دانشمند آران و بیدگلی

پايان نامه (محل نگهداري: مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران)Full Image

بررسي اثر اضافه نمودن فنتانيل با دوز كم ‏‎low dose‎‏ به محلول اپيدورال در پيشگيري از ‏‎Shivering‎‏ ناشي از بي حسي اپيدورال در 100 مورد سزارين در بيمارستان آرش, /رعنا فرزانگان بيدگلي؛ به راهنمايي: مصطفي صادقي.

فرزانگان بيدگلي، رعنا
41صفحه، جدول، نمودار
پايان نامه(دكتراي تخصصي)--دانشگاه علوم پزشكي تهران، دانشكده پزشكي، 1376.
h t t p : / / d a t a b a s e . i r a n d o c . a c . i r

اين پايان نامه تحت عنوان بررسي اثر اضافه نمودن فنتانيل با دوز كم به محلول اپيدورال در پيشگيري ‏‎shivening‎‏ ناشي از بي حسي اپيدورال در 100 مورد سزارين در بيمارستان آرش انجام شده است. نتايج نشان مي دهد شيوع شيورينگ 34درصد با آمار منتشر شده در مطالعات از لحاظ آماري تفاوت معني داري نداشته است و با 1درصد اضافه نمودن فنتانيل موجب كاهش شيوع شيورينگ ناشي از بي حسي اپيدورال شده است. عوامل ديگر كه مي تواند شيوع شيورينگ را كاهش دهد شامل: گرم نگهداشتن اطاق عمل ، تزريق مايعات وريدي گرم و محلول گرم شده داروي بي حسي در بي حسي اپيدورال در عمل سزارين مي باشد.

وضعيت پايان نامه : دفاع شده - تاريخ دفاع: 1376
فنتانيل / بي‌حسي اپيدورال / سزارين / مقدار دارو
Fentanyl / Epidural Anaesthesia / Cesarean section / Drug dose

Serial no: 00754095 == Call No. : 53538


كه اكثر آنها زن و كودك بودند خوراك سگ‌هاي ولگرد در غزه شده‌اند.

محصول ۲۲ روز جنایت در نوار غزه

  1.  حملات وحشيانه‌ي رژيم صهيونيستي به نوار غزه ويراني‌هاي زياد و گسترده‌اي را بر جاي گذاشت.
  2.  اكثر ساختارهاي زيربنايي، موسسات آموزشي، ساختمان‌هاي مسكوني و دولتي، مساجد و حتي دفاتر وابسته به سازمان‌هاي بين‌المللي در غزه طي اين حملات ويران شد؛
  3.  اما پيامدهاي اين جنگ هم‌چنان دامنگير مردم بي‌گناهي است كه با وجود ماه‌ها محاصره‌ي اقتصادي، اكنون حتي براي اسكان نيز با مشكل روبه‌رو هستند.
  4. طبق برآورد اوليه‌ي اداره‌ي آمار فلسطين، بازسازي غزه به چيزي فراتر از دو ميليارد دلار هزينه نياز دارد كه بخش زيادي از آن بايد به بازسازي راه‌ها، شبكه‌هاي آبرساني، مراكز بهداشتي، ارتباطات و تامين انرژي اختصاص يابد.
  5.  غزه با يك فاجعه‌ي انساني، اجتماعي و اقتصادي روبه‌رو شده است. حتي سازمان‌هاي حقوق بشر وابسته به سازمان ملل متحد نيز در گزارش‌هاي خود اين منطقه را يك منطقه‌ي بحران زده اعلام كرده و به حجم بالاي ويراني و خسارت‌هاي ناشي از حملات رژيم صهيونيستي به غزه معترف شدند.
  6. سازمان بهداشت جهاني نيز اعلام كرد: اسراييل به طور عمدي مراكز بهداشتي را هدف قرار داده است و اين اقدام نقض آشكار قوانين بين‌المللي است.
  7. بر اساس اين گزارش، بخش بهداشتي غزه در آستانه‌ي فروپاشي است.
  8. در حملات 23 روزه‌ي صهيونيست‌ها به نوار غزه،‌ بيش از 1300 تن شهيد و بيش از 5300 تن زخمي شدند. اين در حالي است كه كار جمع آوري پيكر شهدا از زير آوارها هم‌چنان ادامه دارد.
  9. از سوي ديگر، دكتر اياد السراج رييس برنامه‌ي بهداشت رواني غزه، اعلام كرده است: حدود 50 درصد از كودكان غزه در پي صدمات ناشي از حمله‌ي اسراييل به اين منطقه نياز به درمان رواني دارند.
  10. وي افزود: اين حمله بر روي اكثر فلسطينيان تاثير منفي گذاشته است و حالت‌هاي ترس و عدم توانايي دفاع از خويش را در آنها به وجود آورده است.
  11. اين مقام فلسطيني تاكيد كرد: شهروندان غزه به ويژه كودكان با مشكلاتي هم‌چون ترس، استرس، بي‌خوابي و عدم كنترل ادرار روبه‌رو هستند و از زمان آغاز جنگ تاكنون تماس‌هاي زيادي با مركز برنامه بهداشت رواني غزه و اعلام موارد مشابه از سوي شهروندان فلسطيني صورت گرفته است.وي هم‌چنين از آموزش حدود 100 متخصص براي درمان پيامدهاي رواني حمله‌ي اسراييل بر شهروندان نوار غزه خبر داد.
  12. اين مقام فلسطيني به تاثير اين وضعيت بر آينده‌ي كودكان فلسطيني اشاره كرده و افزود: تعداد زيادي از اين كودكان به ويژه آنان كه خانواده‌هاي خود را در اين حملات از دست دادند دچار خشونت‌هاي شديد در سنين بالاتر و حتي امكان استفاده از سلاح مي‌شوند.
  13. سراج تاكيد كرد: چنانچه نسل آتي فلسطين كينه و نفرت بيشتري نسبت به اسراييل در آينده داشته باشد، ناشي از اقدامات وحشيانه‌ي امروز اسراييلي‌ها است.
  14. از سوي ديگر، معاويه حسنين رييس اورژانس غزه نيز اعلام كرد: تيم‌هاي پزشكي و امداد‌رساني هم‌چنان مشغول بيرون آوردن اجساد از زير آوارهاي به جاي مانده از بمباران‌هاي اسراييل در غزه هستند.
  15. وي تاكيد كرد: تاكنون حدود 100 جسد كه اكثر آنها زن و كودك هستند از زير آوار بيرون كشيده شده و با توجه به حجم بالاي حملات، احتمال افزايش تعداد اين اجساد و طبيعتا بالا رفتن آمار شهدا وجود دارد.
  16. در همين حال، تيم پزشكي كشورهاي حوزه‌ي خليج فارس كه اعضاي آن جزو اولين گروه پزشكان اردني اعزامي به غزه محسوب مي‌شوند، پس از بازگشت به اردن وضعيت زخمي‌هاي فلسطيني را بسيار ناگوار توصيف كردند. اين پزشكان تاكيد كردند، درمان برخي از زخمي‌ها به ويژه آنان كه در تماس با بمب‌هاي فسفري به سوختگي‌هاي شديد دچار شده‌اند، بسيار سخت و دشوار است.
  17. دكتر باسم الكسوان، رييس تيم پزشكي اردن، اظهار داشت: آنچه كه ما شاهد آن بوديم يك جنايت واقعي بود. روزانه دهها عمل جراحي به روي زخمي‌ها انجام مي‌شد و اكثر آنها با سوختگي‌هاي شديد روبه‌رو شده بودند كه بيشتر آنها نيز كودك بودند.
  18. يكي ديگر از پزشكان اين تيم نيز با ابراز تاسف نسبت به اين كه نتوانسته به دليل شرايط نامناسب وظايف انساني‌اش را در خصوص درمان زخمي‌ها به جا آورد اظهار داشت: تعداد زيادي از مجروحان در زير آوارها مانده بودند كه امكان دسترسي به آنها وجود نداشت زيرا تانك‌هاي اسراييلي راه‌ها را بسته و آمبولانس‌ها را تهديد كرده بودند كه حق نزديك شدن به اين مناطق را ندارند.
  19. پزشكان اردني هم‌چنين تاكيد كردند: جسد شهداي حملات اسراييل به غزه كه اكثر آنها زن و كودك بودند خوراك سگ‌هاي ولگرد در غزه شده‌اند.

    http://www.tabnak.ir/pages/?cid=33349

مادرش را سرطان برده بود.

اسم ،   فامیل ، نام پدر  و خلاصه تمام شناسنامه ات را باید خالی می کردی روی تخته سیاه  و  بعد با  زبان  پاکش  می کردی . تف نباید می کردی تلخی گچ را .  ترکه انار سهم هر روز مجید از معلمی بود که نام خانوادگی اش را گذاشته بودند چیزی شبیه مهربانی . مجید دیکته اش ضعیف بود .

 

ترکه  انار را  دست خودت می داد  تا  آب بزنی و برگردی  به  کلاس .  بابت هر غلط  یک  ترکه .  کف دست نه .   می خواباند روی نیمکت برای فلک  و بعد  که  تکان  سبیل هایش زیاد می شد ، دست عوض می کرد ومی زد  ...  . نمی نویسم  کجا .

 

مجید خودش بود ویک مادر بزرگ پیر. مادرش را سرطان برده بود. پدرهم  سایه ای نشد  بر سرش . کویت روی ماشین سنگین کار می کرد . غلط های املایی مجید زیاد شده بود . ترکه و شیلنگ بود که می نشست بر جسم و روح او  و ما  فقط  نگاه می کردیم  و بعد  برای هم تعریف که دیدی چه صدایی  می داد.  ضجه مجید را نمی گفتیم . ترکه انار بر شلوار" لی"  او منظورمان بود.

 

دوران ابتدایی من تمام در مدرسه رازی گذشت . نیمکت ردیف  اول .  چشم سبز در کلاس  ما فقط همین یک مجید بود که ردیف  آخر می نشست . رازی را راضی نوشت  یک بار .  ترسید  و گریخت از مدرسه .  از روی دیوار .  نشد  کلاس درس را شبیه رویاهای خود کند . مجید دیکته اش ضعیف بود .

 

پیرزن به ناله و شکایت  نوه اش را آورد کلاس . شلوار مجید را  کشید پایین .  30 جفت چشم خیره ماند روی  تاول های ترکیده . صورت مجید به همان سرخی بود که جای ترکه های انار . فردا کسی او را با چشم های سبزش در مدرسه ما ندید . در مدرسه های دیگر هم . مجید دبستان را تمام نکرد .

 

 کلاس ،  بالای گاراژ باربری بود .  کسی درونم گفت  ترکه ها را بردارم . خالی کردم کمد را . کم نبود . همه را ریختم پایین . به گمانم به تعداد تمام بچه های کلاس کنار گذاشته بود . برای مجید که دیگر نبود بیشتر . چه لذتی بردم از  مبصر بودن . قدرت چه چیز خوبی است . 

 

 کسی جز من و او کلید نداشت . وقتی آمد نپرسید کار کیست .خودکار را گذاشت لای انگشتانم  و فشار و فشار و فشار. گوشم را کشید تا آنجا که می آمد وصدای شکستن که داد، رها کرد و کشیده ای حواله ام کرد. دوستی ام با هم قطاران مجید دو چندان شد . مجید اما دیگر آنجا نبود.

 

پدرش را موتور زد . معلم ابتدایی مان را می گویم .  روبه روی خانه شان . آه که چه قدر خوشحالی کردند بچه های کلاس . زیاد نیامدند برای تسلیت . مجید اما آمد و غصه خورد  و خرمای مراسم ختم را گرداند.  نفهمیدم چرا . مجید فقط  دیکته اش ضعیف بود .

 

دبستان ما حالا  شده مولوی . کسی  هم رازی را راضی نمی نویسد .

 

پ. ن  : راستی  اول مهر  کاش دبستانی ها  نخوانند این پست را  . معلم ما نام خانوادگی اش را گذاشته بودند چیزی شبیه مهربانی .

http://journalismradio.blogfa.com/post-8.aspx

آقاى معلم لطفاً به كف پايم بزنيد.

دكتر جواد صفى نژاد . متولد شهريور ماه ۱۳۰۸ . شهر رى تهران . فارغ التحصيل دوره ليسانس از دانشكده تاريخ و جغرافيا دانشگاه تهران در سال ۱۳۳۶ . درسال ۱۳۳۷ پس از تأسيس مؤسسه مطالعات وتحقيقات اجتماعى دانشگاه تهران به عضويت آن در مى آيد و كار تدريس در همان دانشگاه را از همان سال آغاز مى كند. در سال ۱۳۴۰ موفق به اخذ مدرك فوق ليسانس علوم اجتماعى از دانشگاه تهران مى شود و چند سال بعد مدرك دكتراى خود را در همين رشته به دست مى آورد. در سال ۱۳۷۲ به دعوت مؤسسه شرق شناسى دانشگاه مونيخ به آنجا مى رود و به اتفاق دكتر «كروگر» كتابى تحت عنوان «كشاورزى سنتى ايران براساس اسناد دوران ناصرى در جنوب تهران» به چاپ مى رسانند. درسال ۱۳۷۳ و ۱۳۷۴ همكارى پژوهشى را با مديريت مردم شناسى سازمان ميراث فرهنگى آغاز مى كند كه حاصل آن متن دو سرشمارى باقى مانده از دوران ناصرى مربوط به قلمرو تربت حيدريه و طبس است كه در سال ۱۳۷۷ منتشر شد.
برخى از آثار او عبارتند از :
اطلس ايلات كهگيلويه (۱۳۴۷ ) ، بنه يا نظام هاى زراعى سنتى در ايران (۱۳۶۸) ، نظام هاى آبيارى سنتى در ايران (۱۳۵۹) ، مبانى جغرافياى انسانى (۱۳۸۲) ، عشاير مركزى ايران (۱۳۶۸) ، لرهاى ايران ، لربزرگ و لر كوچك (۱۳۸۱) و...
خاطره ای از:دكتر جواد صفى نژاد

«اجازه بدهيد از منفى ترين معلم خودم ياد كنم. اولين روزى كه در سن هفت سالگى به كلاس اول رفتم، معلم كلاس مرا به پاى تخته سياه كلاس فراخواند. گچى به دست من داد و درحاليكه جلوى تخته ايستاده بودم، به من نوشتن كلمه اى را تكليف كرد. روز اول ورود به مدرسه، نوشتن كلمه اى يا واژه اى روى تخته سياه، كسى كه هنوز يك كلمه از الفبا را نياموخته است. من چاره اى جز نگاه كردن و سكوت نداشتم.
ـ چوب بياوريد.
وسط حوض پرآب حياط مدرسه دسته اى از تركه هاى چوب انار را كه به هم بسته بودند، انداخته شده بود تا تركه ها تازه بمانند. تركه انار بلندى را از دسته تركه ها كشيدند و براى معلم آوردند. معلم به قدرى با اين تركه به كف دو دست من زد كه ديگر نتوانستم تحمل كنم. بى اختيار خوابيدم، پاهاى خود را بالا آوردم و گفتم «آقاى معلم لطفاً به كف پايم بزنيد. او هم به قدرى چوب به كف پايم زد كه وقتى تمام شد قادر به راه رفتن نبودم...»

ترکه ی درخت بادام

برای همکارم که اهل نجف آباد است داستان آقای بیدگلی را تعریف کردم او هم گفت که :

در اوایل انقلاب در دبستان ما زمستانها تعدادی از معلمها برف را گلوله نموده و در دست بچه ها میگذاشتند تا دست حسابی سرد شود و بعد با ترکه ی درخت بادام به کف دست سرد آنها ضربات محکم وارد مینمودند که اکثر اوقات با عث زخمی شدن دستان دانش آموزان میشد .

در کلاس اول راهنمایی معلمی داشتیم که یک گوش بچه ها را میگرفت و آنها را از روی زمین بلند میکرد و بعد از بالا رها میکرد .

و بعد داستان دبستان مختلط و حرکات ناشایست معلم....

نمی دانم چرا این انبیاء با من چنین کردند که اشقیاء نکردند.

جا دارد آموزش و پرورش متن زیر را قاب نماید و در اطاق مدیران تمام مدرسه های کشور نصب نماید تا بفهمند چه بر سر حسین های ما آورده اند .
 
نیمدانم چرا وقتی کلمه ی معلم را می شنوم ترسی همه وجودم را فرا میگیرد.ولی به لایه های درون خود که نگاه می کنم سر منشا این ترس و اضطراب را در دوران کود کی و سالهای تحصیل ابتدایی خود می بینم.
معلمی حرفه ی خوبیست و جایی شنیده بودم شغل انبیاست اما هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا این انبیاء با من چنین کردند که اشقیاء نکردند.
  البته من حق ندارم بخاطر یکی دو نفر همه را فدا کنم و من هم چنین قصدی ندارم و به همه معلم های خوب کشورم وشهرم احترام میگذارم اما از اول سال ابتدایی تا سال پنجم هیچ سالی من از زیر تازیانه و شکنجه ی معلم هایم جان سالم به در نبردم.
 شاید جاهایی بازی گوشی کرده ام و مقصر خودم بوده ام اما بی رحمی بعضی از آنها افراطی بوده وعقده های شخصی اشان را بر سر من خالی کرده اند که من نه در این دنیا و نه در آن دنیا از سر بعضی از  آنها نخواهم گذشت.
کلاس چهارم معلم ورزشی داشتیم به نام آقای ب. زنگ ورزش ما را به صف میکرد تا دور حیاط مدرسه کاشانچی بدویم و سیم کابلی در دست داشت اگر کسی خوب نمی دوید خدا به دادش باید می رسید .
هنوز هم نمی دانم او معلم ورزش بود یا شکنجه گر ورزشی شاید او را ببخشم. اما در سال پنجم و در همان مدرسه مدیری بود به نام آقای ت که در صف صبح گاه به خاطر نگفتن تکبیر من را به باد کتک گرفت و بعد هم از مدرسه اخراجم کرد و من به مدرسه ی صدوقی رفتم .
در آن سال باز مدیر مدرسه که آقای ی نام داشت به بهانه ی واهی سر من و یکی از بچه ها را  که الان معلم شده چنان به هم کوبید که من برای ساعتی دید چشمم را از دست دادم و استفراغ شدیدی کردم .
 اکنون که سالها از آن واقعه تلخ می گذرد هنور هم بار ها وبارها به همان حالت می افتم ودیدم را از دست میدهم سردرد میگیرم واستفراغ میکنم.
چندین بار دکتر رفته ام نتیجه ای نگرفته ام و یک سال بعد هم ترک تحصیل کردم.
چندین بار قلم لای انگشتان کوچک من گذاشتند و فشار دادندتا تقی (صدا) کند ولذت ببرند.چرا؟چون تکلیف شبم را قشنگ ننوشته بودم. من شاهد داغ کردن سکه روی بخاری کلاس بودم و معلم آن را روی دست کودکی ۹ساله گذاشت.
 در زندان گوانتانامو هم حالا چنین نمی کنند .شما هم همه شاهد چنین اعمالی بوده اید اما به دلایلی که خودتان می دانید ابراز نمی کنید حضرت حافظ پندی دارد که اینگونه می گوید:
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را        غبار خاطری از رهگذار تو نرسد 
هنوز هم بعضی ها بدشان نمی آید که چنین کنند زمانه عوض شده ولی................................

 حسین بیدگلی

http://bidgoly.blogfa.com/

اعضای انجمن پاکیزگی آران و بیدگل تا کنون

ردیف

نام

نام خانوادگی

شغل

تاریخ تولد

محل تولد

۱

اکبر

ستاری

کارمند

۱۳۳۵

آران و بیدگل

 ۲

حسین 

بیدگلی بیدگلی

نجار 

۱۳۴۹ 

 آران و بیدگل

۳ 

محمود 

فرزین 

کارگر 

 ۱۳۵۰

 آران و بیدگل

 ۴

عباس 

رسول زاده بیدگلی 

کارمند 

 ۱۳۶۰

آران و بیدگل 

 ۵

فریدون 

کدخدایی آرانی

دبیر

۱۳۴۸

آران وبیدگل

۶

سید جعفر

فاطمی نوش آبادی

مدیر دبستان

۱۳۵۳

کاشان -ساکن نوش آباد

۷

؟

؟

۸

۹

متقاضیان محترم لطفا مشخصات فوق را از طریق پیام اعلام فرمایند.

صادق محصولی وزیر کشور گفت:

 

 قبل از انحلال - سکه بده  اعتبار بگیر

وزیر کشور درباره انحلال سازمان مدیریت و برنامه ریزی و تبدیل آن به دو معاونت رئیس جمهوری افزود:

سازمان مدیریتی که اگر یک وزیر نظام بخواهد برای پروژه ای در حیطه وظایف خود اعتباراتی را دریافت کند نمی تواند بدون عدم ارائه سکه طلا به برخی کارشناسان آن سازمان ، بودجه مصوب خود را دریافت کند باید منحل شود که رئیس جمهور نیز این کار را انجام داد.

وی تصریح کرد: البته این سازمان منحل نشده و کار کارشناسی آن همچنان ادامه دارد و تنها ارائه سکه به عنوان پاداش به برخی کارشناسان بخشهای مختلف این سازمان به تعطیلی کشیده شده است.

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=32825

ششمین جشنواره داستان کوتاه کانون شهید بنی طباء

 هیأت داوران ششمین جشنواره داستان کوتاه کانون شهید بنی طباء با کمال افتخار جایزه‌ی ویژه خود را تقدیم کرد به:

امید به حکمت      نوشته سرکار خانم فاطمه سرافرازی - دبیرستان توسعه دانش – رتبه اول

بنده خوب خدا      نوشته سرکار خانم  الهه جعفری     -  دبیرستان توسعه دانش -   رتبه دوم

 جهنم سرد           نوشته  آقای علیمحمد خاک دوست -  دبیرستان  شهیدان عبداللهی – رتبه سوم

 داستان یلدا          نوشته سرکار خانم  هانیه حدادزاده -   دبیرستان شهید شمس الدین – رتبه سوم

بیدار شهر :

با تشکر از هیئت محترم داوران و ریاست محترم کانون و تبریک و آفرین به دانش آموزان فوق ، خوب است مسئولین ذیربط برای چاپ این داستانها همت نمایند.

 

 

شایستهّ زندگی انسانها نیست

در خبرها آمده بود کلاغها هم هوای آلوده تهران را تحمل نکرده اند و دارند از این شهر  پر دود و دم فرار می کنند!

خوش می روی از دیار ما ، زاغ عزیز !
آزاد شو از حصار ما ، زاغ عزیز !

نفرین شدگان خاک ماییم ، برو
یک لحظه نمان کنار ما ، زاغ عزیز !

باید همه از پیر و جوان کوچ کنند
گر روز نشد ، نیمه شبان کوچ کنند

شایستهّ زندگی انسانها نیست
شهری که کلاغها از آن کوچ کنند !

در شهر و دیار خویش در تبعیدیم
عمری ست در آستانهّ تهدیدیم

اینجا به خدا نفس کشیدن سخت است
ای کاش به قدر زاغ می فهمیدیم !

سرمست هوای پاک کوه و دشتند
آزاد تر از نسیم در گلگشتند

روزی که نشان شهر ما باقی نیست
شاید که دوباره زاغها برگشتند !

شایستهّ کوچه باغها هم نشدیم
آسوده از این چراغها هم نشدیم

در پشت چراغهای قرمز ماندیم
ما همسفر کلاغها هم نشدیم !

شب بی تپش چراغها دلگیر است
دل بی هیجان داغها دلگیر است

این شهر ِ بدون سارها ، چلچله ها
چندی ست که بی کلاغها دلگیر است !

این کودک ، باغ را نخواهد فهمید
جز طعم فراق را نخواهد فهمید

ما معنی عندلیب را ، طوطی را...
او معنی زاغ را نخواهد فهمید !

روزی که نه آهو و نه شیری برجاست
دیگر نه هوای دلپذیری برجاست

از قصّه کتابهای درسی خالی ست
نه زاغ و نه قالب پنیری ...!

http://mr-torki.blogfa.com/

بحران روحی نوریزاد

آقای محمد نوریزاد کارگردان و روزنامه نویس ایرانی امروز به یکباره تمام مطالب وبلاگش را پاک کرده و آخرین مطلبش را هم اینجا  مشاهده می فرمایید. من نمیدانم خطابش به کیست

همه تان بروید به جهنم. همه مثل همید. ما هم شده ایم مسخره شماها. تو و آنهایی که خطابشان قرار می دهی، از یک قماشید. بی چاره ما که عروسک خیمه شب بازی شده ایم. بیشتر از این جایز نیست نوشته ای در این وبلاگ به رشته تحریر درآید. باشد که خدا همه مان را به راه راست هدایت کند

نویسنده:...  | لینک ثابت

گلدا مایر اولین نخست وزیر زن اسرائیل

۸دسامبر ۱۹۷۸ «گلداماير» نخست وزير سابق اسرائيل در سن هشتاد سالگي مرد.
«گلداماير» در كيف (شوروي) به دنيا آمد ولي همراه خانواده خود به آمريكا مهاجرت كرد. او به زودي وارد فعاليتهاي صهيونيستي شد و در سال ۱۹۲۲ در يك «كيبوتز» (تعاوني) در خاك فلسطين مستقر شد و در مه ۱۹۴۸ با چهره تغييريافته در جنگ عليه فلسطيني ها شركت كرد.
گلداماير در سال۱۹۴۹ به عنوان سفير فوق العاده اسرائيل در مسكو مستقر شد و در سال ۱۹۵۰ وزير امور خارجه اسرائيل شد. او از همكاران نزديك بن گوريون بود. گلداماير در سال۱۹۶۹ جايگزين لوي اشكول شد و سمت نخست وزيري اسرائيل به او محول شد.
گلداماير روابط نزديكي با نيكسون رئيس جمهوري آمريكا داشت و حمايت آمريكا را در همه زمينه ها به دست آورد و لقب مادربزرگ اسرائيل به او داده شد.

از ليوني اغلب به عنوان نخست وزير آينده اسراييل ياد مي شود و اين بدين معني است که او قصد دارد در مسير گلداماير گام بردارد.
"گلداماير جديد" يکي از القابي است که ليوني با آن شناخته مي شود و اين موضوع بيشتر از شباهت جنسيتي اين دو با هم، به دليل سرسختي و شقاوتي است که همچون گلداماير در وجود ليوني نيز موج ميزند. به دليل همين ويژگي هاي شخصيتي ، ليوني در بين همکاران خود به "ايتان الرهيب" معروف است که به معني ترس و عدم تاثيرپذيري است.
نیکسون و گلدامایر

تاریخچه ی کتابخانه مسجد قائمیه

 

آقای ابوالفضل مقری:

  • در سال 51 جمعی از اهالی فرهنگ و هنر که در راس آنان آقای حسن طاهایی قرار داشت ؛ اقدام به تاسیس کتابخانه ای در مسجد ملا محمود نمودند که بعد از چند سال فعالیت به دلایلی به کارخانه برق منتقل شد و با عنوان کتابخانه قائمیه دربریگ به ثبت اداره ارشاد رسید؛
  • محل کارخانه برق(کانون شهید بنی طبا ی فعلی) مکان مناسبی بود جهت تفریح جوانان و نوجوانان زیادی که جایی را برای تفریح پیدا نمیکردند؛درختان سرسبزی که سر به آسمان می ساییدند و  استخر آب کنار آن همه را به سوی خود می کشید؛ گروهی کنار استخر نشسته و رچ بازی میکردند وبعضی هم زیر درختها برای هم جوک تعریف میکردند و سربه سر هم می گذاشتند؛گروهی نیز در استخر کوچک مشغول شنا بودند؛ سر و صدای بچه هایی که از کارخانه برق به گوش می رسید بیش از سر و صدای گنجشک هایی بود که صبح های زود ؛همسایه ها ساکن اطراف کارخانه برق را بیدار میکردند.من کل دوران کودکی و بیش از نیمی از نوچوانی ام را را حول وحوش این مکان سپری کرده و شاهد بازیگوشی های بروبچه هابوده ام؛ اما جالب اینکه حضور اینهمه برو بچه پر انرژی هیچوقت باعث تعرضی به ساختمان کناری کارخانه برق که مرکز فعالیتهای محدود فرهنگی بود ؛ نشد. برگزاری کلاسهای نهضت سوادآموزی و تاسیس یک کتابخانه درخور توجه در این مکان از جمله فعالیتهای فرهنگی آن بود؛ اما دلیل مصون ماندن ساختمان ؛حضور پیرمردی بود که دلسوزانه هم به فضای سبز و درختان می رسید وهم مراقب ساختمان بود.
  • در سال 66 استاد سیف اله مقری فوت شد. او چندین سال از سالهای واپسین عمرش را خیر خواهانه وقف این مکان نمود؛ روزهای پس از فوت پدربزرگم را به خوبی به یاد دارم؛کتابهای کتابخانه خیلی زود به غارت رفت و بچه ها شیشه ها را شکستند ؛قفسه ها را ریختند ؛ تخته سیاه نهضت را خورد کردند و ...... شاید ظرف کمتر از یک هفته ؛کارخانه برق نبدیل به ویرانه ای شد که با یکی دو هفته قبل از آن قابل مقایسه نبود و ........ این کتابخانه حدودا تا سال 66 پابرجا بود و بعد از ماجرای فوق ؛ شیخ علی روحانی پیشنماز مسجد قائمیه موفق شد اندک کتب باقیمانده  را از نابودی نجات دهد و آنها را به اتاقک کوچک بالای مسجد منتقل کند.
  • در طی سالهای 77-66 تعداد محدودی کتاب که اکثرا مذهبی بود به جمع کتابهای فوق اضافه شد.این در حالی بود که تعداد محدودتری از جوانان از کتابخانه استفاده میکردند.
  • از سال 77 جمع کوچکی از جوانان محله ی معین آباد که مسجد قائمیه نیز در آن واقع است؛تصمیم به پویا تر کردن کتابخانه و مجمع فرهنگی کوچکی به نام سیدالنجبا(که از قبل تشکیل شده بود)گرفتند. انرژی و امید زیاد این جمع کوچک باعث شد که خیلی سریع کتابخانه تبدیل به مرکزی فرهنگی شود . عضویت بیش از 200 نفر از نوجوانها و جوانان محل ؛برگزارکردن کلاسهای مختلف ادبی؛ فرهنگی و هنری؛کلاسهای کمک آموزشی ؛اجرای مسابقات علمی؛ فرهنگی هنری ؛تشکیل اردوهای تفریحی ؛ برگزاری چند نمایشگاه کتاب و ...از جمله فعالیتهایی بود که در این کتابخانه انجام شد. همانطور که انرژی زیاد و تفکرآزاد و مثبت این گروه کوچک باعث تسریع پیشرفت فعالیتهای کتابخانه ومجمع شده بود ؛مخالفتها و سنگ اندازی ها هم به همان سرعت در مقابل این جمع شکل گرفت . تعصب و تحجر ونیرنگ و کینه و حسد مخالفان باعث شد تا مقدار زیادی از نیرو و وقت مسئو لان مجمع و کتابخانه صرف مقابله با مشکلات بوجودآمده شود .
  • هر چه بود تا آبان ماه سال 81 ( در حدود چهار سال) این کتابخانه به فعالیتهای خود شدت بخشید به شکلی که اعضای زیادی نیز از محله های اطراف جذب برنامه های مجمع به مرکزیت کتابخانه شدند.اتاقک کوچک و نیمه تاریک مسجد قائمیه کم کم داشت تبدیل می شد به یکی از مراکز مهم و بزرگ فرهنگی شهر؛ و جوانان بی ادعا با دستهای خالی و بدون وابستگی به هیچ ارگان و گروه یا شخص حقیقی یا حقوقی ؛ موفق به انجام کاری شده بودندکه هم اکنون ؛ کانونهای بزرگ دولتی با صرف هزینه و امکانات فراوان در انجام آن قاصرند. به هر حال در پاییز سال 81  سنگ اندازی ها و ایجاد مشکلات توسط دشمنان فکر و اندیشه ؛ علم وهنر ؛ورزش وموسیقی و شادی و نشاط باعث شد تا درب کتابخانه که مرکز فعالیتهای مجمع بود به روی مسئولان آن بسته شود و اتاقک کوچک تبدیل گردد به انباری نردبان و دیگ و دهل و زنجیر و سیم های برق و ....  در آن سالها من افتخار همکاری با این جمع را داشتم و از نزدیک شاهد بودم که مشکلات فوق، دوستان را بر آن داشت تا کتابها را از اتاقک بالای مسجد به مکان دیگری انتقال دهند،مشکلات و سختی هایی که در این راه متحمل شدیم بماند،
  • به هر حال در آبان ماه سال 81، کتابخانه قائمیه از مسجد به زیر زمین خانه ای در خیابان سلیمان صباحی بیدگلی منتقل شد.بعد از آن فعالیتهای کتابخانه شکل جدیدی به خود گرفت و ما گمان میکردیم کسانی که از مذهب چماقی ساخته بودند تا بر سر کارهای فرهنگی فرود آورند( بدون آنکه بدانند و بفهمند که مذهب خود زیر مجموعه فرهنگ است)با خروج ما از مسجد،دست از سر این کتابخانه برخواهند داشت اما زهی خیال باطل،که در بین همین کسانی که باعث و بانی مشکلات ما بودند، وجود داشتند  از اهالی و مسئولان فرهنگی دیروز و امروز شهر. به هر شکل در محل جدید کتابخانه نیز تحت شرایطی نتوانستیم و نگذاشتند به کارمان ادامه دهیم و کتابهای قائمیه بیدگل بار دیگر بی خانه شد. این بار با مشکلاتی که که برای ازدواج و استخدام و تحصیل بعضی از بروبچه های گروه پیش آمد ،اعضاء تا حد زیادی سرد شدند و امور مجمع و کتابخانه به صورت معلق در آمد و بیش از دویست عضو از جوانان و نوجوانان محل و محله های اطراف در خیابانها رها شدند( که من می توانم آمار بعضی از آنان را که به اعتیاد و...گرفتار شدند را برای شما ذکر کنم)
  • بار دیگر کتابها به زیر زمین خانه ای منتقل شد که متعلق به پدر یکی از دوستان گروهمان بود و تا چند روز قبل ازآن کارگاه گچبری بود. با تلاش و زحمت زیر زمینی تمیز شد و کتابها در قفسه ها جای گرفت، اما گروه دیگر توان خود را برای ادامه یا از سرگیری از دست داده بود. طی این ده سال حدود 4500 جلد کتاب به کتابهای کتابخانه افزوده شد و برای کتابخانه میز و صندلی، کولر و قفسه های نو و برخی امکانات دیگر خریداری شد.اکنون فقط چراغی در سر در کتابخانه، آنهم به همت تنی چند از اعضای گروه سابق، روشن است.اگر چه تابلو کتابخانه را نیز چندین بار شکستند و لامپش را باز کردند؛ اما دوستان من این چراغ را برای سی چهل نفری که هنوز برای خواندن کتاب می آیند روشن نگه داشته  ومقدم دوستان جدیدی را که می خواهند با خواندن کتاب به سرزمین اندیشه پا بگذارند و از تحجر و تعصب دوری گزینند،گرامی می دارند.
  • لازم است از دوستانی که از ابتدا با فعالیتهای کتابخانه همگام بوده و تا به امروزهمکاری می کنند نام ببرم: آقایان عباس رحیمی،محمود فرزین،امیر حسین ساطع،عباس رسول زاده،و همچنین از دوستانی که در گذشته ما رایاری داده اند: آقایان: حسن رحیمی،ابوالفضل خانی،مهدی مردادی،عباس بابایی،محسن رییس زاده،هادی صباغی،مجید معزی،و.. که از همگی تشکر میکنم. به امید آنکه در آینده ای نزدیک شاهد فعالیت گروه جدیدی از جوانان محل باشیم که فرهنگ وهنر و کتاب و اندیشه دغدغه شان باشد.
  • ضمناً عزیزانی بوده اند که در گذشته و قبل از ما برای حفظ و اعتلای کتابخانه قائمیه کوشش کرده اند که از بین آنها می توان به دوستان زیر اشاره کرد: مرحوم حسن شاهیان،شهیدان سالمی پور ؛بیدگلی کاویانی ،رزاق زاده،و آقایان: حسین نوری ،محمد نوری؛و قاسم رمضانی و ......
  • متن کامل و اصلی را در وبلاگ زیر مطالعه فرمایید .

http://www.library51.blogfa.com/

پاکیزگی آران و بیدگل

 

افتتاح وبلاگ انجمن دوستداران پاکیزگی آران و بیدگل

آدرس:

http://adpab.blogfa.com/

متن صلحنامه امام حسن علیه السلام و معاویه

متن صلحنامه امام حسن علیه السلام و معاویه
بسم الله الرحمن الرحیم


حسن بن علی بن ابیطالب با معاویه بن ابی سفیان صلح کرد که حسن متعرض معاویه نگردد به شرط آنکه :

  1. او در میان مردم به کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و خلفای شایسته عمل کند
  2.  پس از خود هیچکس را برای امر خلافت تعیین ننماید و مردم مسلمان، خود با شورا خلیفه تعیین کنند؛
  3.   مردم در هر کجای عالم که باشند از شام و عراق و حجاز و یمن از شر او ایمن باشند و جان و مال و زنان و اولاد شیعیان علی بن ابیطالب از معاویه در امان بماند.
  4.  برای حسن بن علی و برادرش حسین و سایر اهل بیت و خویشان رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم مکری نیندیشد و آشکار و پنهان ضرری به ایشان نرساند و هیچ‌کس از ایشان را در هیچ کجای زمین نترساند؛
  5.  دیگر علی را در قنوت نماز لعن نکنند چنان‌که تاکنون می‌کردند.
  6. خدا و رسولش بر این صلح‌نامه گواه گرفته شدند و عبدالله بن الحارث و عمرو بن ابی سلمه و عبدالله بن عامر و عبدالرحمن بن سمره بر آن شهادت دادند.»


منبع

تاریخ روابط ایران و اسرائیل

تاریخ روابط ایران و اسرائیل

در زمان پهلوی

دولت ایران در زمان نخست‌وزیری محمد ساعد مراغه‌ای حدود ۱ سال پس از تشکیل اسرائیل (۲۳ اسفند ۱۳۲۸) این کشور را به طور دوفاکتو به رسمیت شناخت و سرکنسولگری خود را در اورشلیم دایر کرد[۴]. تا آن هنگام حدود ۵۰ کشور اسرائیل را به رسمیت شناخته بودند. اما محمد مصدق در ۱۵ تیر ۱۳۳۰ شناسایی اسرائیل را پس گرفت[۵].

در دوران محمدرضا پهلوی، روابط ایران و اسرائیل زائیدهٔ منافع مشترک ایران و اسرائیل از جمله رویارویی با قدرت‌طلبی کشورهای عربی منطقه خلیج فارس با خط ‌مشی سیاسی پان-عربیستی، همانند جمال عبدالناصر و صدام حسین بود.[۶]

اسرائیل در زمان دودمان پهلوی، کمک‌های بزرگی به مدرنیزه‌سازی کشاورزی، دفاع هوایی و گردشگری در ایران کرد. اسرائیل همچنین تعداد ۱۵۰۰ متخصص تعاونی‌های سازندگی در ایران را آموزش داد.[۷]

در حیطه روابط تجاری، در سال ۱۹۷۳ اسرائیل ۳۳ میلیون دلار صادرات به ایران داشت. این مقدار در ۱۹۷۴ به ۶۳ میلیون و در ۱۹۷۷ به ۱۹۵ میلیون دلار رسید. در سال ۱۹۷۸، اسرائیل ۷٪ کل صادرات خود (بالغ بر ۲۲۵ میلیون دلار) را به ایران فرستاد.[۸]

مئير عزری نخستين سفیر سياسی اسرائيل در ايران بود.[۹] در زمان سفارت یوری لوبرانی (Uri Lubrani) نماینده اسرائیل در تهران، بین سالهای ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۹، اسحاق رابین، ایگال آلون، موشه دایان و شیمون پرز به کرات به ایران سفر نمودند و علی‌عباس خلعتبری نیز در سال ۱۹۷۷ رسما به تل‌آویو سفر نمود.[۱۰]

هواپیمایی ال عال از سال ۱۹۶۰ به بعد[۱۱]، دارای پروازهای ثابت از فرودگاه بین‌المللی مهرآباد به فرودگاه بین‌المللی بن گوریون بود.[۱۲]

منبع

یازده ی محرم

صبح ۵شنبه بدون وقت قبلی به کارگاه آقای بیدگلی رفتم . سخت مشغول بود و در پوششی از ذرات چوب . او نه تنها یک هنرمند در کار با چوب و یک شاعر و یک وبلاگنویس موفق میباشد ، یک معلم خوب هم هست و من در باره ی کارش از او آموختم .بعد هم CD عکس وفیلم نکوداشت پدر را برایم آورد که خیلی ممنون .

و بارک الله به آقای مهدی مسیبی که سنگ تمام گذاشته بود در فیلمبرداری و حذف و گزینش قسمتهای مختلف فیلم که ای کاش ماهم میتوانستیم خاطرات تلخ عمرمان را کنار بگذاریم و تنها به خاطرات خوب فکر کنیم .به هر حال فیلم بسیار جالبی بود و قابل ارائه در مسابقات و آرزوی موفقیت بیشتر برایشان دارم و اگر این هنرمندان بیدگل و آران تحت حمایت و سرپرستی یک ارگان و یا بنگاه های اقتصادی و هنری بخش خصوصی و پشتیبانی مالی قرار گیرند نشان میدهند که چه صباحی ها و بیضایی ها ی جدیدی از لایه های مخفی جامعه سربرمی آورند.امیدوارم یکشب هم افتخار حضور در کتابخانه ی مسجد قائمیه نصیبم شود. 

به مناسبت درگذشت شادروان منعمی

در سالهایی که هنوز با کت و شلوار در انظار عمومی ظاهر شدن رفتاری رایح نبود ما هر روز در محله ی دروازه مردی کت و شلواری و میان بالا و چهار شانه را میدیدیم که شق و رق و با گامهای منظم در حال عبور به سمت درون یا برون بیدگل است . او کسی نبود به جزشادروان محمد حسن منعمی بیدگلی کارمند منضبط ، نکوکردار ، نکو گفتار و نکو پندار شهرداری آران و بیدگل. متاسفانه امروز آگه شدم که ما را ترک نموده و مراجعت نموده اند به خاستگاهشان .

اندوه بسیار دیگر ندیدنش را شریکم با دوستان دیرینم مهربانان : محمدجان – رضا جان – محمودجان و احسان جان منعمی و خواهر گرامیشان و خانواده های محترم منعمی - پارسا – زندی – شفیعی و سایر خانواده هایی که با آنان پیوند دارند و از خداوند برای آن شادروان آمرزش و برای بازماندگان شکیبایی میخواهم .

تصاویر رود فرات

 

   رود فرات برای شیعیان یاد آور رشادتها و وفاداریهای مردی قوی و زیبا به نام ابوالفضل است که به قمر بنی هاشم و عباس هم معروف است .ما از کودکی داستان رفتن او به رود فرات و پرکردن مشک و بازگشت ناتمام و خونین او را بارها شنیده ایم . اینجا مناظری از رود فرات را میبینید و متوجه میشوید در کنار چه آبی چندین ساعت در خیمه های کربلا همه تشنه بودند .

حضرت عباس بن علی (علیه السلام) فرزند امیرالمومنین (علیه السلام)، برادر سید الشهداء (علیه السلام)، فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا است. معنای عباس در لغت شیر بیشه، شیری که شیران از او بگریزند آمده است. مادر ایشان جناب فاطمه کلابیه بودند که بعدها با کنیه "ام البنین" شهرت یافتند. علی (علیه السلام) مدتی پس از شهادت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) با ام البنین ازدواج کردند و عباس (علیه السلام)، اولین ثمره این ازدواج بود. ولادتشان را در شعبان 26ام هجری در مدینه نوشته‌اند. کنیه ایشان "ابوالفضل" بود و از معروفترین لقبهایشان قمر بنی‌هاشم است. آن حضرت قامتی رشید، چهره‌ای زیبا و شجاعتی کم نظیر داشت و به خاطر سیمای جذابش بود که او را "قمر بنی‌هاشم" می‌گفتند. در حادثه کربلا، سمت پرچمداری سپاه امام حسین (علیه السلام) را به عهده داشتند و تا زنده بودند، زنان و کودکان وابسته به اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آسایش و امنیت داشتند. در روز عاشورا بیشترین بار جنگ به دوش ایشان بود و بعد از شهادت همه مجاهدان، در رکاب امام حسین (علیه السلام) هنگامی که ایشان برای آوردن آب به فرات رفته بودند، در راه بازگشت به خیمه‌ها، با سپاه دشمن که از فرات محافظت می‌کرد، درگیر شدند و به شهادت رسیدند.

 

 

شمر بن ذی الجوشن- قاتل اصلی

نام کاملش شمر بن ذی الجوشن ضبابی کلابی شرحبیل و کنیه‌اش ابوالسابغه بود.

 او قبل از اسلام آوردن، از رؤسای قبیله هوازن بود.

 در جنگ صفین در صف یاران امام علی حضور داشت، سپس در کوفه اقامت کرد و به روایت حدیث مشغول شد.
در واقعه کربلا از سران اصلی سپاه عمر بن سعد و قاتل اصلی امام حسین بود.

 عبیدالله بن زیاد سر مقدس اباعبدالله الحسین را توسط او برای یزید به شام فرستاد. پس از آن شمر به کوفه بازگشت.
هنگامی که مختار بن ابی عبیده ثقفی در کوفه قیام کرد و به تعقیب قاتلین امام حسین علیه السلام پرداخت، شمر از کوفه فرار کرد.

 مختار غلام خود را با گروهی به دنبال او فرستاد. اما در فرصتی، شمر غلام مختار را کشت و به فرار خود ادامه داد.

 سرانجام در سال 66 هجری قمری، جمعی از سپاهیان مختار به سرکردگی ابوعمرو او را یافتند و کشتند.
منبع0

7/59 هجری شمسی

.... فاجعه ی کربلا و شهادت حسین ابن علی (ع) و جمعی از خویشان و یارانشان به دست جاهلان مزدور سنگدل در مهرماه سال ۵۹ هجری شمسی  اتفاق افتاده است.

http://www.tebyan.net/Religion_Thoughts/Articles/Miscellaneous/2008/1/15/58471.html

پایان

لطف ارباب- خاطره ای از یک مداح

یک عاشق دیگر...

خوب یادمه بخاطرعشق وعلاقه ای که به مداحی وبخصوص استادعزیزحاج اسماعیل اخباری داشتم وباتوجه به نبود امکانات صوتی یه سینی بزرگ برای اینکه صدا دراون منعکس بشه میذاشتم ودرکناریه ضبط صوت خیلی معمولی دریک اتاق خلوت به تقلید ازحاج آقا اخباری میخوندم وبعد صدای خودموگوش می کردم وآرزوم این بود که یه روزی بتونم بخونم .حتی عشق وعلاقه ی بنده به مداحی و ایشان اونقدرزیاد بود که اون موقع هایی که روزه  بهم واجب نبود به عشق صداشون که سحرازرادیو پخش می شدازخواب نازبیدارمی شدم.

بعدازاون یادمه اولین باری که رسما شروع به مداحی کردم درخونه ای قدیمی درمحله بازاربود که برای خیلی ها اون خونه خاطرات زیادی ازماه محرم بجا گذاشته .

مرحوم حاج بابایدالله کاظمی - بزرگ هیئت حسینی که من مداحی خودم رامدیون ایشون میدونم وانشاالله روحش با اربابش حسین (ع)مشحورشود- اولین کسی بودکه جرات خواندن رادرمن بوجودآورد ومیکروفون بدستم داد وروزهایی که هیئت میخواست به اون خونه بیاد مداحان و وعاظ به اجرای برنامه می پرداختند که بعضی روزها این افتخارنصیب بنده می شد.

اولین مداحی من دریک هیئت رسمی واونهم هیئت حسینی بازارو درکنارمداح با سابقه آقای حاج اشرف بودکه خیلی ها ازخوندن من درکنارایشان تعجب کرده بودند وبه من می گفتند که توچطورجرات کردی درمقابل چنین مداح بزرگی بخوانی؟

هرچه بوده وهست لطف ارباب است وبس .تاالان که الحمدلله افتخارنوکری درگاه حسین رادارم وآرزوی دیرینه ام برآورده شده- لطف خداوندونظرارباب وحمایتها وتشویقهای پدرومادروهمسرودوستانم بوده که خدارابخاطرش سپاسگزارم.ََ

 http://www.shabhayemaranjab.blogfa.com/

تیروئید

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=14659

http://linkestan.net/news/ARTICLEview.asp?key=753

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%d8%ba%d8%af%d9%87+%d8%aa%db%8c%d8%b1%d9%88%d8%a6%db%8c%d8%af&SSOReturnPage=Check&Rand=0
http://www.pghrc.ir/old/pages/bimariha/ghodad/tiroeid.htm
http://www2.irib.ir/health/html/Hypothyroid-841007.htm

اين سکوتها در حقيقت غوغاهايي است که خيلي براي مردم معنا دارد.

منتخبی از سخنان دکتر محمد مطهری فرزند شهید مرتضی مطهری در مصاحبه با تابناک

  1. نامه استمداد خانواده دکتر زهرا بني يعقوب يک خانم پزشک جوان (دختر يک پاسدار و از زندانيان سياسي قبل از انقلاب) که در پارکي در همدان دستگير شده و دو روز بعد در بازداشتگاه جان داد حتما خوانده‌ايد. حتي اگر نصف آن نامه هم راست باشد، واقعا واي به حال ما.
  2. بعضي فکر مي‌کنند «تشويش اذهان» فقط به اين معناست كه يک نفر سخنان تندي عليه مسئولان مطرح کند و دستاوردهاي انقلاب را زير سؤال ببرد. در عصر اينترنت و ماهواره، آنقدر حرف نامربوط به گوشها آشناست که با سخنان هتاکانه، غير منصفانه و بي مبنا، ذهن کمتر کسي مشوش مي‌شود. آنچه بارزترين مصداق تشويش اذهان است، «سکوت» کساني است که نبايد در مورد اينگونه وقايع سکوت کنند و اين منحصر به مقامات قضايي نيست. البته از نظر حقوقي اين سکوتها تشويش اذهان به حساب نمي‌آيد ولي از نظر کارکرد و تأثير منفي بر مردم صدبار از هر تشويش اذهان ديگري بدتر است. اين سکوتها در حقيقت غوغاهايي است که خيلي براي مردم معنا دارد. اگر ما به جاي يک ماه تبليغات بي وقفه براي انتخابات، پرونده تخلفات چند تن از افراد پارتي دار را به نتيجه مي‌رسانديم، تاثير مثبت‌تري بر آمار شرکت کنندگان انتخابات داشت.
  3.  به نظر من اگر نظام ما با برخي از آنچه تحت لواي «حفظ نظام» انجام مي‌شود سقوط نکند گمان نمي‌کنم هيچ عامل ديگري بتواند روزي خداي ناکرده اين نظام را از بين ببرد. ظاهرا بعضي «حفظ نظام» را با «حفظ موقعيت خود در نظام» اشتباه گرفته‌اند. اين بدترين توهين به نظام است که بگوييم اجراي عدالت در يک پرونده خاص باعث تضعيف نظام مي‌شود.
    اصولا هر جا بوي ظلم ولو در موارد نادر استشمام شود همه امور مثبت ديگر هر قدر بزرگ هم باشند تحت الشعاع قرار مي‌گيرند. فرض کنيد من بگويم و شما هم باور کنيد که شهيد مطهري چند بار به چند انسان بيگناه سيلي زده بود. همين امر به ظاهر کوچک و گذرا، خيل عظيم خوانندگان آثار شهيد را از آثار ايشان دور مي‌کند. هر چقدر هم که از علم و تقوي و هزاران خدمت و ميليونها برکت كتابهاي ايشان گفته شود وجهه ايشان اصلاح نخواهد شد. وقتي مي‌گوييم ظلم ويرانگر است فرقي نمي‌کند مظلوم که باشد؛ در مکتب ما حتي در برخورد با قاتل امير المؤمنين(ع) که «اشقي الاشقياء» است بر رعايت عدالت تأکيد شده است.
  4. معمولا در دنيا هر جرم يا تخلفي که انجام مي‌شود، مسأله اصلي اين است که چه کنيم ديگر «تکرار نشود»، همه چيز ديگر در مقابل اين هدف بي اهميت است؛ با کسي هم رودربايستي ندارند. اما در ايران در مواجهه با يک تخلف آنقدر محاسبه ی بي پايه مي‌کنيم که در صورت رسيدگي چه کسي تضعيف و چه کسي تقويت مي‌شود که اصل مسأله لوث مي‌شود.

کهن دیارا

استفاده از ادرار گاو برای ضد عفونی کردن جسد انسان در ایران قبل از اسلام و بعد از اسلام توسط زرتشتیان

گاوها را در جای مخصوصی نگهداری و آنها را با علوفه و پوست هندوانه و یونجه ی شسته شده و بهداشتی  تغذیه مینمودند و شاش چنین گاوی را برای ضدعفونی جسد انسان به کار میبردند. این مایع < نیرنگ > نام داشت .

آداب شست و شو و کفن و دفن

  1. بلافاصله پس از مرگ بدن را با پارچه سفیدی میپوشاندند.
  2. سپس جسد را با < نیرنگ > ضدعفونی کرده و با آب میشستند.
  3. سدره ( با کسره ی سین- پیراهن بی آستین با یقه ی گشاد از ململ سفید ) و کشتی ( با ضمه ی کاف – کمر بندی از جنس پشم بره ی سفید ) به درگذشته می پوشاندند .
  4. خویشان برای آخرین بار برای دیدن و آخرین بدرود به جسد نزدیک میشدند.
  5. دو نفر که حمام نموده بودند با لباس تمیز و سفید حاضر میشدند و مرده را درون پارچه ی سفید میگذاردند و گردن ، بازوان ، کمر ، زانوان و دو شست پا را با نوار سفید بسته و دو دست او را روی سینه تا میکردند.در طول این مدت موبدان اوستا میخواندند .
  6. جسد را روی تابوت آهنی قرار داده و پس از نماز تابوت روی دوش چهار نفر به سوی دخمه برده میشد در حالیکه فقط مردان پشت سر تابوت حرکت میکردند .

دخمه

دخمه ساختمانی بود دور از شهر و بالای کوه که بدن مرده را درون آن میگذاردند تا پرندگان لاشخور همه ی گوشت بدن مرده را بخورند و تنها استخوان را باقی گذارند.بعدا استخوانهای خشک شده را با آهک و تیزاب سوزانده و روانه ی چاه های دخمه میکردند .

 منبع :با اندکی تغییر از :

کتاب دیدی نو از دینی کهن - فلسفه ی زرتشت-  نوشته ی دکتر فرهنگ مهر

كاركردهاي مراسم سوگواري:

 

اولين و مهمترين  كاركردي كه اين مراسم دارد اين است كه خانواده اى كه يكى از نزديكان و شايد نان آور خود را از دست داده با مشاهده دوستان و خويشاوندان دراطراف خود درمى يابد كه هنوز كسانى هستند كه مى توان از لحاظ عاطفى و اقتصادى به آنها تكيه كرد.

در اينگونه مراسم ها همكارى و محبت شديدى در جريان است و هر كسى هر كارى بتواند انجام مى دهد. يكى هماهنگى هاى لازم و كارهاى ادارى مربوط به كفن و دفن را انجام مى دهد، ديگرى وسيله اياب و ذهاب را فراهم مى كند، يكى مشغول پذيرايى است و آن يك مشغول دلدارى دادن به بستگان متوفى است.

شايد ما هنگام اين گونه همكارى ها در وهله اول در حال كمك كردن به خودمان باشيم؛ زيرا مى دانيم كه مطمئناً خودمان هم دچار همين داستان خواهيم شد.

به هر حال محيط گورستان و مراسم خاكسپارى محيطى است كه در اين جامعه ماشينى بدون روح، عواطف و احساسات انسانى را بيدار مى كند.

 دفن شدن مردگان در كنار هم در محيطى به نام گورستان، باعث مى شود تا تمام كسانى كه شخصى را از دست داده اند نيز در آنجا جمع شده و با مشاهده يكديگر بفهمند كه آنها در اين مصيبت تنها نيستند.

اين نكته جالب در واقع نشان دهنده نوعى همبستگى مكانيكى بين انسان ها در محيط گورستان است. در آنجا انسان متوجه شباهت هايش با ديگران مى شود. مى بينيد كه ديگران هم كسى را از دست داده اند. يكى از بزرگ ترين شباهت ها بين انسان ها شايد همين باشد كه همه آنها دچار اتفاقى به نام مرگ خواهند شد.

گورستانها  همه روزه و بالاخص پنجشنبه ها پذيراى جمعيت زيادى از مردم است. روابط عميق با اموات نشان دهنده بقاياى تفكرات سنتى و دينى ما ايرانيان است. روابطى كه مبتنى بر خون و خاك و قبيله و خويشاوندى است.

اين روابط قومى است كه به ما هويت مى بخشد و باعث رشد و پيشرفت ما در زندگى مى شود. حتى آينده شغلى و اقتصادى ما معطوف به حمايت هاى خانوادگى، خويشاوندى و استفاده از اين روابط است
گورستان جايى است كه مردگان در آن اجتماع مى كنند. در واقع انسان حتى اگر مرده هم باشد نبايد تنها و در مكانى پرت، دفن شود بلكه بايد در كنار ساير انسان هايى كه دچار پديده مرگ شده اند قرار گيرد! 

 http://www.sornay.blogfa.com/post-9.aspx

 

رضا ارحام صدر

رضا ارحام صدر ، پیش گام در تاتر کمدی انتقادی ایران ، عصر ۲۴ آذرماه از دنیای خاکی جدا شد ، که روحش شاد شاد باد . زمانی که وارد دانشگاه شدم ، او مدیر گروه تاتر بود . به قول مهدی ممیزان ( نویسنده ی بسیاری از تاتر های ارحام صدر ) که می گوید " شهرت ارحام صدر تنها مرهون بازی او نیست ، اخلاق انسانی او باعث پیشرفت او شد  " ، که روحش شاد ، درست می گفت . همیشه تشویق می کرد و با خوش خلقی دست همه را می گرفت . استاد محمد علی کشاورز در باره ی او می گوید " همانگونه که ما در موسیقی ایرانی سبک اصفهان داریم ، در تاتر هم سبک اصفهان داریم ، که ارحام صدر پایه گذار و شاخص آن است . " رضا در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۰۲ در اصفهان چشم به دنیا گشود و بعد از گذراندن شش کلاس ابتدایی وارد کالج شد . پس از دریافت سیکل ، راهی آبادان شده و دو سال در دانشکده ی نفت به تحصیل پرداخت اما به دلیل کسالت به اصفهان باز گشت و در سال ۱۳۲۴ دیپلم تجارت و در سال ۱۳۲۵ دیپلم ادبی گرفت . او در سال ۱۳۲۶ به استخدام شرکت بیمه ی ایران درآمد و سی و پنج سال در سمت های مختلف این شرکت خدمت کرد و سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد . ارحام در سال ۱۳۴۸ از دانشکده ی ادبیات اصفهان با مدرک لیسانس فارغ التحصیل شد . وی در سال ۱۳۴۷ ازدواج نمود و صاحب یک فرزند پسر و دو دختر گردید . رضا ارحام صدر ، شروع بازی بر صحنه ی تاتر را از سال ۱۳۲۴ در دبیرستان ادب شروع و پنج سال بعد در تاتر اصفهان که به مدیریت شادروان ناصر فرهمند اداره می شد ، کار حرفه یی را آغاز کرد . سپس وارد تاتر سپاهان شد و پس از تعطیلی هر دو مجموعه ، گروه هنری ارحام را در سینما تاتر پارس جلفای اصفهان تاسیس کرد . ارحام با دعوت از هنرمندان این رشته به مدت بیست سال برنامه های خود را یکی بهتر از دیگری به روی صحنه برد . از عزت الله انتظامی شنیدم که " در یک دوره ی نسبتا طولانی ، هر توریستی به اصفهان وارد می شد ، حتما در برنامه ی خود تماشای نمایش ارحام صدر را قرار می داد " ( مهر ۸۵ - اصفهان ) و علی نصیریان در باره ی وی می گوید " ارحام صدر را به عنوان یک الگو ، به عنوان یک نمونه ی خیلی واضح و روشن یک سبک و سیاق و یک نمایش ایرانی - که من روی این نمایش ایرانی تاکید می کنم - داریم . کسی که بتواند چند دهه ، هر شب مردم را در یک تماشاخانه یی با سیصد چهارصد نفر جمع کند و کام آنها را با خوشمزگی و شیرینی بازی و نمایش ، شیرین کند و آنها را با نقدهای اجتماعی متنبه کند و سال ها هم تداوم داشته باشد ، این کار کوچکی نبوده است . " رضا ارحام صدر در حدود ۱۷۶ تاتر و ۲۰ فیلم ساخته است . یادش به خیر ، می گفت : " وقتی تاتر من در اوج بود تکلیف کردند که بیا تهران ، گفتم : چرا ؟ گفتند این تاتر را بیاور تهران تا این همه علاقه مند پایتخت نشین هم ببینند . گفتم : آخر چرا هر چیزی در شهرستان ها خوب است باید به تهران برود ! بنده در این شهر به دنیا آمده ام ، در این شهر زندگی کرده ام و در این شهر هم باید دار فانی را وداع کنم . بنابراین من از اصفهان بیرون برو نیستم ! گفتند که اگر برای تو حکمی زدند چه می کنی ؟ گفتم : باز هم نمی آیم ! گفتند شرط خودت برای آمدن چیست ؟ گفتم : هر وقت دولت توانست منارجنبان را از کف قطع کند و در میان خیابان لاله زار بنشاند ، آن وقت بلندگو هم اعلام می کند که از امشب تاتر ارحام صدر در این مکان برنامه اجرا می کند ! . " ارحام صدر کارهایش را به صورت مقطعی و تنها برای معرفی به گوشه و کنار ایران می برد . او چندین اجرا نیز در اروپا و آمریکا داشته است است . جمشید مشایخی در نشستی به ارحام صدر چنین می گوید " سال ۱۳۳۷ که من در اداره ی تاتر بودم ، شما ( رضا ارحام صدر ) برای اجرای تاتر - وادنگ - به نفع یکی از جمعیت های خیریه ، به تهران آمدید . من سیزده شب به عنوان مهماندار در خدمت شما بودم . این عجیب است که من هر شب می خندیدم . هر شب هم همان تاتر را اجرا می کردید . ولی آنقدر شما هنرمندانه اجرا می کردید که می خندیدم . چیز عجیبی بود . وقتی خودم وارد عرصه ی هنر شدم ، فهمیدم که از ارحام صدر بالاتر نداریم . تنها کسی که مرا خندانده است ، ارحام صدر است . " وقت تنگ است . رضا ارحام صدر را صبح سه شنبه ( ۲۶/۹/۸۷ ) از مقابل صدا و سیمای استان اصفهان به سوی باغ رضوان خواهند برد و در قطعه ی هنرمندان به خاک خواهند سپرد . صبح عید غدیر خم یعنی چهارشنبه ( ۲۷/۹/۸۷ ) نیز مراسم ختم این هنرمند با اخلاق در مسجد سید اصفهان برگزار می گردد . افسوس ، همیشه زود دیر می شود . در یکی از اولین نمایشگاه های کاریکاتور در اصفهان ، چهره اش را کار کرده بودم . شور و حال و تشویق او از اولین محرک های من برای ادامه ی راه بود . بعد ها هم در جریان های طنز مکتوب در اصفهان ، مانند تاسیس حلقه ی طنز نصف جهان و یا اولین کتاب طنزآوران اصفهان هم که به نام ( نصفهان ) منتشر شد ، تشویق او کارگر بود . مطلب را به پایان ببرم با سخنی از مرتضی احمدی که می گوید " بی خود این ارحام صدر ، ارحام صدر نشده ، یک چیزهایی بوده ، من فکر می کنم ارحام صدر همیشه بوده و جاودان خواهد بود . . .  http://nesfahan.blogfa.com/

شب یلدای 87-قم

 *

میرود تله ی آسمان...

بازی گو گرفتنی بازی محلی بیدگل

زمستونها که میشود بعد از ظهرجمعه ها میروم خارج از آبادی با بچه ها بازی گو گرفتنی. گو گرفتنی یک بازی خیلی ساده ای است.یک چوب می خواهد به اسم چپته ویک توپ کوچک به اسم گو که معمولا گو را با دست درست میکنند.

نحوه ی باز ی از این قرار است که یکی از بازیکن ها گو را با دست چپش به بالا می اندازد وبا چبته ای که در دست راستش گرفته است به زیر گو میزند.

گو میرود تله ی آسمان ودیگر بازیکنها که منتظر گرفتن گو هستند دستها یشان را به طرف آسمان دراز میکنند وبه دنبال گو می دوند هرکس که گو را گرفت در اصطلاح میرود بالا وگو میزند.وآنقدر این بازی ادامه پیدا میکند تا هوا تاریک شود.

اگر افرادی که گو را می گیرند گو از دستشان رها شود وشخص دیگر گو را بگیرد در اصطلاح بازی میگویند ( واجسته گرفته) واگر گوبه زمین بخورد وبگیرد میگویند( یک شیره ای گرفته).

بازی محلی دیگری هم در بیدگل هنوز رواج دارد به اسم تاویزی که بعد ها را جع به آن خواهم نوشت   .                    ( از وبلاگ آقای حسین بیدگلی  )