صبح زود روز عید لباس نوی که مادرم برام تهیه کرده بود می پوشیدم

منتظر بودم تا خونه ها باز کنند

تابریم عیدی بگیریم

دنبال پدرم به خونه فامیلام می رفتم

بهم یک ریال بعضیها دو ریال عیدی میدادن

خیلی خوشحال بودم تا سیزده نوروز که مدرسه تعطیل بود

می رفتیم روی تپه های ریگ (ماسه بادی) که دراطراف ابوزیدآباد بود با بچه ها بازی میکردیم

سیزده نوروز که تموم میشد حالا ناراحت بودیم که باید بریم به مدرسه

روز اول با ناراحتی میرفتم

خلاصه سختیهای زیادی را تحمل کردم تا تونستم درسال 1347مدرک ششم ابتدائی را بگیرم

در اون زمون کلاس دوره راهنمایی در ابوزیدآباد نبود

رفقام اومدن کاشان اطاقی اجاره کردن تابه درسشون ادامه بدن

منم خیلی دوست داشتم ادامه بدم

چون تجربشو داشتم و علاقمند بودم که درس بخونم

چون پدرم وضع ما لی خوبی نداشت نتونست منو بفرسته کاشان که ادامه تحصیل بدم

منم وضع پدرمو که دیدم که صبح تاشب داره کارگری میکنه یه لقمه نون تهیه کنه برامون

دلم به حالش سوخت سخت گیری نکردم گفتم باباجان از حالا به بعد میخوام کمک دست شما باشم

نا فرمانی نکردم.