چهل سال پیش یکی از علایق من رفتن به درب ریگ و منزل عمه ام بود .با دوچرخه یا پیاده .بارها این مسیر را رفته ام .از مغازه آقای فتح القریب رد شده ام و به بازار ساطع رسیده ام . در ابتدای بازار روبرویم آرایشگاه را دیده ام و نانوایی سنگک دولوسی ها ، خیاطی و لحافدوزی حقیقیانها ، قصابی و کبابی و بقالی و کفاشی و دوچرخه سازی . مدتی جلو دوچرخه سازی می ایستادم و نگاه میکردم .بعد از کفاشی و جلو دلاکی از کنار نجاری میپیچیدم سمت چپ و یک شیب ملایم مرا به بازارچه ی دیگری میرساند .مسجد و مغازه ی عبداللهی و میپیچیدم سمت راست

باز نجاری مرشدی که بعد پسرش دو چرخه سازی اش کرد و مستقیم میرفتم و از جلو آرایشگاه مرحوم فرزین و خانه ی فائضی ها رد میشدم که صدای سیا گفتن و شانه کوبیدنشان شنیده میشد و چند قدم بالاتر داروخانه ی جعفری و بازارچه ای دیگر در یک چهار راه .من مستقیم میرفتم ...یک مسجد دیگر و سرویس بهداشتی روبرویش را هم میدیدم و روبرویم دیوار باغی بود و یک سه راه .

من به سمت راست میرفتم و به یک چهار راه میرسیدم و دارم نزدیک میشوم . یک مسجد کوچک متروکه اینجا بود که از کنارش میپیچیدم به سمت چپ و وارد کوچه ای بن بست میشدم که منزل شادروان محمود پارسا و شادروان حسین پارسا در آن واقع بود .

عمه ی من  آن زمان در خانه ی پدر شوهرش زندگی میکرد . خانه با آنکه از سطح زمین پایین تر بود ولی باصفا و بزرگ بود .در قسمت جنوبی دو زیر زمین بود و در وسط یک راه گذر به حیاطی دیگر و دو طرف راه گذر حدود ده پله که ما را به ایوانی میرساند که سه اطاق مشرف به آن بود . اطاقها از هر دو طرف درب داشت و آن طرف هم ایوانی به موازات ایوان شمالی که زمستانها اطاق ها را آفتاب گیر مینمود .

پایین و در شمال حیاط یک پشکم peshkam بود و دو اطاق در طرفین و دو سرداب در زیر اطاقها.

یک حوض بزرگ در وسط حیاط بود که جوی آبی که از خانه ی ارباب محمود پارسا می آمد از این حوض و زیر پشکم رد میشد و به باغ بزرگی در شمال این خانه میرفت .

 پدر شوهر و مادر شوهر عمه ام در اطاقهای بالا و عمه ام در اطاقهای پایین زندگی میکردند .

خانم پارسا خدابیامرز خیلی مهربان بود و سرقلیانش را کنار حوض تنباکو میگذاشت و ته قلیون را از آب خنک حوض پر میکرد و بعد تو راهگذر آتش روی سر قلیون میگذاشت و کنار حیاط یا روی ایوون مشغول کشیدن میشد و البته مثل مادربزرگ بابام که خونه ی خودمون زندگی میکرد اگر منهم میخواستم قلیون بکشم دست رد به سینه ام نمیزد .

مرحوم پارسا هم یک منقل بزرگ مستطیل شکل داشتند که همیشه یک قوری بزرگ چینی کنارش روی آتش بود و بساط چای و سیگار هما بیضی همیشه به راه بود .

باغی که صحبتش را کردم پر بود از درخت انار و انگور و یک یا دو درخت توت . انتهای باغ زیر دیوار هم لانه ی شغالها بود .

خوش به حال آن روزها....