بعد از ظهر روز هفدهم آبان
امروز به جشن شروع زندگی دو هنرمند جوان شهرمان رفتم .بیدگلی و فرحدل.با اینکه مکان در کاشان بود و منزل ما هم در کاشان ولی دلم میخواست این جشن در سالنی در آران و بیدگل بود .به قولی انگار پیشم در نمی رفت.حسین آقا کت و شلوار شیکی پوشیده بود و کراوات هم زده بود اگر ناشناسی وارد میشد حتما او را با داماد اشتباه می گرفت.رویداد دیگر اینکه من برادر بزرگ حسین آقا یعنی علی آقا را دیدم .من با ایشان در سالهای پایانی دبیرستان همکلاس بودم .او هم اهل شعر و ادبیات است و گفت در حد یک دفتر شعر دارد و من تشویقشان کردم که آنهارا چاپ نماید.او گفت که مشوق خواهرزاده اش آقای پهلوانی و آقای صباحی برای سرودن بوده است.بعد به منزل دایی ناصر که در همان خیابان بود رفتم. صحبت از مرحوم اصغر شربتی شد .منزل دایی جان قبلا از ایشان بوده است . بعد به خانه رفتم و لباس کار پوشیدم و به خانه ی در حال ساخت رفتم و نخاله های داخل ساختمان را به بیرون بردم.برگشتم خانه .سید جواد طباطبائی داشت جوک تعریف میکرد.گفت: احمد به حسن گفت شنیدم خیلی زن ذلیلی. حسن گفت : نه بابا فقط در شستن ظرفها به زنم کمک میکنم.در عوض او هم در شستن لباسها به من کمک میکند.شب به خیر.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:57 توسط اکبر ستاری
|