در تاريخ هر ديار روزهاي غمباري وجود دارد . در شب۲۸ مردادماه مصادف با شب اول ماه محرم  سال۳۴ شمسي  عده اي از بيدگل براي شركت در مراسم استقبال از سرتيپ شيباني به كاشان ميروند و غروب با كاميوني به رانندگي شخصي به نام سليمان از كاشان به سمت آران و بيدگل حركت ميكنند . دقايقي ديرتر اتوبوسي به رانندگي مرحوم نورالله روحاني از آران و بيدگل حركت ميكند تا عده اي را جهت شركت در يك مجلس دعا به كاشان برساند . در حوالي شازده قاسم كاميون و اتوبوس با يكديگر تصادف ميكنند و گفته ميشود كه سه نفر از مسافران اتوبوس و ۱۰ تا ۱۴ نفر از مسافران كاميون متاسفانه كشته ميشوند .اسامي تعدادي از كشته شدگان به شرح ذيل ميباشد :

  1. جوان ناكام مرحوم نيكزاد اربابي فرزند مرحوم آقا ولي ( پسر خاله ي من ) از محله ي سلمقان مدفون در هفت امامزاده
  2. مرحوم علي اكبر نيكبخت فرزند مرحوم محمد رضا داماد جوان مرحوم آقا احمد اربابي كه اولين فرزندش حدود دو هفته قبل از حادثه به دنيا آمده بود .از محله ي سلمقان مدفون در حسينيه سلمقان. شادروان مهندس اربابی در ماده تاریخ وفات وی سروده است:
    دریغا که ناکام رفت از جهان
    علی اکبر نیکبخت جوان
    هنوزش بهار جوانی به بار
    که آمد به شاخ وجودش خزان
    شب بیست و هشتم ز مرداد ماه
    به جان آفرین کرد تسلیم جان
    سی و چهار و سیصد ز بعد هزار
    گذشت از جهان رفت سوی جنان 
  3. مرحوم محمد روحي فرزند مرحوم احمد دايي محمد از محله ي سلمقان
  4. مرحوم لطفعلي از محله ي سلمقان
  5. مرحوم استاد مانده علي سلماني از محله ي سلمقان
  6. مرحوم وجه الله برزويي از محله ي سلمقان
  7. مرحوم علي برزويي فرزند مرحوم وجه الله از محله ي سلمقان
  8. مرحوم غلام از محله ي مختص آباد
  9. مرحوم سيد ميرزا فعولي از محله ي مختص آباد
  10. مرحوم حاج عباس گنگي ( يا گنگ ) از محله ي درب ريگ

اجساد كشته شدگان به شازده قاسم منتقل و از آنجا به داخل روستا تشييع ميگردد و  و مردم روستا يكپارچه عزادار ميشوند . اين حادثه ي رانندگي بيشترين كشته شدگان را تا كنون داشته است .در گفتگو با مادر مرحوم نيكزاد و همسرمرحوم علي اكبر آنها با ياد آوري اين حادثه ي دردناك اشك ريختند .با تشکر ویژه از استاد دخیل  استادی .

خاطره ی خانم زهرا اربابی بیدگلی از این حادثه ی تلخ

من کودکی ۸ ساله بودم و در حیاط روی تخت خوابیده بودم .با صدای ضجه و شیون از خواب بیدار شدم .ناگهان چشمم به نیکزاد افتاد و مادرم بالای سرش نشسته بود و تکرار میکرد :نیکزاد بیدار شو. نیکزاد بیدار شو.و خانه ی ما از جمعیت پر بود و هر ده نفری یک چراغ توری در دست داشتند و سه چهار تا گوسفند در حیاط جهت قربانی کردن به منظور شفای نیکزاد وجود داشت .من از روی تخت به پائین پریدم ناگهان خواهر بزرگترم را دیدم که توی سر خود می زند و میگفت از خانه (محله ی توی ده)تا اینجا شیون کرده ام و آمده ام و میگفت :نیکزاد را چشم کرده اند از بس پسر خوب و مودب و با ایمان و دارای مغز اقتصادی بود .تا صبح بیدار و گریه و زاری کردیم .متاسفانه گلی که از درخت خانواده ی ما جدا شد باعث گردید تا ۱۰ سال ما خنده ی مادرم را نبینیم.

نقل این خاطره به روایت جناب آقای محمد دهقانی آرانی

حادثه‌ای شگفت‌آمیز و عبرت‌آموز
وقوع برخی حوادث، چنان شگفت‌آمیز است که با وجود گذشت سالیان دراز، از یاد نمی‌روند و یادآوری آن‌ها، عبرت‌آموز است.
شب 28 مردادماه 1334 شمسی است و سالروز کودتای شاه علیه حکومت ملی دکتر محمد مصدق. شاه و درباریان و وابستگان رژیم، این کودتای ننگین را که با بودجة ایالات متحدة آمریکا و به دست عده‌ای از اراذل و اوباش به سرکردگی شعبان جعفری معروف به «شعبان بی‌مخ» در 28 مرداد 1332 به وقوع پیوست، در نهایت بی‌شرمی «قیام ملی» نامیدند و هرسال با برپایی جشن و سرور، از زبان خودفروختگان رژیم، به توجیه این به اصطلاح قیام می‌پرداختند. این شیوه تا پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 همچنان ادامه داشت.
دو سال از کودتای 28 مرداد گذشته است. در محل کارخانه برق آران، مجلس جشنی به همین مناسبت با حضور رؤسا و کارمندان ادارات و جمعی اندک از افراد محلی در حال برگزاری است. محمد تقی صباحی شهردار وقت و سپس «امیر چوپانی» بخشدار آران سخنرانی می‌کنند و مراسم با پخش میوه و شیرینی به پایان می‌رسد.
28 مرداد امسال، مصادف با اول محرم الحرام سال 1376 هجری قمری است و مردم مسلمان و متدین آران و بیدگل با سیه‌پوش کردن تکایا و حسینیه‌ها و برافراشتن پرچم‌های سرخ و سیاه، خود را برای سوگواری در شهادت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و یارانش در دشت کربلا آماده می‌کنند و بدین مناسبت، مجلس جشن دولتی‌ها بسیار خلوت است و جُز کارمندان و کارکنان ادارات که ناگزیر به حضور در مجلس بودند و تعدادی اندک از جمعیت ناآگاه، کسان دیگری دیده نمی‌شوند. دو هیأت مذهبی عمدة آران –هیأت ابوالفضلی دهنو و هیأت حسینی بازار- مقدمات برپایی مراسم بویژه در دو روز تاسوعا و عاشورا را از هر جهت فراهم کرده‌اند و به رسم هر ساله، مجالس  روضه‌خواني در اين دو محل از امشب آغاز شده است.
هر سال، دو هیأت بزرگ کاشان، یکی در حوالی میدان کمال‌الملک و بازار به سرپرستی «مشهدی صادقی»‌معروف به «مشدی نانوا» و دیگری در محلة پشت مشهد به اهتمام زنده‌یاد تقی دانش، رسم دارند در نخستین شب ماه محرم از دو هیأت آران برای حضور در مجلس روضه‌خوانی آنها دعوت کنند. به همین مناسبت جمع زیادی از ساکنان محلة دهنو –هیأت ابوالفضلی- به سرپرستی شادروان حسن حیدرزاده –معروف به حسن پهلوان- با یک دستگاه اتوبوس به رانندگی نورالله روحانی عازم کاشان می‌شوند. این در حالی است که هیأت بازار –حسینی- چند ساعت پیش از این به سرپرستی محمد قیصری به کاشان رفته‌اند و پس از حضور در هیأت «مشدی نانوا» با یک دستگاه کامیون حامل ده‌ها نفر، عازم بازگشت به آران هستند. رانندگی کامیون به عهدة فردی به نام «سلیمان» است که از بزن‌بهادرهای جنوب تهران به شمار می‌آید و قیصری او را به عنوان رانندة کامیون به آران آورده است.
اتوبوس حامل قریب 50 نفر از محلة دهنو، حدود 3 کیلومتر از آران دور شده است و جمعیت به ذکر و صلوات مشغولند. کامیون قیصری در حالی که بیش از 60 نفر را در درون و چسبیده به دیواره‌ها، درخود جای داده است، از فاصله‌ای نه چندان دور پیداست.
جادة آران – کاشان، خاکی، پردست‌انداز و بسیار باریک است. کامیون به چند قدمی اتوبوس رسیده است و ناگهان با شدت هرچه تمامتر با اتوبوس برخورد می‌کند. من از مسافران اتوبوسم. هرچند اتوبوس درهم کوبیده شده و کمتر جای سالمی دارد، امّا من جان سالم به در برده‌ام و جُز اصابت چند خرده شیشه بر سرم، آسیب دیگری ندیده‌ام. از صندلی  انتهای اتوبوس به زحمت، خود را به در خروجی می‌رسانم. ده‌ها نفر را غرق در خون می‌بینم. چند نفر در کف اتوبوس افتاده‌اند و قدرت حرکت ندارند و ظاهرشان نشان می‌دهد که جان سپرده‌اند.
از اتوبوس خارج می‌شوم، ده‌ها نفر در حالی که لت و پار شده‌اند در فاصله‌های متفاوت از کامیون و اتوبوس دیده می‌شوند. در نگاه اول، تعداد کشته شده‌ها بیش از افراد سالم است.
حسن پهلوان در حالی که سر و صورتش جای سالمی ندارد و در حالتی نیمه هوش است توسط یکی دو نفری که تقریباً سالم مانده‌اند از اتوبوس پایین کشیده می‌شود و اجساد زیادی روی خاک مانده‌اند که در آن لحظه شناسایی آنها مقدور نیست.
هوا تاریک است و دیدن صحنه و تعداد جان باختگان و مجروحان و مصدومان غیرممکن. هیچ وسیلة روشنایی وجود ندارد. به همین مناسبت چند نفر با سرعت و پای پیاده، خود را به نزدیکی آران و بیدگل می‌رسانند و اهالی را از وقوع حادثه باخبر می‌کنند.
من نیز به اتفاق حسن سلمانی با حالت دو، خود را به دروازة آران می‌رسانیم. امیر چوپانی بخشدار، محمد تقی صباحی شهردار و استوار مختاریان رئیس ژاندرمری را قدم زنان می‌بینم. قهقهه ‌شان از فاصله‌ای نه چندان نزدیک شنیده می‌شود.
خود را به استوار مختاریان می‌رسانم:
- سرکار، تصادفی بین جاده شده و چندین نفر کشته شده‌اند.
- چند نفر؟
- شاید 50 نفر!
استوار، خندة بلندی می‌کند و می‌پرسد:
- فقط 50 نفر؟
- بله، سرکار، شاید کمتر شاید بیشتر، اما هیچ وسیله‌ای اون جا نیس.
- می‌تونی بری یه دسته کاغذ از یه مغازه بخری بیاوری؟
خود را به مغازه مرحوم استاد عزیزالله عرفان می‌رسانم. یک دسته کاغذ می‌خرم و نزد استوار باز می‌گردم.
همراه با استوار مختاریان و دو ژاندارم پاسگاه –عسکری و سید عباس هاشمی- با یک اتومبیل جیپ متعلق به رحمت‌الله جعفری به محل حادثه می‌رسیم. عده‌ای از اهالی بیدگل با ده‌ها چراغ توری، خود را به محل رسانده‌اند و دیدن صحنه را امکان‌پذیر کرده‌اند.
جنازه‌های جان باختگان به کناره‌های جاده انتقال یافته‌اند. مجروحان و مصدومان روی زمین افتاده‌اند و هیچ وسیله‌ای برای انتقال آنها به بیمارستان و مراکز درمانی وجود ندارد. غوغایی برپاست. صدای زار و شیون زنانی که از آران و بیدگل به این جا آمده‌اند شنیده می‌شود. هیچ کس نمی‌داند چه باید بکند.
اتوبوس متعلق به مرحوم جندقیان و چند دستگاه جیپ می‌آیند. انتقال مجروحان در اولویت قرار می‌گیرد. هنوز ابراهیم روحانی – یکی از مسافران کامیون- بین اتوبوس و کامیون گیر کرده و فریاد می‌زند که او را نجات دهند. چند نفر با «هُل» دادن اتوبوس به عقب، او را از لابلای دو وسیله می‌رهانند.
تنها مرکز درمانی کاشان، بیمارستان اخوان است که همة مجروحان را ناگزیر باید به آن جا منتقل کنند. بیمارستان، مملو از مجروحانی است که چون تخت خالی برای بستری کردن آنان وجود ندارد، در راهروها و کف حیاط بیمارستان خوابانده می‌شوند.
آمار بعدی حاکی از کشته شدن 12 نفر است. ده نفر از مسافران کامیون و دو نفر از مسافران اتوبوس بر اثر شدت صدمه‌های وارده جان سپرده‌اند. دو نفری که در اتوبوس بودند و کشته شده‌اند، جلیل مرشدی و رحمت‌الله کفاش هستند. از مسافران کامیون، مشهورترین‌شان، فرزند ارباب ولی‌الله اربابی بیدگلی است.
جنازه‌ها روز بعد به سردخانه انتقال می‌یابد و مجروحان و مصدومان هنوز در بیمارستان تحت درمان قرار دارند.
استوار مختاریان رئیس پاسگاه ژاندرمری، دستور دستگیری هر دو راننده را به مأموران می‌دهد. نورالله روحانی در محل حادثه است که او را به پاسگاه می‌برند، امّا از سلیمان –راننده کامیون- خبری نیست و متواری شده است.
گفته می‌شود که وقوع حادثه، عمدی بوده و سلیمان با کوبیدن کامیون بر اتوبوس این صحنه دلخراش را به وجود آورده و فرار کرده است. برخی نیز می‌گویند سلیمان در لحظة وقوع حادثه، مست بوده است.
خانة مسکونی ما، در محلة دهنو، درست روبه‌روی پاسگاه ژاندرمری است. مرحوم علیمحمد عظیمی پدر دکتر حسین عظیمی، خانه‌اش را به ژاندرمری اجاره داده و بدین سبب، کوچة ما، به کوچه ژاندرمری یا کوچة پاسگاه شهرت یافته است.
مأموران ژاندرمری بدون استثنا، بی‌سوادند و تنها کار آنها انتقال شاکیان و متشاکیان یا متهمان به پاسگاه است و این رئیس پاسگاه است که با سواد اندک خود، از آنها بازجویی می‌کند و تشکیل پرونده می‌دهد.
یکی از روزهایی که دم درِ خانه‌مان، روی زمین نشسته و مشغول نوشتن مشق‌های مدرسه‌ام، استوار مختاریان رئیس پاسگاه، بالای سرم ایستاده و به مشق‌هایی که می‌نویسم نگاه می‌کند. از سال‌های ابتدایی، خط نسبتاً خوشی دارم و همکلاسی‌ها مرا به دانش‌آموز خوش‌خط می‌شناسند.
استوار که خط مرا می‌بیند، خطاب به من می‌گوید: «حاضری روزی یکی دو ساعت بیایی پاسگاه و در نوشتن به من کمک کنی، در عوض هر روز مبلغی هم به تو می‌دهم؟» بسیار خوشحال می‌شوم. در حالی که وضعیت مالی پدر و مادرم خوب نیست و با زحمت، هزینة زندگی چهار نفره‌مان تأمین می‌شود، از اینکه به درآمدی دست یافته‌ام در پوست خود نمی‌گنجم.
هر روز بعدازظهر، پس از بازگشت از مدرسه و در حالی که در کلاس پنجم ابتدایی هستم به پاسگاه می‌روم و بخشنامه‌هایی را که از مرکز رسیده و باید به یکایک مأموران ابلاغ شود، پاکنویس می‌کنم. بعدها در بازجویی از افراد نیز به مأموران کمک می‌کنم. به این شکل که مأمور از بازجو شونده می‌پرسد و او جواب می‌دهد و من متن سوال و جواب‌ها را با خطّی خوش می‌نویسم.
استوار مختاریان، روزی سه‌تومان به من می‌دهد که بسیار رقم خوبی است. پدرم هر روز که به عمله‌گی می‌رود، همین سه تومان را می‌گیرد و این در حالی است که بعضی‌ روزها، کاری برای او نیست و باید بیکار و بدون درآمد بماند. سه تومانی را که می‌گیرم، عیناً به پدر یا مادرم می‌دهم و بدین ترتیب، گشایشی در زندگی ما پیدا می‌شود. از جمله اینکه خواهرم –سکینه سلطان- به سن ده- یازده‌سالگی رسیده و مادرم از حالا به فکر تهیة جهیزیه برای اوست. کمک روزی سه تومانی من، مادرم را قادر می‌سازد که وسایلی را برای دخترش خریداری کند.
از موضوع خارج نشویم. گفتم که پاسگاه روبروی خانة ماست و با مأموران ژاندرمری در ارتباط نزدیک هستم. سیدعباس هاشمی یکی از ژاندارم‌هایی که مأموریت دستگیری سلیمان راننده فراری کامیون را داشت، بعداً برایم تعریف می‌کند و می گوید:
«من و ژاندارم عسکری،‌ مأمور دستگیری سلیمان بودیم. در سطح آبادی و کوچه پس کوچه‌ها، هرکس را که می‌دیدیم دربارة سلیمان، پرس و جو کردیم. تا اینکه در محلة سرکوچة دراز، به مردی بر می‌خوریم که زبانی الکن دارد و به سختی صحبت می‌کند. او با ایما و اشاره به ما حالی می‌کند که سلیمان در خانة احمد خان اکرمیان مخفی شده است. نیمه شب است و ما نمی‌توانیم وارد خانة اکرمیان شویم. لذا به خانه‌ای رو به روی منزل اکرمیان متعلق به آقای داداشی می‌رویم و چون تابستان و هوا گرم است به پشت بام می‌رویم که ضمناً آمد و رفت‌ها را هم زیر نظر داشته باشیم. هنوز چند دقیقه نگذشته است که احمدخان اکرمیان با موتورسیکلت خود از خانه خارج می‌شود. من به عسکری می‌گویم، او بزودی بازمی‌گردد و هنگامی که خواست وارد خانه شود، نور چراغ موتور، باعث می‌شود که او ما را پشت سر خود نبیند و ما همراه با او وارد خانه می‌شویم. همین اتفاق هم می‌افتد و احمدخان چند دقیقه بعد بازمی‌گردد و در لحظه‌ای که می‌خواهد وارد خانه شود، پشت سر او، ما نیز به خانه وارد می‌شویم. احمدخان، چاره‌ای جز پذیرفتن ما ندارد. وقتی وارد می‌شویم، سلیمان روی تختی وسط حیاط خانه خوابیده است. ظاهر او نشان می‌دهد که کاملاً مست است و همین مستی او را به خواب برده است. تا صبح، روی تخت بالای سر سلیمان بیدار می‌مانیم و هوا که روشن شد، او را بیدار می‌کنیم و به دستهایش دستبند می‌زنیم. از سوی دیگر، باید احمدخان را نیز به اتهام مخفی کردن یک متهم، دستگیر می‌کردیم و به پاسگاه می‌آوردیم، امّا احمدخان به بهانة اینکه می‌خواهد لباس‌هایش را عوض کند به اتاق انتهایی خانه می‌رود و چون این خانه، دارای دو در است، از در دیگر متواری می‌شود و ما موفق به دستگیری او در آن لحظه نمی‌شویم. هرچند که دو روز بعد به پاسگاه می‌آید ولی بی‌آنکه مورد باز جویی قرار گیرد، آزاد می‌شود و دنبال کار خود می‌رود!»
ذکر این نکته ضروری است که در این گونه موارد، برخی از متهمان با پرداخت مبلغی به عنوان رشوه، برات آزادی می‌گیرند و پس از آن هم، آب از آب تکان نمی‌خورد. احمدخان اکرمیان هم از این جمله است که علاوه بر پرداخت رشوه، چون با محمد قیصری، مرد با نفوذ آران، رابطة دوستانه دارد، هیچگاه به اتهام مخفی کردن یک متهم، تحت تعقیب قرار نمی‌گیرد.
موضوع جالب و شگفت‌انگیزتر اینکه، سلیمان، رانندة بزن بهادر کامیون محمد قیصری پس از اینکه به اتهام ایجاد حادثه‌ای با 12 کشته و ده‌ها مجروح و مصدوم، تحویل دادسرای کاشان شد، برای مدت کوتاهی به زندان رفت و پس از آن آزاد شد و همچنان به رانندگی کامیون ادامه داد.
دلیل آزادی سلیمان و افرادی نظیر او که وابسته به محمد قیصری هستند، در این سال‌ها به خاطر حمایت سرتیپ کاظم شیبانی آجودان مخصوص شاه و وکیل کاشان در مجلس شورای ملی است. سرتیپ شیبانی که نفوذ بی‌چون و چرایی در ادارات و سازمان‌های دولتی دارد، با یک توصیة کوتاه می‌تواند مجرمانی را بی‌گناه و بی‌گناهانی را مجرم بداند و هیچ کس هم، روی حرف او، جرئت حرف زدن ندارد! مثلاً همین محمد قیصری، یکی دو سال پیش به اتهام شرکت در یک منازعة منجر به ضرب و حرح ده‌ها نفر، از سوی مقامات قضایی کاشان، تحت تعقیب قرار گرفت. بازپرس دادسرا، اتفاقاً فردی بود که توصیة هیچ مقامی را نمی‌پذیرفت و تلاش‌ها برای تعویض او نیز نتیجه‌ای نداد. بدین ترتیب اگر قیصری به دادسرا می‌رفت، حکم بازداشت او بلافاصله صادر می‌شد، لذا محمد قیصری در باغ بزرگی در مزرعة حسین‌آباد و متعلق به سرتیپ شیبانی، بست نشست و هیچ مأموری جرئت ورود به این باغ را –حتی به فرض اینکه جکم ورود، از سوی بازپرس یا دادستان صادر شده باشد- نداشت. قیصری آنقدر در این باغ ماند تا بازپرس پرونده با پیگیری‌های سرتیپ و همپالکی‌هایش از کاشان منتقل شد و فرد دیگری آمد که توانست «مهر مختومه» بر پرونده قیصری بزند و برای همیشه آزادش کند.
ماجرای حادثة برخورد کامیون با اتوبوس با 12 کشته و ده‌ها مجروح، بی‌آنکه بعداً هم مورد بررسی و رسیدگی قرار گیرد، خاتمه یافت و هیچ کشته و مجروحی از این بابت، دیناری نگرفت و حتی هزینه‌های درمان به عهدة خود آنان واگذار شد!
لطف خداوندی
همراه با این حادثه دلخراش، رخداد شگفت‌انگیز و عبرت‌آموزی برای شخص من اتفاق افتاد که آن را با تمام جزئیاتش می‌نویسم:
من یکی از مسافران اتوبوس بودم. این را بگویم که پدرم در رفتارهای من، وسواس بسیار زیادی داشت و بندرت اتفاق می‌افتاد که با سفرهای این چنینی من موافقت کند. امّا نمی‌دانم چگونه وقتی از او خواستم با سفرم به کاشان موافقت کند، هیچ حرفی نزد و من آن را دلیلی به موافقت او دانستم و با جمعیتی از محله دهنو که در یک سه‌راهی اجتماع کرده بودند همراه شدم. اتوبوس از دروازه آران به حرکت درآمد. من در صندلی پنجم – سمت راننده- کنار جوانی بزرگتر از خو، بنام حسن دهقانیان معروف به «حسن کل‌حسین» نشسته بودم. هنوز سه کیلومتر از آران دور نشده‌ بودیم که حسن از من خواست جای خود را با دوستش –جلیل مرشدی- که در صندلی روبه‌روی ما –در قسمت کمک راننده- نشسته بود عوض کنم. من پذیرفتم و به صندلی دیگر، به جای جلیل و در کنار فرد دیگری از دوستانم به نام حسن سلمانی نشستم. کمتر از دو دقیقه از این نقل و انتقال گذشته بود که آن برخورد خونین روی داد.
شگفت آنکه، جلیل یعنی جوانی که جایش با من عوض شد، در این حادثه جان باخت و عجیب‌تر آنکه در تمام بدن او کوچکترین اثری از ضربه و زخم دیده نمی‌شد و به احتمال زیاد، جلیل بر اثر ضربة مغزی جان سپرد. حال آنکه شاید او صندلی خود را با من عوض نمی‌کرد، کشته نمی‌شد و این من بودم که باید جان به جان آفرین می‌سپردم.
هر نام که می‌خواهید روی این اتفاق نادر بگذارید، امّا واقعیت آنکه من از حادثه‌ای که 56 سال از آن می‌گذرد، جان به در بردم و هنوز به لطف خداوند بزرگ، زنده‌ام و نفس می‌کشم و پروردگار را به خاطر این لطف بزرگ شکر می‌گویم.


سوره حمد 

 به نام خداوند بخشنده ی مهربان

سپاس خداوند را که پروردگار جهانيان است

خدای رحمان مهربان

دادار روز جزا

تنها تو را میپرستيم و تنها از تو ياری می خواهيم

ما را بر راه راست استوار بدار

راه کسانی که آنان را نواخته ای ، آنان نه که از نظر انداخته ای و نه گمراهان