هشتاد و هشت بار زندگی در نساقده ، شمردن چندین  و چند باره سکه های پول   و حساب با چرتکه  و  نوشتن با سیاق ، چشیدن  چندین باره مزه انجیرهای باغ پدری و زیباتر از همه سرایش چکامه ای با جان و دل برای نشاندن لبخند بر لب های یخ بسته مردم روزگار.

ستاری ، هشتاد و هشتمین سال زندگی اش را در خانه ای می گذراند که هرچند بارها نوسازی شده اما همچنان خود را در هیات خانه ای با زمان پر رونق گذشته خود نشان می دهد .

دالان خانه ، اتاق های شمالی و جنوبی حوض آب با ماهی های قرمز رقصان، درخت های انجیر، تخت های چوبی روی درگاهی سرداب ، دیوارهای بلند تن داده به آفتاب ، یک صندلی راحتی  با دیدگاهی بر هزاران یاد و یاد و یاد.

  یاد هیاهوها و رفت و آمد های پر رونق کسب و کار  ، باد همه کسانی که به جای آن ها ،اینک  اندوهی تلخ  نشسته است و هم یاد عزیز شعر و طنز و فکاهی و دوستانی که هر از چند گاه به دیدار او رفته اند.

دیوارهای اتاق با روزنامه ها و فرتورهای در زمان چرخیده ، آشنا و نا آشنا و شماری از سپاس نامه ها ، تاقچه ها با شاهنامه و گلستان و بوستان.

و در کنار دست، شیدا خودکار و دفتر ، دخل سکه های پول و چرتکه جا مانده از زمان مباشری پدر.

استاد ، کم سخن تر از همیشه ، اما با چکامه های شاد و برق نگاهی شادتر.

دوشنبه  هفدهم تیرماه

مهندس مسعود فرزانگان بیدگلی