كانون اندیشه جوان ـ سپهری در سال 1372 فعالیت خود را رسما آغاز كرد. از سالیانی پیش‌تر، تعدادی دانش‌آموز دبیرستانی هم‌دیگر را یافته و در كوچه و خیابان، از داشته‌ها و پنداشته‌های خود با یك‌دیگر سخن می‌گفتند. اینان بر آن شدند تا هفته‌ای یك‌بار در خانه‌های هم گرد ایند و از شعرها و داستان‌هایی كه نوشته‌اند برای هم بخوانند. كمی بعد به محافل ادبی شهرستان راه یافتند و آنچه را یافتند، دلخوش‌شان نكرد. فضای سنتی حاكم بر نشست‌ها را تاب نیاوردند و بر آن شدند نهادی پدید آورند كه بتوان در آن رنگ و بویی از زندگی و ادبیات معاصر را یافت. و این چنین بود كه كانون اندیشه جوان ـ سپهری تولد یافت. تا سال‌های 1375 اینان توانستند قریب به پنجاه نشست ماهانه عصری با قصه تشكیل دهند. نشست‌هایی كه در آنها چراغ داستان‌نویسی را برای نخستین‌بار در شهرشان افروخته كرد. برگزاری ده‌ها یادواره و بزرگداشت چون یادواره نیما یوشیج، سهراب سپهری، جلال آل احمد ماحصل تلاش اینان بود كه گاه مجبور شدند برای برگزاری برنامه‌هاشان، از صندوق‌های قرض‌الحسنه نیز وام ستانند. اما بخشی از فرهنگ رسمی ایشان را تاب نیاورد و كانون اندیشه جوان ـ سپهری به همراه تعدادی دیگر از مراكز فرهنگی، اجبارا به تعطیلی كشانده شد.سال بعد، با پی‌گیری تنی چند از اعضاء و با باز شدن فضای سیاسی سرزمین، كانون نیز مجالی یافت تا گرد از خود بستراند و سر بر آورد. با مراجعه به اداره ارشاد و با روی‌ كار آمدن آزاده مردی كه ریاست آن‌جای را برعهده داشت، كانون فعالیت‌های جدی‌ خود را آغاز كرد. باقی‌مانده قبرستانی كوچك و مخروبه به نام قبرستان سید ابوالرضا راوندی، به این گروه بخشیده شد. آنجا دو اتاق بر گوشه‌ی خود داشت كه با رنگی و لعابی و گلدانی سامان یافت. علاوه بر نشست‌های هفتگی كه پنجشنبه به پنجشنبه اعضاء را گرد می‌آورد، نشست‌های ماهانه عصری با داستان نیز كار خود را پی می‌گرفت. داشتن سقفی بر سر سبب شد تا بتوان در تابستان‌هایی كه از راه می‌رسید، دوره‌های آموزشی برگزار كرد. آشنایی با مبانی داستان، مبانی شعر، طراحی و نقاشی، تحقیق و پژوهش و كاشان شناسی علاقه‌مندان جدیدی را به حلقه دوستان دیرین كشاند. از سوی دیگر دوره‌های آشنایی با ادبیات كلاسیك چون حافظ شناسی و شاهنامه‌خوانی برگزار شد. در این سال‌ها كانون هیچ‌گاه نتوانست به عنوان انجمن ادبی از اداره‌ی متوقفه‌ی ارشاد، مجوزی بگیرد و علی‌رغم برگزاری برنامه‌‌ و گرد‌هم آیی از به دست داشتن برگه مجوزی محروم بود. گویا بایسته نبود كه جای‌پاشان بر زمینی سفت باشد و گویا بایسته بود كه اینان، هر چند دفعه بروند آزمایش‌گاه سلطان‌میر احمد، آزمایش شوند و در پی برگه‌ی عدم اعتیاد بدوند یا سوء پیشینه. این چنین بود كه اعضاء موسس تصمیم گرفتند به تعریف تازه‌ای از كانون دست یازند. اقدامات صورت‌گرفته در دولت اصلاحات و پدید‌آیی سازمان‌های غیر دولتی جوانان، كانون اندیشه‌ جوان ـ سپهری را به سمت و سوی تغییرات شكلی برده و به یك سازمان غیر دولتی تبدیلش كرد. حالا كانون می‌توانست گستره‌ی فعالیت‌های ادبی خود را افزون كرده و به فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی نیز بپردازد. برگزاری نخستین نمایشگاه خیابانی شعر و نقاشی كودك، جشن كاغذ هوایی، جزئی از برنامه‌های كانون شد. و البته چراغ ادبیات هنوز و چون حال، پر فروغ ماند. فضایی برای عرضه می‌خواستیم. به سعی و كوشش تنی چند از دوستان‌مان جزوه‌های كوچكی چاپ كردیم و نامش را « كاج» نهادیم.
به جاودانه سبزی‌اش، ایستایی و تاب و توانش كه این‌جای، سرزمین كم‌آبی بود. كاج روئید و نرم‌نرمك قد افراشت. تا حالا كه گمانم قامتی افراشته است در خور. گرچه مانده است تا بشود آنچه كه بایدش باشد.
چند سالی گذشته بود. كانون نخستین همایش گفت‌وگوی تمدن‌ها را در سرسرای عمومی اجتماعات كاشان ـ تالار فرهنگ ـ با همیاری مركز بین‌الملی گفت‌وگوی تمدن‌ها برگزار كرد.
برگزاری نكوداشت استاد بهرام بیضایی به مدت یك هفته، در تنها سینمای كاشان ـ سینما بهمن ـ از دیگر برنامه‌های كانون بود.
برگزاری یادواره زنده‌یاد علی‌اكبر دهخدا نیز در این‌سال‌ها برگزار شد.
 اهالی زمانه كه نه، نهادهایی كه خویش را قیم مردمان می‌پنداشتند، سر ناسازگاری را آغاز كردند. گوشه قبرستانی را كه یاران كانون آباد كرده، دیوارهایش را به سیم وگل و دل پرداخته بودند. سن تئاتری در آن جای داده و برایش چراغ و باغچه‌ای پرداخته بودند، از آنان گرفتند. هیچ بهانه‌ای نبود جز كار و اندیشه و بالیدن. پوییدن كانونیان. و انگار مرگ بود كه گرد می‌پاشید و خامشی را می‌خواست. و این چنین بود كه روزهای بی‌خانمانی آغاز شد. تنها چند كارتن كتاب، زیراندازی و چند بغل پوستر و پرده از فعالیت‌هامان ماند.
 ماندیم پشت دری كه روی‌مان بسته ماند. همسایه‌ای كه پاكی و صمیمیت بچه‌های این سامان را دیده بود، در خانه‌اش را روی‌مان بازكرد. میان‌سال بازنشسته‌ا‌ی نه اهل كتاب، اما از اهالی فهم. چندروزی در حیاط خانه‌اش ماندگار شدیم.
عصر دلتنگی زنگ تلفن برخاست. كسی از آن سوی سیم‌ها خودش را معرفی كرد. مردی از اهالی این شهر كه در جوانی‌هایش بازیگر تئاتر بوده و خواسته به گونه‌ای دیگر بزیید. در روزهایی كه در تالار سینما، نكوداشت بیضایی را برگزار كرده‌بودیم می‌آمد. ریشی پرفسوری داشت. آداب‌دان و خاموش. حالا خاموشی ما را نمی‌خواست. دیدار تازه كردیم. شرط و شروط گذاشتیم كه هیچ‌گاه، كمك‌هایش، سبب دخالت او در سامان داخلی كانون نخواهد شد. چاره‌امان نبود. مارگزیده‌ای شده بودیم. حضرات زیادی برای رای‌خریدن و خریدن ما آمده بودند. در موسم سرخ انتخابات، سبز می‌شدند. اما كانون ارثیه و ماترك كسی نبود كه خریدنی و فروختنی باشد.
اما او بزرگوارانه به روی‌مان لبخند زد. به شادمانی‌امان كوشید. خانه‌ای اجاره كردیم و آن مرد، بزرگ‌مردی و پایمردی كرد. و هیچ‌گاه تا كنون‌مان نیز از كوششی فروگذار نكرد و نكرده‌است.
هفته‌ای دیگر در خانه‌ای بودیم. خانه‌ی شاه‌یلانی، دو كوچه آن سوتر از مقبره سید‌ابوالرضا كه نامش را گذاشته بودیم تالار سید‌ابوالرضا. عصر روزی دیگر برای‌مان ده‌ها صندلی خرید. میز، فایل. حالا سبز سبز بودیم. كلاس‌های‌مان دوباره شروع شد. نخستین نشست‌های كارگاهی را در آن خانه آغاز كردیم كارگاه داستان چراغش روشن شد. ترنم آواز. برگزاری نخستین نشست انجمن شاعران جوان، كه با كوشندگی دوست‌داران غزل، خود نهادی پویا و مستقل شد. نشست‌های ماهانه یك كتاب‌یك نویسنده، جشن كاغذ هوایی، بررسی عملكرد نهادهای فرهنگی دولتی، تشكیل سلسله‌نشست‌هایی در شب‌های تابستان به نام ( نشست‌های شبانه) چون « افسردگی و مداوای اجتماعی» و برگزاری نمایشگاه‌های هنری از كارهای آن زمان‌مان بود.
اما دغدغه ی دموكراسی هم بود. انتخابات اعضاء برگزار شد. كانون كنار اعضاء موسس، دارای نهاد شورا شد. شورای اجرایی. و البته جای پای‌مان سست بود. خانه‌ای كه اجاره بهاء داشت. سقفی كه از آن ما نبود و روزی چند در آن بودیم. رفته رفته دوستانی را كه تمكن مالی داشتند جمع كردیم و بدین‌سان دومین شورای كانون، شكل یافته و شورای مشاورین نام گرفت. قرارمان شد دنبال سقفی برویم كه از آن خودمان باشد. كفش‌هامان را وركشیدیم و پوزار كشیدیم به راه و بی‌راه. خانه به خانه تا به خانه‌ای كهن رسیدیم. خانه‌ای قاجاری از میرزا آقا احسان نامی كه از تجار نیك روزگارش بوده و پی آبادانی داشته و از گفته‌ها برآمدمان كه قضاوت نیز می‌كرده است و امین مردمان بوده است. آب‌انباری ساخته بوده برای اهالی محل و حمامی. با ورثه‌اشان به گفت نشستیم. ناباورانه كه موجودی‌مان به
صد‌هزار هم نمی‌رسید و گفت از ده‌ها میلیون بود. نبودمان . و سخت دلتنگ بودیم. دوستان‌مان را گرد آوردیم. ناباورانه و چشم در چشم. خواهشی اندك نبود اما روشنی بود و روشنایی . نورمان بارید و سورمان. روزگار دیگرگونه‌امان كرد.دلبازی و دست‌بازی بزرگواری، صاحب‌خانه‌امان كرد. ( جناب آقای مهندس محمد مروج حسینی)
كاشان، كمال‌الملك، ابتدای فاضل‌نراقی، روبروی مسجد آقابزرگ، خانه‌ی تاریخی احسان، كانون‌اندیشه جوان ـ سپهری شد نشانی‌امان، خانه‌امان و این روزهای پایانی اسفند هزار و سیصد و هشتاد بود.
سال 1381 آغاز شده بود. خانه‌ای تاریخی در ابعادی نزدیك به هزار و پانصد متر. قشنگ بود. اما غریب و مجروع. تكه‌ای از میراث نیاكان، و ما چه بد وارثانی بودیم برای نیاكان‌مان. سرد و كم اهمال. دل‌هامان، دست‌هامان و توان‌مان را گذاشتیم به آبادانی خانه‌امان، تكه‌ای از سرزمین‌مان. كار و كار و كار. اگر دانش‌مان فزونی نیافت، فزونی عمل پدید آمد. ما میانه‌ی میدان بودیم. در كارزاری با خرابی. نه رنجوری‌مان ماند كه آنچه ماند شادمانی و بایستگی و شایستگی بود. روزهای شادی بود. كانون اندیشه جوان ـ سپهری دهساله شده بود. غرورآمیز شعر سپهری بزرگ را بر بلندای نوشته‌هامان آوردیم:
« دست هر كودك ده‌ساله شهر شاخه‌ی معرفتی است»
هفت شب به جشن نشستیم و نان و پنیر و سبزی‌مان را قسمت كردیم. « جشن اعضاء كانون از آغاز تا امروز، نخستین پاتوق فرهنگی هنری كاشان، جشن محله، نخستین همایش تشكل‌های غیر دولتی استان اصفهان، بزگداشت مهدی اخوان ثالث و ...» رفته رفته كارگل‌مان كم می‌شد و كار دل‌مان فزونی می‌گرفت. عصری با شاملو در عصر روزی از روزهای‌مان شكل گرفت. روزها می‌گذشت و ما نیز هم. سالی دیگر. ده‌ها برنامه و نشست، داشته‌ها و پنداشته‌های ما را افزون می‌كرد. شصت و یكمین مراسم « عصری با داستان» را برگزار كردیم. با عنوان « گفت و گزاری در ادبیات معاصر» با حضور جواد مجابی عزیز، محمود دولت‌آبادی و امیرحسن چهلتن. دی‌ماه 82 بود و زمستان سردمان با آنچه می‌آموختیم؛ گرم و دلنواز بود. گرچه افتاد آنچه نمی‌بایست. مهیب بود زلزله. لرزاندمان و فرو ریختمان زلزله‌ی بم. دولت‌آبادی سترگ، تكه‌ای از داستان « عقیل، عقیل» اش را خواند.گذشت و گذشت‌مان. رنج بود و اندوه نیز بود. ما بم بودیم و بم نیز ما. خانمان مردمان آواری بود پیش از آوار. با این همه نفت، با این همه نخل. سوگ و مرگامرگ. سال 1383 بود. نخستین برنامه‌ی فراملی‌مان را برگزار كردیم. « هفته فرهنگی یونان» سرفصل فوق‌العاده‌ای بود. نخستین برنامه « فرهنگ ملل» دوم تا هفتم خردادماه. شنبه دوم خرداد هشتاد و سه افتتاحیه با حضور كنستانتین پاسالیس كاردار فرهنگی سفارت یونان و دكتر بروجردی سرپرست مركز بین‌الملی گفت‌وگوی تمدن‌ها و... روز دوم تئاتر یونان با حضور دكتر قطب‌الدین صادقی و نغمه ثمینی، روز سوم ادبیات یونان با حضور لیلی گلستان، روز چهارم سینمای یونان با حضور محمد اطبایی، روز پنجم فلسفه یونان با حضور دكتر محمد رضا بهشتی، روز ششم اسطوره یونان با حضور ژاله آموزگار و دكتر ابوالقاسم اسماعیل‌پور. و كنار این همه؛ اجرای تئاتر پرومته در زنجیر به كارگردانی حمیدرضا آخوند نصیری. هفته‌ی كه شش شبانه‌روزش به آگاهی از فرهنگ دیگران گذشت. و چه‌وقت‌ها كه آدم دوست می‌دارد خویشتن تاریخی و حی خود را از منظر دیگران به تماشا نشیند. خوش بودیم گرچه مانده بود بدهی. و دویدن برای پاك كردن قروض. اما گذشت و آنچه ماند تجربه‌های قشنگی بود كه از نخستین كار بزرگ فراملی‌مان به دست آورده بودیم. سال تمام می‌شد و پایانش را به جشن نشستیم. برگزار كردیم. خانه‌مان را آب و جارو كردیم. روی تخت سفره گذاشتیم. « هفت سین ادبیات داستانی» را برگزار كردیم. از این قرار: سووشون، سنگ صبور، سیریا سیریا، و... خانه‌مان شماره ثبت ملی گرفت.
 موسم خوبی بود نوروز. سر خیابان، تابلو خانه‌ی تاریخی احسان چشم‌نوازی می‌كرد. نوروز را ماندیم و مهمان‌نوازی كردیم. برگزاری نمایشگاه‌ و فروش كتاب. نشست‌های شعر و داستان و موسیقی. والخ. بهار 84 به نقد و بررسی كتاب گذشت. اردیبهشت ماه نقد و بررسی كتاب مكث آخر با حضور نویسنده‌ی گرامی‌اش یونس تراكمه و نیز نقد و بررسی رمان سنج و صنوبر با حضور مهناز كریمی. و نیز جشن افتتاح موزه و كتابخانه زنده‌یاد دكتر منوچهر شیبانی. اواخر سال قبل، هشتادمین سالروز تولد زنده‌یاد شیبانی را برگزار كرده بودیم. و در اوایل بهار، خانم شیبانی تصمیم گرفتند كتابخانه و بخشی از آثار ایشان را به كانون اهداء كنند. با مسئولان سازمان میراث فرهنگی استان به مذاكره نشستیم. قول همكاری دادند. دست به كار شدیم. جبهه‌ی شمالی خانه، نیمه خرابه بود. ماهی گذشت و آنچه ماند افتتاح موزه منوچهر شیبانی ، شاعر، نقاش، نمایش‌نامه نویس، فیلم‌نامه نویس، مستند‌ساز و آهنگ‌ساز معاصر بود. هم‌زمان با روز جهانی موزه و هفته میراث فرهنگی، جمعه سی‌ام اردیبهشت هشتاد وچهار. فصل ورق خورد و در گرماگرم هوا، دختر شرجی جنوب، بزرگ نویسنده زن ایران زمین، منیرو روانی‌پور در كاشان بود. به بهانه‌ی نقد و بررسی آثارش. با حضور حسن میرعابدینی، لیلی فرهاد‌پور و یونس تراكمه. و شماره‌ای دیگر از نشریه كاج، ویژه منیرو روانی‌پور. مردادماه شب شعر بود. « زمزمه‌ی سطرهای بی‌باران» با حضور محمود معتقدی، عمران صلاحی و سیف‌الله گلكار. پاییز بود. كارگاه فیلم‌و تئاتر كانون، نشست نقد و بررسی فیلم سینمایی « خیلی دور، خیلی نزدیك» را در مجتمع سینمایی كاشان برگزار كرد. نمایش فیلم و گفت‌وگو درباره‌ی آن. با حضور نویسنده و كارگردان گرامی‌اش؛ رضا میركریمی. هنوز پاییز بود. قرارمان شد به پاسداشت مردی از كاشان برخیزیم. احسان نراقی، جامعه‌شناس و پژوهشگر معاصر. « نكواشت احسان نراقی» با حضور دكتر نراقی، دكتر تقی آزاد ارمكی و ... اگرچه صراحت نراقی دردسرمان آفرید اما صداقت‌مان نجات‌دهنده بود. گفت‌وگوست و خب لابد گاهی هم در آن حلوا خیر نمی‌كنند. بایسته بود از كوشش‌های مدام و مجدانه‌اش قدردانی می‌كردیم. وظیفه برآوردیم و باز ورق خوردیم. گروه گردشگری كانون، تمام زمستان را برای برگزاری « نخستین دوره آموزش راهنمایان محلی» سپری كرد. استقبال بی‌نظیر بود. بیش از صد و اندی از گوشه و كنار شهر خواهان شركت در این دوره بودند. اجازه برگزاری این دوره از ما سلب شد. تبعات برنامه‌ی نراقی بود. گذشت اما تلخ. گرچه نومیدی نیفزود و كوشش‌مان را فزونی داد. سال نوشد. بهار 85 ، به شادمانی و شلوغی گذشت. برای نخستین‌بار تعدادی از اتاق‌های خانه را فرش كردیم. اقامتگاه شبانه‌ی گردشگران. صبح و عصر و شب برای بازدید از خانه‌ی تاریخی احسان می‌آمدند. آغاز هر سال، بدهی‌های مانده را شماره می‌كردیم. حالا پول‌های خرد رایج، خرد خرد فزونی یافت. ثمره‌ی كوشش و بی‌خوابی و مهمان‌نوازی شبانه‌روزیمان. بازدید از موزه، كنارش كارگاه سفال و صنایع دستی، نمایشگاه و فروشگاه كتاب. حضورمان به حضور مردمان زنده بود و آن وقت كه می‌یافتند ما مجموعه‌ای غیر دولتی هستیم، با نگاهی، بوسه‌ای، فشار دستی حلاوت درونی‌شان را بروز می‌دادند و خستگی و بی‌خوابی‌مان را می‌ستردند. برای‌مان قشنگ بود كه باور پدیدآوری سازمان‌های غیردولتی و لزوم تشكیل نهادهای مردمی را درون‌شان می‌دیدیم. برگزاری نشست‌های نقد و بررسی كتاب از سر گرفته شد. با آنچه از نوروز به دست آوردیم، مرمت خانه‌ی تاریخی احسان را پی گرفتیم. زیر زمین شمالی را همین چند وقت پیش، تبدیلش كردیم به تالار اجتماعات و كارگاه فیلم و تئاتر، با حفظ هویت معماری‌اش.............