اسامی تعدادی از وبلاگ نویسان فعال و شجاع و آگاه آران و بیدگل

ردیف

نام

نام خانوادگی

۱

حیدر علی

عنایتی بیدگلی

۲

مسعود

فرزانگان بیدگلی

۳

جعفر

فاطمی نوش آبادی

۴

علیرضا

توحیدی

۵

 حسین

میرزاجانی نوش آبادی 

۶

 عباس

رسول زاده بیدگلی

۷

 محمود

فرزین 

۸

 مهدی

عموزاده بیدگلی 

۹

 میثم

استادیان بیدگلی 

۱۰

 حسن

خوش چشم 

۱۱

 جلال

قربانی مقدم 

۱۲

 فریدون

کدخدایی 

۱۳

 علی

صدیقیان بیدگلی

۱۴

 جعفر

عربیان آرانی 

۱۵

 مهدی

باغبانزاده آرانی 

۱۶

احمد  

اسلامی 

۱۷

 محمد

ناظمی 

۱۸

 جواد

سیدی آرانی 

۱۹

 حجت

خدمتی نژاد 

۲۰

 سیاوش

فرزانگان بیدگلی 

۲۱

 نرگس

حمزه ای بیدگلی 

۲۲

 محمد

فاضل بیدگلی

 ۲۳

اصغر 

جندقیان بیدگلی

۲۴ 

عباس 

 جندقیان بیدگلی

 ۲۵

ابوالفضل 

خدمتی 

 ۲۶

حسین 

بیدگلی بیدگلی 

 ۲۷

عبدالعظیم 

خدمتی بیدگلی 

 ۲۸

 حمید

 نوری

 ۲۹

حسین 

عبداللهی 

 ۳۰

محسن 

یونسی 

 ۳۱

علیرضا 

 پهلوانی بیدگلی

 ۳۲

 مهدی

منیری بیدگلی 

 ۳۳

مریم 

فرزین 

 ۳۴

مهدی

خطیب

 ۳۵

 آیت

سنجر 

 ۳۶

 فاطمه

مهرآبادی آرانی 

 ۳۷

مریم 

ارشدی 

 ۳۸

حمیدرضا

شاهمیرزایی بیدگلی

 ۳۹

محمد علی 

عصاری بیدگلی

40

سجاد 

عربیان آرانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر وبلاگ دارای نام و نشان و فعال دیگری در سطح شهرستان سراغ دارید معرفی نمایید.

یادته

دستمُ گرفتی با دستای خالی یادته

دلمُ نشوندی توباغی خیالی یادته

 

زیر سقفی که پر از ستاره بود و یک به یک

می چکید تو حوض نقاشی قالی یادته

 

تا یه روز دلت گرفت و دیگه آروم نشدی

انگار آتیش کشیدن به باغ شالی یادته

 

درُ بستی رو به دنیایی که جای تو نبود

منُ پشت در گذاشتی با چه حالی یادته

 

مرگُ سر کشیدی وتریک تریک صدا می داد

تن داغت مث کوزه ای سفالی یادته

 

پرکشیدی باهمون ستاره های بی نشون

نه ازت پری بجا موند و نه بالی یادته

 

حالا من موندم و این عکسا  و مشتی خاطره

زیر سایه بون اون باغ خیالی یادته

 عبدالجبار کاکایی


 

آشنايی با مسجد تاريخی «نقشينه» در آران و بيدگل

مسجد نقشينه يكی از قديمی ترين آثار به جا مانده از دوران سلجوقی در آران و بيدگل است كه توسط «حاجی بابا قاسم بيدگلی» مورد بازسازی قرار گرفته و به استناد به ماده تاريخ ذكر شده در كتاب زادالمعاد علامه مجلسی به سال 1076 هجری قمری برمی‌گردد كه سبب شده برخی آن‌را به‌نام مسجد حاجی بابا قاسم نيز بشناسند.

www.bidgoly.blogfa.com/ 8802.aspx

محله درب مختص‌آباد آران و بيدگل در كنار محله‌های توی‌ده، دربريگ، ويرانه و مختص‌آباد، يكی از مهم‌ترين و تاريخی‌ترين محله‌های درون بافت محسوب می‌شود كه در دل خود‌، مجموعه‌ای بزرگ از آثار با ارزش دينی، فرهنگی را جای داده است و با پشت سر نهادن تاريخ پرفراز و نشيب خود هنوز اين آثار در آن خود‌نمايی می‌كنند.

مركز محله، بازارچه‌ای بوده است كه روبروی مسجد تاريخی نقشينه قرار داشته است كه گذر تاريخی مرتبط دو دروازه مخلص و هاديه ( شاهزاده اسماعيل و هادی ) از اين بازارچه می‌گذرد.

مسجد تك ايوانی نقشينه به‌عنوان قديمی‌ترين اثر به جامانده از دوره سلجوقی در شهر آران و بيدگل محسوب می‌شود كه وجه تسميه اين بنا به‌جهت وجود نقش و نگارهای زيبا و بديعی است كه در دوره صفويه به ايوان مسجد اضافه و زينت بخش كالبد و نمای بيرونی آن بوده است.

اين بنا مساحتی نزديك به 1200 متر مربع داشته و در گذشته مجموعه بازار، حوض‌خانه، كارگاه شعربافی، حسينيه و ميدان خانقاه، بقعه چهل دختران ( اختران ) و تربه نقشينه را شامل می‌شده كه هم‌اكنون حوض خانه‌، كارگاه شعربافی و بازار روبروی آن كاملا تخريب شده است.

حوض خانه نقشينه در قسمت شمال شرقی مسجد و درون بازار قرار داشته و كارگاه شعربافی نيز در گذر سمت شرقی بنای مسجد فعال بوده كه هنوز شعربافان و كارگران اين محله آن‌را به‌خوبی به ياد می‌آورند.

فضای سرپوشيده و ساباط بلند روبروی مسجد نقشينه تا سال 1371 شمسی يكی از مراكز اقتصادی وتجاری درون بافت محسوب می‌شده كه در دو طرف خود مغازه‌ها و دكان‌های نانوايی‌، آرايش‌گری، قصابی‌، نجاری و خامه‌فروشی و شيره‌پزخانه ( كارگاه پخت شيره و حلوا كنجد ) را جای داده بود كه متأسفانه هم‌اكنون تمامی آن تخريب شده است.

اين بنا طی دوران زنديه و قاجاريه نيز مورد مرمت و بازسازی قرار گرفته است و محرابی منقش به اسمای الهی و كتيبه‌ای مربوط به سال 1215 هجری قمری به خط حاج محمد بيدگلی در ايوان مسجد الحاق شده است.

فضای پشت ايوان نقشينه را شبستان تابستانی تشكيل می‌دهد كه در سال 1376 شمسی توسط حاج علی محمد رحيمی و با كمك اداره ميراث فرهنگی مرمت و بازسازی شده است.

 va-ama-bad.blogfa.com/ 8809.aspx

ايوان بلند و رفيع اين بنا در سال 1380 شمسی با كوشش هيئت امنای مسجد و توسط استاد آقا رضا ميخو به طرز ماهرانه‌ای مورد مرمت و استحكام بخشی قرار گرفته است.

بخش شبستان زيرزمينی (زمستانی) آن نيز شامل چندين رديف چشمه طاق كوتاه است كه مورد استفاده قرار نمی‌گيرد و مردم محل از شبستان تابستانی برای نمازگزاردن استفاده می‌كنند.

از جمله آثار ارزشمند و نفيس اين مسجد، مجموعه 30 جلدی قرآن خطی، هر كدام يك جزء با قدمت 1198 هجری قمری است كه به‌همت عده‌ای از زنان محله و به خط سيد «ميرزا حسينعلی بيدگلی» بوده كه با اين وجود می‌توان اين مسجد را به‌عنوان اولين كانون فرهنگی مذهبی خواهران منطقه در دوره زنديه مورد تحليل و بررسی قرار داد.

در اين محله كوچه ای معروف به ملا وجود دارد كه محل سكونت عده‌ای از علما و فضلای بزرگ شهر ( ملا محسن جبل عاملی و فرزندانش ) بوده كه برخی از آن‌ها هم اكنون در مقبره العلمای بيدگل مدفون هستند.

اين بنا در جهت شرقی مسجد نقشينه و در مسير گذر تاريخی بيدگل قرار دارد و در زمان صفويه، حاج «حسين دوست»، پايه‌گذار صوفيه در اين مكان بوده است و عنوان خانقاه نيز به‌همبن دوره بر می‌گردد و سپس به حسينيه خانقاه معروف شده است و در زمان حال مركز هيئت سقايی علی اكبری بيدگل است.

هيئت سقايی يكی از قديمی‌ترين دسته‌های مذهبی در آران و بيدگل است كه علی‌رغم تغيير شكل تمامی هيئت بعد از انقلاب، هنوز رسم و شيوه قديمی و سنتی خود را حفظ كرده‌ است.

وجود جام آبی به سال 1161 و توغ به سال 1095 هجری قمری و اشيای ارزشمند بسياری كه همه متعلق به اين هيئت و دارای وقف‌نامه است، گواه اين قدمت است.

منبر چوبی معرق‌كاری بزرگ حسينيه خانقاه با دو ديرك در طرفين پله‌ها و تزئينات آيه الكرسی در حاشيه ديواره اطراف پله‌ها و صلوات كبيره دارای 10 پله است كه در جلوی آن شرح وقف‌نامه آن حكاكی شده است.

واقف منبر ، استاد «علی رضا بن حسنعلی» بوده و هم دوره با منبر حسينيه دربريگ بيدگل در تاريخ 1237 هجری قمری به خط سيد «مرتضی طباطبايی بيدگلی» است.

اين منبر اخيرا با كوشش و حمايت مهندس «حسنی مقدم» ، مديريت حفاظت و احيای اداره ميراث فرهنگی كاشان و «محسنی تبار» مسئول اداره دكر شده مرمت و در فهرست آثار ملی به ثبت رسيده است.

از جمله آثار ديگر می‌توان به وسايل تعزيه‌خوانی و پوش مذهبی با وقف نامه متعلق به سال 1322 هجری قمری و به خط «حسين بن عبدالباقی طباطبايی بيدگلی» اشاره كرد كه هنوز در ايام محرم، سايه‌گستر عزاداران هيئت سقايی علی اكبری است.

بنا بر‌گفته و استناد مردم محلی، در گذشته در درون حسينيه خانقاه، اتاقكی وجود داشته و راه آن نيز باز بوده است، بنابراين مراحل خاك‌برداری و خالی كردن اتاقك‌، انجام شده است كه از آن‌جا مقدار زيادی سفال شكسته، چراغ پيه‌سوز، ناودانی‌ سفالی‌، مصالح ساختمانی مربوط به تخريب گنبد حسينيه در زمانی نامعلوم ( احتمالا قاجار ) و بالاخره چهار اسكلت انسانی ( مونث ) كه در كنار يكديگر بر روی كف بقعه از پشت خوابانده شده بودند كشف شد.

دور تا دور فضای به‌دست آمده با مساحت حدود 12 متر مربع و ستونی كوتاه و ضخيم در ميان، با آجرهای ختايی و سفال‌های پيدا شده از آن به‌گفته كارشناسان ميراث فرهنگی مربوط به‌دوره ايلخانی است.

با توجه به اين كه حسينيه خانقاه درب مختص آباد دارای سبك ساختمانی صفوی – قاجاری است و اين كه بنا و ساخت آن بعد از بقعه چهل دختران ( اختران ) است، پس می‌توان اتاقك موسوم به چهل دختران را به‌دوران قبل از صفوی نسبت داد.

با هجرت خاندان طباطبايی و در رأس آن‌ها سيد «محمد تقی طباطبايی» در اواخر قرن دهم هجری قمری از زواره به بيدگل و احترام و التزام به آن‌ها، قسمت جنوبی اين محله برای اسكان آن‌ها انتخاب شد.

در زمان حاج «ميرزا معصوم»، بناها و آثار فراوانی احداث شد و يا در دست مرمت و بازسازی قرار گرفت.

مجموعه بزرگ طباطبايی، شامل مجموعه خانه طباطبايی، بازارچه، مهمان‌خانه ميرزا معصوم، آب انبار ميرزا معصوم (حاج آقا شهاب)، مسجد ملا محمود و حمام رئيسه با سازماندهی معماری، ارتباطی و كاربردی جالب توجه است.

مجموعه خانه طباطبايی كه شامل چهار خانه بزرگ در اطراف هشتی ورودی است، از مهم‌ترين يادگاری‌های خاندان طباطبايی است كه با تغيير مالكيت آن در زمان معاصر، به خانه‌های حاج «جعفرآقا طباطبايی»، سيد «حبيب اله سبطينی»، «اربابی» و حاج آقا «شهاب بنی طبا» تجزيه شده است.

دو خانه طباطبايی و سبطينی تا حدودی رو به ويرانی نهاده ولی خانه های اربابی و بنی طبا به كوشش شهرداری آران و بيدگل خريداری شده و خانه بنی طبا نيز با همكاری اداره ميراث فرهنگی كاشان، مرمت‌هايی را در پی داشته كه هم‌اكنون مركز صنايع دستی و گردشگری آران و بيدگل در آن داير است.

مجموعه خانه طباطبايی، دارای معماری درون‌گرا بوده است و به سبك حياط مركزی و گودال باغچه بنا شده و طی اعصار گذشته، تغييرات و تحولات فراوانی را به خود ديده است.

بزرگ‌ترين كارگاه شعربافی به همت حاج آقا شهاب بنی طبا در اين مكان بنيان نهاده شد و اين مجموعه، به يكی از مراكز مهم شعربافی و تهيه انواع پارچه‌ها در دوره قاجاريه تبديل شد، به‌طوری كه هنوز نيز می‌توان آثار بجا مانده از اين كارگاه و صنعت فراگير شعربافی را در اين خانه مشاهده كرد.

مهمان خانه مير معصوم در سمت شرقی خانه بنی طبا در مسير گذر بنی طبا قرار داشته كه جهت اطراق مهمان‌های خاندان طباطبايی طراحی و ساخته شده كه تخريب و سپس نوسازی و تعمير شده است.

آب انبار ميرزا معصوم كه به حاج آقا شهاب نيز معروف است، دارای قدمت صفوی - قاجاری بوده و چسبيده به خانه بنی طبا و در جهت شرقی آن قرار دارد كه اين آب انبار توسط اهالی محل آب‌گيری شده و قابل استفاده است.

حمام رئيسه نيز يكی ديگر از بناهای وابسته به مجموعه طباطبايی است كه با ساختار قاجاری خود، در كنار مسجد حاج ملا محمود، خودنمايی می‌كند.

اين دو بنا چسبيده به‌هم بوده و روبروی آب انبار حاج ميرزا معصوم قرار می‌گيرند.

گروه خبرنگاران افتخاري / روح‌الله باقری

http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=234606

  

محمود ساطع و فاطمه ی (فاطیما) فاطری دو عزیزی که دیشب در منزل فریدون کدخدایی زیارتشان نمودم.

سال 1267 وقتی  ریختند توی مدرسه رشدیه  تبریز اولین دبستان به سبک مدارس امروزی؛ میزا حسن رشدیه ایستاد و تماشا کرد. ریختند میز و نیمکتش را شکستند وتا بلو دبستان رشدیه را پایین کشیدند ؛ میزرا حسن رشدیه میان خاکروبه ها ایستاد وخندید؛  گفت: زمانی را می بینم که از هر آجر فروریخته  این مدرسه ؛ در هر محله ای   مدرسه ای ساخته می شود.
صدو بیست سال بعد ؛ حالا در دور افتاده ترین نقطه این مملکت مدرسه ای پیدا می شود که به بچه های شش هفت ساله روی زمین یا نیمکت ؛  الف  و ب را به روش او یا روشهای ساده تر بیاموزد.  اوآن سال برای اولین بار شروع کرد به یاد دادن الفبا  و متون سهل تر فارسی به جای برخواندن و برنوشتن  نامه های رسمی و قران  که روال کار مکتب خانه ها بود.
حالا هم محمود ساطع ( مدیر مسوول  کانون اندیشه جوان – سپهری) وقتی به در پلمپ شده خانه احسان خیره می شود بایست شاد باشد از این پایان ناگزیر و اشک  در چشم بگرداند برای روزهایی که در راه است.
خانه تاریخی احسان را پلمپ کردند به جرم نداشتن مجوز ؛  به جرم پشتیبانی از کارهای فرهنگی؛ به جرم (pick out) برگزیده بودن در کتاب راهنمای گردشگری ایران به زبان  انگلیسی (lonely planet Iran)  .  و اگر به پرونده ساختن باشد و هو انداختن توی یک شهر کوچک مثل کاشان , می توان این جرم ها را تا حد جاسوس راه دادن و با امریکای جهانخوار برو بیا داشتن هم بالا برد . برای مردم توی صف نان  حرف زدن راحت ترین کار است . ولی همین مردم؛ مردم محله درب باغ کاشان توی صف به هم می گفتند چه کارشون داشتند؟  گیرم چند وقت یک بار مراسمی ؛ می گرفتند شاعری می اوردند جوونا می رفتن شعر گوش می دادن به جای اینکه  وایستن کنار کوچه ولم بدهند به تیر چرتشان  ببرد.
همه مردم محله درب باغ یادشان است که سال 1382 یک دعوتنامه امده در خانه یک یکشان  که همه مردم محل را  دعوت کرده بود به یک جشن . جشن محله.
شبی که بعضی ها یک ساعت زودتر و خیلی ها سر وقت و کمی هم اخری ها با نگاه این سمت ان سمت کردند پایشان را گذاشتند توی هشتی خانه ای که می گفتن یک مشت جوان معلوم نیست چه می کنند تو این خانه دور هم. انجا همان جوانها  بودند که روی صحنه نمایش بازی کردند که خنده نشست روی لب زن و مرد و پیر و بچه ؛ همان جوانها بودند که اسم محله و هیت و بقال سر کوچه را جا داده بودند بین ردیف و قافیه های یک شعر و همان ها بودند که به انی با هم نوازی ضرب و دف  تخس ترین بچه ها راهم ایستانیدند به کف زدن. ان روز بچه های محله درب باغ به جرات اولین بچه های این شهر بودند که برای امدن روی سن کانون و خواندن یک شعربا صدای لرزان ؛ یک جلد کتاب حقوق کودک جایزه گرفتند. ( کودک حق دارد شاد باشد ) .
مجموعه کتابهای حقوق کودک اهدایی یونیسف بود به مناسبت روز جهانی کودک  به کودکانی  که در جشن  بادبادکها با میزبانی بچه های کانون اندیشه جوان – سپهری شرکت کرده بودند.
  قرار نیست  تک تک نام ببرم که  مثلا بخواهم ثابت کنم که کانون سپهری چه کرده است توی این شهر .  جشن بادبادکهایی که کانون اولین بار برگزار کرد  بعد ها رسم نیکویی شد و تکرارش هم شاد باش خاطرات نفس گیر ما که آقایان در راس امور از دادن ریالی دریغ داشتند. آن  دو سال توی الغدیر و پشت باغ فین نه ساندیس دایم  ونه حتی یک لیوان آب خالی. فقط چادر زرد محمود ساطع بود  پر بود از جایزه هایی که با خواهش و نامه و التماس جمع کرده بود از مردم علاقمند شهر و صاحبان صنایع از هرسمتی که امیدی بود و دسته دسته کتاب حقوق کودک. جمعیت ان سال  همه سه چهار ساعتی که ماند و خیره شدند به پرواز بادبدکها در اسمان ابی شهر؛  دلشان به غرفه نقاشی بود که نقاشی ها را می چسباند روی گونی که بسته شده بود به داربست ها و همه از ان بازدید می کردند . می ایستادند به تماشای  بچه های گروه تئاتر که توی لباس خرگوش و خرس و روباه و الاغ پشت صحنه یخ می جویدند و عرق می ریختند و روی صحنه شور و غوغا صد تا جنگل قصه به پا میکردند.
بچه هایی  که اولین بار شعر و قصه شان را با صدایی لرزان پشت میکروفن عصر با قصه کانون خواندند. حالا سه تا و چهار تا کتاب دارند.( مهدی فرجی- مرضیه انصاری – لیلا ساتر – قاسم تقوایی و عباس سودایی و خیلی های دیگر )  داستان نویس هایی که  کتاب دارند و  پای اول جایزه بگیرهای جشنواره های سراسری اند.( عطیه جوادی راد(خودم)- شهره احدیت- فاطمه فاطری و..  ) بهترین کارگردانها  به همت گروه فیلم آمدند کاشان ( بیضایی – میرکریمی – فرهادی و... ) و موقع برگشت گفتند افرین به بچه های شهرستان؛ روح و صفایی که برنامه های شهرستان دارد هیچ کجا ندارد. به یمن مهمانان خارجی اقامتگاه خانه احسان انگلیسی خیلی هایمان  از مرز hello , how are u پیش تر رفت آنها می پرسیدند شما  همه اینجا کار میکنید؟ و ما می توانستیم جواب دهیم که نه ؛ فقط حوض می شوییم فردا همایش سهراب داریم ؛ سهراب یکی از شاعران معاصر ایران است که در کاشان به دنیا امده ما  برای تولدش گرامیداشت برگزار می کنیم. انها  با لهجه ی  خارجی  بلند می گفتند کیلی کوب. کیلی کوب. کیلی کوب  که بچه های آن سمت حوض خانه  هم بشنوند . می گفتند که اگر خودشان به چشم نمی دیدند باورشان نمیشد که مردم ایران تا این اندازه فهیم و  علاقمند به  آداب و رسوم و فرهنگشان  هستند. و این همه نه با بودجه های چندین رقمی یک ساله  و  چند ساله ؛ که با یاری کسانی که علاقه مند حوزه فرهنگ شهر کاشان بودند و بیش از همه اینها به نیروی پر توان جوانانی که سراسر استعداد و توانایی بودند و تنها جایی ؛ مجالی برای کارکردن  با هم و یاد گرفتن و یاد دادن می خواستند و کانون سپهری هیچ نبود به غیر از این مجال .
جمعی که می امدند کانون سپهری  با بسته شدن یک خانه نمی میرد. جایشان را هم سخت یا مشکل پیدا می کنند . دوباره یاد کنم از اولین دبستانی که خراب شد ؛  دور نیست روزی هم  که صفحه صفحه روزنامه ها پر شود از عکس آقایانی که با بودجه های ده و پانزده رقمی برای بازسازی یا افتتاح یک خانه تاریخی برای خودشان افتخار و اعتبار بخرند. ده پانزده سال دیر و زود چون دیگر در دوره ای نیستیم که تاب صد سال داشته باشیم . آن زمان شاید روا باشد که برگردیم به این روزها . به ستمی که ناروا به هفتاد هشتاد تا آدم شد. به دختر و پسر و زن و مرد و بچه ای که به صف شدند تا دو نیسان خشت را از بالای هشتی اصلی خانه احسان دست به دست  برسانند تا دم سرداب تا از سرداب نمور یک خانه نیمه خراب  یک سالن تئاتر ساخته شود که گاهی گداری به آدم ها شده در نقش جان دهد. جایی باشد برای نشستن دور هم ؛ پنجشنبه های هر هفته و خواندن داستان و شعر تازه از هر کسی که بخواهد کارش را بخواند. حالا که ساخته شده؛ حالا که بچه هایی  این خانه را دوباره ساختند؛  در و پنجره اش را روغن برزک زدند که موریانه خاکش نکند. حوضش را هفته به هفته شستند تا آبش بو نگیرد.هجومی آمدند و درش را پلمپ کردند.  هر چه رفتیم دنبال مجوز؛ دور سرمان چرخاندند و گفتند کار فرهنگی نکنید . گفتیم چشم و رفتیم یک خانه خرابه دیگر خریدیم برای اهالی فرهنگ و افتادم زیر خروار خروار بدهی  ولی باز کسی مجوز به ما  نداد که با فرستاده ویژه فرمانداری بیایند به جرم نداشتن مجوز در خانه مان را پلمپ کنند. گفتیم زن و بچه توی این خانه است
گفتند ما ماموریم و معذور
گفتیم خوبیت ندارد  آبروی شهرمان جلوی خارجی ها می رود؛ از سازمان ملل مهمان داریم.
گفتند حتما خبری هست که از بالا تا پایین شهر همه می گویند مهمانهایشان را بیرون کنید و خانه ی احسان را ببندید .
خبر همین بود. خانه ی احسان بسته شد. همه آسوده بخوابید که شهر دیگر در امن و امان است.
 
 
 
 عطیه جوادی راد/مرداد۸۹

http://namayeshname.blogfa.com/post-45.aspx

بیدارشهر :آقای ساطع گفتند خانه ی احسان اکنون باز است.

برای رهایی از کلمات قصه و حکایت و رمان و رمانس و نول و...

انواع داستان
داستان نوع الف
: روایتی عاری از هرگونه فرم و تکنیک و قاعده. قصد ،پند و اندرز است و به موضوعات دینی و اخلاقی اشاره دارد. 
داستان نوع ب :

  • شباهتهایی با نوع الف دارد. مثلا ، ساده و بی آلایش است اما نوع روایت برایش مهم است. چرا که می خواهد مخاطب را جذب کند. آن چیزی هم که در کتب آسمانی با آن روبرو هستیم نوع ب است .در نوع ب  افراد مثل یکدیگرند. نوع صحبت کردن همه شخصیت ها  شبیه به هم می باشد .
  • ابتدا و انتهای نوع ب مشخص است.

داستان نوع ج :

  • اما در نوع ج و بخصوص نوع ج مدرن و امروزی هر شخص به نوبه خودش صحبت می کند. قصاب مثل قصاب و مهندس مثل مهندس. 
  •  ابتدا و انتهای نوع ج مشخص نیست پایانی باز دارد. ( داستان از لحاظ تحریر کردن پایان یافته اما اتفاقات و اعمال شخصیت ها همچنان ادامه دارد منتها این ادامه بر عهده خواننده است ) .
  • یا آنکه اصلا از ابتدا شروع نمیشود. مثل برخی از داستانهای مدرن که از یک نقطه نزدیک پایان شروع می شوند و سپس با فلش بک به عقب باز می گردند.
  •  یا داستان های پست مدرن که به لحاظ فرمشان نه شروعشان مشخص است و نه پایانشان!داستان نوع ج را به سه دسته کلاسیک و مدرن و پست مدرن تقسیم می نمایند:
    •  داستانهای نوع ج کلاسیک به داستانهایی گفته می شود که سیری بسیار ساده بدون پیچیدگی دارند. مثلا داستان در سال هزار و سیصد و بیست شروع می شود و در سال هزار و سیصد و بیست و پنج تمام می شود. یعنی اگر نقطه شروع و پایانشان را به هم وصل کنیم یک خط راست بوجود می آید. در این گونه ی داستانی توضیح شخصیت ها و صحنه بیش از داستان های مدرن است. حتی شاید نویسنده ، یک شخصیت که نقش اصلی در داستان ندارد را هم توضیح دهد. مثلا مشخصات صورت و نوع لباس پوشیدن و ... . داستان کلاسیک مانند پازلی است که پشت هر تکه پازل به ترتیب یک شماره نوشته شده باشد و نویسنده موظف باشد از شماره اول تا شماره آخر را به ترتیب بچیند.
    • داستان نوع ج مدرن : داستان مدرن مانند تکه های پازلی است که این تکه ها را در دست دارید. اما برای چیدمان آن نیاز نیست از یک گوشه شروع کرد و جلو رفت بلکه ماهیت اصلی آن مهم است. به این معنا که ماهیت اصلی داستان و اصل شکل گیری داستان مهم است. برخی از مولفه های داستان مدرن از این قرار است. تعلیق / خونسردی راوی/ دوری از قضاوت/ باورپذیری/ آشنایی زدایی/ روانشناختی شخصیت ها / همزاد پنداری .
    • داستان نوع ج پست مدرن: داستان پست مدرن داستان قرار نیست. بلکه داستان فرار است. داستان معنا و مفهوم نیست بلکه به سخره گرفتن هر گونه معنا و مفهوم است. به نظم جهان می خندد و همه چیز را به استهزا می گیرد. اگر پس از خواندن یک داستان کلاسیک یا مدرن، می توانید آن را در قالب یک طرح خلاصه کنید؛ داستان پست مدرن را باید در قالب از بین رفتن طرح خلاصه کنید. شباهت داستان کلاسیک و مدرن را با پازل بیان کردیم. اما شباهت داستانهای پست مدرن با پازل این است که چند بسته پازل جداگانه به شما بدهند و بگویند از هر پازل یک مشت بردارید و حالا یک پازل جدید بسازید!

 فی الواقع این طور به نظر می رسد که ادبیات پست مدرن قصد دارد با کوبیدن تمام قواعد ما قبل خود و ایجاد قواعد جدید ( با دید طنز به قواعد قبلی) دست به روایت داستان بزند .

بیدارشهر:با استفاده از مطالب سایت زیر:

http://savehsara.aftabgardan-cc.com/modules.php?name=Forums&file=viewtopic&t=641

شاید عکسی مثل این.

یعنی در واقع دیدن یه عکس نظرم را عوض کرد.

عکسی از یه وانت بود .

منظورم بارگیر یه وانته.

مشتی جنازه اون تو روی هم افتاده بود و اصلا نمیشد حدس زد که مردند یا زن.

عینهو لاشه های گوسفند روی هم افتاده بودند.

دست یکی توی پاهای اون یکی.

پاهای یکی دیگه روی کله ی این یکی......

صفحه ی ۴۹ کتاب من گنجشک نیستم.

اول فرمانده ی سپاه کوفیان حر بود و او بود که کاروان را به کربلا هدایت کرد.

چهار یا پنج منزل به کربلا مانده بود که سپاه 1000نفری کوفه به فرماندهی "حر بن یزید ریاحی" به کاروان امام حسین رسیدند.کاروان امام به آنان و اسبهایشان آب دادند و با هم به امامت امام حسین نماز ظهر و عصر را خواندند و نامه های دعوت مردم کوفه به حر نشان داده شد.

حر گفت: البته ما از این کسانی که نامه به سوی شما نوشته‎اند نیستیم و به ما امر شده که وقتی شما را ملاقات کردیم از شما جدا نشویم تا این که شما را نزد عبیدالله ببریم.لذا وقتی کاروان عزم حرکت کرد لشگر جلو آنها را گرفت.

پس از مذاكرات طولاني كه بين امام (ع) و حر صورت گرفت حر گفت:

اكنون كه از كوفه آمدن ابا داري راهي برگزين كه نه به كوفه روي و نه به مدينه بازگردي تا من به امير نامه نويسم، حضرت (ع) راه قادسيه را انتخاب فرمود.

لشكر و كاروان چند روز کنار يكديگر حركت مي‌كردند تا اينكه روز دوم محرم در نزديكي روستاي نينوا ، نامه‌اي از عبيدالله به حر رسيد كه در آن نوشته بود:

«همان هنگام كه نامه ی من به تو رسيد حسين را نگاهدار و بر او تنگ بگير و او را در بياباني بي‌پناه و بي‌آب فرود آور».

حر بر امام و اصحاب او سخت گرفت تا آنها را مجبور نمايد در همان مكان بي آب و آبادي كه نامه به دستش رسيده بود اتراق كنند.
 امام به او فرمود : «واي بر تو! بگذار در آبادي و روستايي فرود آئيم»
حر گفت : «نه، به خدا قسم نمي توانم. اين نامه رسان را بر من جاسوس كرده اند و بايد در همينجا بماني».

حر نگذاشت کاروان امام حسین برگردد و بسیار پشیمان شد که چرا این کار را کرده است.

پس حر با حضرت امام حسين «ع» عرض كرد :

فداي تو شوم يابن رسول الله (ص) منم آن كسي كه تو را به راه خويش نگذاشتم و طريق بازگشت بر تو مسدود داشتم و ترا از راه و بيراه بگردانيدم تا بدين زمين بلاانگيز رسانيدم و هرگز گمان نمي‌كردم كه اين قوم با تو چنين كنند و سخن ترا بر تو رد كنند، قسم به خدا اگر اين بدانستم هرگز نمي‌كردم آنچه كردم. از آنچه كرده‌ام پشيمانم و به سوي خدا توبه كرده‌ام آيا توبه و انابت مرا در حضرت حق به مرتبه قبول مي‌بيني؟

آن درياي رحمت الهي در جواب حر رياحي فرمود :

بلي خداوند از تو مي‌پذيرد و تو را عفو مي‌دارد.

http://www.emamhossein.com/peyvastane%20hor.htm


قیام امام حسین (ع) / روزشمار / منازل/نقشه ی مسیر حرکت

روز شمار نهضت امام حسين(ع)

 
- جمعه 27 رجب سال 60 ق:

     درخواست بيعت برای یزید  از امام توسط وليد حاكم مدينه

- شنبه 28 رجب سال 60 ق:

     ملاقات دوم بين وليد و امام

- شب يكشنبه 28 رجب سال 60 ق:

     بيرون رفتن امام  از مدينه

- شب جمعه 3 شعبان سال 60 ق:

     ورود به مكّه

- شعبان، رمضان، شوال، ذى قعده و ذى الحجه تا روز هشتم سال 60 ق يعنى چهار ماه و پنج روز:

     اقامت در مكّه

- چهارشنبه 10 رمضان سال 60 ق:

     رسيدن اولين نامه هاى كوفيان به امام 

- دوشنبه 15 رمضان سال 60 ق:

     بيرون رفتن مسلم از مكّه

- سه شنبه 5 شوال سال 60 ق:

     ورود مسلم به كوفه

- سه شنبه 8 ذى حجه سال 60 ق:

     شهادت مسلم

- سه شنبه 8 ذى حجه سال 60 ق:

      خروج امام  از مكّه

- جمعه سوم محرم سال 61 ق:

     رسيدن امام  به سرزمين كربلا

- جمعه سوم محرم سال 61 ق:

     ورود عمر بن سعد به كربلا

- از سوم تا ششم محرم الحرام سال 61 ق:

     سامان دهى سپاه از سوى عمر بن سعد و گفتگوهاى او با امام

- سه شنبه 7 محرم 61 ق:

     ممانعت از دسترسى به آب

- پنج شنبه 9 محرم سال 61 ق:

     حمله ابتدايى بر سپاه امام

- جمعه 10 محرم سال 61 ق:

     واقعه ی خونین عاشورا

- بعد از ظهر روز شنبه 11 محرم سال 61 ق:

     حرکت بازماندگان  از سرزمين كربلا

http://porseman.org/showarticle.aspx?id=392


منازل‌ مسير كاروان‌ امام‌ از مكه‌ تا كربلا

منزل‌ اول‌: ابطح‌

منزل‌ دوم‌: تنعيم‌

منزل‌ سوم‌: صِفاح‌

منزل‌ چهارم‌: وادي‌ العقيق‌

منزل‌ پنجم‌: وادي‌ الصّفرا

منزل‌ ششم‌: ذات‌ِ عِرق‌

منزل‌ هفتم‌: حاجِر

منزل‌ هشتم‌: فَيد

منزل‌ نهم‌: اِجفَر

منزل‌ دهم‌: خُزَيميّه‌

منزل‌ يازدهم‌: شقوق‌

منزل‌ دوازدهم‌: زرود

منزل‌ سيزدهم‌: ثعلبيه‌

منزل‌ چهاردهم‌: زباله‌

منزل‌ پانزدهم‌: القاع‌

منزل‌ شانزدهم‌: عقبه‌

منزل‌ هفدهم‌: قرعاء

منزل‌ هجدهم‌: مغيثه‌

منزل‌ نوزدهم‌: شراف‌

منزل‌ بيستم‌: ذَوحُسُم‌

منزل‌ بيست‌ و يكم‌: البيضه‌

منزل‌ بيست‌ و دوم‌: عُذيب‌ الهجانات‌

منزل‌ بيست‌ و سوم‌: قصر بني‌ مقاتل‌

منزل‌ بيست‌ و چهارم‌: نينوا

منزل‌ بيست‌ و پنجم‌: كربلا

 

تبیان

صندوق پارکینگ دنیا

پیرمرد آهسته و لنگان لنگان کنار صندوق صدقه ایستاد ،

 دست در جیب خود برد تا مبلغی را صدقه بدهد.

روی صندوق نوشته بود : صدقه عمر را زیاد می کند .

پیرمرد کمی تأمل کرد و منصرف شد .

http://ishoshin.blogfa.com/post-25.aspx

"را کشت"

جنایتکار شیشه ای دوستش را کشت

دایی بخاطر یك جفت «كتانی» خواهرزاده اش را كشت

پدر معتاد نوزادش را كشت

آفتاب - چاقی زنی، همسرش را کشت

مادر سهل انگار بچه یکساله را کشت

مرد آمریکایی زن و 2 دخترش را کشت

مادری که دختر ۴ساله اش را کشت تا برده جنسی نشود

نوه 18 ساله مادربزرگ خود را کشت

پسری ، زن عمو و دختر عمویش را كشت

اخبار خوب ایران و جهان - زن آمریكایی 5 نوزادش را كشت

محاكمه مردي كه مزاحم همسرش را كشت

خدمت - مادری که 6 نوزادش را کشت

مصر؛ ناپدری نوزاد 4 ماهه را کشت

PersianV.com ::: مرد معتاد پسرش را كشت

جوان معتاد استاد دانشگاه را كشت

حکم مرگ براي زني که شوهرش را کشت و در حمام غسل داد

قصاص مردي كه همسر باردارش را كشت

به خاطر حفظ نکردن شعر، بچه را کشت

مردی 11 تن از نزدیكانش را كشت

سهيلا چرا ساناز كوچولو را كشت؟




چرا سهراب گفت:آب را گل نكنيم و نگفت:آب را گل نكنيد!

آب را گل نكنيم:
در فرودست انگار، كفتري مي‌خورد آب.
يا كه در بيشه دور، سيره‌يي پر مي‌شويد.
يا در آبادي، كوزه‌يي پر مي‌گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان، مي‌رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست، چه صفايي دارند!
چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان،
بي‌گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آن‌جا، مي‌كند روشن پهناي كلام.
بي‌گمان در ده بالادست، چينه‌ها كوتاه است.
مردمش مي‌دانند، كه شقاق چه گلي است.
بي‌گمان آن‌جا آبي، آبي است.
غنچه‌يي مي‌شكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود، آب را مي‌فهمند.
گل نكردندش، ما نيز

آب را گل نكنيم.

هدیه ی من به عروس و داماد

مرخصی و ذخیره ی آن / مرخصی بدون حقوق/مرخصی استعلاجی در قانون مدیریت خدمات کشوری

ماده 84 - کارمندان دستگاههای اجرائی سالی سی روز حق مرخصی کاری  با استفاده از حقوق و مزایای مربوط را دارند. حداکثر نیمی از مرخصی کارمندان درهر سال قابل ذخیره شدن است.

تبصره 1 - کارمندان دستگاههای اجرائی می‌توانند در طول مدت خدمت خود با موافقت دستگاه ذی‌ربط حداکثر سه سال از مرخصی بدون حقوق استفاده نمایند و در صورتی که کسب مرخصی برای ادامه تحصیلات عالی تخصصی در رشته مربوط به شغل کارمندان باشد تا مدت دو سال قابل افزایش خواهد بود.

تبصره 2 - کارمندان دستگاههای اجرائی طبق گواهی و تأیید پزشک معتمد حداکثر از چهار ماه مرخصی استعلاجی در سال استفاده خواهند نمود. بیماریهای صعب‌العلاج به تشخیص وزارت بهداشت‌، درمان و آموزش پزشکی از محدودیت زمانی مذکور مستثنی می‌باشد و مقررات مربوط در آئین‌نامه این فصل پیش‌بینی می‌گردد.

تبصره 3 - مشمولین مقررات قانون تأمین اجتماعی از نظر استفاده از مرخصی استعلاجی تابع همان مقررات می‌باشند.

تبصره 4 - کارمندان زن که همسر آنها در مأموریت بسر می‌برند می‌توانند تا پایان مأموریت حداکثر به مدت شش سال از مرخصی بدون حقوق استفاده نمایند.

برای مطالعه ی آئین نامه ی اجرایی مواد84 و 86 و 87 و 90 و 91 و 93 قانون مدیریت خدمات کشوری به آدرس زیر مراجعه کنید.



http://zihesabiha.mefa.ir/mefa_content/zihesabiha/fa/home/77683.pdf


شترها نباید بروند

دشت تقی آباد هنوز زنده است. تقی آباد کویر را عرض می کنم. دو کیلومتر بالا تر از زیارت فیض آباد.سر راه مرنجاب.
امروز بعدازظهر ( جمعه 21 / 9 / 89 ) به همراه سید محمد علوی و یکی دوتا از دوستان ساعتی را در اطراف دشت تقی آباد گشت زدیم. این کویر در پاییز، عجیب بوی خدا می دهد. ماشین های نو، خرامان کنار تپه رمل ها پارک شده بود و صاحبانش از آفتاب لذت بخشی که روبه سوی مغرب داشت بهره می بردند.
یکبار در جایی نوشته بودم خوب است شهرداری آران و بیدگل مقداری امکانات بهداشتی در اطراف زیارت فیض آباد فراهم بیاورد تا مردم رغبت بیشتری برای استفاده از این هوای پاک و آفتاب روشن داشته باشند.
قلعه ی تقی آباد، سخت متروکه و مخروبه است. چند خانوار که جوانتر هستند، از قلعه بیرو ن آمده و در جوار این بنای خشتی دویست ساله، آلونک هایی را با سیمان و آجر برای خود دست و پا کرده اند. امّا پیرزن سرزنده و باهوش و خندانی که هشتاد سال پیش در این قلعه به دنیا آمده است ،( بانو نصرت الله پور غلام ) با حفظ لحن و لهجه ی آبا ء و اجدادی اش ( ابوزید آباد ) هنوز در یکی از اتاق های قلعه با شوهرش زندگی می کند.

: زمانی بود که ما ده سال آب نداشتیم . اما با همه ی سختی ها ساختیم.

تقی آبادِ امروز، آب شیرینی دارد . موتور آب، با صدای امید بخشی ، آب را در کانال های سیمانی جاری می سازد.گوسفندهای فراوانی در اطراف می چرند .
صدای سگ چوپان همان بکارتی را از طبیعت اطراف تداعی می کند که در زندگی عهد شبانی. با این تفاوت که امروز موتور سیکلت های رونده و جهنده و پر قدرت ، زندگی و آمد و رفت به شهر و نیز در نوردیدن بیابان را برای ساکنین این روستای گمنام آسان کرده است. تعداد نوجوان های نوبالغ نیز که در اطراف قلعه به بازی مشغولند، قابل توجه است.
سبیل و کلاه و صورت مردها که هریک به کار خودشان در گوشه ای مشغولند ، همه یک شکل است.
زن های جوان، بی اعتنا به غریبه های رهگدر، در سایه ی قلعه دور هم جمع هستند و تخمه های آفتاب گردان را از« کپه » ها خارج می کنند.

: در حال حاضر چند شتر در این اطراف می چرند؟

: سیصد نفر

شترها چالاکند. پشم قهوه ای که دم به سرخی می زند. بیابان خدا در افق ها رها شده است. شترها در صحرا .و در چشم بهم زدنی می توان فهمید که « عشق » در اینجا ریشه دار تر از شهر است.خرامش و رعنایی در میان خاک هایی که بوی پهن و پشکل می دهد ، زندگی را در تقی آباد تداوم بخشیده است.بشر در میان خاک ها ی بیابان هم میل به رویش را در خود پنهان نمی دارد.
.........................

توضیح : اوایل انقلاب یک کتا ب خارجی در باره ی انقلاب ایران به فارسی ترجمه شد با عنوان : شترها باید بروند. ولی در تقی آباد شترها نباید بروند.


نویسنده:حیدر علی عنایتی بیدگلی

جشنی دیگر برای آغازی دیگر

امروز هم   به جشن یک زوج جوان دیگر رفتم .خاکی و رحمن.خوشحالم که جشنها به سمت حذف شام می روند .سالن الماس شهر با آرایشی ساده با شکوه و دلباز و تمیز و مرتب بود .بستنی غذای مورد علاقه ی من هم زیاد بود  .پس از سالها آقای تمسکی را دیدم در حالیکه به سختی قادر به راه رفتن بود.اکثرا جوان بودند و ناشناس برای من.فرزند وارسته و برومند آقای عنایتی ، امیرحسین نزد من آمد و احوالپرسی نمود.دیدن جوانان خوش قد و قامت زیبا روی و برومند شهرمان اشک به چشمانم می آورد که نمیدانم برای این اشک چه صفتی بنویسم.نام خانوادگی خاکی در کنار نام خانوادگی های دیگر ترکیبات زیبایی تا کنون داشته است.خاکی و افروز-خاکی و عرشی - خاکی و لاجوردی -خاکی و عرفاتی-خاکی و شکیب- خاکی و عرفان.

ضرب المثل های ایرانی

 

 گردآوری: ساراستوده

بیدارشهر:اشتباه تایپی ممکن است داشته باشد .

آب  ازدستش نمی چکد!

آب  ازسر چشمه گل است!

 آب ازآب تکان   نمی خورد !

 آب در کوزه و ما تشنه لبا ن میگردیم !

آب زیرپوستش افتاده !

آب ، سنگهارا  میساید!

آب که یه جابمونه، میگنده،

 آبکش  به کفگیر میگه  تو سه تا سوراخ داری !

آب که ازسر گذشت چه یک وجب چه صد وجب!

آب  که سربالا بره قورباغه  ابوعطا  میخونه!

 آب نمیبیند ورنه شناگر قابلیست!

آب ازاو گرم نمیشود!

آتش که الو گرفت خشک و تر   میسوزد!

آتش نشاندن و اخگر گذاشتن کار خردمندا ن نیست !

آخر شاه منشی  کاه کشی است !

آخر شوخی به دعوامی کشد!

 

آدم تنبل، عقل چهل وزیر را دارد!

 آدم  پول را پیدا میکند  نه پول آدم را!

آدم خوش معامله ،شریک مال مردم است!

آدم دست پاچه ، کار را دوبار  انجام میدهد!

آدم دروغگو کم حافظه است .

 آدم زنده زندگی میخواهد!

آم گدا و این هم ادا؟!

آدم گرسنه  خواب نان سنگک میبیند!

آدمی رابه ادب بشناسند

آدم ناشی  سرنا را ازسرگشادش میزنه!

آدم همه کاره هیچ کاره است.

 آرزو برجوانان عیب نیست!

آرزومند پیوسته  نیازمند بود.

آز ریشه ی گناه است .

آزموده را آزمودن خطاست !

 آستین نو بخورپلو!

آسوده کسی که خر ندارد ازکاه و جو اش خبر ندارد

آسه برو آسه بیا تا گربه شاخت نزنه

آشپز که دو تا شد  آش یاشور است یا بی نمک

آش نخورده و دهن سوخته!

آفتابه خرج لحیمه!

آفتابه و لگن هفت دست،شام و ناهار هیچی

آمدم ثواب کنم کباب شدم

آنان که غنی ترند  محتاج ترند.

آن کس که با های می آید با هوی میرود

آنچه دلم خواست نشد و آنچه خدا خواست همان شد

آن را  که حساب  پا کست ازمحاسبه چه باک است

آن را که سخاوت است  حاجت به شجاعت نیست

آن زند ه که کاری نکند مرده به است

آن یکی میگفت  اشتر راکه هی                 از کجا می آیی  ای فرخنده پی

گفت   از حمام گرم کوی تو                     گفت خود پیداست از زانوی تو

آن قدر بایست تا علف زیر پایت سبز شود

آن قدرسمن هست که یاسمن توش گم

آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

آن قدر مار خورده افعی شده

آن کس که تن سالمی  دارد  گنجی داردکه خودش نمیداند

آنوقت که جیک جیک مستونش بود  فکر زمستونش نبود

آواز دهل شنیدن از دور خوش است

آئینه  چون نقش تو بنمود راست              خود شکن آینه شکستن خطاست

آئینه داری در محله ی کوران؟

اجاره نشین خوش نشین است

ابر و باد و مه و خورشید  همه درکارند         تا تو نانی  به کف آری و به غفلت نخوری

ادب مرد به از دولت اوست

ارزان خری  انبار خری

از اسب افتاده ایم اما از اصل نیفتاده ایم

از آنجا رانده  ازاینجا مانده

ازآن نترس که های و هوی دارد ازآن بترس که سر به توی دارد

ازاین گوش میگیره و از اون گوش درمیکنه

از این ستون تا او ن ستون فرج

ازبی کفنی زنده ایم

از پس هر گریه آخرخنده است

ازتنگی چشم پیل معلوم شد          آنا ن که غنی ترند محتاج ترند

ازتو حرکت از خدا برکت

 از چشم دور و از دل دورتر

ازحرارتش  خیری  ندیدیم  اما از دودش کور شدیم

 از حق   تا ناحق چهار انگشت فاصله است

 ازخرس مویی غنیمت است

ازخودت گذشته  خدا عقلی  به بچه هایت بدهد

ازدور دل میبرد از جلو زهره

از کاه کوه نساز

 ازکوزه  همان برون تراود که دراوست             گر دایره ی  کوزه زگوهر سازند

ازگدا چه یک نان بگیرند و یا بدهند

از دست دزد خلاص شد گیر رمال افتاد

از ماست که برماست

 از مال پس است و ازجان عاصی

ازمردی تا نامردی یک قدم است

از من بدر به جوال کاه    !!!

 از نخورده بگیر  بده به خورده

از نو کیسه  قرض مکن  قرض کردی خرج مکن

از هرچه بدم آمد سرم آمد.

اسباب خونه بی صاحبی خونه  میره  !!!

اسب ترکمنی است  هم ازتوبره میخوره هم ازآخور

اسب را گم کرده پی نعلش میگردد

اسب و خررا که یک جا ببندند اگر هم بو نشوند  همخو شوند

استخری که آب ندارد این همه قورباغه چه کار؟

 اگربیل زنی باغچه  خودت بیل بزن

 اگربرای من آب ندار ه برای تو نون داره

اگر باباش ندیده بود ادعای پادشاهی میکرد!!!

اگرپیش خردمندان  خامشی ادب است  به وقت مصلحت   آن به  که درسخن کوشی!

اگر خوراک آسیا را نرسانی ،سنگها   همدیگررا می سایند

اگر  هست مرد  ازهنر بهره ور              هنر خود  بگوید نه صاحب هنر

 اگر حسود نباشد دنیا گلستان  است

اگر  دعوت  گرگ  را قبول  کری  سگ را همراه  خود ببر

اگر  دانی که نان دادن  ثواب است تو خود  میخور  که بغدادت خرابست

اگر دعای بچه ها  اثر  داشت یک معلم زنده  نمی موند

  اگر زری بپوشی اگر اطلس  بپوشی  همون کنگرفروشی

 اگر عسل   نمیدهی   باری نیش مزن

 اگر علی  ساربونه  میدونه شتر رو کجا بخوابونه

 اگر لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره

 اگر  بگویید  ماست سفید  من میگویم سیاه  است

اگر  مهمان  یک نفر باشد صاحب خانه  براش گاو  میکشد1

 اگر نخوردیم نان گندم  دیدیم دست مردم

اگر  همه گفتند  نون و پنیر  تو سرت را بگذار زمین و بمیر

 امان از خانه داری ، یکی  میخری  دو تا نداری!!!

امروز  توانی  و ندانی /  فردا که  بدانی نتوانی

 امیدواری  یعنی پیروزی

 اندک دان بسیار گوست

 اندک اندک  خیلی شود  قطره قطره سیلی

انگور خوب نصیب شغال میشود

 اوسا علم،این  یکی روبکش قلم!!!

  اول اندیشه وانگهی گفتار

 اولاد  بادام است و اولاد اولاد مغزبادام

  اول بچش بعد بگو بی نمک است

اول  برادریت را ثابت  کن بعد  ادعای ارث و میراث  کن

 اول  بقالی و  ماست ترش  فروشی!

اول چاه را بکن  بعد منار را بدزد

 این  تو بمیری  ازآن تو بمیری   ها نیست!

این قافله  تا  به حشر   لنگ است

 این دغل  دوستان   که میبینی                 مگسانند  دور شیرینی

این هفت  صنار  غیر   ازاون چارده  شاهی  است

با آل علی هرکه در افتاد ور افتاد

  با اون زبون  خوشت  با   پول زیادت  یا با را ه  نزدیکت !

با پا  راه بری  کفش   پاره   میشه ، با سر راه بری  کلاه!

با خوردن   سیر  شدی،  با لیسیدن نمیشی!

باد آورده را باد میبرد

 با دست  پس  میزنه   با پا پیش میکشه

 بادمجان  بم آفت نداره

 بار کج به مقصد  نمیرسه

 با رمال  شاعر  است  با شاعر  رمال ،          با هر دو  هیچکدام  با هیچکدام  هردو!

بازی اشکنک داره  سرشکستنک داره

 باسیلی صورتش را سرخ نگه داشته است

با کدخدا بساز ده را بچاپ

با گرگ دنبه میخوره  با چوپان گریه میکنه

 بالا بالا ها جایش نیست  و پایین  ها  راهش  نیست

 با  مردم زمانه  سلامی و السلام

  با نردبان  به آسمان   نمیشود رفت

 با همین  پر و پاچین میخواهی  بری چین و ماچین

باید گذاشت درکوزه  آبش رو خورد

 با یک دست دو هندونه  نمیتونی برداری

 با یک گل بهارنمیشه

  بخور و بخواب کار من  خدا نگه دار من

  بدبخت اگر مسجد  آدینه بسازد        یا  طاق  فرو آید یا قبله کج آید

برادران جنگ کنند ابلهان باور کنند

  برادر پشت  برادر  زاده هم پشت

برادریمان   به جا  ، بزغاله هفت  صنار!

برای کسی بمیر که برات تب کنه

برای همه مادراست برای ما زن بابا!

 برای یک بی نماز   درمسجد رانمی بندند

 برای  یک دستمال  ، قیصریه رو آتش میزنه

  برعکس نهند  نام  زنگی ، کافور

 با زبان  خوش  مار ازسوراخ  بیرون می آید

بزک نمیر بهار میاد ، کمبزه و خیار میاد

 به شتر مرغ گفتند  بار ببر گفت   مرغم  گفتند بپر گفت شترم

 بعد ازچهل  سال  گدایی  شب جمعه را گم کردی

 بگو و ببند  دست پهلوان

 *بوی پیاز ازدهن خوب روی          نغز تر آید  که گل  از دست  زشت

به اشتهای مردم نمیشود نان خورد

  به جای  شمع کافوری چراغ  نفت  میسوزد

 به درویش گفتند  بساطت  رو جمع   کن   دستش را گذاشت در دهانش

  به دعای گربه کوره بارون نمیباره

 به روباه گفتند شاهدت کیه گفت دمم

 ***به مالت نناز   که  به یک شب  بنده   به حنت نناز  که به یک تب بنده

 به ماه  میگوید تو در نیا  من درمی آیم

به مرغشان  کیش نمیشود  گفت

 به مرگ میگیره   تا به تب راضی  بشه

 به هرکجا  که روی آسما ن همین رنگ است

  به یک گفتند  سرکه هفت ساله داری گفت  دارم و نمی دهم، گفتند  چرا گفت اگر میدادم   هفت ساله نمیشد!

به کسی گفتند پدرت  ازگرسنگی مرد ، گفت داشت و نخورد

به گاو و گوسفند   کسی کاری ندارد

 پا را  به اندازه  گلیم خود   باید دراز کرد

  پایان شب  سیه سپید است

  پله پله رفت به سوی بام

 پز عالی  و جیب خالی

پس از  چهل سال  چارپا  داری  ، الاغ خودش را نمیشناسد

  پس از قرنی  شنبه به نوروز می افتد

  پسر خاله   دوست  دیزی

 پسر کو  ندارد نشان  پدر        تو بیگانه خوانش   نخوانش پسر

 پشت تابو بزرگ شد(تابو ظرفی که درآن خمیر نان   درست میکنند)

 پنج انگشت  برادرند اما برابر نیستند

  پنجه  با شیر زدن و مشت  با شمشیر   کارخردمندان نیست

پوست خرس   نزده را می فروشه

  پول است نه جان  است که آسان بتوان داد

 پول  پیدا کردن ساده است و اما نگهداریش سخت

 پولدار با کباب و بی پول با  بوی کباب

پی خر مرده میگردد که نعلش را بکند

پیراهن  بعد از عروسی برای گل منار خوب است

  پیش  ازآخوند  به منبر نرو

  پیش دیوار آنچه گویی هوش دار              تا نباشد رد پس دیوار موش

پیش قاضی و ملق بازی

  تا ابله در جهان است  مفلس  درنمی ماند

تابستان  پدر یتیمان است

 تا پریشان  نشود کار به ساما ن نرسد

 تا تریاک ازعراق آرند              مار گزیده  مرده باشد

تا تنور گرم است نان را بچسبان

تاتوانی دلی به دست آور            دل شکستن هنر نمیباشد

تا چراغ روشن است جانوران  از لانه بیرون نمی آیند.

تاشب نروی روز به جایی نرسی      تا غم نخوری به غم گساری نرسی

تا گوساله گاو شود دل مادرش آب شود.

تا گفته ای که غلام تو را هم میفروشنت!

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها

تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی

تب تند عرقش زود در می آید.

تخم مرغ دزد شتر مرغ دزد میشود.

 تخم نکر د ، نکرد ، وقتی هم کرد توی کاهدون  کرد.

ترب هم جز مرکبات شده ؟

تعارف  کم کن وبر مبلغ  افزا

تغاری  بشکند و ماستی بریزد             جهان  گردد به  کام کاسه لیسان

 تلافی غوره را سر کوزه در میاره

تمرین زیاد بهترین استاد است

تنبل مرو به سایه ، سایه خودش میایه

تنها به قاضی رفته خوشحال برمیگرده

توانگری به قناعت به توانگری به بضاعت

تو بگی ف من تا فرحزاد رفتم

 توبه ی گرگ مرگ

 تو که خیرت نمیرسد شر نیز مرسان

توی دعوا نون وحلوا خیر نمیکنند.

ثمر علم ای پسر عمل است              ورنه تحصیل علم  دردسر است

ثبات ، قدم از  پیش میبرد.

جا تر است بچه نیست

جای دزد زده تا چهل روز امن است

جایی نمی خوابد که آب زیرش برود

جایی که میوه نیست چغندر سلطان مرکبات است

 جلوی ضرر را از هر جا بگیری منفعت است

جلو میخندد و از  پشت خنجر میزند.

جواب ابلهان خاموشیست

جواب های هوی است

جوانی کجایی که یادت بخیر

جود از ابرو لاف از رعد است

دراین رواق زبر جد نوشته اند به زر        جور استاد به از مهر پدر

جوجه را آخر پائیز میشمارند

جوجه همیشه زیر سبد نمی ماند

جان به عزرائیل  قسطی میدهد

جهان  بگردد و لیکن نگرددش احوال

جهان دیده بسیار گوید دروغ

جیبش تار عنکبوت بسته

چهار دیواری اختیاری

چاقو دسته خودش را نمیبرد

چاه کن همیشه ته چاه است

چاه مکن بهر کسی  اول خودت بعداً کسی

چاه می نماید و راه دریغ میکند

چراغ را نتوان دید مگر به نور چراغ

چراغی که به منزل رواست به مسجد روا نیست

چشم دارد نخود چی ، ابرو ندارد هیچی

چشمش آلبالو را گیلاس میبیند

چغندر گوشت نمیشود  دشمن نیز دوست نمیشود

چناردر خانه اش را نمی بیند

چوب خدا صدا ندارد هرکس بخورد دوا ندارد

چوب دوسر طلاست

چوب را که برداری  گربه دزده  فرار میکند

چون قضا  آید طبیب ابله شود.

چیزی که عوض داره گله نداره.

حافظه ساعت زندگی است .

حتی در جهنم نیز میتوانی رفیقی برای خودت بیابی

حتی مرغ کور هم دانه پیدا میکند.

 حرف حق شمشیری است برنده

حساب به دینار بخشش به خروار

حسد عمیق تر از کک میزند

حسد وفاداری را نمی شناسد

تنها حرصی که پیر نمیشود حسد است

حق بالاتراز قانون است

حق شناسی بار سنگینی است

حقیقت سنگین است لذا عده ای معدود قادرند آنرا حمل کنند.

حقیقت بهتر از طلاست

حکمت سبکترین بار  سفر است

حکمت برده بلاهت است

حکیمان دیر دیر خورند عابدان نیم سیر

حکیمی که با جهان در افتاد  توقع عزت ندارد

حماقت افراد شهامت گدا را زیاد میکند.

حیف است اوقات که به بطالت گذرد

حیف است کسی رنج کشد بهر ناکسی

خار را درچشم دیگران میبیند و تیر رادر چشم خودش نمیبیند.

خاشک به گاله ارزان است وشنبه به جهود

خاک خور نان بخیلان مخور               خارنه ای زخم ذلیلان مخور

 خال مهرویان سیاه و دانه فلفل سیاه      هردو جانسوز است ولی این کجا و آن کجا؟

خانه ای که دو کدبانوست خاک تا زانوست

خانه ی پر دشمن از خانه خالی بهتر است

خانه نشینی بهتر از بی چادریست

 خانه ی همسایه  آش میپزند به ما چه !

خاموشی از کلام بیهوده به

خدا به آدم گدا نه عزا بده ونه عروسی

خدا جامه میدهد کو اندام ، نان میدهد کو دندان

خدارا بنده نیست !

خدا روزی رسان است اما همتی هم میخواهد

خدا سرما را به قدر بالاپوش میدهد

خدا گر زحکمت ببندد دری   ز رحمت گشاید در دیگری

خدا میان دانه ی گندم خط گذاشته

خدا نجارنیست اما در و تخته رو خوب باهم جور میکنه

خدا وقتی بخواد خوب و  بدهد نمیپرسد تو کی هستی

خدا همه چیز را به یک بنده نمیدهد

خدا همون قد که بنده ی بد داره بنده خوب هم  داره

خدایا آنکه را عقل دادی چه ندادی و آنکه راعقل ندادی چه دادی

خدا عقلی به تو بدهد پولی به من

خراب شود باغی که کلیدش چوب مو است

خر است و یک کیلو جو

انگور شیرین مال شغاله

خربزه که خوردی پای لرزش هم بشین

خربیار و باقالا بار کن

خرج که ازکیسه ی مهمان است        حاتم طایی شدن آسان است

خرخسته و صاحب خر ناراضی

 خر خفته جو نمی خوره

خر را جایی ببند که صاحب خر راضی باشه

خر راکه به عروسی میبرند از خوشی نیست برای آبکشی است

خرس در کوه بوعلی سیناست

خرو گم کرده پی نعلش میگرده

 خرس شکارنشده رو که پوست اول نمیفروشند

 خر ما از کرگی دم نداشت

خروسی را که سر صبح شغال میخواد ببره بذار آخرشب ببره

خشت اول چو ن نهد معمار  کج            تا ثریا میرود دیوار کج

خفته را خفته کی کند بیدار

خوشبخت آن که خورد وکشت بدبخت آنکه مرد و هشت

خواب پاسبان چراغ دزده

****خنده کردن دل خوشی میخواده و گریه کرد ن رو چشم

خواستن توانستن است

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

 خودت را خسته  ببین رفیقت را مرده

خودش رو نمیتونه نگه داره چطورمنو میتونه نگه داره

خود شناسی حدا شناسی است

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

خود کرده را تدبیر نیست

 خوردن خوبی دارد پس دادن بدی

 خوردن ازبرای زیستن است نه زیستن برای خوردن

خودستایی جان من برهان نادانی بود

خوشا به حال کسانی که مردند و آواز تو را نشنیدند

خوشا چاهی که آب از خود بر آرد

خورشید چه سود که آن را رهبری نیست

خوش بود تا محک تجربه آید به میان        تاسیه روی شود هرکه در او غش باشد

خوش زبان باش درامان باش

خوش خو خویش بیگانگان باشد  بدگو بیگانه ی خویشان

 خون را با خون نمیشویند

خوانسار است ویک خرس

خداوندابه حق چهار و هشتت          ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی

خویشتن را ارج خواهی قدر مردم را مبر

خیر در خانه صاحبش را میشناسد

خیک بزرگ روغنش خوب نمیشود

دادن به دیوانگی گرفتن به عاقلی

دارندگی است و برازندگی

داری طرب کن نداری طلب کن

داشتم داشتم حساب نیست دارم دارم حساب است

دانا داند و پرسد نادان  نه داند و نه پرسد

دانا گوشت میخورد و نادان  چغندر

دانایی توانایی است

دانستن را کار بستن باید

دختر تنبل مادر کدبانو را دوست دارد

 دختر میخواهی مادرش را ببین کرباس میخواهی پهنایش را ببین

دربیابان گرسنه را شلغم پخته به از نقره فام

  دربیابان لنگه کفش هم نعمت است

در پس هر خنده ای عاقبت گریه ایست

درجوانی مستی در پیری سستی پس کی خدا پرستی

درجهان هر کس که دارد نان مفت  میتواند حرفهای خوب گفت

***درجهنم عقربی است که از دست مار غاشیه پناه میبرد

در چهل سالگی طنبور می آموزد درگورستان استاد خواهد شد

در حوض که ماهی نیست قورباغه سپهسالار است

درخانه ات راببند همسایه ات را دزد نکن

درخانه اگر کس هست یک حرف بس است

***درخانه مور شبنمی طوفان است

درخانه هر چه مهمان هرکه

درخت اگر متحرک شدی زجان  بجای        نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر

 درخت پربار سنگ میخورد

درخت کاهلی بارش گرسنگی است

درخت کج جزبه آتش راست نمی شود

درخت گردو به این بلندی ،  درخت خربزه الله اکبر

درخت هر چه بارش بیشترشود سرش پائین تراست

درد خود کم بود این هم غر غر همسایه

دردروازه رو میشه بست اما در دهن مردم نه

دنیا همیشه روی یک پاشنه نمی چرخه

در دیزی باز حیای گربه کجا رفت

در زمستا ن آلو به از پلو

درزی در کوزه افتاد

در زیر این گنبد آبنوسی یکجا عزا ویک جا عروسی

درسر عقل باید بود

درشهر کورها یک چشم پادشاه است

 درشهرنی سواران باید سوار نی شد

درعفو لذتی است که درانتقام نیست

 درکار خیر حاجت هیچ استخاره ای نیست

 در کف شیر نر خونخواره ای                   غیر تسلیم و رضا کو چاره ای

درمجلس خودراه مده همچو منی را          کافسرده دل افسرده کند انجمنی را

درم داران عالم راکرم نیست          کریمان را به دست اندر درم نیست

درمسجد نه کنده است نه سوزاندنی

درویش از ده رانده ادعای کد خدایی میکند

درویش را گفتند در دکانت راببند دهانش را هم گذاشت

درهفت آسمان یک ستاره هم ندارد

دزد آب گرون میخورد

دزد باش مرد باش

دزد به یک راه میرود صاحب مال به هزار راه

دزدحاضر بز حاضر

دزد ناشی به کاهدون میزنه

دزدی آن  هم دزدی شلغم

 دزدی که نسیم را بدزدد دزد  است

***در جهان  پسی ومست بسیار است               لیک دست بالای دست بسیار  است

دست به تنبک هرکسی بزند صدا میدهد

 دست بریده  قدر دست بریده را میداند

 دست بشکنددرآستین سر بشکند در کلاه

دست بیچاره چو به جان   نرسد         چاره جز پیراهن دریدن نیست

 دست بی هنر کفچه گدای است

 دست پشت سر ندارد

دست پیش را گرفته پس نیفتد

دست تنگی بدتراز دلتنگی است

دست خالی برای  تو سر زدن خوبه

دست دکاندار تلخ است

دست راستش را از دست چپش تشخیص نمیدهد

دستش به دم گاو بند شده

 دستش به دهنش میرسد

 دستش  درکیسه خلیفه است

دستش را در کمرش گرفته تا از بیگی نیفتد

دست شکسته هم به کار میاید ودل شکسته به هیچ کار

دست شکسته وبال گردن است

دستش نمک ندارد

دست کار دل رو نمیکنه دل کار دست

دستش کج است

دست که به چوب بردی گربه دزده حساب کارش میکنه

 دست که بسیار شد برکت کم میشود

دست ما کوتاه و خرما بر نخل            پای ما لنگ است ومنزل بس دراز

دست ورویت را بشور من هم بخور

دست و ریش را بآب مرده شورخانه شسته

دستش  را توی حنا گذاشته

دستی را که حاکم ببرد یا خون ندارد یا دیه

دستی را نمی توان برید باید بوسید

دشمنان درزندان باهم دوست شوند

دشمن دانا بلندت میکند        برزمینت میزند نادان دوست

دشمن دانا که غم جان بود       بهترازآن دوست که نادان بود

دشمن نتواند حقیر و بیچاره شمارد                                    

دلاکها که بیکار میشوند سر هم را میتراشند

دل به دل راه دارد

دل سفره نیست که آدم پیش هر کسی باز کنه

دلو همیشه درست از چاه بیرون نمیاد

دماغش را بگیری جانش در میاید

دم خروس از جیبش پیداست

***دمش راردم خمره زده است

دندان اسب پیش کشی را نمی شمارند

 دنده اش را شترشکست تاوانش را خرداد

دنیا پس از مر گ ما چه دریا و چه سراب

دنیا جای آزمایش است نه جای آسایش

دنیا دار مکافات

دنیا ر اآب ببرد اورا خواب میبرد

دنیایش مثل آخرتش یزید است

دو تا در را پهلوی هم میگذارندتا به درد هم برسند

دود از کنده بلند میشود

دودکش آتش نمی گیرد مگر از داخل

دوری و دوستی

دوست آن است که بگریاند و دشمن آن است که میخنداند

دوست خوب درروز بد شناخته میشود

دوست همه کس دوست هیچکس نیست

دوستی دوستی از سرت میکند پوستی

دو صد گفته چون نیم کردار نیست

دو صد من استخوان میخواهد که یک صدمن بار بردارد

دوغ خانگی ترش است

دوقورت ونیمش هم باقی است

***دو قرص نان گر ازگندم است و ازجو         دوتای جامه اگز زکهن است وزنو

ده انگشت را خدا مانند هم نیافرید

ده برای کدخدا خوب است وبرادرش

ده درویش در گلیمی بخسبند دو پادشاه دراقلیمی نگنجند

دهنش آستردارد

دهنش چاک وبست ندارد


دیرآمده زود میخواده برود

دیگ به دیگ  میگه روت سیاه

دیگ شراکت جوش نمی آید

دیگران کاشتند ماخوردیم ما میکاریم دیگران بخورند

دیگ ملانصرالدین است

دیوار حاشا بلنداست

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش اید

ذره ذره جمع گردد وانگهی دریا شود

راستی کن که راستان رستند

راه دویده کفش دریده

رخت دو جاری را نمیشود دریک طشت شست

رستم است و یک دست اسلحه

رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت     نریخت درد می و محتسب  زدیر گذشت

رطب خورده منع رطب چون کند

رفت به نان برسد به جان رسید

رفتم ثواب کنم کباب شدم

رفتم شهر کورها دیدم همه کورند منم کورشدم

روبروخاله وپشت سر چاله

روده بزرگ روده کوچیک خورد

روز از نوروزی از نو

روزگار،آئینه را محتاج خاکستر کند

روزگارست آن که گه عزت دهدوگه خواردارد     چرخ بازیگرازبازیها بسیار دارد

روزه خوردنش رادیدن واما نمازخواندش را ندیدم

روزی به قدمه

روغن ریخته را وقت امام زاده میکند

رومسخرگی پیشه کن و مطربی آموز     تاداد خوداز کهتر و مهتر بستانی

روی گدا سیاه است ولی کیسه اش پراست

روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم

ریسمان سوخت و کجیش بیرون نرفت

ریش و قیچی هردو دست شماست

ز آب خرد ماهی خرد خیزد               نهنگ آن به که ازدریا گریزد

زاغم زدو زوغم زد پس مانده کلاغ کورم زد

زبان خوش مار را از لانه بیرون میکشد

زبان گوشت است به هر طرف که میخواهی میچرخد

زخم زبان اززخم شمشیر بدتراست

زدی ضربتی ضربتی نوش کن

زردالو رامیخورند برای هسته اش

زرنگی زیاد فقر می آورد

زرنگی زیاد مایه جوانمرگی است

زعشق تا صبوری هزار فرسنگ است     دلی که عاشق وصابراست سنگ نیست

زکات تخم مرغ یک پنبه دانه است

زگهواره تا گوردانش بجوی

زمانه ایست که هرکس به خود گرفتاراست      تو هم درآیئنه حیران  حسن خویشتنی

زمانه باتو نسازد تو با زمانه بساز

زمستان رفت وروسیاهی به زغال ماند

زن بلاست اماالهی هیچ خانه ای بی بلا نباشد

زنگوله ای پای تابوت بست

زن وشوهر دعوا کنند ابلهان باورکنند

زور حق را پایمال میکند

زورداری وبی زوری پول نمیخواهد

زیراندازش زمین است ورواندازش آسمان

زیر پای کسی پوست خربزه گذاشتن

زیر سرش بلند شده

زیر کاسه نیم کاسه است

زیره به کرمان میبرد

سالی به داوزده ماه مامی بینیم حال یک بارهم تو ببین

سال به سال دریغ ازپارسال

سالها میگذرد تاشنبه به نوروز بیافتد

سالی که نکوست ازبهارش پیداست

سبوی خالی را سبوی پر مزن

سبوی تازه وآب خنک

سبکبار مردم سبک  تر روند

ستم برستم پیشه عدل است وداد

سحر خیز باش تا کامراباشی

سخت میگیرد جهان برمردمان سخت کوش    گفت آسان گیر بر خودکارها کز روی طبع

سخن خودت را کجا شنیدی آنجا که حرف مردم را شنیدی

سخن تلخ ازدل تلخ برمیخیزد

سربریده سخن نمیگوید

سربزرگ را بالای بزرگ باشد

سربی گناه پای دار میرود ولی بالای درا نمیرود

سربی خیال فقط در گور میسر است

سر پیری و معرکه گیری

سرت را با پنبه میبرد

سررا قمه میشکند تاوانش  را کاشی میدهد

سرزلف تو نباشد سرزلف دگری

سرزنش به جا بهتراز تعریف بی جاست

سرش از خودش نیست

سرش به تنش زیادی میکند

سرش بوی قرمه سبزی میدهد

سرش توی حسا ب است

سرش جنگ است ودلش تنگ

سر قبری گریه کن که داخلش مرده باشد

سر کچل و عر قچین

سرکه مفت ازعسل شیرین تراست

سرکه نقد به تراز حلوای نسیه است

سر که نه دراه عزیزان بود        بارگرانیست کشیدن به دوش

سرگاو توی خمره گیر کرده

سرگنجشگ خورده است

سرم را میشکند نخودچی جیبم میکند

سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی     که ماهم دردیار خود سری داریم وسامانی

سرنا را از سر گشادش میزند

سرنا چی کم بود یک غو غو هم به آن اضافه شد

سری را که دردنمیکند دستمال نمی بندند

سری که عشق ندارد کدوی بی بار است            لبی که خنده ندارد شکاف دیوار است

سفر نینداخته بوی مشک میدهد

سقش سیاه است

سگ با دمش زمین را جارو میکند

سگ پاچه صاحبش رانمیگیرد

سگ اگر چاق شود هار میشود

سگ زرد برادر شغال است

سگ سفید به ضرر پنبه فروش است

سگ سیر دنبال کسی نمیرود

سگ گر و قلاده زر؟

سگ ما درلانه شیر است

سگ به بامی جسته گردش به مانشسته

سگس که پارس کند نمیگیرد

سلام گرگ بی طمع نیست

 سلامت از احتیاط خیزد

سنگ به در بسته میخورد

سنگ بزرگ علامت نزدن است

 سنگ مفت و گنجشگ مفت

سوار از پیاده بیخبراست وسیر از گرسنه

سودا چنان  خوش است که یک جا کند کسی      ماکه  دنیا و آخرت را به  نگاهی فروختیم

سودای نقد بوی مشک میدهد

سود و زیان خواهرو برادرند

 سوزن همه را می پوشاند ولی همیشه خودش لخت است

سیره رنگ کرده را  جای بلبل میفروشد

سیب خیلی دور از درختش نمی افتد

سیب مرا خوردی تا قیامت ابریشم پس بده

سیبی که ازدرخت میافتد هزار چرخ میخوردتا به زمین برسد

سیم  بخیل  وقتی ازخاک درمی آید که خودش زیر خاک باشد

سیمرغ دگراست وسی مرغ دگر

شاه میبخشدو وزیر راضی نمیشود

شاهنامه آخرش خوشه

شایعه نصف دروغ

شب دراز است و قلندر  یدار

شب عید است و یار از من چغندر پخته میخواهد    به خیالش من گنج قارون زیر سر دارم

شتر اگر مرده هم باشد پوستش  بار خراست

شتردرخواب بیند پنبه دانه          گهی لف لف  خورد گه دانه دانه

شتررا چه به علاقه بندی  = علاقه بند آنکه ابریشم میبافد

شتررا گفتند چرا گردنت کج ،گفت ای بابا کجام راسته که گردنم راست نیست

شتررا گفتند چه کاره ای گفت علاقه بندم گفتدازدست وپای نازکت پیداست

شتر سواری ودلا دو لا نمیشود

شتر مرد و حاجی خلاص

شرط عشق نیست با یک دل دو دلبر داشته باشی

شریک اگر خوب بود خدا هم برای خودش یکی میگرفت

شریک دزد و رفیق قافله

شست پات تو چشمت نره

 شش ماه به دنیا آمده

شغال ترسو خوب انگور نمی خورد

شیره که تو قفس باشه ممیونه بهش میخنده

شغال که ازباغ قهرکند به منفعت باغبان است

شغالی که مرغ میگیرد بیخ گوشش زرد است

شمر جلودارش نیست

شنا بلد نیست شیرجه میزند

شناختن  هندوانه مشکل است

شنونده باید عاقل باشد

شوهرم شغال باشد نانم ته تغار باشد

صابونش به جامه ما خورد ه است

صبر کوتاه خدا سی سال است

صبر بالاترین هنر است

صبر گلی است که درهرباغی نمیروید

صحت بهتر از ثروت است

صدا هر طور که باشد انعکاسش همانطوراست

صد رحمت به کفن دز داولی

صد پتک زرگز یک پتک آهنگر

صد تا چاقو بسازد یکیش دسته ندارد

صد سال گدایی میکنی هنوز شب جمعه را نمیشناسی؟

صد سوزن جمع کنی یک جوال دوز نمیشود

صدمن پر قو یک مشت نمیشود

صد موش را یک گربه کافیست

صلاح مملکت خویش خسروان دانند

صنار جیگر سفره قلمکار نمیخواهد

ضرب خورده جراحه

 ضربه ای که نفع داشته باشد به گردن آسیبی نمیرساند

ضرب المثل ها حکمت و فلسفه مردم کوچه وبازار است

ضرر کار کن کارنکردن است

ضیافتها کوتاه و عمر طولانی است

ضرورت ترش را شیرین میکند

طاووس را به نقش و نگاری که هست خلق        تحسین کنند واو خجل از پای خویش است

طبل تو خالیست

 طبیعت  بی مروت خلق رارنجور میخواهد

طعام دیگری خوشمزه تراست

طعمه هر مرغی انجیر نیست

 طلا در تیرگی میدرخشد

طمع پیشه را رنگ و رو زرد است

طمع را نباید چندان کنی                   که صاحب کرم را پشیمان کنی

طمعش از کرم مرتضی علی بیشتر است

طمع چاه اشتباه است

طی نکرده گز کن

 ظالم دستش کوتاه است

ظالم همیشه خانه خراب است

ظلم ظالم بر سر اولاد ظالم میرود

ظلمتی مانند نادانی نیست

عاشقان را گر همه آب ببرد                      خوب  رویان را همه  خواب ببرد

عاشق بی پول باید شبدر بچیند

عاشقی پیداست اززاری دل

عاشقی کار سری نیست که بربالین است

عاقبت گرگ زاده گرگ شود               گرچه با آدمی بزرگ شود

عاقل به کنارآب تا پل میجست                    دیوانه پابرهنه ازآب گذشت

عاقل  گوشت خورد بی عقل بادنجان

 عالم بی عمل به چه ماند گفت زنبور بی عسل

 عالم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل

عالم ناپرهیزکار کوریست مشعل دار

عبادت بجز خدمت به خلق نیست             به سجاده و تسبیح ودلق نیست

عجب کشکی ساییدیم که همش دوغ شد

عجله کار شیطان است

 عجله وعقل باهم جور نمیشود

عجله سبب ضرر است وضرر باعث بدبختی

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

عذر بدتراز گناه است

عروس مردنی  را گردن مادر شوهر نیندازید

عزیز کرده خدا ذلیل  نمیشود

عسل نیستی که انگشتت بزنند

عشرت امروز به فردا میکن              مایه  نقدئ بقا را که ضامن خواهد شد

عشق است و صد بد گمانی

عشق پیری گر بجنبد مایه رسوایی است

عشق رفیق نابینا است

عشق در هر کجا پا بگذار د عقل آنجا را ترک میکند

عقد پسر عمو ودختر عمورادرآسمانها بسته اند

عقلش پاره سنگ برمیدارد

عقل که  نباشد جا ن درعذاب است

عقل مردم به چشمانشان است

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد          دریغ سود ندارد چو رفت کار زدست

علاج کن کز دلم خون نیاید       سرشک ازرخم پاک کردن چه حاصل

علف باید به دهن بزی خوش بیاید

علم بی عمل همچون درخت بی  ثمراست

علم سطحی یکسره قیل است وقال

عیدت رااینجا نو کردی نورزت را برو به جای دیگر

غالباً انسا ن آنچه را که نمیخواهد می یابد

غاز میچراند

غربال را جلوی کولی گرفت گفت مرا چطور میبینی گفت همان طور که تو مرامی بینی

غروب همه را به خانه می آورد

غصه فردارا امروز نباید خورد

غلام به مال خواجه نازد و خواجه به هردو

غم مرگ برادر را برادر مرده  میداند

غوره نشده مویز گشتی                 نزد همه کس  عزیز گشتی

غیرت بی بصیرت آتشی است بی نور

 فاتح احساس خستگی نمیکند

فردا که بر منو تو وزد باد مهرگان            آنگه شود پدید که مردو نامرد کیست

 فرزند بی ادب مانند انگشت ششم است اگرببری درد  دارد اگر نبری زشت است

فرزند کسی نمیکند فرزندی                گر طوق طلا بر گردنش بربندی

 فریاد کشیدن روش بی خردان است

فضول را به جهنم بردند گفت هیزمش تراست

فضیلت تنها نیست  حتماً همسایگانی دارد

فقر قوم خویش ندارد

فقط ساعاتی طلایی هستند که به شمارش درمی ایند

فقیر در جهنم نشسته است

فکرنان کن که خربزه آب است

فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیز

فواره چوبلند شود سرنگون شود

فیل خوابی میبیند و فیل بان خوابی

 فیلش یاد هندوستان کرده است

فیل و فنجان؟

قاتل با پای خود به پای طناب دار میرود

قاچ زین را بگیر اسب دوانی پیشکشت

قبای بعد از عید برای گل منار خوبه

قدرزر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری

قربون بند کیفتم تا پول داری رفیقتم

قرض که رسیده به صد تومن هرشب بخور قیمه

قلم دست دشمن است

قوم وخویش گوشت هم را میخورند واما استخوانها را دور نمیریزند

کاچی بهتراز هیچی است

کار از محکم کاری  عیب نمی کند

کارد  دسته اش را نمیبرد

کار نباشد زرنگ است

کارنشد ندارد

کارهر کس نیست خرمن کوفتن                   گاو نر میخواهد ومرد کهن

کاری بکن بهر ثواب

کاسه داغ تر ازآش

کاسه جای رود که شاه تغار بازآید

کاشکی راکاشتند سبز نشد

کافر همه رابه کیش خود میبیند

کاه از خودت نیست کاهدون که از خودت است

کبکش خروس میخواند

کجا خوشه اونجا که دل خوشه

کچلی را گفتندچرا زلف نمیگذاری گفت من ازاین قرتی بازی ها خوشم نمیاید

کد خدا راببین ده را بچاپ

کرم داران عالم را درم نیست                   درم داران عالم را کرم نیست

کرم درخت از خوددرخت است

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست            هروقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

کسی را در قبر دیگری نمیگذارند

کسی که خربزه میخورد پای لرزش هم مینشیند

کشته ازبس که فزون است کفن نتوان کرد

کفترصناری یا کریم نمیخواند

کفشاش جفت و حرفاش مفت

کفگیرش به ته دیگ خورده

کلاغ از وقتی که بچه دار شد شکم سیر به خود ندید

کلاغ اگرازباغبان قهر کند یک  گردوبه منفعت ما

کارهایش مانند ازدواج کلاغ است که کسی ندیده

کلاغ خواست راه رفتن کبک را یا دبگیرد راه رفت خویش را فراموش کرد

کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی

کلوخ اندازرا چاره اش سنگ است                                    

کمال گل در من اثر کرد              وگرنه من همان خاکم که هستم

کم بخور همیشه بخور

کنگر خورده لنگر  میاندازد

کوراز خدا چه میخواهد دو چشم بینا

کور خود و بینای مردم

کوربشه آن دکان داری که مشتری خودرا نشناسد

کوررا چه به شب نشینی

کورکوررا میجوید آب گودال را

کور هر چه را در چنته خود خیال کند در چنته رفیقش هست

کوزه خالی زوداز لب بام میافتد

 کوزه گراز کوزه شکسته آب میخورد

کوزه نو آب خنک دارد

کوزه نو دو روز آب را خنک نگه می دارد

کوه به کوه نمیرسد اما آدم به ادم میرسد

گاو پیشانی سفید

 گاوش زاییده

گاو نه من شیر ده

گاه باشد که کودکی نادان               به  غلط بر هدف زند تیری

گاهی از سر سوزن داخل میرود از در دروازه خارج نمیشود

گاهی روز ها بلندترند وگاهی شب ها

گدا  را اگر رو بدهی صاحب خانه میشئود

گدای نیک فرجام به از پدشاه بد فرجام

گدایی کاربی مایه است

گذر پوست به دباغ خانه میافتد

گربه برای رضای خدا موش نمیگیرد

گربه تنبل راموش طبابت میکند

گربه دستش به موش نمیرسد میگوید بو میدهد

گربه را دم حجله باید کشت

گربه راگر درخانه حبس کنی برویت پنجه میکشد

گربه شب سموره

گربه شیراست درگرفتن موش                لیک موش است درمصاف پلنگ

گربه مسکین اگر پرداشتی                تخم گنجشک اززمین برداشتی

گرتو نمی پسندی تغیر کن قضا را

گر جمله کائنات کافر گردند                 بردامن کبریایش ننشیندگرد

گر حکم شودکه مست گیرند             درشهر هرآنچه که هست گیرند

گر در همه دهر یک سر نیشتراست        برپای کسی رودکه دوریش تراست

گردنام پدر چه میگردی               پدر خویش باش اگر مردی

گردن مااز مو باریکتراست شمشیر شما از الماس برنده تر

گرز به خورند پهلوان است

گرزمان وزمین به هم بدوزی                  ندهندت زیاده ازروزی

گر صبر کنی ز غور ه حلوا سازند

گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست

گرگ از بارون نمی ترسد

گرگ باتعلیم و تربیت  گوسفند نمیشود

گرگ دهن آلوده و یوسف ندیرده

گرهی که با دست  بازمیشود با دندان  بازنمیشود

گرگ حساب سرش نمیشود

گریه کردن هم دل خوش میخواهد

گنجشک امسال گنجشک پارسالی را قبول ندارد

گندم خوردیم وازبهشت بیرونمان کردند

گوسفندان از گوسفندان طبعیت میکنند

گوشت رااز نا خن نمیشود جدا کرد

گوسفند به فکر جان است و قصاب به فکر دنبه

گورهر پاک بیابد که شود قابل فیض                   ورنه هر سنگ و گلی لولو ومرجان نشود

گیریم پدر تو بود فاضل از بهر پدر تورا چه حاصل

گیسش را تو ی آسیاب سفید نکرده

لالائی بلدی چرا خوابت نمیبره

لب بود که  دندان آمد

لقمان را گفتندادب ازکه آموختی گفت ازبی ادبان

لیلی رااز سر چشم مجنون باید دید

مااز خیک دست برداشتیم  خیک از ما دست برنمیدراد

مادرکه نیست با زن بابا باید ساخت

ماربد بهتر بود از یار بد

مار پوست خودش را رها میکند اما خوی خودش را رها نمیکند

مارتا مار نخورد اژده ها کی شود

مارخورده افعی درآمده

مار را با دست غیر بایدگرفت

مارگزیده از  ریسمان سیاه وسفید میترسد

مارگیر را آخرش مار میکشد

مار مهر ه هر ماری ندارد

مار هر کجا کج رود به خانه خودش راست میرود

ماستهاراکیسه کردند

ماست مالی کردن

ماستی که ترش است از تعارش پیداست

ما صد نفر بودیم تنها آنها سه نفربودند همراه

ماکه در جهنم هستیم یک پله  هم بالاتر

مال است نه جان که آسان توان داد

مال به یک جا میرود  ایما ن به هزار راه

مالت را خوار کن خودت را عزیز

مال دنیا وبال آخرت است

مال ما بالای گل مناره مال مردم زیر  تغاره

مال مردم صرافی ندارد

ما و مجنون همسفر بودیم دردشت جنون                                 او به مطلب ها رسید وماهنوز آواره ایم

 ماه درخشنده جو پنها ن  شود                                                                   شب پره بازیگر میدان شود

ماه همیشه پشت ابر نمیماند

ماهی  را هر وقت ازآب بگیری تازه است

مثل سیبی که از وسط به دو نیم شده باشد

مثل کنیز ملا باقر

مرد خردمند هنر پیشه را                                                                عمر دوباره است دراین روزگار

تا به یکی تجربه آموختن                                                                         بادگری تجربه بردن به کار

مرد با همتش اوج میگیرد

مرابه خیر تو امید نیست پس شر هم مرسان

مرغ بی وقت خوان را باید سربرید

مرغ زیرک که میرمید از دام                                                باهمه زیزکی آخر به دام افتاد

مرغ صحرا و سنگ بیابان است

مرغ گرسنه ارزن به خواب میبینه

مرغ همسایه غاز است

مرغی که درهواست نباید به سیخ کشید

مرغش یه پا دارد

 مرغی که انجیر میخورد نوکش کج است

مرگ برای من گلابی برای بیمار

مرگ به فقیر و غنی نگاه نمی کنه

مرگ خوب است اما برای  همسایه

مرگ هم یک بار شیون هم یک بار

مزدآن گرفت جان برادر که کار کرد

مزن بی تأمل به کاری تو دست

مشک خالی و پرهیزآب

مشو با نایاران همدم که صحبت را اثر باشد

معامله با خودی غصه دارد

معامله نقدی بوی مشک میدهد

معما چو حل گشت آسا ن شود

 من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم          تو خواه از سخنم پند بگیر خواه ملال

من ازبیگانگان هرگز ننالم         که بامن هرچه کردآن آشنا کرد

منت مکش اردوست بود حاتم طایی

من اینجا و خلیفه دربغداد

من نمیگویم سمندر باش یا پروانه باش   چون به فکر سوختن افتاده ای مردانه باش

موش به سوراخ نمیرفت جاروبه دمش میبست

موش زنده بهتراز گربه مرده است

 موش و گربه که  با هم بسازند دکان بقال خراب میشود

مهتاب  نرخ ماست را میشکند

مهره ماردارد

مه فشاند و سگ عو عو کند               هرکسی بر طینت خود می تند

مهمان باید خنده رو باشد اگر چه صاحب خانه خون گریه کند

مهمون ناخونده خرجش به گردن خودش

میان حق و باطل چهار انگشت فاصله است

میان دعوا نرخ تعین میکند

میخواهی عزیز شوی یا دور شو یا کور

میراث خرس به کفتار میرسد

میوه را بخور وراجع به درخت سوال مکن

میوه خوب نصیب شغال شود

ناخوانده به خوان خدا نتوان رفت

نادان را به از خامشی نیست

نبرد رگی اگر خدا نخواهد            اگرتیغ عالم بجند به جایی

نخود هرآتش

نردبان ، پله به پله

نزدیک شب نخواب تا خواب آشفته نبینی

نزن درکسی را تا نزنند درت را

نقسش از جای گرم بیرون میآید

نکرده کاررا نبرید به کار

نوشدارو پس ازمرگ سهراب

نوکر بی جیره ومواجب تاج سرآقاست

نو که آمدبه بازار کهنه میشود دل آزار

نان به همه کس بده اما نان همه کس مخور

نانت رابااب بخور منت آب دوغ مکش

نان را با اشتهای مردم نمیشود خورد

نونش تو روغن

نون گدایی را گاو خورد دیگ به کار نیامد

نون نامردی تو شکم مرد نمی مونه

نه آبی نه آبادی  نه گلبانگ مسلمانی

نه آفتاب از این گرمترمیشود نه غلام ازاین سیاه تر

نه به این خمیر نه به آن فتیر

نه به این شوری شور نه به این بی نمکی

نه پسر دنیایم نه دخترآخرت

نه پشت دارم نه مشت

نه چندان درشتی کن که ازتو سیر شوند نه  چندان نرمی که بر تو دلیر شوند

 نه درغربت دلم شادو نه روی وطن دارد      الهی بخت برگردد ازاین طالع  که من دارم

نه دزد باش نه دزد زده

نه راه پس دارم نه راه پیش

 نه سر پیازم نه ته پیاز

نه سرکرباسم  نه ته کرباس

نه شیر شتر نه دیدار عرب

نه مال دارم دیوان ببرند نه ایمان دارم شیطان ببرد

 نه نماز شبگیر کن نه آب توی شیر کن

نه هرکه به قامت مهتر به قیمت بهتر

نی به نوک دماغش نمیرسد

نیش عقرب نه از سر کین است اقتضای طبیعتش این است

نیکی و پرسش

هرجا خرس است جای ترس است

هرجا سنگ است برپای لنگ است

هرجا که پری رخی باشد دیوی با اوست

هرجاکه نمک خوردی نمکدان مشکن

هرچه از دزد ماند رمال برد

هرچه بادا باد

هرچه برخود نمی پسندی بردیگران مپسند

هرچه بگندد نمکش میزنند،وای به  روزی که بگندد نمک

هرچقدر پول  بدهی  آش میخوری

هرچه پیش آید خوش آید

هرچه خواست خدا باشد همان باشد        هر چه دردلم بودآن نشود

هرچه خواهی که نشنوی مگوی

هرچه دیرتر نپاید دلبستگی نشاید

هرچه عوض دارد گله ندارد

هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی

هرچه که پیدا میکند خرج اتینا میکند

هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست     ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

هرچه خوارآید روزی به کار آید

هم  پیاز خورد هم چوب خورد هم پول داد

هردودی از کباب نیست

هرراه را به راهداری سپارند

هررفتی آمدی دارد

هرسخن جای هرنکته مکانی دارد

هرسرازیزی یک سربالایی دارد

هرسرکه ای ازآب ترش تراست

هرسگ درخانه صاحبش شیر است

هرشب  شب قدراست اگر قدر دانی

هرکس وطن خویش دوست دارد ولو جهنم باشد

هرچه آن درود عاقبت که کشت

هرکه بامش بیش برفش بیشتر

هرکه به امید همسایه نشست گرسنه میخوابد

هرکه تنها به قاضی رفت خوشحال برمیگردد

هرکه خربزه میخورد پای لرزش هم مینشیند

هرکه خیانت بورزد دستش در حساب بلغزد

هرکه را زر ترازوست زور در بازوست

هرکه  طاووس خواهد جورهندوستان کشد

هرکه را مال هست وعقلش نیست          روزی آن مال مالش دهد

هرکه شیرینی میفروشد مشتری بر او میجوشد

هرکه را نان از عمل خویش میخورد

هر گلی زدی سر خودت زدی

 هرگردی گردو نیست

هزارتا چاقو بسازد یکیش دسته ندارد

 هزار قورباغه جان یک ماهی را نمیگیرد

هزار وعده خوبان یکی وفا نکند

هشتش گروی نه اش است

هلو برو تو گلو

هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده

هم از توبره میخورد هم ازآخور

هم ازشوربای قم افتادیم هم از حلیم کاشان

هم حلوای مرده هاست هم خورش زنده ها

هم خدارامیخواهد هم خرمارا

همسایه نزدیک بهترازبرادر دوراست

هم فال است وهم تماشا

همکار همکاررانمیتواند ببیند

هم میترسم هم میترسونم

هر ابری باران ندارد

همه سر وته یک کرباسند

همه قافله پس و پیشیم

همه کاره و هیچ کاره

همیشه روزگار به انسان رو نمیکند

هیچ ارزانی بی علت نیست

هر انگوری دوباره غوره نمیدهد

هیچ بدی نرفت که خوب جایش بیاید

هیچ بقالی نمیگوید ماست من ترش است

هیچ چراغی تا صبح نمی جوشد

هیچ دویی نیست که سه نشود

هیچ عروس سیاه بختی نیست که تا چهل روز سفید بخت باشد

هیچ کس نزد خودش چیزی نشد

وای به کاری که نسازد خدا

وقتی رشوه ازدر وارد میشود عدالت از در خارج میشود

وعده سر خرمن

وفاداری مدار از بلبلان چشم       که هردم بر گلی دیگر سرایند

یا خدا یا خرما

یاربد بدتر بود از کاربد

یا رومی روم یا زنگی زنگ

یارب مباد که گدا معتبر شود          گر معتبرشود ز خدا بی خبرشود

یاردرخانه  وما گرد جهان میگردیم

یا سخن دانسته گوی ای مرد ره یا که خموش

یار قدیم اسب زین کرده است

یا کوچه گردی یا  خانه دار

یا مرگ یا اشتها

یامکن با پیلبانان دوستی یا بنا کن خانه ای در خور پیل

یک بز گرگله را گر میکند

یک داغ دل بس است برای قبیله ای

یک انار وصد بیمار

یک تب یک پهلوان را میخواباند

یک تخته اش کم است

یک دست صدا ندارد

یک دستم سپر بود یک دستم شمشیر با دندان که نمیتوانم بجنکم

یک دیوانه سنگی به چاه میاندازد که صد عاقل نمیتوانند آن را بیرون بیاورند

یک روزه مهمانداری و صد سال دعا گو

یک سال بخور نون وتره صد سال بخور گوشت بره

یک سردارد وهزار سودا

یک سوزن به خودت بزن یک جوالدوزبه مردم

یک شکم سیر بهتراز صدتا شکم نیم سیر است

یک کفش  آهنی میخواهد و یک عصای فولادی

یک کلاغ وچهل کلاغ

یک مویز و چهل قلندر

یکی به نعل ویکی به میخ

یکی  راکه دربند بینی مخند     مبادا که روزی بیفتی به بند

یکی نون نداشت بخوره پیاز میخورد که اشتهاش باز شه

یه کاری نکن که  رودم خر علف سبز شه

 http://hamsar-magazing.blogfa.com/post-277.aspx

خوف

پولدار بودن را دوست دارم . خیلی زیاد هم دوست دارم . برعکس آن بابایی که می گفت من سایه ی یک درخت را به قصری نمی بخشم . من باید اذعان داشته باشم که حاضرم هزاران درخت را به یک ویلا ببخشم تا جایی که آقای" مهار بیابان زایی " از ما دلخون نشود . پس به کسی می بخشم که نبرد اینهارا بار کامیون کند تا خلال دندان بسازد از آنها . خلال دندان چیز بدی است حال به  همزن است . نگاه کردن بهش هم حالم را بهم میزند . اصلا جای خلال دندان هم حالم را بد می کند . کسانی که خلال دندان می کنند توی دهانشان توی مهمانی به چه می اندیشند ؟

که حال مرا خراب کنند ؟

آدمهای پولدار خلال دندان استعمال میکنند توی مهمانی ها و رستورانها . مخصوصن اگر خودشان پول شام همه را حساب کرده باشند .

من اگر پولدار بشوم خلال دندان استفاده نمی کنم . می گذارم دندانهایم سولاخ بشود بعدا می روم خرج می کنم و درست اش می کنم اما حال مردم را بهم نمی ریزم .

یکبار تحملم به اتمام رسید و یکی که داشت توی خانه ما خلال دندان توی دهانش می کرد را ضایع کردم . چون به خانمم گفتم خانم یک تکه نان بیار ،  آقای فیلان داره باقی غذاشو خالی خالی می خوره .

از بحث پولدارشدن دور نشویم .

ما فامیل پولدار زیاد داریم . یکیشان از من هزار سال کوچکتر است اما زانتیا خریده است و خانه و تمام کارگاه پدرش را در اختیار دارد و یک مبل تکی دارد که ماساژ میدهد و مبلغش یک میلیون تومان به بالاست .

من امتناع می کردم از نشستن روی آن صندلی هر بار که می رفتیم خانه اش.

اما یکبار دستم را گرفتند و نشاندن آن رو . زن وشوهر هردو که از سر کار می آیند می نشینند روی آن . آنها پولدارند و اگر برق برود قاطی داستان یارانه ها ، آنها بازهم این دستگاه را استعمال می کنند .

من پول ندارم و می خواهم چراغهای خانه را تایمر دار کنم . دستشویی را مثلا 3 دقیقه ای اش می کنم . 

نشسته بودم روی صندلی که همه نقاط بدن را پوشش غیر افلاطونی می دهد . یک جاهایی را ماساژ می دهد که نمی دانم چرا اینقدر بی شرف است . هیچ انسانی در عمرش اجازه ندارد آنجای مرا ماساژ بدهد . من این اجازه را به او نمی دهم . مرا خوف برداشت . احساس می کنم به من هتک حرمت شده است . احساس میکنم مخترع آن صندلی یک منحرف جنسی بوده است و می خواسته اینگونه ایرانی ها را بی آبرو کند .از طبقه مرفه آغاز کرده است فتنه را  . من یک لحظه مردد شدم برای پولدار بودن . 

 آخرین بار بیست وخرده ای سال پیش بود . فقط مادرم می توانست به تمام نقاطم دست بزند آنهم فقط در صورتی که  فریاد می کشیدم : ماما بیا منو بشورررر .. 

آه مادر ...

http://alitajadod.blogfa.com/

فعلا بدون شرح تا حوصله ای دیگر..و چند نظر از تابناک


این عکسها را خبرگزاری مهر گذاشته و تابناک هم تکرار کرده و من برشی از آنها را .
قبل از اینکه نظر خود را بنویسم چند نظر از تابناک میذازم و اگر مطلبی ماند می نویسم.
نظرات بینندگان: 1-اخه چرا به همه انگ خیابانی می چسبونین. به خدا اگه با یه مانتو شلوار معمولی هم که باشیم آرایش هم نداشته باشیم و حلقه ازدواج هم تو دستمون باشه بازم ماشین ها اینطوری جلوی پامون ترمز می زنن و چونه زنی می کنن. مشکل از جای دیگه اس به خدا.
2- چرا تهمت می زنید؟ شاید یکی از اینها خواهر یا مادر خودتان باشد که منتظر تاکسی ایستاده.
3-من 25 سال است كه مقيم كانادا هستم چند روزي است كه به ايران آمده ام .اينجا واقعا وحشتناك است . در كانادا زنان آزادند به هر طريقي كه دلشان مي خواهد پوشش داشته باشند ولي كسي جرات نمي كند به آنها چپ نگاه كند . اينجا بنده خدا زنه با چادر و حجاب هم بغل خيابان بايسته پدرشو در مي آرن .
4-در ضمن در تهران هنوز هم بسياري از زنان و مردان براي حمل ونقل از شخصي هاي مسافركش استفاده مي كنند و اين عكس ها نمي تواند مدركي براي اين مسئله باشد.
5-متاسفاته طوري شده كه هر خانمي كه يه مقدار حجاب را رعايت نكرده هم كنار خيابان بايستد از دست اين اراذل هوسران در امان نيست.
6- چرا بجای دلسوزی و چاره جویی برای این افراد که یک انسان و هموطن ما هستند به تمسخر و عیب جویی از آنها می پردازیم.
7-  ده تا از این عکسها که همش مال یکی بود.
یکیشون نوشابه دستش بود یکیشون خرید کرده بود
یکی مانتو بلند تنشه به همه که نمی شه گفت زنان خیابانی با رفتارهای پرخطر جنسی
زشته بابا!
آدم پوشیده هم که باشه براش بوق می زنن! ضمن اینکه آدم پوشیده هم سوار تاکسی های شخصی می شه.
8-  زن خیابونی برای کسی که میخواد ترتیبشو بده نوشابه میگیره آخه بی ...
9-هر چه فكر مي كنم مي بينم خدا وكيلي داريد مرتكب گناه وخطاي بزرگي ميشد. آخه از كجا فهميدي كه اون خانم بيچاره كه نوشابه خريده بود به قصد..... اومده بيرون.
حضرت عباسي ايمان داريد به گناه ايشون؟!!!
بعدش مگه هركس در خيابان باشد و مانتوي آنچناني پوشيده باشد يعني.....
ميدونيد به نظر من اشكال در مغز ماست ، در نگاه ماست
10-تابناک جان.من یه خانوم ساده ام.اگر یه روز بی ماشین باشم باید با ده نفر دعوا کنم که به خدا آقا منتظر تاکسی ام.من ازدواج کردم آبرو دارم برو.چرا واقع بین نیستیم به خدا مشکل جای دیگه است.بابا الان 206 هم مسافر کشی میکنه.یه ذره راجع به مردهای این کاره که کم هم نیستن هم اطلاع رسانی کنید خداییش.

"آفتهای وبلاگ نویسی"

رسوخ سیاسی‌نویسی غلیظ در سایت‌ها و وبلاگ‌ها

   آنچه اكنون دیده می‌شود، رسوخ سیاسی‌نویسی غلیظ در معدودی از  وبلاگ‌هاست كه به نظر می‌رسد دچار نوعی افراط شده‌اند، و اصرار دارند كه دیگران را نیز به میدان خود بكشانند. هر چند در بلند مدت اینها زیاد هم مورد اقبال قرار نمی‌گیرند. در اینجا علت و انگیزه این پدیده مورد نظر من نیست، ولی توجه به نكاتی در تحلیل آن و نیز تبعات آن را خالی از فایده نمی‌دانم.
معمولاً زوم كردن روی سیاست و جنبه‌های گوناگون آن به صورت عریان در این رسانه‌ها، دو پیامد مهم دارد:

1-      یكی این كه معمولاً این گونه نوشته‌ها در معرض این خطرند که به سمت سطحی شدن و تندی و بی‌مهابایی، و گاه بی‌توجهی به عرف و هنجارها پیش رفته و فضا را قطبی كنند، تا جایی كه به دلایل زیادی -از جمله ناپیدایی نویسنده- به تدریج حتی توهمات كاذبی در ایشان شكل گیرد. در این حالت است كه اصولاً خیلی نمی‌توان توقع دیدن نوشته‌های منطقی و مستدل داشت، و چه بسا كه سخن از استدلال، منطق و آرامش، باعث واكنش این انقلابیون! گردد و آن را نشانه ضعف و ترس قلمداد كنند!! این آفتی است كه در میان ما كاملاً رایج است و از آن گریزی نیست!

2-       آفت دوم كه شاید مهم‌تر بنماید، ایجاد عكس‌العمل منفی در دیگران است، به این ترتیب كه سیاسی كردن این رسانه، هم موجب بدبینی عمومی به این تكنولوژی می‌شود و هم موجب نگرانی و عدم اطمینان دیگرانی می‌گردد كه تاكنون با علاقه در این وادی مشغول كار حرفه‌ای خود بوده‌اند و با بروز جنبه‌های سیاسی، با دلسردی برخورد می‌كنند و چه بسا ترجیح دهند عطای كار در این حوزه را به لقای آن ببخشند..

 پیامد آفتهای وبلاگ نویسی سیاسی

 این واقعیت كه حوزه فناوری اطلاعات كه از سویی دریچه جدی و اصلی برای ورود جامعه  ی ما به دنیای مدرن است، و از سوی دیگر معضلات زیادی در زمینه مسائل اجتماعی را می‌تواند حل كند محتاج توجه و دقت است، و به باد دادن این فرصت با ندانم‌كاری‌ها، قطعاً یك خطای تاریخی است، این نكته‌ای است كه توجه همه و در هر سطحی، از تولیدكنندگان محتوا و نیز دست‌اندركاران فنی این تكنولوژی، تا تصمبم‌گیرندگان و مسئولین را می‌طلبد؛ و از همین روست كه در جامعه  ی تازه‌كار ما در این حوزه، مسئله‌ای مهم است و نمی‌توان به تاثیرات منفی آن در پیشرفت این فناوری بی‌توجه بود، خلاصه كلام این كه ما می‌توانیم شرایطی ایجاد كنیم كه از دل این فرصت استثنایی، تهدید سردرآورد! (كه متاسفانه ما در این كار یدطولایی داریم)

   محض اطلاع برخی دوستان دیرباور كه ممكن است این استدلال‌ها را جدی نگیرند و همچنان مشی خود را ادامه دهند، این نكته را یادآوری می‌کنم كه اصولاً همین كه این نوع حركت مورد اقبال عموم فعالان مثلاً وبلاگ‌نویسان قدیمی‌تر و مجرب‌تر قرار نگرفته، خود شاهدی بر همین سخن است، مضافاً این كه در روزهای اخیر، آثار این عدم رضایت از این فضا، و نیز ابراز نگرانی از توسعه ی آن به خوبی مشهود است، و دوستان فراوان از آن سخن گفته و گله‌مند بوده‌اند، و دیدن آثار این عدم اطمینان نیز زحمت زیادی نمی‌خواهد.
http://yazdit.mihanblog.com/post/1136

بعد از ظهر روز هفدهم آبان

امروز به جشن شروع زندگی دو  هنرمند جوان شهرمان رفتم .بیدگلی و فرحدل.با اینکه مکان در کاشان بود و منزل ما هم در کاشان ولی دلم میخواست این جشن در سالنی در آران و بیدگل بود  .به قولی انگار پیشم در نمی رفت.حسین آقا کت و شلوار شیکی پوشیده بود و کراوات هم زده بود اگر ناشناسی وارد میشد حتما او را با داماد اشتباه می گرفت.رویداد دیگر اینکه من برادر بزرگ حسین آقا یعنی علی آقا را دیدم .من با ایشان در سالهای پایانی دبیرستان همکلاس بودم .او هم اهل شعر و ادبیات است و گفت در حد یک دفتر شعر دارد و من تشویقشان کردم که آنهارا چاپ نماید.او گفت که مشوق خواهرزاده اش آقای پهلوانی و آقای صباحی برای سرودن بوده است.بعد به منزل دایی ناصر که در همان خیابان بود رفتم. صحبت از مرحوم اصغر شربتی شد .منزل دایی جان قبلا از ایشان بوده است . بعد به خانه رفتم و لباس کار پوشیدم و به خانه ی در حال ساخت رفتم و نخاله های داخل ساختمان را به بیرون بردم.برگشتم خانه .سید جواد طباطبائی داشت جوک تعریف میکرد.گفت: احمد به حسن گفت شنیدم خیلی زن ذلیلی. حسن گفت : نه بابا فقط در شستن ظرفها به زنم کمک میکنم.در عوض او هم در شستن لباسها به من کمک میکند.شب به خیر.

خودت انجام بده

افرادی هستند که هیچگاه در امور روزانه، تعمیرات، کارهای جزئی و دم دستی نیاز به فرد متخصص ندارند و خودشان از پس همه کار بر می‏آیند.

همیشه یک جعبه ابزار پر از لوازم یدکی باز شده از قطعات مثلا الکترونیکی یا پلاستیکی دارند که در صورت لزوم به این جعبه مراجعه کرده و نیاز خود را سریعا برطرف می‏کنند.

همیشه یک جعبه ابزار پر از وسایل ضروری دارند از جمله انبردست، پیچ گوشتی، انواع پیچ، فرانسه، رولپلاک، دریل، کمون اره و … که اینها هرگز از خانۀ آنها خارج نمی‏شود زیرا شاید هفته‏ای یک بار به انها نیاز پیدا کنند و نیز همیشه وسایل خانۀ آنها به خوبی کارکرده و در کل خانه‏ ای بی عیب و ایراد دارند.


چند نکته :

  • جوانب احتیاط را همیشه رعایت ‏نمایید.
  • بعضی کارها و بعضی امور منزل نمی‏ارزد که خودتان انجام دهید و بهتر است که از بازار خریداری شوند.
  •  از هر رشتۀ فنی، مقداری آموزش ببینید.
  • داشتن حداقل ابزار در منزل بسیار مفید و در عین حال ضروری است.
  • خرید ابزار و کتب فنی ، هزینه نیست ،درآمد و سود است.

دو عکس دیگر از اطراف قم

عکاس:میلاد زائر میری

آدرس چند تلویزیون

اهل بیت

سان دیه گو در آمریکا



اندیشه

چتز ورث در آمریکا



ولایت

ایروین آمریکا


کانال اسلام

لندن در انگلستان



ثامن

ایران



کربلا

عراق



المعارف

عربستان



امام حسین

قم




GEM TV

لندن



PDF

کونز آلمان


Komala TV

استکهلم سوئد


Tishk TV

فرانسه


PEN

Woodland Hills-آمریکا

IFilm

تهران





http://www.lyngsat.com/hotbird.html


شهرستان آران و بیدگل/کاغذی

اطراف قم

اداره ی آمار شهرستان /اداره ی کل آمار استان/مرکز آمار ایران

مرکز آمار ایران در مراکز استانها و شهرستانها اداره ی مجزایی ندارد و تا انجا که میدانم در سازمان های مدیریت و برنامه ریزی استانها معاونتی به نام معاونت آمار وجود داشت و برخی از سازمانهای دولتی هم شاخه ای به نام آمار و اطلاعات و سایر اسامی دارند .

به نظر من وجود اداره ی کل آمار در مرکز هر استان و اداره ی آمار در هر شهرستان بسیار ضروری است.

به طور مثال  اداره ای به نام << اداره ی آمار شهرستان آران و بیدگل >> میتواند به هر محقق/ سرمایه گذار/ برنامه ریز/ مقام دولتی استانی و کشوری و هر ذینفع دیگری در هر لحظه از شبانه روز دقیقا بگوید:

  • چند نفریم.
  • چند کارمند رسمی و پیمانی زن و مرد به تفکیک داریم.
  • چند گورستان داریم.
  • چند هکتار زمین با کاربری صنعتی داریم.چند هکتار تا کنون استفاده نشده است.
  • چند آموزگار دبستان با مدرک لیسانس داریم.
  • چند دبیر تاریخ با لیسانس تاریخ داریم.
  • چند دبیر جغرافی با لیسانس جغرافی داریم.
  • چند دبیر فیزیک با لیسانس فیزیک داریم.
  • چند دبیر ریاضی با لیسانس ریاضی داریم.
  • چند دبیر شیمی با لیسانس شیمی داریم.
  • چند تا باسوادیم.
  • مهاجرین چند تا هستند.
  • خانه های خالی چند تا هست.
  • خانه های مقاوم در برابر زلزله چند تاست.
  • چند دبستان دخترانه داریم.
  • به طور متوسط در هر کلاس چند دانش آموز داریم.
  • اراضی با کاربری مسکونی چند هکتار است.
  • چند کارخانه ی فرش ماشینی داریم.
  • چند خودرو آتش نشانی داریم.
  • چند دبیرستان داریم.
  • چند مرغداری داریم.چندتایش تخم مرغ تولید میکنند.
  • چند معلول ذهنی داریم.
  • چند بانک داریم.
  • چند کارگاه پرداخت قالی داریم.
  • چند موزه داریم.
  • چند طلبه ی دینی داریم.
  • چند استخر سر پوشیده داریم.
  • چند مهمان پذیر داریم.
  • چند خانه ی سازمانی داریم.
  • چند موسسه ی آموزش رشته های هنری داریم.
  • چند روستای دارای آب آشامیدنی سالم داریم.
  • چه معادنی داریم.
  • چند نفر قالی دستباف می بافند و چند نفرشان دفترچه ی بیمه دارند.
  • تعداد افراد بالای هشتاد سال چند نفرند.
  • چند خانه ی سالمندان داریم.
  • برای هر تخت بیمارستان چند بیمار بالقوه وجود دارد.
  • چه تعداد و در چه تخصص هایی پزشک متخصص داریم.
  • چند بیکار داریم.
  • اراضی دارای کاربری کشاورزی چند هکتار است.
  • منابع تامین آب شهرستان کدامند.
  • چند کوره ی آجر پزی هنوز سوختشان مازوت است.
  • تعداد شهدای شهرستان چند نفر است.چند شهید مفقودالاثر داریم.چند آزاده داریم.
  • جانبازان دفاع مقدس شهرستان چند نفرند.
  • چند امبولانس داریم.
  • چند سالن بزرگ مجهز به لوازم امداد پزشکی برای موقع زلزله داریم.
  • چند امدادگر آموزش دیده داریم.
  • چند مدرسه آزمایشگاه دارد.
  • چند مدرسه کتابخانه دارد.
  • چند کودک فلج داریم .
  • چند نابینا داریم.
  • چند نفر تحت پوشش کمیته ی امداد هستند.
  • چند نفر بیمار ایدزی داریم.
  • چند نفر کلیه هایشان از کار افتاده است.
  • چند نفر سرطانی داریم.
  • چند مسجد داریم.چند حسینیه داریم .چند هیئت سینه زنی داریم.
  • چند تشکل مردم نهاد داریم . هریک چند عضو دارند.
  • چند روزنامه داریم.
  • چند خط تلفن ثابت داریم.
  • سرانه ی فضای سبز چقدر است.
  • چند سالن تاتر داریم. چند سینما داریم.
  • چند زمین فوتبال دارای چمن داریم.
  • چند پارک داریم.
  • چند قصابی داریم.چند کتابفروشی. چند بقالی. چند سیگارفروشی.
  • چند مکانیک اتوموبیل داریم. چند نفر شان گواهینامه معتبر دارند.
  • چند مهندس ساختمان داریم. چند شرکت ساختمانی مجاز داریم.
  • چند گاو ماده داریم.چند گاوداری مدرن داریم.
  • چند اتوبوس داریم.چند ترمینال مسافربری داریم.
  • چند بازنشسته داریم.
  • چند تراکتور داریم.
  • چند در صد از اراضی داخل محدوده ی شهرستان مالک خصوصی دارد.
  • چند کیلومتر جاده ی آسفالت داریم.
  • چند نفر از ماهواره استفاده میکنند .
  • چند خانواده حداقل یک رایانه در منزل دارند.چند نفر از اینترنت شبانه روزی بهره مندند.
  •   کالاهای تولیدی در شهرستان چه هستند.
  • و هزاران چند و چقدر دیگر....و پاسخها همه دقیق و به روز باشد.

تاریخچه ی مرکزآمار ایران

  • درسال 1297 هجری شمسی به منظور ثبت وقایع چهارگانه ، اداره ثبت احوال کشور تاسیس شد. با ثبت اطلاعات مرتبط با تولد ، فوت ، ازدواج و طلاق توسط اداره مذکور ، ضرورت اطلاع از جمعیت کشور و تعیین سازمانی که به جمع آوری این اطلاعات بپردازد مورد توجه قرار گرفت و منجر به آن شد که در سال 1303 هجری شمسی آیینامه ای به تصویب برسد و در این آیینامه اداره ی مسئول آمار ، و وظایف آن مشخص شود . براساس این مصوبه مسولیت جمع آوری و متمرکز کردن آمارهای مورد نیاز به عهده وزارت کشور گذاشته شد.
  • در خرداد ماه سال 1318 هجری شمسی اولین قانون سرشماری در مجلس شورای ملی تصویب شد. 
  • در اجرای این قانون سرشماری نفوس از دهم اسفندماه همان سال در شهر تهران و در سال 1319 و 1320 هجری شمسی در 33 شهر کشور به تدریج به اجرا درآمد.
  • دراسفند ماه سال 1331 هجری شمسی سازمان همکاری آمار عمومی تشکیل شد و در فروردین ماه سال 1332 هجری شمسی ، قانون آمار و سرشماری به تصویب رسید.
  •  دراین سال اداره آمار و سرشماری از اداره کل آمار و ثبت احوال منتزع و به سازمان همکاری آمار عمومی ملحق شد.
  •  به این ترتیب برای اولین بار سازمانی که منحصراٌ وظیفه جمع آوری آمار را به عهده داشت به وجود آمد که در سال 1334 هجری شمسی به اداره آمار عمومی ، وابسته به وزارت کشور ، تغییر نام یافت .
  •  این اداره درسال 1335 هجری شمسی اولین سرشماری عمومی نفوس را در کل کشور به اجرا درآورد.
  • با تاسیس اداره آمار عمومی ، فعالیتهای آماری وارد مرحله جدیدی شد و همه ساله طرحهای گوناگون آماری در زمینه های مختلف اجتماعی - اقتصادی به اجرا درآمد که اهم آنها به شرح زیر است :
 
- آمارگیری کشاورزی در سال 1339
- آمارگیری نمونه ای نفوس در سال 1342
- سرشماری صنعتی در سال 1342
- آمارگیری بودجه خانوار در سال 1342
 
    نیاز روزافزون دستگاههای برنامه ریزی کشور به آمار و اطلاعات و ضرورت همکاری بسیار نزدیک سازمان اصلی تولیدکننده آمار با دستگاه برنامه ریزی ، موجب شد تا براساس قانون 1344 هجری شمسی ، اداره آمار عمومی از وزارت کشور جدا و با نام مرکز آمار ایران به سازمان برنامه و بودجه وابسته شود .
  • درسال 1379 سازمان برنامه و بودجه کشور با سازمان امور اداری و استخدامی کشور ادغام شده و تحت عنوان سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور  فعالیت خود را ادامه داد.
  • در سال 1386 سازمان مدیریت و برنامه ریزی به معاونت برنامه‌ریزی و نظارت راهبردی ریاست جمهوری تغییر کرد.
  • هم اکنون مرکزآمار ایران وابسته به معاونت برنامه‌ریزی و نظارت راهبردی ریاست جمهوری است.

مشهد قالی/85/عکاس صالح

زمستان85 قمصر

نیاسر84

واگذاري سالن‌ ورزشي

آگهي مزايده عمومي

(نوبت  دوم)

شهـرداري نوش‌آباد به‌استناد بودجه سال 89 درنظر دارد نسبت به واگذاري سالن‌ورزشي خود باقيمت پايه ماهيانه 000/200/13 ريال ازطريق مزايده اقدام نمايد.

لذا متقاضيان مي‌توانند جهت كسب اطلاعات بيشتر، روِيت سالن و دريافت فرم مـربـوطـه از تاريخ درج آگهي به‌مدت 10روز درساعات اداري به‌ دبيرخانه اين شهرداري مراجعه فرمايند.

ضمناً هزينه آگهي به‌عهده برنده مزايده مي‌باشد.

كوزه‌گر سرپرست شهرداري نوش‌آباد

http://nesfejahan.blogfa.com/

آشتیان84

آشتیان84

استراحت سگهای گله

در سال 84 در مسیر قم به آشتیان این عکس گرفته شده است.

آرامگاه /شازده هادی / آران و بیدگل/شهید حسن خدمتی /شادروان عبدالصمد ستاری بیدگلی

تاریخ عکس/۱۳۸۳

سال83 /حاشیه ی شهر الیگودرز

عیال مربوطه/دختر مربوطه/مربوطه/اخوی بزرگ مربوطه

بلوار جاده ی جدید آران و بیدگل

غرض تشکر از شورای محترم شهر و شهرداری محترم و شرکت برق آران و بیدگل به خاطر احداث فضای سبز و جدول وسط جاده و تامین روشنایی آن میباشد.

پل روی ریل در بخش متصل به خیابان کارگر ساماندهی شد ولی بخش متصل به جاده همچنان به ویژه در شبها خطر آفرین می باشد.روشنایی و علائم روی پل کافی نیست و ورودی به جاده از سمت پل اصلاحات هندسی و تابلو ها و چراغهای هشداردهنده ی بیشتری به ویژه برای آنها که برای اولین بار وارد میشوند لازم دارد.

برای برادرم جناب آقای داروغه آرزوی سلامتی و موفقیت دارم و از زحماتشان در سمت شهردار منطقه و شهردار شهر تشکر میکنم.

کجابه

پدر گفت:قدیما ما با کجاوه به آقاعلی عباس می رفتیم . کجاوه داران پدر مرحوم حاجی رستم جندقیان و پدر زن رضا قهاری به نام مشدی علی جندقیان بودند . با مشدی علی جندقیان پدر حاجی امیر جندقیان اشتباه نشود.

کجاوه کش :چارواداری که پیاده همراه استر یا اشتر کجاوه دار بوده است.

کجاوه نشین:آنها که در کجاوه می نشستند.

آنها کجابه را روی شترها می بستند و دو سه تومان برای هر سفر کرایه می گرفتند.در هر طرف کجابه دو تا سه نفر کودک می نشستیم.شب حرکت میکردیم و صبح به کاغذی می رسیدیم و باز شب حرکت میکردیم و صبح به آقا علی عباس می رسیدیم.

بچه ها اگر دستشویی داشته اند از همان بالای شتر به بیرون از کجابه اقدام میکرده اند و مثل امروز منتظر نمی شده اند که اتوبوس بایستد.

اگر شترها اسهال بوده اند بوی ناخوشایندی را در فضا می پراکنده اند.

پالکی کجاوه ی بدون کجاوه پوش بوده است.

کجاوه پوش :جامه ای  که بر کجاوه کشند تا کجاوه نشين از باران و سرما و آفتاب مصون ماند.

  • کژاوه . گژابه . کزابه .کزاوه . قزاوه . قژاوه . کجابه . کجبه . کجوه . (فرهنگ فارسي معين ).
  •  کجابه است که به عربي هودج خوانند. (برهان ).
  •  آنچه بر پشت شتر بندند و دو شخص در آن مقابل يکديگر نشينند. (غياث اللغات ).
  •  مَحمِل . (منتهي الارب ).
  • نشيمن و جايگاهي که بر استر و شتر بار کنند و در هر طرفي يکي بنشيند و در اول کرسي واري از چوب ساختند و با ريسمان کجن از پهلوي استر آونگ کردند و در آن نشستند و کژاونگ و کژاوه خواندند چون زاء پارسي با جيم تبديل مي پذيرد کجاوه گفتند و او را با باء عربي بدل نمودند کجابه نيز ناميده شد. (از آنندراج ).
  •  نشيمن روپوش دار مانند هودج که از چوب سازند و يک جفت آن را به يکديگر بندند و بر شتر و يا استر بار کنند و در هر يک از آن يک کس نشيند و چوپله نيز گويند. (از ناظم الاطباء).
  •  دو اطاقک چوبين روباز يا با سايبان که آنها را در طرفين شتر يا استر بندند و در هر اطاقک مسافري نشيند و آن در قديم وسيله حمل و نقل مسافران بود. (فرهنگ فارسي معين ).
  •  عماري . محمل . پالکي

......فراوان دیده ایم کودکانی را که دست به دست مادر  ، پشت ویترین شیرینی فروشی برای خرید یک بستنی کوچک توقف می کنند و مادر ناتوان از خرید آن است. برای خرید یک موز، یک چیپس و ... .و فراوان دیده ام نگاه های حسرت بار و سرشار از ولع کودکی را که روی ساندویچ و یا میوه های رنگارنگ هم کلاسی اش زوم کرده و ترشحات زوایق خویش را قورت می دهد و بالاخره در می گذرد.....

http://sarvetorshiz.blogfa.com/post-175.aspx

چهره های آشنا در تشییع پیکر شهید عباس صلاحی پور

۱.حاجی عباس شاطریان۲.علی محمد لامع۳.مرحوم نعمت الله مردادی۴.سیدعلی بنی طبا۵.حاجی ( نام کامل را نمیدانم)  ۶.سید فخرالدین مصطفوی۷. حسن عنایتی۸.عباس مشهودی ۹. حسین جندقیانhttp://aranvabidgoldefe.mihanblog.com/

ح.ع

سلام
چهره ی 9 احتمال قریب به یقین حسین جندقیان معروف به حسین عبداله است که در روزهای پنج شنبه روبروی شاهزاده هادی خرده فروشی می کند.
در کنار او شخصی که دیده می شود خیلی شبیه به مرحوم حاج حسین الماس است. در ادامه ی عکس حاجی لامع ودر پشت سر مردی که کلاه به سر دارد ( نفر پنجم ) حاجی مصطفی کریمشاهی برادر شهید علیرضا کریمشاهی وخواهر زاده ی لامع دیده می شود.
در سمت چپ حسن عنایتی آقای علیرضا عنایتی داماد حاج محمود فاضل با پیراهن سفید مشاهده می شود.

با سلام مجدد
شماره ی 5 (حاجی) نصرت لله جندقیان معروف به حاجی است. ( شیشه بری دارد و داماد مرحوم جعفری داروخانه دار است.)
اگر از شماره ی یک ( شاطریان ) رو به عقب بروید بعد از پیر مرد کلاه بسر مرد جوان پرمویی را می بینید که بچه ی فخارخانه است و حسین فقیری ( پسر حاج شیخ رحمت را می بینید . نام خانوادگی امروز آنها صداقتی نژاداست.
بعد از او محمد گلچین کارمند سابق آمزش و پرورش و بعداز او حاج محمد اسلامی رییس اسبق آموزش و پرورش و بعداز او مهندس حسن طباطبایی بیدگلی را می بینید.
سعید نوحی نیز براحتی قابل شناخت است