ولی شوجه ها.... نه پیدا نبودن.
همهشون کنار هم خوابیده بودن مث این عکسا که تو خارج، آدما تو ساحل کنار هم آفتاب می گیرن.
جلو، رو پیشونی پشت بوم، داربست انگور بود.
از بالا حوض معلوم بود ،ماهی قرمزام.
ولی شوجه ها نه پیدا نبودن.
یه منبع آب بود. آهنی بود.
من تابسونا گاهی می رفتم توش.
آبش داغ می شد.
درخت توت سفیده پاش تو کوچه بود سرش اومده بود بالا پشت بوم.
پله ها حفاظ نداش.
از تو کیسه انگورا زنبور میومد بیرون.
انگورا رو کیسه می کردن که گنجیشکا نوک نزنن، که زنبورا نخورن مثلن.
ولی سهمشونو می خوردن.
زنبورا از کیسه که می زدن بیرون با آدم که چش تو چش می شدن مث بدجنسا یه لبخندی می زدن
که یعنی ما که انگورمونو خوردیم.
منم بهش می گفتم که اتفاقن اونایی که تو خوردی شیرین تره.
اینا همشون از کندوهای جعفری بودن.
کندوهاش بالا پشت بوم بود.
میومدن انگوری، گیلاسی از باغ ما می زدن می رفتن.
http://ghe3.blogfa.com/