سوال پنجم : لطفا قدری بیشتر در باره ی دوران زندگی خانواده در قم برایمان بگو.

بیش از بیست سال است که گذرم به « دروازه ری » شهر قم نیافتاده است. برای ورود به دروازه ری باید از « میدان کهنه » گذشت.
مبدان کهنه در کمر خیابان شهید جواد دل آذر قرار دارد . اگر به یادت مانده باشد وقتی از سمت کاشان به قم وارد می شدیم باید، از همین خیابان که آن زمان « آذر » نام داشت، مسیر را ادامه می دادیم به سمت پل آهنچی و بازار و حرم .
خیابان آذر بعداز انقلاب شد طالقانی و در همان روزهای اول انقلاب ، مردم قم از این نام گذاری اکراه داشتند. جریان گذشت تا اینکه یک قمی به نام جواد دل آذر شهید شد و خیال شهرداری قم هم راحت.
هم اسم طالقانی از روی این خیابان برداشته شد . هم اسم یک شهید ثبت شد و هم همان اسم قدیمی دوباره در اذهان زنده شد.
میدان پلیس / بیمارستان نکویی و میدان کهنه از مراکز ثقل این خیابان است .
امروز قم در اندازه هایی که دیگر برای نسل قدیم نمی تواند قابل شناسایی باشد ، بزرگ شده است . این شهرخیلی عجیب از اتوبان و بلوار و شهرک های کوچک و بزرگ برخوردار شده است و چون استان قم به غیراز شهر قم ،شهر دیگری در خود ندارد، همه بودجه ها در همین شهر هزینه می شود.
میدان کهنه بر خلاف اسمش میدان باطراوتی است . تا بخواهی سبزی و میوه و زنبیل و سبد و زن های روگرفته در آن دیده می شود.



سوال ششم:گفتی مادرم از سر آشتی درآمد و به خانه برگشت خاطرات دیگری هست که مایل به بازگو کردنش باشی؟

بعداز برگشت مادرم به خانه ، پدرم با ما خوش اخلاق تر شده بود . من در میان مردم آن روزگار خیلی کم می دیدم زن و شوهری تا این حد همدیگر را دوست داشته باشند و تا این حد آماده جنگ و دعوا و شاخ و شانه کشیدن برای هم باشند.
در اینجا بازهم از خوانندگان تو عذر خواهی می کنم که در پاسخگویی به پرسش های شما گاهی مجبور می شوم بعضی گفته ها را دوباره بگویم .اگر نگویم ادامه مطلب برایم سخت می شود . و فرصت کم است .
زمانی که در یک صبح تابستانی به همراه پدر و مادرم برای دیدار اقوام مادری ساکن در دروازه ری شهر قم از همین میدان می گذشتم ، هنوز به مدرسه نمی رفتم .
صبح طربناکی بود. خدا کند مسجدی که بعد از خروج از میدان کهنه تا سال ها بعد ، دیدنش برایم صفا آور بود ، خراب نشده باشد .من هیچ وقت درون این مسجد را ندیدم .اسمش را نیز الان در خاطر ندارم . ولی درگاهش برای من دنیای تاریخی و مغمومی را تداعی می کرد که به رنگ ابرهای پاییزی بود.
در و درگاه این مسجد با من حرف می زد.
محله دروازه ری تنها محلّه ای بود در قم که مهاجرین بیدگلی در آن احساس امنیّت و آرامش می کردند .

چه بسا کسانی که در بیدگل از توانایی یک زندگی مسالمت آمیز درجوارهم برخوردار نبودند ( و شاید به همین علّت از هم فرار و راهی سایر شهرها می شدند ) در دروازه ری با هم رفیق می شدند و از زندگی لذّت بیشتری می بردند.
کوچه های دروازه ری همه فرسوده بود. خانه ها توسری خورده . شعر بافی ها و جولاهه بافی ها همه در چند قدمی هم . و تما م متعلّق به کسانی بود که از شهر و دیار خود کوچ کرده بودند.
مغازه های کوچک حلبی سازی ، سماور سازی ، حلوا فروشی های کثیف ٬خرّاطی ، پنچر گیری دوچرخه و نفت فروشی که اکثرا یک پسربچه نوبالغ را به عنوان شاگرد درخود داشتند ، مشاهده اش دنیای من را وسعت که نمی داد ،حقیر تر می ساخت .
من با آنکه غیراز کوچه حمام زعیم و کوچه حیاطه ، جای دیگری را ندیده بودم ، واقعا با دیدن این مناظر احساس می کردم چیزی به من تحمیل می شود که برایم نادوست داشتنی است.
این اولّین بار بود که با دنیایی آشنا می شدم که بعد ها صادق هدایت برایم معنی کرد : دنیای خنزر پنزری .
ولی به یاد دارم که مادرو پدرم آن روز ، هردو در میان این کوچه ها ، شاد بودند . تند راه می رفتند. و من ازشادی آنها ،امید می یافتم .
قبلا برایت گفته بودم که پدر و مادرم در سال های اوّل زندگی مدتی را در قم زندگی کرده بودند. خانه ایی که آنها در آن زمان در آن ساکن بودند در همین کوچه ای قرار داشت که حالا هر سه در حال عبور از آن بودیم.
صاحب خانه آنها در آن زمان زنی می باشد که ظاهرا بی شوهر بوده است.

و از مقداری مدنیّت آمیخته به اشرافیت برخوردار. و همین خصلت ها می توانسته است جاذبیّتی همراه با خود باختگی را برای جوانی دهاتی چون پدر من ، در پی داشته باشد .
نمی دانم اسم زهرا برای تو چه حسیّ را ایجاد می کند.در میان اسم هایی که خانواده های ایرانی برای دختران خود انتخاب می کنند ، زهرا بارعاطفی سنگینی را در شنونده ایجاد می کند .
اگر چه این بار عاطفی به طور مطلق برخاسته از غم نهادینه شده ایی است که ما از روضه خوانی های همیشگی تاریخ عزاداری هایمان در خود جمع کرده ایم ، ولی زهرا برانگیزنده طبیعی کشش های دیگری هم هست که در ادامه همان بارعاطفی ، در ناخود آگاه ما برانگیخته می شود.
من هیچ وقت زهرا خانم ، صاحب خانه ای که روزی در قم یکی از اتاق هایش را در اجاره پدرم قرار داده بود ، ندیدم . ولی در بزرگ سالی از پدرم شنیدم که چشم و ابروی سیاهی داشته است با قدی میانه بالا و متین . و چند سالی ازمادرم و حتی از پدرم بزرگتر .
مادرم می گفت در همان زمستان اوّل که در خانه او ماوا گرفتیم برای تامین گرمای کرسی زعال نداشتیم. و زهرا خانم در سر شب از ما می خواست که ساعاتی را در پناه کرسی او بنشینیم و در آخر شب مقداری آتش به ما می داد که در منقل کرسی خود بریزیم.

بعداز به دنیا آمدن فرزند دختری که پدرم اسم او را زهرا نام می گذارد و او در همان شهر قم می میرد و دفن می گردد ،صاحب خانه احساس می کند که باید عذر این زوج جوان و خام را بخواهد. و آنها خیلی محترمانه ، قم را ترک می کنند.
زهرا خانم بعداز سال ها یکبار دیگر در همان کوچه پدرم را می بیند و با همان رفتار توام با متانت و حرمت با پدرم احوال پرسی می کند و جویای حال زن و بچه هایش می شود . و همین تصویر بزرگوارانه ایی که او از خود در ذهن پدر من باقی گذاشته بود، تا پایان عمر در وجودش بود. تصویری که شدیدا رنگ عشق بر خود گرفته بود.
امشب شب اول ماه مبارک است و هرسه در دل خاک / گمان نمی کنم حتی استخوانی از آنها باقی مانده باشد . و من آنقدر دلم پُر است از دست روزگار که می توانم به اندازه همه آسمان بی باران قم گریه کنم.
آن روز صبح تابستانی که آنها برای دیدن اقوام مادری ام دوباره راهی قم شده و من را باخود می بردند ، موقع گذر از روبروی خانه زهرا خانم با یکدیگر خندیدند . تند راه می رفتند و می خندیدند. و من هم در میان آنها می دویدم تا برای اولین بار یکی از دایی هایم را که ساکن همان محل بود ببینم . پدر و مادرم هردو تند راه می رفتند و در حین رفتن ، از سالها ی سکونت خود در آن خانه می گفتند.

سوال هفتم:فکر کنم زمان آن فرا رسیده که در باره ی خانواده ی مادر بنویسید.