اطلاعات جالب و ناب دیگر در باره ی بابک زنجانی
متولد راه آهن تهران
پدرش کارمند راه آهن بوده
همزمان که کارمند راه آهن بوده کارمند تی.بی.تی هم بوده.
و بعدها یکی از بنیانگذاران و شرکای شرکت تی.بی.تی .
دو خواهر کوچکتر از خودش دارد.
ابتدا در راه آهن سکونت داشته اند
یادش هست که به مهدکودکی در محله راه آهن می رفته. ولی بعد از آن آمده اند میدان فاطمی و میدان گل ها
دیپلم خود را از هنرستان رسالت در رشته برق گرفته است.
در زمان تحصیل هم روزها به هنرستان و بعدازظهرها به بازار می رفته.
بعد وارد دانشگاه «اگ یونیورسیتی» ترکیه شده.
از زمانی که خیلی کوچک بوده شاگرد یک طلاساز و طلا فروش شده.
سپس در بازار کارگاهی داشته که طلاسازی می کرده.
حدود 15 تا 20 کارگر داشته.
زمانی که در بازار طلا و سکه کار می کرده مغازه ای را در حدود 14-13 میلیون تومان از شهرداری به صورت قسطی خریداری کرده.زیرزمین بازار سبزه میدان .حدود یک میلیون تومان پول اولیه اش را داده و بقیه اش اقساط 200 تا 300 هزار تومانی بوده.بعد هم حدود 100 میلیون تومان فروخته.با این پول سکه و دلار و ارز می خریده و می فروخته .
کار می کرده. طلاسازی می کرده. کارگر و کارمند داشته. فکر می کند اولین ورودی پولش حدود 20 تا 30 هزار تومان بوده. یک موتور گازی داشته که آن را فروخته. با پول آن نقره خریده. نقره ها را به انگشتر تبدیل می کرده و نقره هایش که زیاد شد کارگاه درست کرده. بعد از آن مردم طلاهایشان را به او می دادند. او هم طلاهایشان را می ساخته و اجرت طلاسازی می گرفته. تا اینکه در سبزه میدان مغازه گرفته. همان طلاهایی را که می ساخته پشت ویترین می گذاشته و می فروخته.محلی که مغازه گرفته بوده تبدیل به بورس خرید و فروش سکه و ارز و طلا شده.
فکر می کند در سال 73-72 دیپلم گرفته است.
تا اینکه به سربازی رفته.فکر میکند سال 75 بوده.زمان ریاست نوربخش در بانک مرکزی (سالهای ۶۰-۶۵ و ۷۳-۸۲)
بابک می گوید:
صادقانه می گویم. زمانی که به سربازی رفتم در سپاه تقسیم شدم. من را به اردکان یزد فرستادند. سه ماه اول آموزشی ام آنجا بود. چون تک پسر بودم مرا به تهران منتقل کردند. به پادگان ولیعصر تهران منتقل شدم .
در بین سربازها، مرتب تر بودم و تمیزتر می نوشتم. بنابراین من را به قرارگاه فرماندهی سپاه فرستادند. حدود 14-13 ماه آنجا بودم. زمانی که در آن مجموعه بودم یادم هست آقای هاشمی رفسنجانی، برای بازدید به آنجا آمدند. گفتند تعدادی سرباز برای ریاست جمهوری، بانک مرکزی و جاهای مختلف انتخاب کنید.
از آنجا [قرارگاه فرماندهی سپاه] مرا انتخاب کردند که به بانک مرکزی بروم.
ابتدا سرباز بانک مرکزی بودم و آقای دکتر نوربخش راننده دیگری داشتند. بعد از او من راننده آقای نوربخش شدم. آخر خدمت سربازی ام بود. حدود 5 ماه مانده بود.
گفتند شما باید به عنوان راننده آقای نوربخش را جابه جا کنید.
وقتی مرا به دفتر آقای دکتر نوربخش فرستادند من در آنجا کار ثبت نامه ها را انجام می دادم. نامه ای می آمد ثبت می کردم و در کارتابل می گذاشتم و مرتب می کردم. بعد رانندگی هم می کردم. جایی اگر می رفتند می بردم شان. تا اینکه خدمت سربازی ام تمام شد. زمانی که خدمت سربازی ام تمام شد آقای نوربخش گفتند می خواهی چکار کنی؟ اگر بخواهی می توانی اینجا بمانی.
من گفتم نمی مانم. دوست دارم کاسبی کنم. وقتی هم که خدمت می کردم بعد از ساعت اداری دوباره راه می افتادم و می رفتم بازار و همین کار سکه فروشی و ارزفروشی را انجام می دادم.
تزریق دلار به بازار
وقتی خدمت سربازی ام تمام شد آقای نوربخش 5-4 جا را انتخاب کرده بود و برای کنترل بازار به آنها دلار می داد تا در بازار پخش کنند. آن وقت ها دلار رسمی 300 تومان بود و بیرون قیمت دلار در حال رشد بود و همه می گفتند ارزش یک دلار می خواهد معادل یک هزار تومانی شود. خاطرم هست مردم می رفتند شب تا صبح در صف بانک ها می خوابیدند تا دلار بگیرند و در بازار آزاد بفروشند. به خاطر اینکه قیمت دلار بالا نرود آقای نوربخش به من گفت شما هم بیا در این مجموعه هایی که دارند کار می کنند [دلار به بازار تزریق می کنند] و 4 یا 5 نفر بودند کار کن. به من اعتماد پیدا کرده بود.
- سقف اعتباری من 20 میلیون دلار بود.
می دانستند که من عصرها کار خرید و فروش ارز انجام می دهم. چون من در دوران خدمت سربازی ام در بانک، صبح ها می آمدم و می گفتم که مثلا امروز فلان کار را کردم، اینقدر کاسبی کردم. به هنگام رانندگی وقتی آقای نوربخش را می آوردم، از کارهایم می پرسیدند. من هم تعریف می کردم که به طور مثال در بازار مغازه گرفتیم. اینطور شد. آنطور شد. خلاصه در ماشین کارهایم را توضیح می دادم.
اولین ارزی که از بانک مرکزی برای توزیع در بازار گرفتم 17 میلیون دلار بود و اولین کارمزدی هم که گرفتم 17 میلیون تومان بود. با آن پول هم یک دفتر در میرداماد خریدم.
هر روز دلار می گرفتم. دلارها را در بانک مرکزی می گرفتم و در بازار می فروختم و پول ریالی اش را به بانک واریز می کردم.
نماینده بانک مرکزی بودم. دلارها را می گرفتم و در بازار می فروختم و تومانش را به صورت چک بانکی به حساب بانک مرکزی واریز می کردم. این کار را انجام دادم تا اینکه آقای نوربخش فوت کردند و این فایل کلا بسته شد.
http://khabaronline.ir/detail/314196/Economy/political-economy