حافظ:

قدر مجموعه ی گل مرغ سحر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

*****

تو و طوبی و ما و قامت یار

فکر هر کس به قدر همت اوست

******

من و انکار شراب این چه حکایت باشد

غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

*******

مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

*******

شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد

قدر یک ساعته عمری که در او داد کند

*******

در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

*******

بر آستان میکده خون می‌خورم مدام

روزی ما ز خوان قدر این نواله بود

*******

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود

******

به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش

که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس

******

برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر

کارفرمای قدر می‌کند این من چه کنم

*******

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

******

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

*****