شايد اين پناه آخر من است
مرد برزخ ستاره و سحرمرد قرن نور ها وسايه ها بي تو هر دقيقه تازه مي شود رنگ خاكستري گلايه ها
مرهم صبور درد هاي سخت عقل بي قرار سرزمين ما كاشف دقيقه هاي گم شده ناجي ترانه هاي بي صدا
اي طلايه دار اعتماد و عشق من اسير عصر سنگ و آهنم بال هاي خسته ي مرا ببين آخرين پرنده ي قفس منم
خسته از دروغ و تشنه از سراب پشت ميله ها به جستجوي تو من پرنده اي رها و عاشقم پر نمي كشم مگر به سوي تو
مرد برزخ ستاره و سحر سبز ساده، رنگ باور من است تكيه داده ام به پرچم شما شايد اين پناه آخر من است نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 20:31 |
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 23:37 توسط اکبر ستاری
|