به حسینیه فخارحانه ختم می شود .
تمامی این قسمت ها در خواب های من در شب سیاه و منجمدی فرو رفته اند که من به شدت در آنها تنها هستم . و احساس خوف دارم . در خواب ، هم این کوچه ها را دوست دارم . و هم از آن گریزانم . از تاریکی و سکوت و تنهایی اش می ترسم .ولی از راه رفتن در آن مغروم و سرخوش. در همین خواب ها هاله ی نور سبز رنگی را می بینم که از بالای دیوارها کم و زیاد راهم را روشن می کند. ولی دلم خالی از رعب نیست.
تصّوری که من از شب اوّل قبر دارم اگر چه زاییده ی  وهم و خیال های بیمار گونه است ولی فکر می کنم تنهایی شب اول قبر برایم چنین وضعیتی خواهد داشت .
مضافا اینکه من از شب اوّل قبر بیمی ندارم.

در بازار دربند جایی برای ولگردی و سربازار نشینی بچه ها نبود. تعدادی از کسانی که خرید روزانه اشان را از این بازار انجام می دادند به رحمت خدا رفته اند. تک و توکی هم فعلا پایی می کشند.

صحبت ها و خنده هایی که در جمع مردم دربند رد و بدل می شد زمانی رنگ تعادل به خود می گرفت که مرحوم حجت الاسلام اقدسی در میان آنها ظاهر می شد .ولی اگر او نبود وضع فرق می کرد. و حساب و کتابی برای ابراز شوخی در کار نبود.

تنها کسی که در این جمع کارش با اصالت های فرهنگی و خانوادگی اش همجنس بود و هم حرمت خودش را حفظ می کرد و هم حرمت دیگران را ، آقا فخرالّدین بود.

من هنوز کسی را مثل آقای مصطفوی ندیده ام که اینقدر با استقلال رای و متین با شد. و بتواند با همه کس لا بخورد بدون اینکه به نامردمی های روزگار تن بسپارد.

دو نفر دیگر را هم به یاد دارم که در حرف زدن در جمع مردم کوچه و بازار اهل این نبودند که پا را ازحد و اندازه ادب بیرون بگذارند . یکی مرحوم آقارضا صابری بود که صحبت هایش یک کلام امّا با قاعده بود.

من برای اولیّن بار مفهوم « حق الله » و « حق الناس » را از صحبت های او دریافت کردم .
او معتقد بود خدا حق الله را می بخشد و در ادامه می گفت اگر نبخشد عادل نیست. در ذهن خالی من این جمله نیاز به شجاعت داشت .