شبی از شبهاي سال 1351بود

آن شب ما هم متوجه دردهای ناگهانی مادر می شدیم ولی  از همه جا بی خبر ....

پدر دو پاره خشت به اتاق آورد و گوشه ای گذاشت

برادر و خواهرم خوابشان برد

ولی من خوابم نمی برد

پدر دو تا پاره خشت را به پشت دار قالی برد

مادرم حالتی زار داشت و نالان بود

پدر زیر کتفش را گرفت و به آن گوشه اطاق برد که خشت ها را گذاشته بود...

 با آن زن قابله به خانه برگشت

بعد از مدتی  با کماشدون آب گرم و یک تشت در اتاق را زد.

سرم را از لحاف بیرون آوردم و به آن زن گفتم مادر چشه دوسّی؟

دوسّی با توپ و تشر و تندی، نهیبی به من زد و گفت: بخواب پسره ی بی حیا! ...... الآن

پدرتو صدامیزنم بیاد ببردت تو حیاط!

منم از ترس پدر و سرمای پشت در اطاق دوباره خودم را بخواب زدم و چند لحظه بعد اولین

گریه برادرم احمد را شنیدم ....

حالا دیگه ما سه برادر و یک خواهر بودیم!

براي خواندن داستان كامل روي كلمه ي زير كليك كنيد:
قابله !