جوابهای بی سوال/بخشی از یک گفت و گو
براي انجام اين گفت و گو با محمد صالح علاء عصر يكي از همين روزهاي آبان در خانه اش حوالي ميدان سيد خندان مهمانش مي شوم
- از سال 52 كارگردان رسمي تلويزيون بودم. قبل از آن تقريبا از نوجواني تئاتر كار ميكردم. بعد هم در واحد نمايش تلويزيون كه مسئولش آقاي داوود رشيدي بود، مسوول يك گروه تئاتر آوانگارد بودم و در كارگاه نمايش هم كارهايي را روي صحنه مي بردم. در حوزه تجسمي، طراحي و ... هم كار ميكردم.
- من هيچ وقت هيچ كاري از خودم را در هيچ موضوعي ندارم. شايد تا حالا 200 تا ترانه گفته باشم، ولي هيچ كدام را ندارم و آنها را از زبان ديگران ميشنوم. نوشتههاي زيادي هم هست كه هيچ وقت چاپشان نميكنم و هر وقت تلنبار ميشوند، ميريزم توي گوني و ميگذارم دم در خانه. بنابراين هيچي از خودم ندارم. فقط گاهي اينور و آنور چيزي پيدا مي كنم يا دوستان بهم نشان ميدهند.
من از اين نظر خيلي آدميزاد شلختهاي هستم. هيچ كدام از ترانههايم را حفظ نيستم. همين هفته پيش تهيهكننده عزيزي از من خواست كه يك ترانه پاييزي بخوانم. هرچي فكر كردم يادم نيامد. آقايي گفت يك بيتش را بخوان. يادم نيامد. گفت يك كلمهاش را بگو. من فقط «پاييز»ش يادم آمد. رفت از اينترنت پيدا كرد و آورد؛ البته مثل همه كارهاي ديگر، با غلط. . تا حالا چند ناشر خواستهاند كه شعرهايم را سيدي و كتاب كنم. ولي يا فرصت و انگيزهاش را نداشتهام و يا آنها پشيمان شدهاند.
متاسفانه آدميزاد خيلي بدقولي هستم و به زندگي خصوصي خودم چسبيدهام. آدميزاد خيلي بيوقتي هستم و خيلي كم وقت معاشرت دارم. اما كارم از روز اول برايم مقدس و خيلي جدي بوده. وقتي سر ساعت سر صحنه فيلمي كه بازي ميكردم، حاضر ميشدم همه تعجب ميكردند. هيچ وقت نشده كاري به خاطر نرفتن يا نبودن من تعطيل بشود، جز فيلمي كه همين آخريها بازي كردم و اسمش يادم نيست و باعث شد با دوستم آقاي فرحبخش مدتي قهر كنيم.
سر «دوستان» خاله همسرم كه خيلي به ايشان علاقه داشتم فوت كرد و اين تنها روزي بود كه به خاطر مراسم ايشان نرفتم سر كار. فقط همين.
هرگز وقتش را نداشتهام كه كارهاي جورواجورم را در حوزه فيلم و ترانه و تجسمي و ... جمع كنم. بعد هم وقتي كاري تمام شد، به سرعت از آن فاصله ميگيرم و دور ميشوم.
- بله. دوست دارم مردم با كارم زلف گره بزنند. اين به اندازه كافي به من انگيزه ميدهد. بالاخره كاري است مثل زندگي.
اين روزها وقتي اجرايم تمام ميشود بدو بدو ميروم خانه ی پدر و مادرم و با برادرم كارهاي ايشان را انجام مي دهيم. چون چندسالي است كه پدرم ناخوشند. تقريبا ساعت 3 نصفشب كه پدر خوابيدند، بدو بدو ميآيم خانه سراغ كارهاي خودم. آن قدر كتاب نخوانده دارم كه نگو. قديمها خودم سبد سبد و سينهسينه كتاب ميگرفتم، ولي حالا برايم ميفرستند. واقعا نميرسم همه را بخوانم و فقط بهشان نوك ميزنم. از الطاف اين برنامه است كه مرا خانهنشين كرده و بخش زيادي از عمرم به خواندن ميگذرد. هر چي كه گيرم ميآيد، بايد بخوانم. ميگويند هيچي كهنهتر از روزنامه ديروز نيست، ولي من روزنامه پنجاه سال پيش يا كتابهايي را كه دوره دبيرستان خواندهام، دوباره ميخوانم. به همهچيز بايد سر بكشم تا سپيده كه هيچوقت از دستش ندادهام و همه عمرم موقع سپيده بيدار بودهام. وقتي كارهاي سپيدگيام را كردم، دوباره مينشينم سر طشت و شروع ميكنم به نوشتن. معمولا هميشه قرارداد ترانه دارم و هيچوقت هم ترانه آمادهاي ندارم كه وقتي بهم زنگ ميزنند، بگويم بفرماييد. مينشينم ترانهاي ميگويم، تلويزيون هم تماشا ميكنم، قصههاي بيبي را براي راديو مينويسم، يكخرده هم فكر ميكنم.
- تقريبا هر روز به اين فكر ميكنم كه ما توي اين جهان چه كار داريم؟ براي چي آمدهايم اينجا؟ من چهكاره اينجايم؟ چي به من مربوط ميشود و چي نميشود؟ بعد كمي ميخوابم و دوباره شروع ميكنم به همين كارها.
اگر روز خوبي باشد و كاري نداشته باشم و دلم شور نزند، تقريبا تا لنگ ظهر ميخوابم. هميشه گفتهام من از ماه انرژي ميگيرم. بخش زيادي از اندام آدمي از مايعات درست شده و براي همين تابع قانون مايعات و جزر و مد دريا است. پس مردم دنيا 2 دستهاند. يك دسته از خورشيد انرژي ميگيرند و در روز قابل استفادهاند و سرحالند و همه كار ميكنند و مينويسند و مدير كلي و وزيري و بقالي ميكنند. بعضيها هم از ماه انرژي ميگيرند و شباهنگام خيلي حالشان خوب است و احساس الهام بهشان دست ميدهد. من هيچوقت در زندگيام نتوانستهام در روز چيزي بنويسم، الا يك بار كه داشتم برنامه «سمت خدا» را ميساختم و بايد برايش ترانهاي درست ميكردم و وقت هم نداشتم. 3 صبح خوابيدم و حدود 7 صبح از ناراحتي بلند شدم و تندتند ترانهاي نوشتم كه بد هم نشد و ميبينم دايم پخش ميكنند و مردم دوستش دارند.
تازگيها هم يك خبر علمي خواندم كه كيوان 49 ماه دارد. دو روزي غش كردم. فكر ميكردم اگر ما هم 49 تا ماه داشتيم چي ميشد و شعر و ادبياتمان به كجا ميرسيد. بعد چند روز كمكم اين احساس در من فروخفت و فكر كردم اتفاقا خيلي دلبرانه است كه يك ماه داريم؛ همانطور كه يك خدا داريم، يك معشوق داريم. خلاصه از هر چيزي يكي داشتن خيلي خوب است. لااقل اين كه براي من بس است.
ما آمدهايم به اين دنيا كه زحمت بكشيم و فرشته بشويم. خيليها به اين درجه رسيدهاند و من هم تلاش ميكنم برسم. ولي وقتي حالم خوب نيست اينجوري فكر نميكنم.
وقتي آدمي حالش خوب نيست، آنقدر حالش خوب نيست كه نميداند چرا حالش خوب نيست. لحظات خيلي دردناكي است و آدمي كلي از دست خودش و دنيا دلتنگ است و پريشان بازي ميكند. راستش نميدانم چهكار ميكنم.
با اين كه از اول يكي از كارهايم بازيگري بوده، مشكل خيلي بزرگم اين است كه بلد نيستم در زندگيام نقش بازي كنم. مثلا اگر يك روز با زنم قهرم، با تمام دنيا قهرم. بعضيها اين توانايي را دارند كه با زنشان قهر باشند، ولي نشان بدهند كه همه چيز چهقدر خوب است. ولي من نميتوانم. مثلا اگر امروز با زنم قهر بودم، با شما حرف نميزدم و با كل كائنات هم قهر بودم. يعني اصلا نميتوانم اندوهم را پنهان كنم و اين يك نقطه ضعف است. با اين حال سعي ميكنم امواج بد به مخاطبم ندهم و هر دلبري بلدم به كار ببرم كه اندوهم به آنها سرايت نكند. ولي از آنجا كه من هم ظاهرا آدميزادهام، ممكن است بعضي وقتها نتوانم اين كار را بكنم.
ما حالا ديگر بعد از 30 سال زندگي مشكلات اينجوري نداريم.
در بچگي هم وقتي قهر ميكردم ميرفتم قايم ميشدم و يك مدت از دسترس دور ميشدم. سالهاي پيش هم كه قهر ميكردم، ميرفتم در يك هتل اتاق ميگرفتم. زندگي در هتل را خيلي دوست دارم. بارها به خانوادهام گفتهام بياييد برويم توي هتل اتاق بگيريم و يك مدت آنجا زندگي كنيم. نميدانم چرا زندگي در هتل بهم احساس خوبي ميدهد، خيلي دلم ميخواهد خانهام توي مسافرخانهاي-جايي باشد. علي حاتمي و همسرش مدتي در هتلي زندگي ميكردند كه نزديك ما بود و گاهي ميآمدند خانه ما. جلال مقدم هم چند سالي توي يك هتل زندگي ميكرد. هرچند وقت يكبار منتش را مي كشيدم و ميآوردمش خانه خودمان. ولي قبلش خودم ميرفتم پيشش و تا جايي كه مي شد، ميماندم و با هم زندگي ميكرديم. جلال راديويي داشت كه دورش را با كش بسته بود و خيلي خراب بود و مدام خرخر ميكرد. ولي او با دقت حيرتانگيزي اين خرخرها را گوش ميكرد. من هم سقف را نگاه مي كردم و همينجوري براي خودم خيال بازي مي كردم. ميخواهم بگويم مسافرخانه خيلي جاي خوبي است. اصلا به نظرم شعر است. به نظرم مثل همه همه درامها و شعرها پر از حرمان و حادثه و ترانه است، خيلي انساني است. خيلي شبيه خود ما است.
- من خيلي دوست دارم پذيرايي بشوم. در هتل ميتوانيد مثل هارونالرشيد تكيه بدهيد و زنگ بزنيد كه چاي يا چيزهاي ديگر بياورند. خلاصه داشتم ميگفتم كه وقتي قهر ميكردم ميرفتم توي يك هتل. ولي الان وقتي قهر ميكنم، يك ربع بعد خودم آشتي ميكنم. آن وقتها خيلي از منتكشي خوشم ميآمد. دوست داشتم هم منت ديگران را بكشم و هم آنها منتم را بكشند. فكر ميكنم زندگي همهاش همينهاست؛ منت كشيدن، ناز كردن، نوازش شدن. ديشب توي برنامه كلي درباره اين صحبت كردم كه اين دستي كه به پهلوي ما پرچين شده، بيشترين كارش در آغوش گرفتن است. ما احتياج به نوازش كردن و نوازش شدن داريم. حتي بيشتر از غذا. شايد يكي از دلايل اين كه خدا را شكر مردم به من محبت دارند، اين باشد كه من آنها را نوازش ميكنم و سعي ميكنم با نگاه و واژه آنها را در آغوش بگيرم. كار خدا هم يكسره نوازش كردن است و از وقتي به دنيا آمدهايم دائما ما را نوازش ميكند. همين كه من و شما حالمان خوب است و داريم با هم حرف ميزنيم، نوازش خداست. همه در اين جهان دارند دور هم ميگردند و قربان صدقه هم ميروند.
خود من هم هفته پيش براي اولين بار به دادگاه رفتم. وقتي كه ناراحت ميشوم از دست خودم ناراحت ميشوم. چون اگر دادگاه باز است، تقصير من است. مشيت خدا اين بوده كه از بچگي در راديو و تلويزيون و سينما بنويسم و حرف بزنم و ترانه بگويم. ولي اگر يكي چاقو ميكشد و يك نفر را ميكشد من مقصرم كه كارم را درست انجام ندادهام. ما بايد اين چيزها را ياد بدهيم. رسانه پدر و مادر جامعه است و بايد به وظيفه ذاتي و جبلي و مقدسي كه خدا به عهدهاش گذاشته عمل كند. اگر من كارم را درست انجام داده بودم، مردم سر خيار و اجاره خانه دعوا نميكردند و با هم بداخلاقي نميكردند. الهي بميرم براي آن كسي كه زن ماهي هم دارد، ولي هوس ميكند دو تا دلبر داشته باشد؛ چون نميداند كه عشق همهاش مسئوليت است و نميداند دارد به خودش ستم ميكند. اگر ميدانست كه اين كار را نميكرد و اين منم كه بايد اين را بهش بگويم. اين نوازشها متاسفانه مفقود شده است. محال است با بداخلاقي و بدون عشق چيزي درست بشود؛ من امتحان كردهام. كاش همه ميدانستيم كه اين جهان بر مدار عشق ميچرخد.
اهل اراكيم. از كودكي آمديم اينجا. با احمد اميني در يك محل بوديم؛ محله دروازه دولاب يا خيابان آبشار. كيميايي، بهنود، فرامرز قريبيان، نصرت رحماني، احمدرضا احمدي و هزار انسان درجه يك ديگر هم آنجا بودند.
من گاهي ميروم به روستايي بيرون تهران و كشاورزي ميكنم و علف هرز پرورش ميدهم.
ميخواهم بگويم كه از همين زمين و باران، يك علف زرد درميآيد و يكي گلي و يكي سبز و يكي بنفش؛ ديوانهكننده است. بنابراين جواب سوال شما هم حتما به آب و هواي آنجا برميگردد. خانواده من خيلي سنتي و مذهبي و نجيب و دانشي هستند. يادم ميآيد تنها چيزي كه در خانه ما نسبت به بقيه چيزها تفوق داشت، كتاب بود.
- اول با نمايش شروع كردم. خيلي كوچك بودم كه با مادرم به يك مراسم مذهبي زنانه رفتيم و يك نمايش ديدم و جهان شگفتانگيز نمايش براي من از دنياي واقعي، واقعيتر آمد. من از همان بچگي كج شدم سمت نمايش و تكليفم روشن شد كه ميخواهم در كدام جهان زندگي كنم. بعدها دوران دبيرستان نقشهاي كوچك و بزرگي بازي كردم و خودخواهيام باعث شد بنويسم و كارگرداني كنم. كلاس يازدهم كه بودم براي خودم كمكم كارگرداني شده بودم؛ خسرو و شيرين نظامي را دراماتيزه كرده بودم و همين باعث شد كه من را در راديو قبول كنند. بعد جهانم اينجوري شد؛ يك جهان دستكاري شده.
فهميدم كه دروغ خيلي چيز بدي است و نبايد دروغ گفت. ولي من چند بار در زندگي دروغ گفتم. بعد فكر كردم غير از استغفار تنها راهش اين است كه دروغهايم را با صداي بلند بگويم. بنابر اين در مجله «نشاني» يكان يكان دروغهايي را كه گفته بودم نوشتم.
- كلاس سوم دبستان دو تا رفيق داشتم. يك روز سر كلاس يكيشان برايم يادداشتي را دست به دست داد كه دايي رضا اشتري از آلمان برايش يك آپارات 8 ميليمتري آورده. من از اين جمله چنان مست شدم كه «آلمان» را «آسمان» خواندم و از همانجا شروع كردم،بعد از مدرسه رفتيم خانه رضا. فقط يكي دو دقيقه فيلم بود كه مردي با كاميون آجر خالي ميكرد و بعد توي استخر شنا ميكرد. با بچهها صد بار همين فيلم را ديديم. بعد ناگهان خواهر دوستم آمد و گفت محمدآقا ديرتان نشود. من هيچوقت يك دقيقه هم دير نرفته بودم خانه. وقتي رسيدم سر كوچه ديدم مادرم و برادرم در تاريكي زير نور چراغ كوچه ايستاده اند و باد ميخورد به چادر مادرم كه حسابي نگران شده بود. همانجا شيطان وجودم كمكم كرد و وقتي مادرم پرسيدند تا حالا كجا بودي، گفتم رفته بودم عروسي خواهر دوستم رضا. مادرم گفتند دير ميآيي و مثل لاتهاي ولگرد ضعيف دروغ هم ميگويي. من خودم خانواده آنها را ميشناسم. كافرها هم شب بيست و هشت صفر عروسي نميگيرند!
- بقيه دروغها هم همينجور بود. مثلا مادرم گفته بودند حلالت نميكنم اگر كتاب بخواني كه اولش «بسمالله» نداشته باشد. جواني ما دوراني بود كه بلانسبت گلاب به رويتان همه سياسي بودند و بايد با كساني مخالفت ميكردند. كتابهايي هم درميآمد كه نميشد من آنها را نخوانم. براي همين باز از شيطان وجودم كمك گرفتم و تقلب كردم و خودم اول هر كتابي بسمالله مينوشتم. البته خدا را شكر بعدها شفا پيدا كردم.
دروغ نگفتن را از خواهرم ياد گرفتهام كه هرگز دروغ نگفته و خيلي هم خوشبخت است. اگر آدمي روي خودش كار بكند ميتواند بدون دروغ زندگي كند. البته شايد به سن و سال هم هست. الان دنبال چي هستم كه بخواهم دروغ بگويم؟ ميتوانم چيزهايي را نگويم؛ مثلا در برابر كسي كه دوست ندارم سكوت ميكنم، ولي نميگويم دوستت دارم.
به آن چيزهايي كه آدمي آنقدر حقير ميشود كه به خاطرشان دروغ هم ميگويد، رسيدهام.
من يك خرده به كنجي خزيدهام كه ابزار كارم خودم باشم. كارهايي كه الان ميكنم به يك كاغذ و قلم بيشتر احتياج ندارد. خيلي نميتوانم كارهاي بيروني بكنم. پارسال ميخواستم تئاتري درست كنم. ولي ديدم نوع تئاتر من هنوز مشكلساز است و ديگر آن روحيه جوانيام را ندارم كه براي چيزي كه ميخواهم مبارزه كنم.
دلبري جلوي دوربين را دوست داشتم. اما بعد يكهو ديدم دارم سالي 5 فيلم بازي ميكنم و گفتم بس است. ديدم كار وقتگيري است و خيلي انضباط ميخواهد. نميشود هم بازي كني و هم كلي كار ديگر انجام بدهي. ديگر هيچ پيشنهادي را قبول نكردم. حتي بينشان چند تا فيلم خوب اين سالها هم بود كه الان بهشان غبطه ميخورم و مي گويم كاش بازي كرده بودم.
بچه كه بودم بچه محلهامان ميآمدند كه نامههاي عاشقانهشان را من بنويسم. شما وقتي نامه عاشقانه مينويسيد واژگاني به كار ميبريد كه در صف نانوايي آن را به كار نميبريد. من دائما در حال نوشتن نامه عاشقانه بودهام و طبيعتا اين كار برايم يك عادت شده.
جمع و جور شده از :
http://tavazoee.blogfa.com/post-400.aspx