مشدی یادته؟
پسرت گفت :این خونه سسته.خراب میشه میریزه رویتان.
خندیدی.دستی روی صورتت کشیدی.یه پک به سیگارت زدی .به سقف اطاق نگاه کردی .گفتی.هرچی خدا بخواد همون میشه.اگر قرار باشه بمیریم هر جا که بریم و هر جا که باشیم می میریم.بعد گفتی: حلیمه یه چایی دیگه بده.حالا تو و حلیمه و نوه ات اینجا دراز کشیده اید.پسرت از شهر آمده و روی تلی از خاک نشسته و به آن گفت و گو می اندیشد و تو نیستی که به تو بگوید اشتباه کردی پدر. اشتباه.


ه؟