از معلّم های دوره ابتدایی من ، یکی دونفرشان در دوره سیکل اول دبیرستان نیز دبیر من شدند. احمد به نژاد در سال اول دبیرستان دبیر درسی بود که حالا اسم آن درس یا دم نیست ولی بعد شد حرفه وفن.
احمد به نژاد آدم پستی نبود. ولی چیز زیادی نیز از دنیا و روابط حاکم بر آدم ها دریافت نکرده بود.
در سال های آخر حکومت شاه حزب رستاخیری شد و مدتی نیز نمایندگی آموزش و پرورش آران و بیدگل را عهده دار شد.
با این حال مستحق او نبود که پاکسازی شود و مجبور شود برای امرار معاش در دفتر اکسپورت کار کند.

معلّم دیگری که تا دبیرستان با ما آمد، اسدالله جمالی بود. من نفرتی از او به دل ندارم . ولی معلّم تاثیر گذاری هم نبود. در کلاس دوم دبستان کاشانچی در کتاب فارسی درسی داشتیم به نام « باران » .
اگر خاطرت باشد در آن صفخه عکس یک قطره ی درشت باران دیده می شد که بیشتر ابعاد صفحه را در گرفته بود. و چقدر زیبا بود این عکس برای من. متن درس در همین عکس قرار گرفته بود.

نورالدین زرین کلک دین بزرگی بر گردن آموزش و پرورش ایران دارد . من همیشه قبل از گشودن کتاب فارسی مدتی روی اسم مولفان خیره می شدم .

در روزی که قرار بود از درس باران املا بنویسیم از روز قبل قرار شد املا به صورت امتحان قوه از ما گرفته شود. برای اولّین بار و آخرین بار به سرم افتاد در آن امتحان تقلّب کنم.

لذا در موقع برگشتن از مدرسه از مغازه ی مرحوم اوسّا علی حقیقیان یک ورق کاغذ امتحانی خریدم و شب در خانه بی خبر از راه و رسم های تقلّب ، همه درس را روی نیم ورقی کاغذ امتحان نوشتم و صبح لای کتاب دیگرم پنهان کرده و سر جلسه امتحان حاضر شدم.
و وانمود کردم که دارم گفته های آقای جمالی را روی کاغذ می نویسم . در حالیکه نوشتنی در کار نبود. قصد داشتم در پایان وقت ، برگه ایی را که شب قبل کامل و جامع رونویسی کرده بودم به عنوان برگه امتحانی تحویل دهم .
یکی از هم کلاسی هایی که هنوز هم با یک سلام و علیک گذری از کنار هم رد می شویم ،همیشه من را زیر نظر داشت و سر بزنگاه ها مچ گیری می کرد. در موقع برگزاری امتحان قوه یک لحظه نگاهش متوجه من شد.

پیدا بود که فاجعه دارد آشکار می شود. انگار که در تمامی روز و شب قبل در کوچه و در خانه و در رختخواب ، من را زیر نظر داشته است .

آقای جمالی آمد بالا سرم ، ورقه را از لای کتاب بیرون کشید و یک کشیده محکم در هوای سرد زمستان 1344 گذاشت بیخ گوش من.
با این حال توده نفرتی که باید در محور عکس او در دلم شکل بگیرد ،در محور عکس فرد دیگری شکل گرفت.

آقای جمالی در دبیرستان درس طبیعی ( علم الاشیاء ) ما را درس می داد. کتابی که فکر می کنم در سیکل بعدی از حجم و قطر بیشتری بر خوردار می شد با نام طبیعی .

در دوران دبستان و دبیرستان اکثر معلّم های ما سبیل هایشان را می زدند. ولی اسدالله جمالی همیشه سبیل داشت .

خدا رحمت کند جناب سروان مریخی را. یک بار در مدرسه کاشانچی با هم در گیر شدند. مریخی دانش آموزی بود قلدر و نترس . یک فحش به او داد. و بعد چند صحنه ناجور دیگر پیش آمد که باز گویی اش برایم ناخوشایند است. عنصر خشونت در تمامی این صحنه ها مبنا قرار می گرفت.

در دو سال پایانی مدرسه ی  کاشانچی مدیرّیت مدرسه در اختیار آقای علی ربّانی بیدگلی قرار داشت. آقای ربانی خُلقا آدم با شخصّیت و سالمی بود.
سر سفره ی پدر نان سیر خورده بود و مواظب هنجارهای رفتاری و گفتاری خود بود.

روزی که قرار بود آپولوی چهارده بر سطح کره ماه بنشیند ، او یک رادیوی برقی از خانه به مدرسه آورده بود . رادیو را در تاقچه پنجره ی دفتر قرار داده بود و خود در حیاط ایستاده به گزارش هیجان انگیزی که از آن پخش می شد ، گوش می داد.
آقای ربانی در حال حاضر از دیابت رنج می برد.

آقای ربانی دستش با شلّاق آشنا بود. ولی مظلوم کش نبود. به کلاس و پرستیژ معلّمی بهاء می داد. با آنکه با صحراکاری و رعیتّی هم ارتباطی همیشگی داشت ، اصول معلّمی را زیر پا نمی گذاشت.

از معلّم های نا کوشا هم دل خوشی نداشت.
ولی او نیز در بدو پیروزی انقلاب نتوانست از حسادت و عقده های فرو خفته همشهریان خود در امنیّت بماند.