💠🌷💠🌷💠🌷💠
💠💠مسعود فرزانگان بیدگلی💠💠
به بهانه ی درگذشت هنرمند تئاتر و شاعر گرامی گهر زنده یاد امیر فرزانگان
ادبیات ما همواره با مردم همگام و هم سخن بوده و در تمام رویدادهای سیاسی و اجتماعی دلارام بوده و پیام رسان شده ، همراه با جنگها شعر نبرد ساخته ، همپا با شادی هایشان پایکوبی کرده ، همنوا با اندوه هایشان اشک ریخته و مویه کرده و در رویدادهایی همچون مرگ نیز به نوعی احساسات درونی ادمی را بازگو کرده است .
با نگرشی بر ادبیات
گاهی خاقانی است نشسته بر جنازه ی پسر ، اندوهگسار.
گاهی صباحی بیدگلی است بر ماتم کشته شدگان زلزله ، مویه کنان.
گاهی مادر حسنک است بر فراز تن مثله ی فرزند، قویدل .
گاهی فردوسی است با بیان گفتگوها و راز و رمزهای مرگ.
و گاهی مولانا با اندیشه های سترگ و بزرگش بر چند و چون مرگ به عنوان یک حرکت و تکامل .
تا چکامه سرایان همروزگار که گاهی همنوا با اندیشه ها و جهان بینی دینی به مرگ نگاه کرده اند و گاهی با اندیشه ی همراه با نیستی . ولی آنچه که پنهان است و پنهانی زیبایی است راز و رمز مرگ است .
راز مرگ و درهم شکستن پیاله ا ی که به خوبی به هم پیوسته بوده است .
ترکیب پیاله ای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمی دارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست
بر مهر که پیوست و به کین که نشست
خیام
و راز نا پیدای مرگ :
آورد به اضطرابم اول به وجود
جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن مقصود
خیام
فردوسی فرزانه، مرگ را در لا بلای داستانهای کتاب خود درست در ردیف شکوه ، فر و بزرگی پهلوانانش می آورد و راز و رمز مرگ را پیش روی قهرمانان خود قرار می دهد و حتی اسفندیار رویین تن را نیز با تیر گزی رها شده از کمان رستم که نه از نتیجه ی شیادی پدر با مرگ آشنا می سازد و حتی رستم قهرمان بزرگ خود را در چاه نابرادری شغاد به مرگ رهنمون می کند تا در سرای دیگر جای بهتری بیابد و درانجا ارام گیرد :
اگر تند بادی برا ید ز کنج
به خاک افکند نارسیده ترنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر
هنرمند دانیمش یا بی هنر
اگر مرگ داد است بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریادچیست
از این راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست
همه تا در آز رفته فراز
به کس بر نشد این در آز باز
به رفتن مگر بهتر آیدش جای
چو ارام یابد به دیگر سرای
دم مرگ چون آتش هولناک
ندارد ز برنا و فرتوت باک
چنان دان که داداست و بیداد نیست
چو داد آمدش جای فریاد نیست
جوانی و پیری به نزدیک مرگ
یکی دان چو ایدر بدان نیست برگ
دل از نور ایمان گر آکنده ای
ترا خامشی به که تو بنده ای
بر این کار یزدان ترا راز نیست
اگر جانت با دیو انباز نیست
به گیتی دران کوش چون بگذری
سرانجام نیکی بر خود بری
یا در آخر داستان رستم و سهراب چنین می گوید :
چنین گفت بهرام نیکو سخن
که با مردگان آشنایی مکن
نه ایدر همی ماند خواهی دراز
پسیجده باش و درنگی مساز
به تو داد یک روز نوبت پدر
سزد کز تو نوبت رسد بر پسر
چنین است و رازش نیامد پدید
نیابی به خیره چه جویی کلید
در بسته را کس نداند گشاد
بدین رنج عمر تو گردد به باد
در داستان سیاوش می گوید :
چو رفتی سرو کار با ایزدست
اگر نیک باشدت جای ار بداست
نگر تا چه کاری همان بدروی
سخن هر چه گویی همان بشنوی
درشتی زکس نشنوی نرم گوی
به جز نیکویی در زمانه مجوی
یا :
اگر تاج داری و گر دست تنگ
نبینی همی روزگار درنگ
مرنجان روان کاین سرای تو نیست
به جز تنگ تابوت جای تو نیست
یا :
سرانجام با خاک باشیم جفت
دو رخ را به چادر بباید نهفت
بیا تا همه دست نیکی بریم
جهان جهان را به بد نسپریم
بکوشیم بر نیکنامی به تن
که زین نام یابیم بر انجمن
در باره بهرام اورمزد می گوید :
سراینده باش و فزاینده باش
شب و روز با رامش و خنده باش
چنان رو که پرسند روز شمار
نپیچی سر از شرم پروردگار
به داد و دهش گیتی آباد دار
دل زیر دستان خود شاد دار
که بر کس نماند جهان جاودان
نه بر تاجدار و نه بر موبدان
یا :
جهان را چنین است آیین و ساز
ندارد به مرگ از کسی چنگ باز
و یا در داستان پادشاهی بهرام شاه وقتی که او را به مرگ آشنا می کند :
میاز و مناز و متاز و مرنج
چه یازی به کین و چه نازی به گنج
که بهر تو این است زین تیره گوی
هنر جوی و راز جهان را مجوی
که گر باز یابی بپیچی به درد
پژوهش مکن گرد رازش مگرد
چنین است کردار این چرخ تیر
چه با مرد برنا چه با مرد پیر
اما مولوی با جهان بینی خاص خود همه چیز را در تحرک و رفتار و تکامل می داند و روح بلند او که سرچشمه یک حرکت پر شور است حاضر نیست حتا لحظه ای درنگ را بپذیرد حتا اگر این درنگ مرگ باشد و مرگ را نیزهمپای زندگی میداند با همان جنبه ی رفتاری و تحول و تکاملش :
هر نفس نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوی نونو می رسد
مستمری می نماید در جسد
شاخ آتش را بجنبانی به ساز
در نظر او می نماید بس دراز
این درازی مدت از تیزی صنع
می نماید سرعت انگیزی صنع
پس تو را هرلحظه مرگ و رجعتی است مصطفی فرمود دنیا ساعتی است
در وجود آدمی جان و روان
می رسد از غیب چون آب روان
هر زمان از غیب نو نو می رسد
وز جهان تن برون شو می رسد
یا :
از جمادی مردم و نامی شدم
وزنما مردم زحیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی زمردن کم شدم
حمله ی دیگر بمیرم از بشر
تا برارم از ملائک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شی هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم انا الیه راجعون
اینها نشان می دهد که حضرت مولانا سیر دیالکتیک عرفانی خود را بدین ترتیب اغاز کرده و پس از هر دوره دوباره هستی را به نیستی رسانیده و از آنجا بر طبق قوانین همیشگی زندگی، تکرار را روا دانسته است . مولانا با روشنی تمام تکاپوی موجودی را که حرکتی را آغاز کرده و مرحله ای را پیموده است قابل برگشت نمی داند :
هیچ آیینه دگر آهن نشد
هیچ نانی گندم خرمن نشد
هیچ انگوری دگر غوره نشد
هیچ میوه پخته با کوره نشد
حضرت مولانا در دفتر اول صفحه 25 چنین می گوید :
صورت از معنی چو شیر از بیشه دان
یا چو آواز و سخن زاندیشه دان
این سخن و آواز از اندیشه خاست
تو ندانی بحر اندیشه کجاست
لیک چون موج سخن دیدی لطیف
بحر آن دانی که باشد هم شریف
چون ز دانش موج اندیشه بتاخت
از سخن و آواز او صورت بساخت
از سخن صورت بزاد و باز مرد
موج خودرا باز اندر بحر برد
صورت از بی صورتی آمد برون
باز شد کانا الیه راجعون
یا :
ای خدا جان را تو بنما آن مقام
که درآن بی حرف می روید کلام
تا که سازد جان پاک از سر قدم
سوی عرصه دور پهنای عدم
عرصه ای بس با گشاد و با صفا
کاین خیال و هست رویاند نوا
و هزاران شاهد دیگر در ادبیات هست که هریک گویای اندیشه ی ادیبان درباره ی دیگر روی زندگی ( مرگ ) است که بیان آنها زمان و فرصت دیگری می خواهد . به پاسداشت و گرامیداشت یاد ماندگار شاعر ارجمند امیر فرزانگان برای او آمرزش و برای بازماندگانش توانایی بردباری دوری او را آرزو می کنیم و امیدواریم که بازماندگان او با آگاهی از" داد"ی که او پذیرفته راضی باشند و همچنین امیدواریم که این سفر و زندگی نوی که او آغاز کرده ، نمایی دیگر از تکامل را تجربه کند. او که جز به نیکنامی نیاندیشید و در اخر نیز نیکنام از این سرای سپنچ ، روانه سرای جاودانه شد .
"سعدیا" مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.
مسعود فرزانگان بیدگلی
سی و یکم شهریور ۱۳۹۵
عدم در شعر مولانا به معنی نیستی محض نیست و در اشعار او عدم دارای دو معنی است : 1) همان نیستی متناقض با هستی 2) به معنای مافوق طبیعت و عالم ملکوت و منطقه جاذبه ربوب
💠🌷🌷💠🌷🌷💠🌷🌷💠