سال 1267 وقتی  ریختند توی مدرسه رشدیه  تبریز اولین دبستان به سبک مدارس امروزی؛ میزا حسن رشدیه ایستاد و تماشا کرد. ریختند میز و نیمکتش را شکستند وتا بلو دبستان رشدیه را پایین کشیدند ؛ میزرا حسن رشدیه میان خاکروبه ها ایستاد وخندید؛  گفت: زمانی را می بینم که از هر آجر فروریخته  این مدرسه ؛ در هر محله ای   مدرسه ای ساخته می شود.
صدو بیست سال بعد ؛ حالا در دور افتاده ترین نقطه این مملکت مدرسه ای پیدا می شود که به بچه های شش هفت ساله روی زمین یا نیمکت ؛  الف  و ب را به روش او یا روشهای ساده تر بیاموزد.  اوآن سال برای اولین بار شروع کرد به یاد دادن الفبا  و متون سهل تر فارسی به جای برخواندن و برنوشتن  نامه های رسمی و قران  که روال کار مکتب خانه ها بود.
حالا هم محمود ساطع ( مدیر مسوول  کانون اندیشه جوان – سپهری) وقتی به در پلمپ شده خانه احسان خیره می شود بایست شاد باشد از این پایان ناگزیر و اشک  در چشم بگرداند برای روزهایی که در راه است.
خانه تاریخی احسان را پلمپ کردند به جرم نداشتن مجوز ؛  به جرم پشتیبانی از کارهای فرهنگی؛ به جرم (pick out) برگزیده بودن در کتاب راهنمای گردشگری ایران به زبان  انگلیسی (lonely planet Iran)  .  و اگر به پرونده ساختن باشد و هو انداختن توی یک شهر کوچک مثل کاشان , می توان این جرم ها را تا حد جاسوس راه دادن و با امریکای جهانخوار برو بیا داشتن هم بالا برد . برای مردم توی صف نان  حرف زدن راحت ترین کار است . ولی همین مردم؛ مردم محله درب باغ کاشان توی صف به هم می گفتند چه کارشون داشتند؟  گیرم چند وقت یک بار مراسمی ؛ می گرفتند شاعری می اوردند جوونا می رفتن شعر گوش می دادن به جای اینکه  وایستن کنار کوچه ولم بدهند به تیر چرتشان  ببرد.
همه مردم محله درب باغ یادشان است که سال 1382 یک دعوتنامه امده در خانه یک یکشان  که همه مردم محل را  دعوت کرده بود به یک جشن . جشن محله.
شبی که بعضی ها یک ساعت زودتر و خیلی ها سر وقت و کمی هم اخری ها با نگاه این سمت ان سمت کردند پایشان را گذاشتند توی هشتی خانه ای که می گفتن یک مشت جوان معلوم نیست چه می کنند تو این خانه دور هم. انجا همان جوانها  بودند که روی صحنه نمایش بازی کردند که خنده نشست روی لب زن و مرد و پیر و بچه ؛ همان جوانها بودند که اسم محله و هیت و بقال سر کوچه را جا داده بودند بین ردیف و قافیه های یک شعر و همان ها بودند که به انی با هم نوازی ضرب و دف  تخس ترین بچه ها راهم ایستانیدند به کف زدن. ان روز بچه های محله درب باغ به جرات اولین بچه های این شهر بودند که برای امدن روی سن کانون و خواندن یک شعربا صدای لرزان ؛ یک جلد کتاب حقوق کودک جایزه گرفتند. ( کودک حق دارد شاد باشد ) .
مجموعه کتابهای حقوق کودک اهدایی یونیسف بود به مناسبت روز جهانی کودک  به کودکانی  که در جشن  بادبادکها با میزبانی بچه های کانون اندیشه جوان – سپهری شرکت کرده بودند.
  قرار نیست  تک تک نام ببرم که  مثلا بخواهم ثابت کنم که کانون سپهری چه کرده است توی این شهر .  جشن بادبادکهایی که کانون اولین بار برگزار کرد  بعد ها رسم نیکویی شد و تکرارش هم شاد باش خاطرات نفس گیر ما که آقایان در راس امور از دادن ریالی دریغ داشتند. آن  دو سال توی الغدیر و پشت باغ فین نه ساندیس دایم  ونه حتی یک لیوان آب خالی. فقط چادر زرد محمود ساطع بود  پر بود از جایزه هایی که با خواهش و نامه و التماس جمع کرده بود از مردم علاقمند شهر و صاحبان صنایع از هرسمتی که امیدی بود و دسته دسته کتاب حقوق کودک. جمعیت ان سال  همه سه چهار ساعتی که ماند و خیره شدند به پرواز بادبدکها در اسمان ابی شهر؛  دلشان به غرفه نقاشی بود که نقاشی ها را می چسباند روی گونی که بسته شده بود به داربست ها و همه از ان بازدید می کردند . می ایستادند به تماشای  بچه های گروه تئاتر که توی لباس خرگوش و خرس و روباه و الاغ پشت صحنه یخ می جویدند و عرق می ریختند و روی صحنه شور و غوغا صد تا جنگل قصه به پا میکردند.
بچه هایی  که اولین بار شعر و قصه شان را با صدایی لرزان پشت میکروفن عصر با قصه کانون خواندند. حالا سه تا و چهار تا کتاب دارند.( مهدی فرجی- مرضیه انصاری – لیلا ساتر – قاسم تقوایی و عباس سودایی و خیلی های دیگر )  داستان نویس هایی که  کتاب دارند و  پای اول جایزه بگیرهای جشنواره های سراسری اند.( عطیه جوادی راد(خودم)- شهره احدیت- فاطمه فاطری و..  ) بهترین کارگردانها  به همت گروه فیلم آمدند کاشان ( بیضایی – میرکریمی – فرهادی و... ) و موقع برگشت گفتند افرین به بچه های شهرستان؛ روح و صفایی که برنامه های شهرستان دارد هیچ کجا ندارد. به یمن مهمانان خارجی اقامتگاه خانه احسان انگلیسی خیلی هایمان  از مرز hello , how are u پیش تر رفت آنها می پرسیدند شما  همه اینجا کار میکنید؟ و ما می توانستیم جواب دهیم که نه ؛ فقط حوض می شوییم فردا همایش سهراب داریم ؛ سهراب یکی از شاعران معاصر ایران است که در کاشان به دنیا امده ما  برای تولدش گرامیداشت برگزار می کنیم. انها  با لهجه ی  خارجی  بلند می گفتند کیلی کوب. کیلی کوب. کیلی کوب  که بچه های آن سمت حوض خانه  هم بشنوند . می گفتند که اگر خودشان به چشم نمی دیدند باورشان نمیشد که مردم ایران تا این اندازه فهیم و  علاقمند به  آداب و رسوم و فرهنگشان  هستند. و این همه نه با بودجه های چندین رقمی یک ساله  و  چند ساله ؛ که با یاری کسانی که علاقه مند حوزه فرهنگ شهر کاشان بودند و بیش از همه اینها به نیروی پر توان جوانانی که سراسر استعداد و توانایی بودند و تنها جایی ؛ مجالی برای کارکردن  با هم و یاد گرفتن و یاد دادن می خواستند و کانون سپهری هیچ نبود به غیر از این مجال .
جمعی که می امدند کانون سپهری  با بسته شدن یک خانه نمی میرد. جایشان را هم سخت یا مشکل پیدا می کنند . دوباره یاد کنم از اولین دبستانی که خراب شد ؛  دور نیست روزی هم  که صفحه صفحه روزنامه ها پر شود از عکس آقایانی که با بودجه های ده و پانزده رقمی برای بازسازی یا افتتاح یک خانه تاریخی برای خودشان افتخار و اعتبار بخرند. ده پانزده سال دیر و زود چون دیگر در دوره ای نیستیم که تاب صد سال داشته باشیم . آن زمان شاید روا باشد که برگردیم به این روزها . به ستمی که ناروا به هفتاد هشتاد تا آدم شد. به دختر و پسر و زن و مرد و بچه ای که به صف شدند تا دو نیسان خشت را از بالای هشتی اصلی خانه احسان دست به دست  برسانند تا دم سرداب تا از سرداب نمور یک خانه نیمه خراب  یک سالن تئاتر ساخته شود که گاهی گداری به آدم ها شده در نقش جان دهد. جایی باشد برای نشستن دور هم ؛ پنجشنبه های هر هفته و خواندن داستان و شعر تازه از هر کسی که بخواهد کارش را بخواند. حالا که ساخته شده؛ حالا که بچه هایی  این خانه را دوباره ساختند؛  در و پنجره اش را روغن برزک زدند که موریانه خاکش نکند. حوضش را هفته به هفته شستند تا آبش بو نگیرد.هجومی آمدند و درش را پلمپ کردند.  هر چه رفتیم دنبال مجوز؛ دور سرمان چرخاندند و گفتند کار فرهنگی نکنید . گفتیم چشم و رفتیم یک خانه خرابه دیگر خریدیم برای اهالی فرهنگ و افتادم زیر خروار خروار بدهی  ولی باز کسی مجوز به ما  نداد که با فرستاده ویژه فرمانداری بیایند به جرم نداشتن مجوز در خانه مان را پلمپ کنند. گفتیم زن و بچه توی این خانه است
گفتند ما ماموریم و معذور
گفتیم خوبیت ندارد  آبروی شهرمان جلوی خارجی ها می رود؛ از سازمان ملل مهمان داریم.
گفتند حتما خبری هست که از بالا تا پایین شهر همه می گویند مهمانهایشان را بیرون کنید و خانه ی احسان را ببندید .
خبر همین بود. خانه ی احسان بسته شد. همه آسوده بخوابید که شهر دیگر در امن و امان است.
 
 
 
 عطیه جوادی راد/مرداد۸۹

http://namayeshname.blogfa.com/post-45.aspx

بیدارشهر :آقای ساطع گفتند خانه ی احسان اکنون باز است.