ترا دانش و دين رهاند درست
شاهنامه - اسلام - وحدت - دانش
|
در رستگاري ببايدت جست |
ترا دانش و دين رهاند درست |
|
نخواهي که دايم بوي مستمند |
وگر دل نخواهي که باشد نژند |
|
دل از تيرگيها بدين آب شوي |
به گفتار پيغمبرت راه جوي |
|
خداوند امر و خداوند نهي |
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي |
|
نتابيد بر کس ز بوبکر به |
که خورشيد بعد از رسولان مه |
|
بياراست گيتي چو باغ بهار |
عمر کرد اسلام را آشکار |
|
خداوند شرم و خداوند دين |
پس از هر دو آن بود عثمان گزين |
|
که او را به خوبي ستايد رسول |
چهارم علي بود جفت بتول |
|
درست اين سخن قول پيغمبراست |
که من شهر علمم عليم در است |
|
تو گويي دو گوشم پرآواز اوست |
گواهي دهم کاين سخنها زاوست |
|
کزيشان قوي شد به هر گونه دين |
علي را چنين گفت و ديگر همين |
|
به هم بستهي يکدگر راست راه |
نبي آفتاب و صحابان چو ماه |
|
ستايندهي خاک و پاي وصي |
منم بندهي اهل بيت نبي |
|
برانگيخته موج ازو تندباد |
حکيم اين جهان را چو دريا نهاد |
|
همه بادبانها برافراخته |
چو هفتاد کشتي برو ساخته |
|
بياراسته همچو چشم خروس |
يکي پهن کشتي بسان عروس |
|
همان اهل بيت نبي و ولي |
محمد بدو اندرون با علي |
|
کرانه نه پيدا و بن ناپديد |
خردمند کز دور دريا بديد |
|
کس از غرق بيرون نخواهد شدن |
بدانست کو موج خواهد زدن |
|
شوم غرقه دارم دو يار وفي |
به دل گفت اگر با نبي و وصي |
|
خداوند تاج و لوا و سرير |
همانا که باشد مرا دستگير |
|
همان چشمهي شير و ماء معين |
خداوند جوي مي و انگبين |
|
به نزد نبي و علي گير جاي |
اگر چشم داري به ديگر سراي |
|
چنين است و اين دين و راه منست |
گرت زين بد آيد گناه منست |
|
چنان دان که خاک پي حيدرم |
برين زادم و هم برين بگذرم |
|
ترا دشمن اندر جهان خود دلست |
دلت گر به راه خطا مايلست |
|
که يزدان به آتش بسوزد تنش |
نباشد جز از بيپدر دشمنش |
|
ازو زارتر در جهان زار کيست |
هر آنکس که در جانش بغض عليست |
|
نه برگردي از نيک پي همرهان |
نگر تا نداري به بازي جهان |
|
چو با نيکنامان بوي همنورد |
همه نيکي ات بايد آغاز کرد |
|
همانا کرانش ندانم همي |
از اين در سخن چند رانم همي |