بچه های حالا  «شوجه» نمی شناسن.


ولی ما کلی شنا کردیم باهاشون.


کلی قورتشون دادیم.


استخر آق حسنه.


نزدیک دُم دَشته.


تابسون.


ما بچه چُلمو بودیم.


بی کلاس بی کلاس.


با پاپتی ها می رفتیم.


تو خاک و خل.


دستمونم که خشکی می زد با روغن جامد چرب می کردیم.


صبح می زدیم بیرون تو باغا تو بیابونا تا غروب.


بعد میومدیم عزیز نشسته بود رو سکو کوچیکه دم در.


پسر ابراهیم، غشی بود.


می یومد بره، می افتاد دهنش کف می کرد ما همینجور

نگاش می کردیم.


یکی هم گاهی ـ گُداری رد می شد دورش خط می کشید دعا می خوند.


بعد خودش پا می شد می رفت خونه.


آخرشم بردنش اصفهان گذاشتنش خانه ی معلولین.


نامردی کردن. صداش خوب بود.


شوجه رو می گفتم.


مثل کرم ریز بودن.


از کمر هِی تا می شدن هِی وا می شدن.


تو استخرا پر بود.


تو حوضا پر بود.


حاجی با غچه که آب می داد، زیر آبو که می زد یه گَله از اینا می رفتن پا درختا می مردن.


تا یه وجب آخر حوض "خوش شانساشون" می موندن.


هی تا می شدن هی وا می شدن.


بوی خره می دونی چیه؟


مثل بوی خیار گندیده است.


مثل سبزی پوسیده.


یه بوییه که خنکه.


شایدم بوی شوجه هاس.


این شوجه ها یه رفیقاییم داشتن.


تو استخر بزرگا بودن.


بچه قورباغه.


چه کیفی می داد با بچه ماهی اشتباشون بگیری.


اصن چه فرقی می کنن.


تابسونا رو می گفتم.


مامان و بابام خوش نداشتن من برم.


خوب صورت آدم می سوخ.


دستا خشکی می زد.


کلن خطری بود دیگه بری تو باغا.


می فهمی که؟


کارای با کلاس تر بود.


کلاس زبان. کلاس تابسونی.


من خوش نداشتم این کارارو.


مثلن می خواسم شاگرد نونوا شم.


نون در بیارم از تنور. پول بگیرم بقیه ی پولو بدم.


بگم نوبت کیه.


آبرو ریزی بود.


ولی خلاصه راضی می شدن .


میرفتم.


 با این مینی بوسا که همش بوی نون تازه و سبزی خوردن و گلاب می داد.


ترمینالش دروازه دولت بود.


ما همیشه اولین نفر بودیم.


از بس عجله داشتیم.


دم در بهداری پیاده می شدیم.


خنک بودا لامصب.


بلبل و پرندم که بیداد می کردن.


به دو می رفتم رَخت خوبامو در میاوردم رختای بی خودی می پوشیدم.


خونه ها مَگَز داشت تا دلت بخواد.


هزار تا مگز دور هم وز وز می کردن.


خوش بودن.


همه جا پِهِن پخش بود.


یه مگزکُشم داشتیم.


برا سرگرمی.


تاب می دادیم که مگزا بترسن برن دور بزنن دوباره بیان.


ولی سوسک موسک نبودا.


ازین  سوسکای چا مسترابی.


سوسکای دیگه بود.


همشون تمیز بودن ولی. یکی بود عزیز می گفت :کتاب می خونه.


دو تا شاخ داش سر شاخاش عین کتاب بود.


پشتش خال خال بود.


بزرگ بود ولی خیلی آروم بود.


سرش تو کتاب و....بود.


مثل سوسکای حالا گه خور نبودن. کتابخون بودن.


مینی بوسو نگفتم.


دو سه تا داش.


شایدم چارتا.


محل بالا و محل پایین جدا بود.


معروفاشون آقا بزرگی بود و پرویز شاهیده.


آقابزرگی مینی بوسش بنز قرمز بود، پرویز فیات بود؛ از اینا که مثل مُکعبن.


زنا رو صندلی خوبا می نشسن مردا رو چارپایه تو پادری یا رو موتور.


من خیلی رو موتور نشسم.


موتورش جلو بود.


پشت دنده.


باس لنگاتو وا می کردی این ور و اون ور موتور.


جر می خورد آدم.


سه چار تا همینجور جفت می شدن تو هم.


من بچه بودم اول می نشسم که کسی از پشت نچسبونه بهم.


بعد موتوره داغ می شد.


پای آدم خواب می رفت.


پشتم به جاده بود.


هی می چرخیدم نگا می کردم ببینم تیر شماره چنده.


آخه تیرا شماره داشت.


به 111 که می رسیدی رسیده بودی.


شایدم 112 بود.


همه همو می شناختن.



اختلاط می کردن.


با صدا بلند. بعضی وقتام یه چیزی میخوردن به همه تارُف می کردن.

http://ghe3.blogfa.com/