نمی دانم چرا این انبیاء با من چنین کردند که اشقیاء نکردند.
|
جا دارد آموزش و پرورش متن زیر را قاب نماید و در اطاق مدیران تمام مدرسه های کشور نصب نماید تا بفهمند چه بر سر حسین های ما آورده اند .
نیمدانم چرا وقتی کلمه ی معلم را می شنوم ترسی همه وجودم را فرا میگیرد.ولی به لایه های درون خود که نگاه می کنم سر منشا این ترس و اضطراب را در دوران کود کی و سالهای تحصیل ابتدایی خود می بینم.
معلمی حرفه ی خوبیست و جایی شنیده بودم شغل انبیاست اما هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا این انبیاء با من چنین کردند که اشقیاء نکردند.
البته من حق ندارم بخاطر یکی دو نفر همه را فدا کنم و من هم چنین قصدی ندارم و به همه معلم های خوب کشورم وشهرم احترام میگذارم اما از اول سال ابتدایی تا سال پنجم هیچ سالی من از زیر تازیانه و شکنجه ی معلم هایم جان سالم به در نبردم.
شاید جاهایی بازی گوشی کرده ام و مقصر خودم بوده ام اما بی رحمی بعضی از آنها افراطی بوده وعقده های شخصی اشان را بر سر من خالی کرده اند که من نه در این دنیا و نه در آن دنیا از سر بعضی از آنها نخواهم گذشت.
کلاس چهارم معلم ورزشی داشتیم به نام آقای ب. زنگ ورزش ما را به صف میکرد تا دور حیاط مدرسه کاشانچی بدویم و سیم کابلی در دست داشت اگر کسی خوب نمی دوید خدا به دادش باید می رسید .
هنوز هم نمی دانم او معلم ورزش بود یا شکنجه گر ورزشی شاید او را ببخشم. اما در سال پنجم و در همان مدرسه مدیری بود به نام آقای ت که در صف صبح گاه به خاطر نگفتن تکبیر من را به باد کتک گرفت و بعد هم از مدرسه اخراجم کرد و من به مدرسه ی صدوقی رفتم .
در آن سال باز مدیر مدرسه که آقای ی نام داشت به بهانه ی واهی سر من و یکی از بچه ها را که الان معلم شده چنان به هم کوبید که من برای ساعتی دید چشمم را از دست دادم و استفراغ شدیدی کردم .
اکنون که سالها از آن واقعه تلخ می گذرد هنور هم بار ها وبارها به همان حالت می افتم ودیدم را از دست میدهم سردرد میگیرم واستفراغ میکنم.
چندین بار دکتر رفته ام نتیجه ای نگرفته ام و یک سال بعد هم ترک تحصیل کردم.
چندین بار قلم لای انگشتان کوچک من گذاشتند و فشار دادندتا تقی (صدا) کند ولذت ببرند.چرا؟چون تکلیف شبم را قشنگ ننوشته بودم. من شاهد داغ کردن سکه روی بخاری کلاس بودم و معلم آن را روی دست کودکی ۹ساله گذاشت.
در زندان گوانتانامو هم حالا چنین نمی کنند .شما هم همه شاهد چنین اعمالی بوده اید اما به دلایلی که خودتان می دانید ابراز نمی کنید حضرت حافظ پندی دارد که اینگونه می گوید:
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را غبار خاطری از رهگذار تو نرسد
هنوز هم بعضی ها بدشان نمی آید که چنین کنند زمانه عوض شده ولی................................
حسین بیدگلی |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۷ ساعت 8:53 توسط اکبر ستاری
|