در تابستان همان سالی که قرار بود من در مهرماهش به کلاس ششم بروم ، یکی از خانواده های متموّل بیدگل برای برگزاری جشن عروسی اشان از حسن شمّاعی زاده دعوت کرده بودند.


( هنوز تلویزیون به بیدگل نیامده بود و کسی هم با خوانند ه های جوان و گمنام آشنایی نداشت . شمّاعی زاده هم در تئاتر های اصفهان برنامه اجرا می کرد/ من بعدا شماعی زاده را از طریق مجله ی جوانان شناختم  ) .

مراسم ساز و آواز بر روی تختی چوبی در میان یکی از خانه های سلمقان بر گزار بود که حالا هرچه فکر می کنم به یاد نمی آورم خانه ی کی بود و در کجای سلمقان قرار داشت .

ولی به یاد دارم که تخت چوبی روی حوض میان خانه قرار داشت و من دقیقا خود را به تخت چسبانده بودم.

رقاصّه جوانی که زیر ییست سال سن داشت با یک پیراهن سفید رنگ که تا بالای زانوانش بود، روی تخت می رقصید.

پاهای لاغری داشت که جای چند نیش پشه روی پوست نازک آن یده می شد . نمی دانم چرا نه تنها رقص او را دوست نداشتم که وضع رقّت انگیزی را ازخودش ، در ذهنم می ریخت.

وقتی به شب گذشته ی او فکر می کردم که در چگونه بستری شب را به صبح رسانده است ، متشنّج می شدم. و از اینکه قبول کنم که کسانی در دنیا هستند که از این طریق نان می خورند ، دنیا برایم نادوست داشتنی می نمود.
« آب چاوونک » را من در همان تابستان شناختم . و حضور با نشاط و امیدوار مادرم را در کنار خود ، در همان غروب تابستانی / با تمام وجود / حس کردم که با واژه ی آب چاوونک آشنا شدم.
مادرم برای انجام کاری در خانه ی یکی از آشنایانی که در حاشیه ی سلمقان ساکن بودند ، مرا هم با خود برده بود . در خانه ی آنها تعدادی درخت بود و یک جوی خاکی آب که با پمپ آبیاری می شد. یک کوزه ی آب هم لب حوض قرار داشت که حشره ای شبیه به ملخ در دهانه ی کوزه نشسته بود و با سرعت بال هایش را بهم می زد .

این تصویر یکی از زیباترین تصویرهای دوران کودکی من است که در دلم مانده است. آن روز با اصرار از مادرم می پرسیدم اسم این حشره چیست ؟

مادرم سرسری گفت ملخ . ولی زن صاحب خانه که سن و سالی از او گذشته بود ، حرف مادرم را تصحیح کرد .

تابستان آن سال هم سرسری گذشت . در میان تشنگی ها . و صدای بال برهم زدن آب چاوونه . و کوزه ای که طراوت را معنا می کرد .و به تشنگی های من جهت می داد.
و من حسّ می کردم که چیزی در راه است .....