پرسش پانزدهم : اولین کتاب غیردرسی که مطالعه نمودید چه کتابی بود؟

آن روز یکی از روزهای طوفانی آبادی بود.
احتمالا ایّام بهار.
چون بیشترین روزهای طوفانی آران وبیدگل در بهار است.
خاک بود و زوزه ی باد.
پدرم از شهر آمد با کت وشلوار سورمه ای که همیشه موقع رفتن به شهر می پوشید.
چادر شب بسته اش را میان اتاق باز کرد.
باد در و پنجره ها را در هم می کوبید.
پدرم عادت داشت زود به زود به شهر می رفت وخوراکی های خوشمزه ای را برای بچه هایش می خرید.
او زن وبچه دوست بود.
 و هر وقت که پول و پله ای به دستش می رسید دیگر حواسش را نمی فهمید تا آن را هزینه کند.
آن روز از میان چادر شب بسته اش یک کتاب کم حجم با جلد رنگی و تصویر دار بیرون آورد و گفت برای تو خریده ام.
من کلاس اول یا دوم دبستان بودم.
ولی می توانستم آن کتاب را بخوانم.
پدرم نه سواد داشت.نه کتاب و نویسنده می شناخت .
اما آن روز هوس کرده بود برای اولین و تنها با سواد طایفه اش کتاب بخرد.
وقتی داستان کتاب را با واخوردگی های مداوم برایش می خواندم قه قه می خندید.
ودر میان خنده هایش تفسیر می کرد!
اسم آن کتاب کچل کفتر باز بود .
وقتی داستان به آنجا می رسید که دختر پادشاه از فرط دلبستگی به جوان کفتر باز روز ها به پشت پنجره ی قصر می آمد و به انتظار می نشست،پدرم به وجد می آمد و صدای خنده هایش بلند تر می شد.
پدرم با همه ی خشونت وبد خُلقی اش یکی از مهربا نهای روزگار بود.
****