.............

شب ها در چادرهای تک نفره در بدترین شرایط می خوابیدم وچون سرباز تکاور بودیم کمترین غذا رابه ما می دادند که به قول بچه ها برای یک گنجشک هم کم است چه برسد به نره غول هایی مثل ما. صبحانه را هم همان شب می دادند یادم می آید آنقدر گرسنه بودم که من صبحانه را همان شب می خوردم ومی گفتم فردا خدا بزرگ است. وفردای آن روزبابسکویت های خرد شده ته ساکم که از کرمان به جا مانده بود کمی شکمم را جابه جا می کردم.

در یکی از شب ها صدای تیراندازی بلند شد ما را نصف شب از خواب بیدار کردنند و با اسلحه ای پر نزدیک پرتگاهی مستقر کردنند وگفتند مواظب باشید ممکن است از سوی اشراربه اردگاه حمله شود، یک ساعتی نگذشته بود که یکی از سربازها گفت آن ها را ببنید وهمه شروع کردند به تیراندازی ما هم که تا به حال به این با حالی اسلحه دست نگرفته بودیم هرچی فشنگ داخل ژ3 بود خالی کردیم این جریان دوشبی ادامه داشت تا اینکه از مرکز آمدنند بازدید، فرمانده گردان ومعاون پادگان از آنجا بازدید کردند ومشاهده کردند این همه فشنگی که هدر رفته یکی از آنها به درخت های نزدیک پرتگاه نخورده چه برسد به افرادی که قصد ورود به اردوگاه را داشتند برای این واقعه همه کادر آموزشی گروهان توبیخی گرفتنند.

ماه آخر آموزشی در اردوگاه به پایان رسید وما به پادگان برگشتیم ووبعد از دوروزجشن سردوشی برایمان گرفتند وبه مرخصی شهرستان رفتیم تا پس از بازگشت دوره یک ماهه تکاوری را آغازکنیم .......