در زمان مدرسه که میرفتم امکانات مثل حالا نبود از همه مهمتر در ابوزیدآباد برق نداشتیم شب که میشد کوچه ها تاریک توی خونه ي تاریک.
 یه اطاق داشتیم مخصوص زمستان و برای گرم شدن اطاق و کرسی اجاق روزمینی که مخصوص کرسی بود.
 مادرم در همان اطاق هیزم روشن میکرد. آنقدر دود می شد که اطاق پراز دود می شد و چشمهایمان میسوخت زیر کرسی می خوابیدیم تادودها تموم بشه بعد پای چراغ گردسوز یافانوس که از نفت تغذیه میشد از نور او استفاده میکردیم از همان نور کم .و در اطاقی که ازدود هیزم سیاه رنگ شده بود مانند اینکه یه نقاش با رنگ مشگی نقاشی کرده درس میخوندیم .دود چراغ خیلی خوردیم .شبها دور کرسی جمع می شدیم غذامون را زیر کرسی که نشسته بودیم مي خورديم .
 شبهای زمستان خونه ي همسایه ها یا فامیل شب نشینی می رفتیم. نوبتی بود هرشب دورهم جمع می شدیم قصه – داستان- چهاربیتی قدیمو می خوندند خیلی لذت می بردیم .
صبح مادرم منو صدا میکرد صبحونه بهم می داد و راهی مدرسه میکرد .
تو کلاسامون یه بخاری نفتی از اون لوله ای های قدیم بود وقتی روشن میکردن یه آجر بزرگ روی در اون میذا شتن که یه وقت بخاری داغ  بشه در آن بالا نزنه .خیلی ترسناک بود. توی کلاس پراز دود میشد چشمهامون می سوخت میومدم خونه مادرم بهم می گفت چقدر بوی دود میدی .

تومدرسه آب لوله کشی نبود .یه قنات آب رونده بود حدود ده تا پله میخورد تا پایین قنات . تنها میترسیدیم که بریم پایین که آب بیاریم دونفری میرفتیم.

اون آب هم آشامیدنی بود هم استفاده شستشو.

یه حمام خزینه ای قدیمی بود بنام حمام خواجه که الان هم موجود میباشد البته با سبک جدید .

اون زمان ماهی یکبار منو میبردند حموم .من از اون حمام خیلی ترس داشتم هروقت شلوغ بود میرفتم چنتا پله میخورد تاوارد خزینه می شدیم. چه آب داغی داشت سقف حمام خیلی پایین بود که بخار زیاد جمع میشد که نمی شد همدیگه راببینی.

نزدیکای عید که میشد خیلی خوشحال میشدم .
مادرم برام پارچه میخريد میداد به خیاط زنونه ي خونگی برام کت شلوار پیراهن میدوخت.
بابام برام کفش گالش میخرید . شب عید که میومد مادرم پلو درست میکرد با خواهرام وپدر ومادرم دورهم پای سفره می نشستیم و اون پلو خوشمزه و خورشت گوشت نخود اسفناجی که با ترشی  قراقروت تزیین میکرد میل میکردیم چقدر خوشمزه ولذت داشت خوردنش . اون شبو خوابمون نمی برد چون از خوشحالی که فرداش عیده.