خانه های همسایه داری بیدگل
حیدر جان اشاره نمودند به خانه هایی که در قدیم دو درب داشتند .... بچه ها و
بانوان از این خانه ها برای نزدیک کردن مسیر و یا دوری از نگاه نامحرم
استفاده میکردند.در کوچه ی در بند خانه ی استاد محمد علی بنازاده و خانه ی
استاد حسین مردادی و خانه ی سه کنج اینگونه بودند.بانوانی که میخواستند به
حمام زعیم بروند چون سختشان بود از زیر بازار فاضل که اکثرا مردان کنار
بازار می نشستند و حرف میزدند رد بشوند وارد خانه ی استاد محمدعلی می شدند و
از درب دیگر که روبروی درب حمام بود خارج میشدند و از ساکنین خانه هم احوالپرسی میکردند.در این خانه ها
بیش از یک خانوار زندگی میکردند .ساکنین مشغول قالیبافی بودند و به این رفت
و آمدها عادت داشتند.تعداد بچه ها هم زیاد بود و شیطنت هم بسیار.بچه های
کوچک از ترس افتادن در حوض فاضلاب مستراح در اطراف مستراح ها می نشستند و
خود را خالی میکردند و مرغ و خروسها از این فضولات می خوردند.در زمان شاه
سریالهای خانه ی قمر خانم و دائی جان ناپلئون دو شکل فقیرانه و متمولانه ی
این قبیل خانه ها را در شهر تهران به نمایش گذاشتند.من به جزئیات نحوه ی
زندگی در این خانه ها واقف نیستم و وبلاگ نویسانی که در این گونه خانه ها
زیسته اند میتوانند خیلی خوب همه ی نکات را بنویسند . استاد دهقانی در بخشی
از خاطراتش به خوبی به جزئیات زندگی های همسایه داری پرداخته است و استاد
عنایتی با اینکه خود در این خانه ها نزیسته است ولی وقتی از کودکی خود می
گوید آنچه در خانه های مزبور دیده است را نیز بازگو می نماید.من هم در خانه
ی همسایه داری زندگی کرده ام ولی ساکنین خانه ی ما دو برادر بودند.ما و
عمو محمدم.یادم می آید یکبار دعوای بچه ها باعث شد که این دو برادر در حیاط روبروی
یکدیگر بایستند و خشمگنانه مطالبی را به یکدیگر بگویند و گاهی هم جاریها با
هم بحث میکردند.دختران مشدی علی جندقیان و استاد عزیزالله عرفان دو تاجر و
کاسب معروف آران و بیدگل قدیم.ولی ما بچه ها اکثرا با هم دوست بودیم و
مشغول انواع بازیها و وقت مدرسه بعداز ظهرها مشغول نوشتن مشقها در آفتاب یا
سایه.مرگ مادر من همه چیز را عوض کرد و خانه ای که در آن مرد بی همسر و
پسران و دختران بالغ باشند جای امنی برای زندگی مشترک نمی باشد لذا بعد از
مادرم خانواده ی عمویم از خانه رفتند و شادیهای ما ناتمام ماند و من و
خواهرم به خانه ی حاجی ستاری که او و دو پسر دیگرش در آن زندگی میکردند برای بازی می رفتیم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 6:10 توسط اکبر ستاری
|