در هوهوی ساحل
سیاهی ساحل دریای نوشهر به سیاهی چشم های زنی است با گیسوان بلند
که تو را مسحور نگاه خود ساخته و به اعماق خود می خواندت.
دریا در هرحال مهیب است .ولی انرژی لازم زمین و ساکنین آن باید از دریا بر خیزد.
همه ی شاعران دنیا دوست دارند خانه ای روبه دریا داشته باشند .
من دریا را دوست دارم ولی نه به اندازه ای که شاعران دل بسته ی آنند.
سالی یکی دوبار برای من کفایت می کند .
به شرطی که شب باشد و سکوت .
درنیم سال دوم سال دریای مازندران همه ی جاذبّیت های خود را سخاوتمندانه به تو ارزانی می دارد.
امشب ماه نیست. مهتاب نیست. فکر می کنم بیست و چهارم یا بیست و پنجم ذیقعده است .
بنابراین سیاهی رویا برانگیزدریا تا صبح روی آب دیده خواهد شد.
دو سه زوج جوان دوسه قدم آن سوتر ٬کنار ساحل تنگ هم چسبیده اند.
من نمی توانم به آسانی از روی قلوه سنگ ها قدم بردارم. دستم را به شانه ی زهرا می گیرم
ازآب دور می شویم ...
دیر شب است .
زهرا پتوها را که روی سکوی سیمانی می اندازد ،بوی آشنایی به مشامم می خورد.
نمی دانم سید ممّد آقا مچول خدا بیامرز هیچ وقت به دریا آمده بود یا نه ؟ علی نایب چطور ؟
درهرحال پتوهایی که از روی تخت های داخل پلاژ به بیرون آورده شده تا زمین را مفروش کند ،
همه ی بو های رایج در میدان شوش تهران را می دهد.
به ضرب ملافه و یکی دو پتوی شخصی سعی می کنم از آن دور شوم تا راحت تر بخوابم .
نم نم باران لطیف است .
بوها برایم آزاردهنده نیست . فقط بی وقت آمده اند سراغم .
در لابلای همه بوها ، یک ماشین پیکان مدل چهل و هشت ، از میدان توپخانه می پیچد توی سعدی تا به
جاده ی آبعلی نزدیک شود.
سال پنجاه است . یکی را بلند کرده اند تا با خود به دریا بیاورند.
پیکان٬ رنگ سرخ جگری دارد.
غلط می زنم تا زوج های جوان از نگاهم پنهان باشند.
نم نم باران هوارا لطیف تر می کند.
همراهان، همه دراتاق خود یا خواب هستند پا پلک می زنند برای فردایی که معلوم نیست در راه که می آید با حود چه می آورد.
گربه ای ملایم از دیوار پلاژ بغلی می پرد روی سکّویی که من خوابیده ام .
متعجّب نگاهم می کند.
ملافه و پتوی خودم را سرمی کشم.
می دانم این آب و هوا با وضعیت جسمی من ناسازگار است .ولی دوست دارم در هوهوی ساحل بخوابم .
زوج های عاشق به اتاق هایشان بر می گردند.
گربه نیز روی دیوار می پرد ...
خواب از چشم های من گریزان است . گریزان .
http://va-ama-bad1.blogfa.com/post/152