خاطرات حاجي مرتضي شجري5
در زمانی که مدرسه میرفتم امکانات مثل حالا نبود از همه مهمتر در
ابوزیدآباد برق نداشتیم شب که میشد کوچه ها تاریک توی خونه ها تاریک.
شب میخواستیم جایی بریم از روشنایی چراغ فانوس استفاده میکردیم .توخونمون یه اطاق داشتیم مخصوص زمستان بود میگفتیم اطاق زمستونی آنقدر از دود آتش کرسی سیاه شده بود فکر میکردی با رنگ مشگی نقاشیش کردی . روز هم چون تاریک بود چراغ روشن میکردیم داخل اطاق یه اجاق زمینی داشت ما بهش میگفتیم ( چهارسنگ ) مخصوص آتش کردن زیر کرسی بود.
مادرم وقتی هیزمو میوورد در همان اطاق
روشن میکرد. آنقدر دود که اطاق پراز دود می شد و چشمهایمان میسوخت تو اطاق
می خوابیدیم تادودها تموم بشه. شعله ي آتش که تموم میشد مقداری ذغال به آتش
هیزم اضافه میکرد و خاکستر ی که دور چالکرسی بود روی آتشومی پوشوند و سنگ صافی
مخصوص روچال کرسی روی اون میذاشت و یه پارچه ما میگفتیم (هندوخته) روی سنگ
مینداخت شب تا صبح هممون پدر ومادرم وخواهرام دورتادور کرسی میخوابیدیم .کرسی
گرمای خودش را داشت صبح زود پدر و مادرم برای نماز بیدار می شدند صدامون
میزد پاشید نماز بخونید خواهرام پامی شدند هرچند من به سن تکلیف نماز
نرسیده بودم ولی چون دوست داشتم نماز بخونم نگاه میکردم پدر و مادر مذهبی
دارم نمازشونا سروقت میخوندن و مسجد نزدیک خونمون بود دنبال پدرم به مسجد
میرفتم در سن شش سالگی نمازخو ن شدم .
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 7:42 توسط اکبر ستاری
|