من غزلی ساخته بودم، یك كاری كه می‌كردم آن موقع بین غزل گاهی یك حرفی می‌زدم و دردی را بیان می‌كردم، یك غزلی ساخته بودم :
«گر با طراوت تو ،گلی در چمن یكی است / آن تازه‌گل تویی تو نگارا سخن یكی است»
یك دفعه وسط غزل من گفتم كه:
«ایمن به جان خویش نشستن ز ابلهی‌است/ آنجا كه نقش راهبر و راهزن یكی است»
 روز بعد در محل وزارت آموزش و پرورش یك یادداشتی آوردند كه شما فردا خیابان امیریه چهارراه مختاری، ساختمان فلان، مراجعه كنید.
ما روز دیگر با ترس و لرز رفتیم آنجا و دوساعتی ما را در اتاقی تنها گذاشتند مخصوصا از نظر روانی اذیت می‌كردند، بعد یك جوانكی آمد كه:
 آقای مشفق، شما این شعری كه دیشب در انجمن حافظ خواندید، منظورتان از این بیت چه بود؟
 گفتم خوب معلوم است من گفتم «آنجا» نگفتم كه «اینجا» شاید نظرم آمریكا بوده، شاید جای دیگر بوده،
 یك نگاهی كرد؛ نگه كردن عاقل اندر سفیه .
گفت: ما را بازی نده، ما می‌فهمیم كه چه گفتی، ولی خواهش می‌كنیم دیگر از این كارها نكن.
در آن موقع شرایطی بود كه اگر در شعر كلمه ی «جنگل» بود؛ شعر سانسور می‌شد و متأسفانه خود شاعران مطرح آن دوره می‌آمدند و نظارت می‌كردند همین شعر مرا یك شاعر یادداشت كرده بود و داده بود كه ما بعدا‍ً شناختیمش، وضع چنان بود كه واقعا‍ً نمی‌شد حرف زد ولی گوشه و كنار مملكت باز فریادهایی بود؛ ضجه‌هایی بود كه آن هم از طرف شاعران و هنرمندان به گوش می‌رسید. یعنی آثاری را محرمانه پخش می‌كردند، یادم است یك سرهنگ ارتشی، شعری در فضاحت دربار سروده بود؛ در حدود 80 _ 90 بیت و بدترین فحشها را داده بود به دربار و دست همه كس هم بود؛ یعنی گه‌گاهی جهشی اتفاق می‌افتاد.