یک بار در کلاس اول دیستان ، روبروی خانه ی ستاری بزرگ که دقیقا روبروی درب دبستان صباحی گشوده می شد ، قبل از زنگ کلاس عصر در خاک ها بازی می کردم که پدرم در حال عبور از همان محل بود .


دست در جیبش کرد و سی شاهی پول ( یک یک ریالی و یک ده شاهی ) به من داد.

این در حالی بود که صبج همان روز من پول روزانه ام را از از او گرفته بودم.

این اتفاق مثل یک حیوان به ظاهرآ رام اما در درون دهن کج و عاصی در گوشه ی  ناشناخته ای از درون من نشسته است و همین طور مدام ، من را ملامت می کند که چرا در زندگی کاری نکردم که دل این مرد را به دست بیاورم.

بار دوم زمانی بود که بعداز جنگ و دعواهای کلاس اوّل دبیرستان سپهر دقیقا در ورودی کوچه ی قدمگاه، ( چند قدم مانده به محوطه ی بیمارستان نقوی ) دست در جیب برد و یک اسکناس ده تومانی به من داد و خداحافظی کرد و رفت.
سنگین است.

باور کن اکبر جان بار این خاطره ها آنقدر برای من سنگین است که اجازه نمی دهد راحت زندگی کنم.

اجازه نمی دهد راحت فکر کنم. اجازه نمی دهد دنیا وزندگی را از ته دل دوست داشته باشم.

سر افکندگی در پیش خود به مراتب عقوبت بار تر از عقوبت در پیشگاه خداوند است.


بیدارشهر:(قابل توجه نوجوانان امروز)