آخرین باری که آقای عمرانی را دیدم ، در یکی از شب های بهار گذشته بود در جلوی باغ فین .
شب شلوغی بود . من درون ماشین یکی از دوستانم نشسته بودم . مراد ویسی مفسّر رادیو فردا در گزارشی با ادبیات خاصّ این رادیو زندگی نامه آقای خامنه ای را مرور می کرد.
آن شب حال من خیلی ناخوش بود . ماهیچه قلبم در منگنه فشار فشرده می شد . ولی خودم را سرپا نگه داشته بودم.

محوطّه جلویی باغ فین در سال های اخیر ، خیلی شبیه شده است به کولی خانه .

آدم تعجّب می کند این همه موجود الکی خوش از کجا سردر می آورند.

شهرداری کاشان می توانست با یک چهارم پولی که برای احداث مجموعه بی اصالت بام شهرخرج کرد ، روبروی باغ را وسعت داده و با ایجاد معماری های تازه ، روح دوباره ای به باغ ببخشد و مردم گردشگر را از این کلافگی شهوت زده ، نجات بدهد.

آن شب آقای عمرانی از یک پژوی سورمه ایی رنگ خارج شد و سه عدد بلال بو داده خرید و داخل نایلون قرار داد و رفت. کت و شلوار تیره ایی که به تن داشت ، تشخصّی را به او می داد که خودش از آن خبر نداشت .

با دیدن او نه خشم های پنهانی من شعله ور شد و نه حسّ احترامی را در درونم نسبت او دیدم .

ولی از اینکه می دیدم توانسته است با ورزش سلامتی و سرزندگی خود را در این سن حفظ کند ، نگاهم به او بی تحسین نبود.

آدم های خشن معمولا زود از پا در می آیند. و یا اینکه زود فرسوده می شوند. ولی در مورد او ظاهرا این گونه نیست.

زمانی که عمرانی مدیر مدرسه کاشانچی بود ، خشونت اولّین و آخرین مولّفه ی تربیتی حاکم بر مدرسه بود.
البته کسانی هم بودند که مثل سه دانش آموز مذکور در پست قبلی حتی در عمرشان یک ترکه هم نخوردند. ولی نمی دانم چرا یکبار معلم ها از خود نمی پرسیدند دلیل بی اثر بودن سیلی و شلّاقشان بر تن و بدن نازک بچّه هایی مثل من چیست؟
در نخستین روزهای تاسیس کاشانچی شماره 2 بیدگل که پس از کاشانچی شماره یک آران به راه افتاده بود ،من یاد گرفتم که از مسیر باغ علوی و خانه شیروانی ، خودم را به کوچه صابری ها برسانم و بعد دربند و بعد خانه .

ضلع شمالی خیابان رجایی امروز ( روبروی کاشانچی ) هنوز تپّه های خاک بود و زمین های به جا مانده از باغ های متروکه. ( در جای دیکری هم که نمی دانم کجاست به این موضوع اشاره کرده ام )

در یک بعداز ظهر موقعی که از این تپّه های خاکی سرازیر می شدم ،یک دانش آموز از کلاس های بالاتر در جلو من می دوید. اگر یادت باشد تنبان بچّه ها در آن زمان دارای جیبی در پشتش بود.

دانش آموزی که من به او اشاره می کنم ،سال هاست که براثر ابتلا به سرطان از دنیا رفته است.

نسبتا چاق بود.من هنوز بچّه های او را که می بینم به یاد پدرشان می افتم. آن روز یک زیر شلواری شال سبز سیر به پاداشت ( شال به نوعی پارچه کلفت اطلاق می شد ) و خودکار بیک قرمزی در جیب پشت سرش دیده می شد. طبیعی بود که من باید خودکا ر را از جیبش می کشیدم بیرون.

چاشت گاه روز بعد یکی از همشاگردی های من برای عمرانی پیغام برد که دیوار کلاس دوم با خودکار قزمز خط خطّی شده است. واقعا اتفاق عجیبی بود.

من هنوز جرات نکرده بودم خودکار را از کیفم خارج کنم. ولی عمرانی آمد و گفت کیف ها را وارسی می کنم تا معلوم شود کی خودکار قزمز دارد. در همه کلاس فقط من داشتم .
: شِترَق

این اولّین سیلی بی رحمانه ایی بود که هنوز جایش درد می کند. و این درد هنوز با دیدن بچّه های آن مرد مرحوم در کوچه و خیابان ، دوباره بغل گوشم حسّ می شود.
بار دومی که از عمرانی کتک خوردم ، در نقطه ایی بود که هنوز خواب های پُر هراسی را در همان نقطه می بینم .زنگ تفریح بود و من روبروی کلاس دوم ایستاده بودم .
عمرانی رسید و به این دلیل که چرا به حیاط نرفته ام ، با کف دست آنچنان بر قسمت ماتحت من کوبید که من با زانو روی زمین افتادم. بلافاصله شلوارم را که یک زیر شلواری کهربایی رنگ شال بود ، خیس کردم.
بانوی محترم خیّاطی که آن زیر شلواری را برای من دوخت و مادرم مرا برای پرو نزد او می برد هنوز با نشاط و شادی زندگی آبرومندانه ایی را پشت سر می گذارد.

نمی دانم بازگویی این تلخی ها برای خوانندگان تو باعث ملال می شود یا هیجان .
ولی حالا که سر صحبت باز شده است اجازه بده سومُین قساوت قلب عمرانی را هم بگویم.
در کلاس سوم دو سه بار معلمّ مان عوض شد.
یکی از این معلّم ها که نمیدانم کی بود از ما خواسته بود برای درس خطّ ، جوهر لیقه ( دوات دان هایی که در صورت واژگون شدن ،جوهر به بیرون نمی ریخت ) بخریم .
من جوهر لیقه را در بازار نیافتم . لذا یک شیشه جوهر پلیکان خریدم .دقیق به خاطر دارم زمانی که در آن بعدازظهر مغموم از روبروی خانه شما رد می شدم تا با عبور از روبروی مدرسه صباحی و گذشتن از قبرستان عظیمی ها به سوی مدرسه کاشانچی بروم ، عاقبت کار را کاملا پیش بینی می کردم.
خیلی تنها بودم. ولی لجبازی وادارم می کرد تنهایی هایم را برای کسی بازگو نکنم.
آن روز مدرسه کاشانچی با همه نو بودن و تر و تازگی اش برای من به رنگ همان جوهر پلیکان بود.

زنگ خورد و صف شدیم و به کلاس رفتیم و در پشت میزها نشستیم.
وقتی لیقه ها روی میز ها قرار گرفت ،شیشه جوهر من مثل متهم به قتلی که آماده محاکمه بود ، در میان آنها آشکار بود. هنوز آب دهانم را قورت نداده بودم که عمرانی آمد.

شیشه جوهر را برداشت رفت روی میز پای پنجره ایستاد . و با سرعت پرت کرد به پشت دیوار مدرسه .
با آنکه با آمادگی قبلی برای پذیرش این صحنه به کلاس آمده بودم ، برایم تحقیر شدیدی به همراه داشت.
ساعت پایانی مدرسه من اولّین کسی بودم که برای پیدا کردن شیشه جوهرم که پنج ریال خریده بودم ، خودم را از مدرسه به بیرون پرت کردم ، دیوار شرقی را دور زدم و درمیان ماسه بادی هایی که نم باران های پاییزی را در خود داشت ، پیدایش کردم . موقعیکه می خواستم ماسه بادی ها را از آن پاک کنم ، تاول ناشی از شلّاق های آن روزعمرانی مزاحمم بود.
آقای اصغر مشرقی . آقای حسام شریف . آقای رحمت الله عظیم زاده بیدگلی . آقای جواد علیزاده . آقای حسین تمنّایی . آقای دلدار . آقای اسفندیار اربابی. آقای ناصر طاهری . آقای ترکیان. آقای افضلی . آقای سید علیرضا شفیعی مطّهر و آقای علی ربّانی بیدگلی از جمله معلّم هایی بودند که در دوران ابتدایی در مدرسه کاشانچی دیده شدند و در حافظه ام ماندند. در آن زمان شهردار بیدگل شخصی بود به نام آقای درستکار که از کاشان می آمد.
او به همراه منقل و وافورش می آمد.
مستخدم ما آقای مرحوم علی صفایی بود .که بعدا خانه اش را در جنب مدرسه و درست همانجایی که آن روز من دواتم را در آنجا یافتم بنا کرد.
بعداز پایان کلاس چهارم ابتدایی، عمرانی از کاشانچی رفت. و من تا زمانی که در سال چهارم دبیرستان سپهر کاشان درس می خواندم، او را ندیدم. زمین ورزش دبیرستان سپهر خیلی بزرگ بود . و همجوار بود با چهل جریب.
یک روز من در بازار کاشان ناهارم راخوردم و به طور اتفاقی رفتم چهل جریب تا منتظر زنگ کلاس بمانم .

چهل جریب خلوت بود . من رفتم بالای پلّه ها نشستم . متوّجه شدم از درون زمین ورزش سپهر صدای هیاهوی دخترانی مست به گوش می خورد. نیم خیز شدم . تعدادی از دختران اشراف کاشان، نیمه برهنه در زمین بسکتبال مشغول بازی بودند.


برای یک جوان تازه بالغ دیدن این قبیل صحنه ها تاثیر بسیار بدی داشت.

بار جنسی اش به یک طرف. تفاخر اشرافی گری این صحنه ها برای بچّه هایی که در دهات و در فضاهای بسته زندگی می کردند، ایجاد عقده می کرد.
تماشای چند لحظه ایی این بازی برای من در بحبوهه بلوغ ، همان اثری را داشت که تازیانه های عمرانی در سن ده سالگی .
مربّی آن دختران خوش اندام و کشیده قامت در آن روز، عمرانی بود .