و آنها وانمود می کردند که دهانشان از چای ما می سوزد.
یاد تابستانهای روزهای کودکی را فراموش نمی کنم.
با تعطیل شدن مدارس در تابستان ،سرگرمی ما دوچرخه سواری و آب بازی در حیاط خانه ی ماجون بود که پر بود از گل های لاله عباسی و درختان انار که سایه ی آن پناه خستگی شیطنت های ما بود.
دنیای کودکی من خلاصه می شد در خانه ای کوچک در گوشه ی حیاط ماجون که آنرا با آجرهای ساختمانی می ساختیم .
آن زمان که ماجون و بزرگترها به مهمانی خانه ی آجری ما می آمدند لبریز از شادمانی و خنده می شدیم و خاله بازیمان را با چای(آن هم چایی سماور زغالی به قول مجتبی) در فنجان های کوچک پلاستیکی که از آب پر می شد به مهمانان تکمیل می کردیم .
و آنها وانمود می کردند که دهانشان از چای ما می سوزد.
رویای شاد زیستن ، به بهانه خوش بودن و در کنار یکدیگر صادقانه زندگی کردن در کودکی مان موج می زد.
چه روزهایی می گذراندیم غافل از اینکه روزی خاطراتی تکرار نشدنی خواهند شد .
باتمام وجود افتخار می کنیم که کودکیمان را به تمامی در حیاط ماجون کودکی کردیم و بسیار نگران از آینده ی فرزندان این دوران که دنیای بچگی شان در رایانه و تلویزیون خلاصه می شود.
آنها قرار است کدام خاطره را برای نسل خود تعریف کنند.
خاطراتی که در آن جای حیاط خانه ی ماجون و آب بازی در حوض وسط حیاط و دویدن از پی چرخ دوچرخه و پریدن یواشکی در میان گلهای باغچه تا همیشه خالی خواهد بود...
http://majooneman.blogfa.com/post/7