در خیابانکی مردکی در کنار زنکش قدمک بر میداشتی در حالیکه دفع ِ جامد کرده و فضولات از پاچه ی شلوارش به زمین می ریختندی .از سوی مقابل مردکی دیگر آمدندی که نیفه اش خیس بودندی.مردک اولی با دیدن او خندیدن آغاز نمودندی.زنک از این رفتار شویش برآشفتندی و بانگ بر وی زدندی که :
مرتیکه ی پدر سوخته آبروی من بردندی و ساعتیست سرِ ِ من از گندت به درد آمدندی. تو که نیمی از بدنت ملّوث به پلیدی است عاقلانه و عادلانه نباشندی که به این مردکِ تَرمیان بخندندی.
از جوامع الحکایات و نادرالخباثات مولانا کاتب بیدارشهری