یکی از همکاران پاره وقتم در شرکت، صاحب مزرعه ی بزرگی با حدود 80 گاو بود. وقتی شنیدم که چنین مزرعه ای داره، بهش گفتم دوست دارم یک مزرعه ی هلندی رو از نزدیک ببینم. با روی باز برای یک روز شنبه ای دعوتم کرد تا مزرعه ش رو بهم نشون بده.

ساعت 2 بعد از ظهر شنبه بود که راهی مزرعه ی همکارم آقای پیت شدم. هوا خنک و در عین حال آفتابی بود. یکساعتی طول کشید تا با دوچرخه به مزرعه ش رسیدم. آقای پیت با لباس کار آبی تیره  به همراه سگ پاکوتاش به استقبالم اومدند، هیچ وقت تو این لباس ندیده بودمش. همیشه کت و شلوار شیک و اتوکرده با کراوات می پوشید. سگش هم حسابی شیطون بود و همش دلش  بازی می خواست. هی می دوید و انتظار داشت دنبالش کنی، زبانش را نمی فهمیدم... آقای پیت ازم خواست تا همراهش به سیلوی گاو های بالغ بروم تا بتواند قبل از اینکه جاهای مختلف گاوداریش را بهم نشان دهد، غذای گاوهای این قسمت را داده باشد. من کنار در سیلو منتظر ایستادم تا غذای گاوهای گرسنه اش را بدهد و بعد توضیح در مورد مزرعه اش را شروع کند. غذای مخصوص رو که ترکیبی از ذرت و کاه چرخ شده بعلاوه ی مقداری ویتامین و پروتئین بود، با فرغون حمل می کرد و سهم هر گاو را جلوی جایگاهش می ریخت. یک ربعی طول کشید، وقتی غذای گاوها را داد، تور مزرعه گردی را باهم شروع کردیم.

اول گاوهای تازه متولدش را که 3 تا بودند، نشانم داد. گاوهای سیاه و سفید که خیلی هم تمیز بودند. حدودا 10 روزه بودند. بخاطر مراقبت های ویژه ای که احتیاج داشتند، جداگانه در اتاق مخصوصی نگه داری می شدند. 

بعد از این بچه گاوها نوبت سیلوی گاوهای باردار بود. گاوهای باردار را جداگانه نگهداری می کرد چون رژیم غذایی و حرکتی متفاوتی نسبت به گاوهای معمولی داشتند. گاوهای غول پیکری بودند. صداهای بلندی داشتند.

روی گوش هر کدام از گاوها شماره ی مخصوصی نوشته شده روی چرم، منگنه شده بود. که تمام اطلاعات شناسنامه ای گاو توسط شماره ی مذکور در دیتابیس گاوهای نژاد هلندی نگه داری می شد. اطلاعاتی مثل شماره ی پدر و مادر گاو، محل تولد، محل نگهداری و وضعیت واکسنها و سلامتی اش.

می گفت، گاودارها باید تولد نوزادان گاوهایشان را با تلفن به مرکز دیتا بیس گاوها اطلاع دهند و بعد از چند روز شناسنامه ی گاوشان را دریافت کنند...

در سیلوی گاوهای باردار بودیم که دختر 13 ساله ی آقای پیت با دوچرخه از راه رسید. دختر بچه ای خجالتی  با موهای قهوه ای روشن و صورت کک مکی که آدم رو یاد آنت می نداخت. سلام کرد و چند کلمه به هلندی با پدرش اختلاط کرد و به سمت خانه شان که در گوشه ی مزرعه بود رفت.

از سیلوی باردارها که در آمدیم سر راهمان به تپه ی پوشیده شده با خاکی اشاره کرد و گفت این تپه، انبار غذایی زمستانی گاوهاست. زیر پوشش خاکی تپه، پوشش پلاستیکی ای هم بود که مانع نفوذ آب باران به ذخیره ی غذایی گاوها می شد.

بعد از آن سراغ سیلوی گاوهای بالغ که غذایشان را خورده بودند رفتیم. نرده ی آهنی سیلو را باز کرد و گاوها را به سمت مزرعه هدایت کرد تا هوایی بخورند و از علفهای مزرعه هم همچنین.

یکساعتی بود که داخل مزرعه می گشتیم. آقای پیت می خواست کمی استراحت کند. مرا به خوردن قهوه با تارت میوه ای که خانمش با آغوز گاوهای مزرعه شان درست کرده بود دعوت کرد. عصرانه ی فوق العاده ای بود...

جمعه بیست و هفتم آذر 1388

http://mosaferholand.blogfa.com/8809.aspx