يك روزكه هوس کرده بودم کاندوم بخرم ، درپی آن بودم که ازکجا بخرم تا احساس شرمندگی كمتري كنم . با همین فکردواخانه های شهررا دید میزدم تا یک نفر هالو و بیخیال ، یا به قول هراتی ها "پخمه " تری را پیدا کنم که چندان ازشنیدن کلمه کاندم دچارخیالات نشده فکرش خراب  نشود . با همین حال وحس ، به دواخانه ی چشمم گیرکرد که دخترک کوچکی درسنین بین ده تا 12 ساله ، پشت پيشخوان دواخانه ایستاده بود مشتری راه می انداخت . با این تفکرکه این دخترک نه کاندوم را ديده ، نه می فهمد استفاده ی آن برای چی است ونه فکرش خراب میشود ،وارد دواخانه شدم .این را هم پیش خود گفتم که می روم بسته کاندم را نشانش ميدهم ومی گویم ؛ "يك بسته ازآن بده" . با همین فکروخیال داخل رفتم . پشت ویترین هرچی دید زدم کاندم را ندیدم که نشانش بدهم بلاخره مجبورشده گفتم ؛ يك بسته كاندوم بده . دخترك نگاهي توام با لبخند به سروپایم كرد وگفت : ازكدام مدل ؟

فکرکردم منظورمرا نفهمیده ، گفتم مگه کاندم مدل مدل داره ؟ گفت: آره ديگه ، بزرگ، كوچك ، خارجي افغاني ؟ درهمان حال دوسه بسته کاندم را گذاشت روی میزکه انتخاب کنم . درآخریک بسته را جداگانه گذاشت وگفت اینهم با طعم میوه ي ...

درحاليكه دهانم بازازتعجب به دخترك نگاه مي كردم دردلم گفتم : خرخودتي ( منظورم خودم بودم ) .

2

یک روزحدود ساعت یک بجه بعد ازظهررفتم به دواخانه گفتم یک بسته کاندم بده . فروشنده که مردی بود با افکارمریض ، با یک نگاه بسیارمشکوک ، ضمن اینکه کاندم را کوبید روی میز، گفت ؛ د ای سرچاشت کاندم را میخواهی چی کار؟