خاطره اي از آقاي دكتر حسين غزنوي
يادم مي آيد سال 1364 مرد جواني به مطب مراجعه كرد.
كمي هم عصباني بود. 13 دفترچه بيمه با خودش همراه داشت! و مي خواست كه بدون
رعايت نوبت، براي همه ويزيت بگيرد. 40 مريض هم در نوبت بودند! به آرامي به
او گفتم: فعلاً 3 مريض تان را مي بينم. بقيه اش را هم فردا بيا. هنوز اين
حرفم تمام نشده بود كه ناگهان، آن چنان با مشت بر روي ميز شيشه اي كوبيد كه
تمام دست راستش، به خاطر شكسته شدن شيشه ميز غرق در خون شد. بلافاصله از
همسرم خواستم كه ماشين را روشن كند. به سرعت او را به بيمارستان نقوي
رسانديم. 28 بخيه خورد. دكتر فيلسوفي خيلي كمك كرد. فقط 4 شيشه خون به او
تزريق كرديم. باور كنيد هر شب به او سر مي زدم و نيازهايش را برآورده مي
ساختم. حتي نهادهاي انتظامي مي خواستند كه مسأله را پيگيري كنم. ولي اصولاً
چنين فردي نبوده و نيستم. خلاصه از سال 1364 تاكنون، سالي چند بار به مطبم
مي آيد. اول هم دست و رويم را مي بوسد و .... به هر حال، نمي توان با بي
حوصلگي و نامهرباني با مردم رفتار كرد.
http://anw.ir/Internal_Newsletter/Print_item.asp?ID=1333
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 11:28 توسط اکبر ستاری
|